روز قبل از تولد سرشاربودم. بی اندازه شاد. بی دلیل. کاملا بی هیچ دلیل موجه و قانع کننده ای. آفتاب بود بعد از مدت ها وانگار نور در رگ هایم جریان داشت و همین منبع شادی و سرخوشی تن و روحم توامان بود. چهارمین روزی بود که روزه بودم. خوشحال از توانستن ونخواستن. بدنم در تشنگی و گرسنگی آرام بود. آرامشی از نوع بی خیالی. خیال نداشتن گاهی کمک کننده است دقیقا به اندازه ی خیال داشتن. عنصر خیال که خودش فرق بزرگ ماست با سایر جانداران عالم.

شاد بودم. و دلیل دیگری هم داشت.دلیل بزرگی که فراموش کرده بودم. از شب قبلش بعد از دو هفته ور رفتن و کلنجار رفتن با ایده های آویزان و تحقیق های ولو،توانسته بودم داستانی را شروع کنم و ظهر تمامش کرده بودم. تمام شده بود و ان لحظه های شغف بعد از تمام شدن یک نوشته را با خود داشت. این لحظه های کوتاه که همه ی معنای بلندی زنده گی را با خود دراند.

داستان دختر را نوشته بودم. سرزمین فراموشی اش را خلق کرده بودم و خوشحال بودم. رفتم در شهر. شهر شلوغ بود و همه ی توریست ها ریخته بودند. چند بی خانمان هم با حالتی بدوی در نور خورشید و نزدیکی های میدان زمان دراز کشیده بودند. خواب بودند یا مرده؟ چه فرقی داشت؟ هیچ. همه فقط از کنارشان رد می شدند. با سرعت و با عجله.

رفتم برای تولدش ساعت خریدم. ساعت ها را دانه به دانه نگاه کردم. بین دو ساعت مانده بودم. یکی را برداشتم. سفید و مشکی را. بعد هم زدم بیرون. برای خودم هم ساعتی در نظرگرفتم. سفید. تمام سفید.

در جریان دایره وار میدان روانه شدم. قدم زدم در میان زنگ ها و لباس ها و با گشنگی و خلسه ی روزه بودن به خانه برگشتم. خنک بود و روی مبل دراز کشیدم و یکی از بهترین کتاب های عمرم را ادامه دادم. خون خورده را. با هر جمله اش ذوق می کردم. کیف می کردم. تنم می لرزید. ارضا شدن در ادبیات.ارضا شدن در میان سطور به شیوه ای درازکش و رها و بی تعلق و خوابیده و جان دار.

از اتوبوس که پیاده می شدم به بیکری زیر رومباکوبانا رفتم و یک گردالوی سیب زمینی خریدم و یک تیرامیسو. با همان ها افطار کردم به همراه یک شربت زعفران.

روز خوبی بود. نزدیکی های ساعت دوزاده شببا ح دعوایم شد.در حالیکه پاستا درست می کردم و ساعت به تولد او نزدیک میشدم او را دیدم که دراز کشیده و ساعت هاست که شطرنج بازی میکند و هیچ کمکی به من نمی کند. دعوایم شد و ساعت دوزاده یو اس بی را وصل کردم و موسیقی گیم آو ترون را گذاشتم. همان موسیقی ده دقیقه ای که سرسی شهر را منفجر می کند. این موسیقی برای من انفجار روح است در موقعیت های مختلف. کادوی ح را دادم. ح خوشحال بود. خیلی خیلی خوشحال بود. ح یک سی و هفت ساله ی خوشحال بود.

 

نوشته بود " بهار من تویی" همینقدر وسوسه کننده. همین قدر دویوانه وار. همینقدر بی قدر واندازه زیبا....

نفرستادم. ذخیره اش کردم.

باشد شاید برای روزهای مبادا.

که در انگلیسی میگویند رینی دی- برای روزهای بارانی که بهار نیستند که روزهای پر آفتاب بهار را کم دارند.

میم دوست دارد بچه داشته باشه. بچه های زیادی. میم همه ی آرزو و آمال ش را در بچه هایش خلاصه می کند تا حفره چیزهایی که نداشته است را پر کند. فقدان آن پدری که می خواست داشته باشد و نداشته است را میخواهد در پدر بودن خود پر کند. یک قصه ی تکراری برای ابنای بشر. قصه ی حسرت های پدر مادرها در آرزوهای ناقص شان که بار سنگین و تحمل ناپذیرش می افتد روی شانه های نحیف بچه ها و قصه ی عقده ها و جاهای خالی ار پدر بودگی مادربودگی که می افتد روی شانه ی همان بچه ها که دیگر نحیف و ظریف نیستند ان شانه ها. تنومندند و جای شان را عوض کرده اند با آن پدر مادرها و حالا می خواهند جاهای خالی را پر کنند با نقشی کامل و در حد اسطوره... این تسلسل و تکرار را از بالا که نگاه می کنی و لبخند بر لب دارید آه ای خدایگان پراکنده ی کوه های المپ....

 

.مدت هاست که می خواهم از الف ک بنویسم. افتاده ی توی ذهنم. کتاب ها را که م یخوانم. موسیقی ها را که گوش می کنم. فیلم ها را که می بینم. حتی دیشب که یاد گلی و پویان افتادم او هم بود. او کجاست؟ مدت هاست از او بی خبرم. عاشق ترین ادمی بود که در تمام زندگی دیده بودم. عشقی روان پریشانه که خلاصه می شد در کلمه وشعر و تصویر. عشقی که او می گفت با صدای کلفت و خش دار. عشقی که منشا خلق اثر بود. کتاب شعر را نشانم داد. گفت که همه اش را برای میم نوشته است.

من یک بار در باران به میم از عشق الف گفتم. از تمام زیر و زبرش.. میم احتمالا خوف کرد از اینکه الف با من حرف می زند. آه حسادت.. این حس زهردار شیرین که این روزها بیشتر از هرچیزی درکش میکنم. کیف بی اندازه احمقانه ی این حس- سر کلاس داستان نویسی بودیم که گفتم از ادم هایی که حب و بعض ندارند بدم می آید. دوست دارم آدم ها متنفر باشند و عاشق باشند.دو سر طیف را که در خودشان نداشته باشند چه چیز جذابی می شود در ان یافت. هی باید بگردی و بگردی و بگردی و در نهایت به یک سری کلیشه های مهر و محبت و سلامت باشید و قربان شما و تندرست باشید برسیم. بی فایده ی محض و در طولانی مدت خمیازه آور... اما ادم های دارای حب و بغض را دوست دارم. ادم هایی شبیه خودم که بی اندازه میتوانند نفرت در خود پراکنده کنند و به همان اندازه هم عمیق می توانند همراه باشند و دوست داشته باشندمثلا شب را همراه میم میم بودم. اشک می ریخت و من می شنیدم در بی صدایی. من با او در شبی که برای او نزدیکی های صبح بود وبرای من نزدیکی های تاریکی شب... همراهی ام را بعد از اینکه اشکدانی های دوره ی قجر همه و همه پر شد، همراهی ام را ستود و هزار بار تشکر کرد. داشتم به بچه ها می گفتم که چقدر کیف می کنم از حضور ادم هایی همراه با حب و بعض و از خنثی ها دوری می کنم. سطحی ها. و به قول ارسطو که دوست همه کس دوست هیچ کس نیست.-

الف را می گفتم و میم را. من هر دوی شان می شناختم. به میم از الف گفتم و از رنج هجر. میم سوخت و از من بدش امد اما به روی من نیاورد و با الف دوباره دوست شد. الف هم من را به ماتحت سگ زد که خوب چه توقعی دارید؟ دوباره که قرار نبود درد هجران بکشد ان هم به خاطر من... خوشحال بودند اما باز طولی نکشید که برای بار هزرام همه چیز میان شان تمام شد.

به الف این روزها فکر می کنم که هیچ جایی نیست. هیچ جا.. فیلم می سازد شاید. می نویسد. ترجمه می کند. الف عاشق بود و می گفت میم برمی گردد با بچه ای در آغوش... الف میم را می خواست هرچندتا که می شد. کم و زیادش مهم نبود. الف تمام میم را می خواست با موهای مشکی یا سفید. درگیر رنگ نبود. درگیر هیچ نبود جز همه ی میم که دقیقا هیچ کس جز خود الف نمی داند چیست؟

همین دیگر. این هم قصه ی عشق بود به زبانی دیگر.که دردش یکی ست و قصه اش بی شمار.ظ

با ن آشتی کرده ایم. یعنی دیگر قهر نیستیم. دو نامه برای همدیگر فرستادیم. خون دار و جانکاه بودند نامه ها. حالا اما در وضعیت پیچیده ای هستیم. مثلا من چند بار یادم افتادم بگویم حتما سریال "شیم لس" را ببیند که فیونا هر بار من را یاد اومی اندازد. شباهت بی اندازه ی چهره اش. بعد فکر کردم خیلی وضعیت ویردی ست. اینطوری که من این را می نویسم و می فرستم و او هم می گوید اوکی می بینم. همین و تمام.

 یا حتی فکر کردم به شیوه ی ویردتر و کاملا مزخرف تری از او بپرسم خوبی همه چیز خوب پیش میرود؟ میم خوب است؟ بعد او بگوید آره اتفاقا الان داریم می ریم مجلس عقد. بعد من پشت تلفن از حسودی پس بیفتم. یا  برای اینکه خوب حالم را به جا بیاورد عکسی از خودش بگیرد در مراسم عقد و عروسی با لباس توری و آرایش کرده و در جواب میم خوب است برایم بفرستد.

بعد فکر کردم خیلی رسمی و مودبانه بپرسم خوبی؟ مادر خوب هستند؟ بعد او بگوید آره خوبیم همه. همین و تمام شود مکالمه. خلاصه در چنین وضعی هستم که نمی دانم در ادامه چه باید گفت و چه باید نوشت و ...ز

دیروز با سنگینی شدید بلند شدم. روزهاست با همین حالت بیدار می شوم. دیروز که با این حجم سنگین بیدار شدم فهمیدم می میرم. یعنی هر روز که بیدار می شویم داریم می میریم.نه اینکه کشف تازه ای کرده باشم وبر یافته وهوش بی اندازه ی خود غره باشم نه.. فقط مدتی بود که یادم رفته بود. گیر کرده بودم بین این کتاب ها و سریال ها و این باران های ناتمام ومه های گوه پشت پنجره و همه چیز را یادم رفته بود حتی امر به این مهم که می میریم را هم داشتم فراموش می کردم. بعد چیز دیگری را هم یادم آمد که دیشب خواب دیده ام که دندان آسیابم شکسته و نصفه نیمه افتاده روی زمین. دو طرف صورتم باد کرده بود و در خواب خیلی هشیار حواسم بود که آب دهانم را قورت ندهم و به این سادگی با خوردن دندانی خودم را به کشتن ندهم. تازه داستان هایم را هم به کسی نداده بودم برای محافظت. نباید می مردم. بیدار شدم و هوا دوباره همان عن سابق بود. همان مدلی که اصلا نمی فهمم ساعت چند است و در این ساعت و هوا برای چه باید بیدار شد و من کجا هستم .... فصل مهرآذر است. اسم این وضعیت را گذاشته ام مهرآذر. اسم عجیبی ست اما واقیعت دارد. اسم زن دولت آبادی ست. در کتاب نون نوشتن خواندم که مهرآذر همیشه از اخلاق سگی من شاکی بود. نه پس توقع دارید نویسنده ای بشناسید که همیشه ی خدا لبخند گشاده داشته باشد؟ شما بخوانید این کتاب را تا حق بدهید به این بنده خدا که هرچقدر هم جای اخم ها را بوتاکس کند بی فایده است.

چی داشتم می گفتم فصل مهرآذر را می گفتم که بیدار شدم و سرچ کردم تغبیر خواب. چیزهای بدی امد. گفت بیماری. گفت درد و رنج طولانی. گفت مرگ یکی از عزیزان. گفت بچه... کلا دیوانه شد گوگل اینقدر پرت و پلا گفت.

بعد به تک تک وضعیت هایی که گوگل برایم پیش بینی کرده بودم فکرکردم و با خودم نقشه های هوشنمدانه کشیدم که چطور می شود جلوی اینها را گرفت. هیچ چیزی به ذهنم نرسید تا امروز که داشتم سواد روایت و ماجرای اودیپ را می خواندم. اودیپ و پدرش شاه لاتوتزه همه ی تلاش شان را کردند که وقتی پیشگو به ان ها از آینده شان می گوید سرنوشت شان را دستکاری کنند. شاه بچه اش را فرستاد در دوردستها تا وقتی بزرگ شد او را نکشد. اودیپ هم وقتی بزرگ شد و فهمید که در آینده شاید با مادرش مزدوج شود فرار کرد از شهر و همین تلاشش رید به زندگی شان. اگر عین یک گشاد فراخ، عین یک نوام چامسکی نفهم و کودن، می ایستادند و می گفتند بی خیال پیشگو. زر نزن. یا بعد زا اینکه حرف های پیشگو را می شنیدند دست یک معشوق و معشوقه ای را می گرفتند و می رفتند بر فراز کوه المپ و یک بستنی قیفی با هم لیس می زدند و دنیا و حرف های پسشگو و آینده را به تخم شان می گرفتند هیچ کدام از این اتفاق ها نمی افتاد. اودیپ چی کار کرد؟ گفت خاک عالم بر دو سرم باد که بخواهم با مادرم مزدوج شوم در آینده- نمی داسنت که این مادر واقعی اش نیست و او را به فرزندی گرفته اند.- بعد فکر کرد اصلا بگذارد سر به بیابان و... خلاصه این پذیرش همه ی قهوه ای ها و امده ها و نیامده های تقدیر خودش بزرگترین درس است. این پذیرش ضرورت ها که اسپینوزا می گفت و بعد هم عدسی عینک های سفارشی را درست می کرد... همین. همین یک درس را اگر ما از فلسفه ی مادرمرده یاد می گرفتیم...

 واقعا چی می خواستم بگم؟

هیچی دیگر. همین ماه مهرآذر را می خواستم غر بزنم و خواب هایم را و کلا همه ی چیزهای این روزها که ملال است و ابر است و مه اما امروز بعد از انجام دادن تمرینات و دو مرحله به طرز عجیبی خوشحال بودم. به قد ارزنی پیشرفت کرده ام اما به اندازه ی حجیم شده ای خوشحالم. چرا؟ چون یک چیزی توی مغزم جا به جا می شود. چون باورم تکان می خورد. چون وقتی نگاهش می کردم می گفتم چطور ممکن است؟ جز ممکنات عالم نبود برایم. در مقوله ی ممتنع ها بود. ناشدنی های عقلی بود. بعد که دیدم شد بیشتر از فیزیک شدن، این جا به جایی مغز و باور برایم حیرت انگیز بود. انگشت سوم دست را باید به مغز نشان داد در برابر قابلیت های بی نظیر این حفره ی اهورایی. مغز عزیز خفه شو و این حجم از آفرینش را به تماشا بنشین.

امروز در حرکتی مجنون صفتانه دست هایش را نگاه کردم. اسلوموشن، آرام و آهسته و با طمانینه.

اول میخواستم ساعتی بخرم به هدیه و یادگار. بعد به ساعت او فکرکردم که بزرگ بود و عجیب. قشنگ. نه آنچنان. اما چشمگیر بود. سراغ فیلم رفتم که از دست هایش داشتم. انگشت های سفید. دست هایی برای دوست داشتن. دست های فرز و چالاک وبازیگوش و بی قرار. دست هایی برای گل ها. دست هایی برای خوردکارها. دست هایی برای های لایت کردن کلمه ها، دست هایی برای آغوش های محکم و طولانی و اندوهگین. دست هایی برای دستبندهای گرم و رنگ و به رنگ و بافتنی، دست های برای سیگار های سفید، دست ها... دست ها... دست هایی که دوستشان داشتم. دست هایی که با خودم بار کرده ام تصویرشان را و به آرامی نگاه می کنم. گاهی می ایستم. فیلم را پاز می کنم. عقب جلو می کنم. آرام و آهسته تر. این قصه ی دست هاست. فیلم یک دقیقه از دست هایی که برای همه ی پنج شش میلیارد آدم کرده زمین تصویر بیهوده ای بیش نیست. بی مفهوم و مزخرف. و برای من مثل یک گنج خاموشِ پنهان شده در هزار توی کلمه ها و خاطره ها و زمان هاست. چیزی ست برای سکوت. برای درک نشدن. برای نگفت. برای یک راز طولانی و مگو و پیچ در پیچ... دست ها... و شما چه می دانید خط و کلمه ی دست ها را؟ز

تنها راه نجات امروز را در ادویه ی کاری دیدم. در کمد پیدایش کردم.برای اولین بار بود که می دیدم ش. روزهایی که بی نجات می مانند را با ادویه و دسر سعی می کنم نجات دهنده ای باشم.

صبح که بیدار شدم هیچ چیز شبیه بهار نبود. تمام این روزها اینطور بود. بی بهاری محض و ابرهایی که سر از سوراخ های آشپزخانه و لای تخت هم در می آوردند. همه ی خانه را، همه ی تن و بدنم را بوی ابر گرفته است. در فصلی میان پاییز و زمستان از خواب بیدار شدم تمام این روزها را. خودم را در پنهانی ترین لایه های زیرین خویش گم کرده ام. نگاه به حفره ی پیدایش. بارها و بارها رو به رو شدن به تمام آنچه می توان آن را نقطه آغاز هستی نامید.

در هزارتوی گیتی غارگونه ی خودم گم گشته ام. در این روزها خودم را دیده ام فقط. با حیرت و حیرت و حیرت. –برای اولین بار آتش را بر دست گرفته باشم و داغی اش تعجب آور باشد انگار- به همان اندازه نگاه کرده ام متحیر. در خودم غارهایی بوده است گسترده تر و هزارتو تر از زیرزمنینی که بورخس در داستان الف شرح میدهد. من به الف خودم رسیده ام. به همه ی الف های جهان. به اولین حرف جهان رسیده ام انطور که ویکتور هوگو می گوید و کلمه خدا بود. و نقطه خدا بود. نقطه ی الف...

یاد داستان خودم می افتم. قصه ی من و الف... که در داستان شرق بنفشه ی شهریار مندنی پور می گذرد که بعد از چهارمین بار خواندن ان داستان  در یک شب دم کرده ی تابستانی بود. داغ شده بودم. انگار از دست هایم تیغ و تیزی حروف داشت می زد بیرون. در اتاق را بستم. قفل کردم و وحشی شدم.رفتم شیراز.شیرازی که در سردابه و حوالی آرامگا حافظ می گذرد- امروز هم کلمه های او را شروع کردم. کلمه های مندنی پور را در مویما وعسب. بعد از مدت های گشتن بود که این کتاب را پیدا کردم. شور و شوقی داشتم و دلم می خواستمک جای شکوفه های پژمرده ی زیر خانه را بگیرد. چون دیگر خبری از ان ها نیست. پریروز هر چقدر سرم را از پنجره بیرون دادم و باد را التماس کردم که آرامتر بوزد انگشت فاکی نشان داد و رعد وبرقی سراسر رودخانه را برداشت و نصف درخت را کچل کرد. همه ی شکوفه های صورتی و سفید و قرمز را ریخته لعنتی.

هیچ کاری نکردم بعد از تمام شدن بهار. انگار که در من هم چیزی ریخته شده باشد. چیزی در من هم پژمرده شده و هر بار نگاه کردن به آن حفره ی آفرینش ترس و پژمردگی را در عین معجزه آسا بودنش بیشتر می کند.

فقط ح به زور من را برد تئاتر. در شهر قدم زدیم. چشم هایم در ان روز کوچک بود. بی مژه و خواب آلود. تقریبا می توان همیشه این را گفت که بیرون زدن خوب است. از شانه بالا انداختن و در خانه نشستن و لابه لای خود وسوراخ های خود و خطوط کتاب ها گم شدن شاید بهتر باشد. اما گور بابای آنچه بهتر است.

رفتن به آنجا دیدن نویسنده ی محبوب را در پی داشت. آرام حرف می زد. خیلی خیلی آرام. دو زبان را قاطی حرف می زد و من را هم می شناخت چون جهان به اندازه تخم مرغی کوچک و گرد و مسخره است. خیلی خوشحال شد. من هم خوشحال شدم. اولش که دیدم اش گیر کردم توی خودم. توی چشم های کوچک خودم و لباس های قرمزی که سرتاپا آن روز پوشیده بودم. رنگ قرمز تنها امیددهنده ای بود که روی پا نگهم می داشت. کفش های مخمل قرمز که از برگن لاین خریده بودم و پیراهن بلند زارا که در آف کریسمس حریده بودم وروسری طرج دار قرمز از ایران. حال خوبی بود اما همه ی این ها باعث نمی شد بپرم وسط او و سه نفر دیگر و بگویم اوه من شما را می شناسم. چقدر خوب که دیدمتان. شما را خوانده ام. اما مدت ها بود که دوست داشتم با او حرف بزنم. حتی در ایمیل هم با هم حرف زده بودیم. حالا چی؟ یادش نبود. اصلا چجوری باید شروع می کردم...

 وارد که شدیم که سالن کوچک بود. از این سالن های تخمی تخلیی نیویورک که ارزان اند و... از صندلی ها که بالا رفتم در همان حین با استرس حرف زدم و خودم را معرفی کردم و او هم شناخت و کلا خیلی خوب پیش رفت... روز خوبی شد در کل. بعدش با ح خیابان یکم را قدم زدیم و رفتیم رواق و...

.

برای امروز اما نمی دانستم چه باید کرد. صبح را با رنج و صدای غمآود آن ها بیدارشدم. دوستانم در یک وضعیت مشابه دقیقا در یک روز قلب شان شکسته است. اندوهگین اند و هر کدام به نوعی در حال فرار. همیشه همین است بعد از هر صدای شکستی اولین چیزی که به ذهن آدمی می رسد این است که صحنه را ترک کند و نبیند که چه بود؟ شیشه ای؟ پارتیشنی؟ لیوانی. شاید بشود جمع اش کرد. شاید بشود ترمیم ش کرد مثل روز اول... بعضی ها می گویند نیم شود اما بعضی ها نقاشی بلدند. بعضی ها ویترای می دانند و بعضی ها خطاطی وهزار هنر دیگر که روی شکسته بندها می شود کشید و طرح زد و به فراموشی سپرد. به من می گویند زر نزن. چرت نگو. ایتش اور...

 میم گفت برایم فال حافظ بگیر. گرفتم. دقیقا شرح حالش بود. غم بود و غصه و رفتن... میم هم اولین کاری که به اهنش رسیده ترک کردن صحنه ی عاشقی ست. از همه ی شبکه های اجتماعی فرار کرده و از من خواسته اگر از شخص مورد نظر حرکتی سر زد برایش اسکرینشات بگیرم. این نخ های نامرئی که می مانند و قطع نمی شوند.

سین هم دقیقا در حرکتی مشابه درحال ترک کردن است. امروز برایم نوشت دعا کن اروپا درست بشه. قبولم کنن. او تمام کشوررا ترک می کند. عشق برایش تمام کشور بود. بی خاک می شود آدمی.بی وطن می شود.

من در خودم در میان کوههای لرزان ودشت های کوتاه خودم غلت می زنم وبه نامه ای فکرمیکنم که او گفت ممکن است برایم ایمیل کنی و نمی کنم. انگار سال های می گذرد از آخرین کلمه ها. به تاریخ که نگاه کردم فقط چند روز بود و به نظر چند هفته می آمد و چندماه. نامه ها را باید برای خودم پست کنم. برسد به غاری در دوردست خودم. گم نشود فقط در میانه ی راه.دقت شود حتما برسد به دست او- خود او- خودمن- من او- اوی من...

  • داشتم کپی می کردم این مطلب را که پر از غلط و غولوط است مطمئنا. رسیدم به ابتدای مطلب. راستش می خواستم و اصلا از اولش آمدن اینجا که چیزی بنویسم از ادویه ی کاری که نمی دانم از کی وکجا پیدایش شده.ادویه را برداشتم وتوی غذا ریختم. فعلا که بوی ادویه خانه را برداشته. ادویه ها. بوها. این جزییات به قد ارزن در زندگی نجات دهنده اند. حداقل به اندازه ی به شل رساندن روزی که در بهار در میانه ی پاییز و زمستان گیر کرده است.ز

صدایم را گوش می دادم به وقت دلتنگی . به وقت

بلندترین شب سال که در خانه ی قبلی مان زندگی می کردیم. صدایی بود از چهار سال پیش. به وقت غروبی دلگیر که صدای سگ ها و سرمای سوزناکش را به یاد دارم. سیگاری هم چس دود می کردم. بعد از یک سال و نیم اولین بار بود که در آمریکا سیگار خریده بودم. گران بود به نظرم و ارزشش را نداشت. سیگار کلا بدون دوست و در جمع بی ارزش است مگر در وقت هایی که او هم خود می شود دوست و می شود جمعیت خاطر. خریده بود پاکتی ده دلار و به هوای او برایش تبریک تولد گذاشته بودم. همینطور که قدم می زدم ان پارک را که سگ ها در ان بازی می کردند برایش صدایی ضبط کرده بودم.

صدایم را گوش می دادم و از صدایم و ادبیاتم و از همه ی آن تبریک تولد بی زار می شدم. من بودم؟

در این لحظه های مقایسه ای. در این صبح مه گرفته ای که شهر دوباره پیدایش نیست و پشت ابرها محو شده و از صبح با نسیم و باد و باران سخن داشتم که نرم تر بیایند تا اتفاق و تابلوی پشت پنجره را- این سه درخت در هم آرمیده و در آستانه ی تنانگی- از هم نپاشد. از صبح که بیدار شدم سرم را کردم بیرون پنجره و به باد گفتم نیا. نباش. می ریزند این شکوفه های سه رنگ.

این روز و این لحظه و این رعد و برق و این نوشتن مقالات شمس را با آن روز و آن لحظه و آن روز اول زمستان و ان خانه ی قبلی و آن ادم قبلی که مقایسه می کنم هیچ دوست ندارم جوان تر باشم. هیچ دوست ندارم برگردد آن من. این روز و این من را، این کلمه ها را بسیار بسیار بیشتر دوست دارم.

.

 ز

دوست داشتم از زیبایی بی بدیل شیرین چیزی بنویسم تا یادم نرود. زیبایی ها باید ثبت شوند بر جریده ی عالم.

شیرین دخترعموی مامان می شود. خواهر راشین و دختر منیر. شیرین را خانه ی دایی زندایی دیدیم. در یک مهمانی بی نظیر و چند جانیه- سویه های مختلف این ماجرا باز می گردد به حرف زدن من با سین و رفتن به خانه شان و بازگویی نهانی ترین حالت های وجودی. بعد من به مهاجرت کردن ودوباره بازگشتن به خانه و شهری که در ان زیست کرده ای برای سال ها اندیشه کردم.- اما حالا بحث زیبایی شیرین است که از میناتورهای ایرانی بیرون پریده بود. یک مینیاتور بی عیب و نقص از آن هایی که به جای شاخ نبات حافظ غالب مان می کنند و کرده اند این همه سال.

او بدون شک یکی از همان شاخ نبات ها بود. به همان اندازه کشیده، ظریف، شکننده با ابروهایی پیوندی که اصلا بد و بی قواره نبود بلکه به طرز عجیبی بر صورتش خوش نشسته بود. چشم هایی مشکی و بینی ای کشیده و همه چیز به غایت در وضعیت شکننده ای قرار داشت. حتی لبخندش، حتی کلمه هایش که به آرامی بر جان می نشست و موقع حرف زدن، کلمه ای بیش از اندازه حرام و مصرف نمی کرد.

مدت ها بود چینن زیبایی ساده و ظریف و شکننده ای ندیده بود. در نیویورک آدم هایی دیده ام زیبا ان هایی که پوست های الماسی و طلایی دارند اما زیبایی هایشان شبیه به هم هست. زیبایی هایی ست که بیشتر در هم آمیخته با نگاه جنسی ترویج شده ی رایج رسانه های آمریکایی و اروپایی ست اما شیرین بی اندازه ایرانی بود. یک مینیاتور زنده که راه می رفت و کم حرف می زد و لبخند که می زد انگار از نو بهار می شد همه جا. بهاری از ابتدا، بهاری دوباره، بهاری سبز.

این زیبایی ها را می ستایم. زیبایی هایی که هیچ صفتی یارای توصیف شان نیست. زیبایی های ساکت که خود را برای نشان دادن به دام رنگ و عمل و اعضای عریان بدن نمی اندازند.

اینجا دختری ست که برای زیبایی همه تلاشی می کند. خودش را در پیج های عمومی زیبا و سافت و استرانگ معرفی می کند و سردسته ی فمنیست ها هم هست. همه ی عمل های و غیرطبیعی ها را بر صورت دارد. لنز سبز و تاتوی ابرو و ژل لب و عمل دماغ و... هرگز او نمی تواند زیبا باشد با همه ی تلاش و کوششی که بی ثمر و عبث است به چشم من. زیبایی، صفتی ست که هر تلاشی در راستای بیشتر و پررنگ تر نشان دادن اش، از جایگاه خدایان المپ به زیر می کشاندش. تقلیل می بخشد هرچه غیر از زیبایی باشد. زیبایی مجرد از تلاش است.  ایستا و در همان حال به چشم دیگری، پویا ترین اتفاق هستی ست.ز

 

سرش را از پنجره ی هستی بیرون آورده بود و طعم خیس و مه زده ی هوا را بو می کشد و می داد به داخل جان. می گفت برای همین پنجره است که کیلومترها راه را می پیماند و رنج بی پایان سفر را ساعت ها به خود می خرد. همین پنجره و نفس کشیدن از آن کافی بود برایش. همین هوا که خیس بود. گفت اینجا اگر از آن گیاه و از آن ماده استفاده کنی چشم دل باز می شود. چشم سوم باز می شود و میتوانی همه ی جزییات هوا و فضا را ببینی به دقت و همراه با شکوفایی. فوول اچ دی شدن اتفاقات هستی را به چشم دیدن.

رخوت... کلمه ای میان مایه مثل تمامی حال و هوای تردید و برزخ و آونگ گونه ای که ما داریم. مثل تمامی ترس هایمان. 

در سفر که بودم ح یکبار زنگ زد. موقعی بود که از مصاحبت بیش از اندازه گرم و دلنشین با فرزانه بازگشته بودم. در ماشین در راه بازگشت به خانه باران می بارید و تهران در وضعیت دلبرانه ای تمز و خوشبو بود. عطر تنهایی و تن باران خورده و عاشقی به خود گرفته بود. از پنجره ی ماشین به هر نگاه می کردم و به ح می گفتم هیچ چیز به اندازه مصاحبت و دمی نشستن به گفت و گو با "دیگری" که از جان ریشه های کلمه هایت را می فهمد لذت بخش و شادی آفرین نیست. حتی رستوران کوبایی نزدیک خانه رومباکوبانا، حتی ستوران ابتالیایی پشت خانه و آن ویل ماسالاهای محشرش، حتی بستنی زعفرانی رسوران هندی که نزدیک محل کار ح است. 

به هر آدمی که می رسم این را می گویم. این بعد عمیق از فقدان را. و آن ها می گویند ای بابا خیلی سانتی مانتال است و آدم دوست دارد به طریقت سامورایی بگوید نه تو فقط دغدغه های غیر سانتی مانتالِ واقعیِ تو حلق داری ای نوآدم چامسکیِ نفهم عوضیِ فیلسوف مآب... 

به هر این بعد شهر را با هیچ چیز نمی توان عوض کرد. همین ها می شوند تهران من.

فرزانه پیشنهاد خانه ای قدیمی را داد. خانه متعلق به یک زن و شوهر بود که عکس شان هنوز روی طاقچه بود. خانه ای قدیمی در خیابان سیمه. 

فرزانه برایم نوشتن دیدنت طره ی هر فروردین و بهار است  من کلمه هایش را در ذهنم حک میکردم به وقت عشق بازی دوباره. از ساعت ۶ در خانه ی قدیمی به گفت و گو نشستیم مثل دو دوست هزار ساله، بی ترس و رها از عمیق ترین و تاریک ترین دهلیزهای وجودمان حرف زدیم. هزارتوی خود را در برابر یکدیگر به نظاره نشسته بودیم. آینه شده بودیم و سحن از بهار بود و عاشقی. که ملازمه ی این حال بی قرار طبیعت، این شکوفه های بی تاب و رقصان هیچ نیست در حال آدمی جز عشق. بهار را فقط به این شیوه به تمامیت می شود درونی کرد. بهار شده بود بی اندازه و کامل و بی نقص. تا ساعت ده شب حرف می زدیم. کلمه می کاشتیم و بذرها را جان می دادیم. بذرهایی ماندگار...

این بعد از رهایی را فقط در دوستان می توان سراغ گرفت. دوستانی که دوست اند. بی زمان و لامکان دوست اند و همین حیرت انگیز است. میم می پرسید تو ف را از کجا می شناسی؟ چطور با هم دوست هستید؟ قرار گذاشتید؟ یعنی همدیگر را می بینید؟ 

من میم را یک بار دیدم و انگار در من نشست. شمس در این باره چیزی می گوید که یادم نمی آید. اما دوست هایی دارم لامکان و لازمان و همین حالم را خوش می کند. همین ب بهار و آمدنش در سرمای یخ زده ی منفی سی درجه ی رمستان، امیدوارم می کند. همین است روزنه ها و روشنی های ادامه دادن.

با ف به گفت و گو نشستم. سحن همان بود و آدم ها و زمان ها و چهره ها به تغییر و دگرگونی. که هماره عشق در مراجعه است. که رجعت ش را جایی نیست برای انکار. که ما آگاه بودیم و بی هیچ انکاری از وتاه قدترین ها می گفتیم در میان بلندبالاهایی که بودند و چشم کور می شود. به ص گفتم. صاد عزیز همه می دانند عشق کور است و تو از همه کورتری. - از کانالی که نسیم برایم فرستاده بود برایش فرستادم. باید ماجرای این کانال و لذت بیمارگونه ی خواندنش در دو روز را هم بنویسم.-

گفت و گو و مفاهمه با ف در آن مکان بی نظیر بود. همه چیز اتفاقی یگانه بود که باید تبدیل به کلمه هاییمکتوب می شد. و از این بابت من خوشبختم. که آدم هایی برای مفاهمه دارم حتی در روان پریشانه ترین وضعیت های ممکن.

.

مثلا خانه ی نون زدتر از همه رسیدم و چه غریب است این دوستی جان دار با نون. چطور ذهن بی دلیل ما را به زوال می کشاند. سال های دور که او همکلاسی ما بود- نه نبود هم رشته ای ما بود. و من از او خوشم نمی امد و چقدر عجیبکه حالا او جز معدود ادم هایی ست که من در برابر او تماما من هستم با همه ی نقصان و کاستی ها و دیوانگی هایم. اینجا شمس یک چیزی می گوید. اید پیدا کنم.- آن  که می گوید من مرد را اول نظر که ببینم بشناسم،

در غلط عظیم است او و جنس او. آنچه یافته اند و بر آن اعتماد کرده اند و بدان شادند و مست اند، آن نظر ناری است، 
آتشیست. اندرون تر می باید رفتن و از آن در گذشتن، که آن هواست

 

.

به خانه اش زودتر رسیدم.خانه ی "نون" و خودم در لحظه هایی کوتاه تا آنجا که می توانستم بیرون ریختم. تکه پاره های پرشور و تلخ و آشفته ی خود را... او آرام و در سکوت گوش می داد. آنقدر آرام و بی تکان که فکر می کردم شاید در خودش گم شده. اما بعد از اندکی آرام گرفتنم برایم از خلق گفت. از زندگی ها موازی. از موهبتِ بودنِ این حال، برایم از فرار از واقعیت گفت که خیال برازنده ترین سرزمین است برایش... آنقدر برایم گفت که می توانستم تکه پاره ها را از نوع جمع کنم و یک اثر هنری خلق کنم مثل خانه اش که گوشه گوشه اش پر است از آثار هنری او. اسم او را گذاشته ام خدای چیزهای کوچک... روح دارد خانه اش. نور دارد. پرنده ها در نزدیک ترین حالت به پنجره در رفت و آمد هستند. و از همه مهم تر اتفاق های انتهای کوچه بود.

نون و میم هم از راه رسیدند. میم با خوشحالی. نیمه خوشحالی خبر رفتن ش را داد. دانشگاه و کانادا. و من پیش خود حس کردم دوباره گوشه ای از تهران کنده خواهد شد. و حرف زدیم و از روزها و رویاها و آدم ها و قصه هایشان گفتیم. و این بار حرف از موجوات کوچکی که زندگی را تازه می کنند هم بود. چون پیر شده ایم. چون بدن هایمان تا چند صباح دیگر قدرت پدیداری شان از دست خواهند داد و فقط نون می دانست به معنای واقعی حضور این موجودات کوچک یعنی چه...

موقع بازگشت با میم دلمان می خواست زنگ آن خانه ی بی بدیل را بزنیم. خانه ای زیبا و خاص و حسرت برانگیز. میم زنگ را زد. ما عکس می گرفتیم که این سن و این لحظه و این سیزی بهار بماند در گوشه ای... و پیرزن از طبقه ی دوم بیرون آمد. 

میم لازم است. یکی مثل میم در زندگی من باید باشد که زنگ را بزند و من دهان باز کنم. دقیقا موقع پریدن از چهار متری برای اولین باردر استخر همین بود. یکی همیشه بود که من را هل دهد و بعد همه چیز خوب بود. شروع برای من سخت ترین کار است.

همین است که هر بار موقع نوشتن بهانه ای پیدا می کنم و چه خوب نوشته بود نیما نگارتسان در باب بیماری های هنگام نوشتن. می گفت دوستش همیشه به وقت نوشتن کمردرد شدید می گرفت. چون نمی خواست بنویسد. چون به دنبال بهانه ای می گشت. چون نوشتن سخت است. باور کنی. آنچنان سانتی مانتال و دلبر نیست و مغز لعنتی هزار کار می کند که طرف، دست هایش بشکند و ننویسد.

خانه ی نون را زیباترین خانه ی تهران و حتی ایران اعلام می کنم و خانه ی شین را زیباترین خانه ی آمریکا. خانه ی میم- میم را با اینکه بسیار دوست دارم و هم ماهی و هم دل است- نمی توانم دوست داشته باشم. اثری از او در خانه پیدا نمی کنم. باید رد انگشتی در خانه باشد. من همیشه به دنیال این خرده ریزه های بی کاربرد و بزر و زیبای زندگی می کردم. مثلا در خانه ی نون چند گل زرد آفتاب گردن توی گلدان بودند در بک گراندی سبز که خودش رنگ کرده بود. کتاب هایش بودند و وسایل چوبی ریز و درشتی که از پارکینگ پروانه خریده بود. 

نون را دوبار دیگر هم دیدم. خانه ی نسیم و سینما رفتن در باغ کتاب و دیدن فیلم های کوتاه بهاری که تقریبا همه شان بد بودند.- به غیر از انیمیشن رستم- با مرضیه کنار هم نشسته بودیم و میم که امد شروع کردیم به تیکه پراندن میان خودمان- و شما ه می دانید خواهرانگی چیست. گوهرترین اتفاق کره ی زمین است بی هیچ شکی. من فقط به همین دلیل مادر خواهم شد اگر روزی...که مولود و منشا اتفاقی چنین باشم. که خواهرانگی بیافرینم. این درهم آمیختگی شبیه و نزدیک و دور و پر از رمز و راز...-

در سینما همایون هم آمده بود. عجیب ترین موجود خلقت که هرگز در دانشکده ندیده بودم. اما در دانشکده ادبیات درس می خواند. ادبیات و چقدر هم که خوب و هولناک می نویسد. نوشتن اش پریشان احوالی همه ی آدم های روانی آن داشنکده را یک جا در خود دارد و کیست که نداند روانی ها چقدر باهوش و بی نظیرند مخصوصا که دست ببرند به قلم که موجودی در لبه ی مرزهای شکستن و کلفت بودن. با هم نشستیم به گفت و گو. جمعی غریب در ابتدا. او ما را حدس زد. می گفت من شبیه این میناتورهای قلبان های قاجارم و اگر کمی زودتر به دنیا می آمدم قابلبت سوگولی شدن را داشتم- خدارو شکر که به تبار میمون های پشمالو نیز نزدیک هستم و از جهات سیبیل های باکیفیت نگرانی ای ندارم.- میم را زنی تازه برگشته از جنگ های داخلی لهستان می دید و... شب ش باران بارید. و باران های تکه پاره ی تهران چقر خوب اند. همه شکوه زندگی اند.

.

دوستانم عامل بازگشت من اند به شهر. شهر من اند. وگرنه خانواده را می شود دقیقا مثل بنفشه ها در ابالیا و ترکیه و دوبی هم دید. فایده ی تهران آمدن اما چیست؟؟- تهران که می گویم یاد فرودگاه جی اف کی می افتم. برای اولین بار  وقتی افسر ورود گفت از کجا امده ای نگفتم ایران. گفتم تهران. گفتن تهران در فرودگاه جی اف کی با خود غم و شیرینی توامان داشت. منتظر بودم افسر بگوید نه کشور را می گویم. منظورم این است از کدام کشور آمده ای. اما لبخند زد و به فارسی دری گفت تهران خبری از سیلاب که نبود. نزدیک بود از شنیدن این فارسی خوش هجا که حال خوب برای تهران می خواهد که می داند سیلاب ، شهرهای مان را دشاته می برده با خودش گریه ام بگیرد. از این گرم تر می شد استقبال در فرودگاه. نه دقیقا گفت سیلاب های در تهران به خیر گذشت. به خیر را یادم مانده. این اصطلاح به خیر را به کار برد.-

دوستانم را می گفتم که شهر من اند بی تکرار و گسترده و هر کدام سویه ای از من را بازتاب می دهند. مثل آینه ای هزار تکه که هر تکه اش رازی ست.

همین است که رفتن هر کدام شان به گوشه ای از دنیا اینچنین هراسانم می کند. می ترسم گوشه ای از آینه گم شود و پیدا کردنش کار حضرت فیل است دیگر... 

یکی دیگر از گوشه های تهرانم دراین سفر هه بود. با هم از احوالات شبیه مان گفیم. از حال درون و بیرون. از نوشته ها و کتابها و ترجمه ها که فارغ شدیم به خودمان رسیدیم. به نزدیک ترین های خودمان. هنوز آگاهی اش را می ستایم. این آگاهی خشن و زمختی که می داند و رحم می کند. این همه آگاه بودن و خم به ابرو- آوردن اما گذر کردن از خم و پیج ابرو و جاده های پرپیچ و خم- این همه ستودنی ست بسیار. گفت هرگز نبوده این همه عاشق من در تمام این سال ها. در تمام این قصه های در هم تنیده مان هرگز یکی از آن جمله ها را... آن کلمه ها را... می شناختم این کلمه ها را خواندن. خواندن کلمه هایی تیز که گوشت می برند که روح می خلند. که شب خوابشان را می بینی. خواب کلمه را دیدن.

یکی دیگر از این مصاحبت های گسترش دهنده ی شهر و دل و روح و جان و روان، دیدن آقای نویسنده بود. آقای نویسنده من را رساند با ماشین ش به مترو نوبیناد و مرضیه آمد دنبالم و با هم رفتیم خانه ی لیلا و ندا و... آقای نویسنده لبخند نمی زد زیاد. گاهی که لبخند می زد فقط هم به حرف های نون که شیرین سخن است واقعا، آدم دلش قنج می رفت. آقای نویسنده با خستگی راه می رفت و شالی آویزان از گردن داشت. آقای نویسنده موهای پرپشت مشکی داشت در این سن. آقای نویسنده سیگاری را روشن کرد و دو پوک زد و بقیه را همه را انداخت. آقای نویسنده گفت مقالات شمس بخوان و من از وقتی که رسیده ام می خوانم و خیلی کم می فهمم. آقای نویسنده گفت عطار بخوان و من دلم دوباره یاد پرنده های عطار کرد و ان داستان نیشابور را که نوشته بودم و در دوره ی نوشتن عاشق این شهرشده بودم. آقای نویسنده گفت خوتان را با لایک سیراب نکنید. آقای نویسنده خیلی قبل ترش با کتابش دل ما را برده بود.

.

از دیگر بخش های اصلی شهر، یکی از میدان های بزرگ و سرسبز تهران، ص بود که بیشتر از همه شاید دراین سفر دیدمش. شب خانه ی ما خوابید و سیزده را در جمع خانواده ی ما که دو نفر بیشتر نبودند   میم و میم در کردیم و با هم کانکت بازی کردیم و میم با تعجب گفت چطور با هم دوستید. ص آرام است و با کمال آرامش قهوه ای می کند و جهان به تخمدان راست ش است و من پر شور و هیجان و روان پریش... اما صاد از یک جایی آنقدر عمیق شد که انگار فقط می شود با او سخن گفت تا با آرامش سوال های کلیدی اش را بپرسد. 

با صاد به خانه یگان رفته بودیم و از آن شب کانکت را با خودمان اوردیم. شب بود و پل صدر به رعد و برق های گاه و بی گاه نزدیک بود و تگرگ بارید و ما همه کنار هم می ترسیدیم و ترس مان را پنهان می کردیم. شب خوابیدیم و او از عکس میم عزیز عکس گرفت و برایش فرستاد و من با موبایل او برایش ایموجی بوسه فرستادم و صاد سرخ شد و خجالت زده فحشم داد و هر دو با هم خندیدیم. بعد هم شب با میم ها سوار مترو شدیم. میم و صاد با هم قرار گذاشتند بروند رشت. قرارشان شد خرداد.

با هم سینما رفتیم و فیلم آشغال های دوست داشتنی را دیدیم. صاد قشنگترین لباسش را پوشید. پیراهنی گلدار و سبز با روسری ریشریشی. در آسانسور با هم فیلم گرفتیم و من به یاد قدیم ها برای میم فرستادم و میم پاسخ های مهربان و معمولی داد. میم به عقب از نمی گردد. م پر از دیوار است. به خیال می شکنم شان. در سرزمین نامتناهی خیال...

شب ص فیلم دیدیم. بدون تاریخ بدون امضا که ندیدیم. وسطش شام خوردیم که بدمزه بود چون ساندویج محود نبود و از فروشنده ی خوش اخلاق ولی بذدمزه فروش خریده بودیم.

میم را بیشتر از بقیه دیدم چون فکر اینکه سال دیگر به تهران بیایم و او نباشد حالم را بی اندازه دگرگون می کند. ز

با میم رفتیم عینک خریدیم. عینک فضایی ها را به چشم زدیم و خندیدیم و رفتیم کافه نادری و حرف زدیم. آقایی کنارمان ایستاد و از خاطرات قدیم و جوانی اش از گوشه های کافه گفت. از ویگن که آنجا می ایستاد میخواند. از شب های روشن که همه با هم می رقصیدند و...

با ص لواسان هم رفتیم. شب بود دوباره. از آن ب های روشن. در راه او یکی از جمله های گوهربارش را گفت که بچه ها شما فکرنمی کنید از وقتی ساعت ها را جلو کشیدن انگار زمان ی ساعت جلو اومده... و کاملا به پیشوای مسلمین جهان و دانشگاه دانشگاه است شباهت داشت جمله اش. بعد هم کنار اتوبان اسنپ گرفت که وضعیت خنده داری بود و حالا هم که در کتابخانه ی نیویورک نشسته ام و اینها را مینویسم می خندم.

خانه ی میم هم صاد بود. دیرتر از همه آمد و نان اورد و شب هم در خواب دستش را دراز کرد و گفت به من یه کمی تیرامیسو بدید.

و در آخرین لحظه های رفتن هم صاد بود. با هم رسیدیم توی کوچه شان. دقیقا در یک لحظه. با هم رفتیم پشت بام.... آن ها از رفتن حرف می زدند و من در خودم گم شده بودم. آوار شده بودم در خودم. چیزی داشت من را می برد و می خورد و ذره ذره می کرد. چیزی که از دست های آن دو بیرون می زد و هیچ کدامشان نمی فهمیدند. نگاه طولانی میم را روی خودم حس کردم. نگاهش شبیه آن سال ها بود که عاشقم بود. نگاه روزهای کتابخانه بود. من اما آنقدر در خودم پیچ خورده بودم که نمی توانستم میم را نگاه کنم و با لبخندی پاسخ ش را بدهم. آن ها را می دیدم مثل هزار سال پیش. از رفتن حرف بود بین شان مثل تمام این چندباری که با هم دیدم شان.  و من می رفتم. فعلی که برای من مضارع بود صرفش... بی هیچ حب و بغضی.... وقتی تابلو "به طرف فرودگاه" را دیدم دوست داشتم عکس بگیرم اما توان برداشتن دست هایم از روی دست دیگری نبود.

.

با یگانه انگار به روزهای دور مسیر بازگشت به خانه برگشتیم. توی خانه ی قدیمی این اتفاق افتاد قبل از آمدن بقیه. آن روزهایی که تا مترو حرف می زدیم و لحظه ای که می خواستیم دو مسیر مختلف را برویم باز هم حرف می زدیم و انگار از اول و .... شبیه آن روزها شده بودیم. مدت ها بود این همه تنها نبودیم.

.

خانه ل و ن و دریاچه و خنده ها. عین را انگار هرگز ندیده بودم. آدم تازه ای می شناختم. سرشار و گرم و تازه و سبز و پر از تواضع. نون همه ی گرما و آرامش جمع بود اما نیاز به حرف و کلمه نداشت. نون با پوست بیش از اندازه سپیدش. با چشم های عسلی روشن اش. 

.

با مییم دیگر. میم مردن به روایت مرداد بسیار از عشق گفتیم. از نوشتن. از ش نون و دوستش که به تازی با اوست و عاشق و شیفته ی ایده اش شده ام که گفت به یکباره و سرزده برویم نشر اطراف. و رفتیم با کفش های قرمزمان میم برایم گنجشک های آبی خریده است که آویزانشان کرده 

- باید یک قولی به خودم بدهم. هر وقت درمیانه های روز دیدم دارم گیر خوردم می افتم بزنم بیرون. شاید نجات پیدا کنم در میان ادم ها و شلوغی خیابان و سرو صدای آمبولانس و آژیرکشان ماشین آتش نشانی...-

غذا نداریم. یعنی یک هفته ای می شود که به خانه رسیده ام. گلدان هایم دوباره شادند. دوستیم با هم. سمیه می گفت چند گلدان کاکتوس داشته و با آن ها از درد عشقی گفته و در آن مدت، تنها همدم اش آن گلدان ها بوده اند. به تدریج گلدان ها پژمرده شده اند و مرده اند وتمام.- یعنی شما درد عشق را ببین که کاکتوسِ تیغ دار و به ظاهر زمخت را چطور از پا در می آورد حال حساب کن گل رز و آزالیا و از همه بدتر ارکیده-

من اما این مسائل را با گلدان هایم در میان نمی گذارم. بسیار والد و بزرگ گونه با آن ها برخورد می کنم. می ریزم توی خودم و وقتی به آن ها می رسم با روی خوش، بهار را بهشان تبریک می گویم. از وضعیت فراسکسیِ پشت پنجره، برایشان شرح حالی ارائه می دهم که سه درخت چگونه در تنانگی شان غرق اند و در سماع و در شور و مستی.... از این سویه های روشن حیات برایشان می گویم و شما نمی دانید معجزه کلمه ها را حتی در رگ های کوچک و نازک گیاهان...

می خواستم از غذا بگویم... بله غذا نداریم. چون در این یک هفته غذایی در خانه پخت نشده مگر یک مورد که یک شبه غذا که در واقع دسر است. که آن هم صرفا برای گوش دادن به پادکست

" دست" بود. می خواستم پادکست وگوش کنم و نیاز به حرکتی یدی داشتم. این شد که تصمیم گرفتم بلند شوم شله زرد درست کنم و به پادکست گوش کنم.- به من پیشنهاد می دهند که موقع کار خانه بهترین زمان برای گوش دادن به پادکست و داستان های صوتی ست.... اما کدام کارِ خانه؟ خانه تقریبا تمیز است. چون ما بچه ای نداریم. یا چون من فکر می کنم تمیز است. یا چون من فرق تمیزی و کثیفی را نمی فهم. خانه تکانی هم که از مفاهیم پیچیده ای ست که به درستی فلسفه اش را درک نمی کنم.

خانه تکانی برایم ویران کردن خانه است بی دلیل و دوباره ساختن اش. ویرانی فقط باید با یک شوق و شعفِ مضاف همراه باشد وگرنه هدر دادن جان و عمر و زندگی ست. شوق هم دیگران هستند. چشم های دیگری که بی شرایط و فارغ از ماجراها دوستشان داری. رفت و آمد این آدم ها در خانه ی ما به قدری قلیل و اندک است که من هرگز در زندگی ام خانه تکانی نکرده ام.

دیگر می ماند آشپزی که برای من نیم ساعت و شاید کمتر طول بکشد. آشپزی را دوست دارم اما واقعا نمی دانم شیوه ی طول کشیدنش چگونه است. ایران که بودم مامان از صبح می رفت توی آشپزخانه. همیشه کار داشت. کارهای زیاد. به دقت به کارهایش نگاه کردم. با شعله ی گاز کم که مبادا دسته ی کتری و قابلمه بسوزد. سبزی ها را پاک کردن، با ظرافت سبزی های خوردن و قرمه و ... جدا کردن، سرخ کردن پیاز و سیزی ها و... خوب من هرگز هیچ کدام از این کارها را نکرده ام. یک بار با سبزی خشکی که از شهروند خریده بودم قرمه سبزی درست کردم و واقعا خوب شد. یک بار هم با نخود لوبیای کنسروی و سبزی آشی خشک ، آش درست کردم و واقعا جاافتاد و طعم آش های مامان را میداد. همین شد که دیگر این شد رویه و سرمشق زندگی ام. پیاز سرخ کرده هم از ایران می آورم. واقعی نیست و آنچنان طعم ویژه و بوی پیاز ندارد اما چی در این دنیا و در این سر مرزهای دنیا واقعی ست؟؟ شما بگو توت فرنگی که طعم خیار می دهد. خیارشان که طعم بادمجان می دهد و بادمجان ش که طعم کدو و... شعله هم تا انتهای ماجرا زیاد می کنم. زیر همه ی قابلمه هایم سیاه است. خیلی سیاه. سیاهی ای که تا نصفه و بالای قابلمه امده است. اما خوب رنج پختن است. درد بی پایان ساختن است این سیاهی. حالا شما مراقبت کن بلاخره روزی می رسدکه در اثر یک سهل انگاری کوچک، ظرف شما را هم می بینیم. مادرم را دیده ام با آن همه وسواس ظرفی. در نهایت و بعد از مدتی همه سیاه شده اند و.... به هرحال پذیرفتن است که دیر یا زود این اتفاقا می افتد. اما فرق من با مادرم و امثال او این است که شعله زرد من به اندازه ی پادکستی که 45 دقیقه طول می کشد آماده می شود و شله زرد مامان به اندازه چهار ساعتی که همه ی خانه از بو و عطر زعفران، آلردی سیر شده اند.-

واقعا چی می خواستم بگم؟؟

می خواستم بگویم غذا نداریم و در عوض به اندازه ی یک دیگ، شله زرد داریم که من صبح و شام و نهار می خورم. مهم سیری ست و خواندن.- مثل نِردهای مزخرف بی معنی جوگیر حرف می زنم.-شله زرد می خورم و به پادکست دست فکر می کنم. دست ها که دوستتان دارم.

دست ها که بی اندازه عزیزید. برای دست قصه ای در سرم چرخ می خورد. یک سالی می شود. برایش بسیار خوانده ام و تحقیق کرده ام. بی فایده. هیچ... صفحه های زیادی نوشته ام برایش. 30 صفحه دست نوشته دارم. چند بار، اول و آخر داستان را نوشتم. اما نشد. هنوز این قصه را با خود می کشانم.

بگذار اینجا نامه ای عاشقانه برای دست هایت بنویسم. شاید که قصه ای شد بلند.

.

  • از دور وقتی که دیدمش می آید چه لطفی داشت. ابر در بیابان من بارید.-

شب بود. قرار بود به تماشای هنر هفتم بنشم. او داستان هفت روز آفرینش را به درستی دنبل می کرد و من کیف می کردم.

قبلش رفتم به حوض نقره. کتاب ها را نگاه کردم. دوباره آن کتاب را دیدم. روز قبلش از یک دستفروش کنار پارک هنرهای معاصر گلدانی کوچک خریده بودم. گلدانی با گل های سرخ بسیار کوچک. ریز و ظریف و اندامی به نازکی سال های بی تکرار هجرت و فقدان. گلدان را بی اندازه دوست داشتم. اندامش را. جان و تن و بدنش را دوست داشتم.

به کتابفروشی سر زدم. کتابم را تمام کرده بودند. کتاب دیگری را دیدم. می خواستم به تو هدیه ای بدهم. کتاب اول می خواستم به تو یک گل هدیه بدهم.  به ساده ترین و کودکانه ترین قصه، ماجرای هدیه های مختلف که از گل و کتاب و .... به نزدیک ترین چیزی می رسد که فراموش کرده. قلبم... قبلم را به تو هدیه می دهم. بعد راه رفتم و برای خودم هات چاکلت سفارش دادم. 25 تومان بود. داغ و غلیظ و گرم.

بلیطم را گرفتم و فیلم رضا را دیدم. عاشقی منگول و منفعل. فقط یک جمله را به یاد دارم. – در جایی از زندگی ام ایستاده که نه می توانم بگویم برو و نه می توانم بگویم نرو. در جایی از زندگی ام ایستاده که نمی توانم به او نه بگویم.-

دست های معجزه های قرن. دست ها... آن انتها بود. در خود فرو رفته و درون خود، داغ و گم شده. من اما معجزه می خواستم مثل دوقلوها که وقتی دست هایشان مماس می شدند جرقه ای به جان کائنات می افتاد. من از بچگی به این جرقه نیاز داشتم. و فکر می کردم حتما دستی هم که بتوان این آتش را در آن یافت. بود؟؟ هست؟

من دوست دارم قصه ی دست ها را بنویسم در تاریکی قصه ها و تاریکی شب و قصه ی سکوت و موسیقی های بی کلمه- مثل همین لحظه و تما روزهایی که می نویسم و هیچ کلمه ای نباید میانه ی موسیقی باشد. کلمه ها جریان دارند. می کشند ادمی را با خودشان. باید موسیقی محض باشد و تاریکی محض و شب و سکوت محض و اشک محض و جاده ی محض و پرواز- پرنده مردنی ست. پرواز را به خاطر بسپار.-

من یکبار خواب این مسیر را دیده بودم. یا شاید دروغ می گویم. خودم خوابش را ساخته بودم. خودم خیالش کرده بودم و فرو کرده بودم در خوابم. در جاده های طولانی و شب های دیر و دست ها و موسیقی های بدون کلمه و رفتن تا قاره ای دیگر و دست ها که گره می خورند به بی قرارترین شکل موجود...دست ها که می روند برای رسیدن به فرودگاه و پرواز... با دست ها هم می شود پرید. همین.

به خودم قول داده تا ده سال دیگر وقتی چهل ساله می شوم وقتی قرار است به کوه های آلپ برویم با بچه ها... که زمین نیز به شکل احمقانه ای گرد است... هیچ نکنم. لال باشم. برای خودم نگه دارم تمام کلمه ها را... با خودم باشم در همه ی آمیزش ها و آمیختگی های تن و بدن...

این قول ها را قبل از دیدن این سه بهار آشفته و آسیمه سرِ زیر پنجره ی خانه مان به خودم داده بودم. پایم هنوز به این شکوهِ بی اندازه طنازانه نرسیده بود که با خودم قول و قرارهای چرت و چرند گذاشته بودم. آدمی ست به همین اندازه دیوانه و در لحظه... به همین اندازه مغروق به لحظه ها و "آن" های وجودی. به همین اندازه دست و پازننده در حوضچه ی رقیق اکنون. پیوسته در این وضعیت است آدمی. اما گاهی فراموش می کند و شروع می کند با خود عهد و قول و قرار گذاشتن و چه احمق و ناچیزند و بی زنده گی اند آدم های هموار ایستا بر قول هایشان.

آدم هایی که باید در سختی ها و در تعهدات و حرف ها و دوستی های محکم، رویشان حساب باز کنی و با خود بگویی فلانی حرفش حرف است و می شود رویش حساب باز کرد. اما جهان پر است از این دسته از آدم ها.

برای دوستی همراه لازم است. او که می داند تو می دانی چقدر در حال قهوه ای کردن حال و روز و زندگی خودت هستی. اویی که می داند تو را. تو را حفظ است و خریتی که خودت بهتر از او می دانی و هر دو در این دانشِ کدر، شریک هستید او اما همراهی می کند.

دوست، همراه باشد بهتر و سرمست تر از تکیه گاه است. جهان پر است از درخت های قطور و بی اندازه زیبا که می شود به وقت تلخی ها و زمختی ها دل به بودنشان بست. که ایستاده و صبور در طبیعت به انتظار نشسته اند برای دیوانگانی خسته و  برای لحظه ای آرمیدن. درخت ها خوب اند. بخشی از من هم درخت است. درخت زرشک. زیبا و سرخ و بی قرار. اما تنها، درخت بودن کافی نیست. گوشزدها هم خوب اند. گوشزدهایی که می گویند لطفا ابعاد گند زدن خود را دریاب. لطفا خودت را بشناس و ... اما دوستی حتی از گوشزدها هم فراتر می رود. دوستی با نوعی یکی شدن تلاقی می شود. گوشزدی نیست. همه می دانند که اتفاقی افتاده به نادرستی. که اشتباهی ست در قوانین طبیعت. همه ی دوستان این را می دانند و بعضی عواقب را گوشزد می کنند. بعضی پیرتر می شوند و نصیحت می کنند و بعضی که باهوش ترند برایت قصه هایی همسان نقل می کنند باشد که به گوش گیری. بعضی دیگر، لبخند بر گوشه ی لب، در سکوت و آرمیدن، در لحظه های آفتابیِ سرزمین دوستی پا روی پا می گذارند و می خندند و فحش می دهند و می گوید عزیزم شما ریدی. شما گند زدی. همین بی هیچ تلخی ای. بی هیچ قضاوتی. بی هیچ قصه و گوشزدی. بی هیچ ادامه ای برای راه دیگر را نشان دادن. دوستانی اینچنین که از ته جان می دانند همه ی آدم های دنیا نباید در حالت پاکیزگی و وضعیت ادرار صرف و خیسی های مقطعی به سر ببرند. که می دانند آدم های دیگری هستند موضعی خیس نمی کنند. گند می زنند به تمام اعضا و جوارج و لباس ها و اطراف... و حضور این آدم ها کنار پاکیزگان و کنار ان ها که صرفا شب ادراری دارند نیز لازم است.ز

 

در غریب ترین وضعیت ممکن رخ داد. در به یکباره ترین حالتی که می شد. در کلبه ی چوبی در میان داغی آب و بخارهایی که از موزاییک های قرمز بلند می شد و چراغی برقی و داغ که دایره ی زردش نشان از گرمی داشت. با بی چیزترین حالتی که می شد با یک بدن در حال نضج و سرور رو به رو شد.

رو به رو شدن با بدن و تن در سکوت شب و در صدای جیرجیرک ها، در وحشی ترین و طبیعی ترین حالت ممکن. انجا که انسان به حیوانش نزدیک می شود. به این سویه ی دورتر و دیرتر... به این زاویه ی دوست داشتنی که در سی به آن رسیده ام و نام گذاری کرده ام این سال و این دهه را برای این بخش... حیوان ناطق است انسان. از هیجده سالگی که فلسفه خواندن را آغاز کردم نطق در تن مان ریشه دواند خواسته و ناخواسته آن تن که بذرهای نطق را در خود نضج می داد به فراموشی سپرده شده بود.- شب بود که این را می نوشتم. از میانه ی این سفر با ح و سین بلند شدیم و رفتیم آن کوبایی دور. در ساعت دو شب یکشنبه انگار نه شب جمعه بود. شاد و سرمست و پر سر و صدا و موسیقی های گرم و پرشور و فراموشی لحظه های زندگی...او می گفت دلش آرامش می خواهد. او را با تمام ش خواستارم. این همه ی برهم زدن آرامش تام و تمام من است.

.

.

دوست دارم از آدم ها بنویسم. از کوچه و خیابان شهرم. شهر درونی شده ی من. ادم های جسته و گریخته و پیدا و پنهانم. ادم ها و نهان بودن و بیدار بودن شان.

به ترتب زمانی ومکانی اگر جلو بروم شمال بود. سبز و بارانی و شبنم خورده، منتظر و اماده و ساخته پرداخته ی بهاری نو و سالی باشکوه...

شب قبلش به شیوه ی قبایل بدوی در طبیعت، تن را به آب های داغ آمده از چاه های زیرزمینی سپردم. به همان وحشی گری و به همان شیوه ی ابتدایی. با رنج و شور و شوق. با تمنای دیدن.

 با التهاب بودن و با آگاهی از ترس و جهل و عصیان.

شعر عطیه عطارزاده را به یاد می آوردم وقتی به آن زجر تن و شوق پوست فکرمی کنم- امروز سی سالم است. برای اولین بار آتش را کشف می کنم.- تن سپردم به جاده که خیس بود و بارانی.

سال قبلش وقتی بر فراز کوه بودم لحظه از دلم گذشته بود. کوه بود و مه و ابر. دست که برافراشتم انگشت هایم توی ابرها غرق شدند.

او گذر کرده بود از میان انگشت هایم. از میان تنم. از سلول هایم... رد شده بود سال قبلش و باورم نبود سال دیگر را.. آینده را باورم نبود.

در آن لحظه ها بر خود آوار شده بودم. برای خواندن قصه به شهری نو آمده بودم. قصه ام برگزیده شده بود. بر سر مزاری رفته بودم. آن سال هم باران گرفته بود. مثل تمام این دو روز که در باران شسته می شدیم. که باران، سال ها و لحظه ها و زمان ها را می شست. دلتنگی ها را با خودش برده بود. در باران و لغزندگی جاده و دل، در هیاهوی تکرارهای همیشه... شب را در خانه ای بودم که پنج سال پیش. با بدنی که دقیقا در پنج سال به حال و هوایی دیگر و شبی دیگر و خوابی دیگر و صبحی دیگر... شب خوابیدم؟ بیدار بودم؟ خواب می دیدم؟ یادم نیست. هیچ به یاد ندارم. شبی بود که باید زودتر صبح می شد.

راه افتادیم با دایره هایی رو نقشه که هر آن به یکدیگر نزدیک تر می شدند. دایره ها و تب و تاب و شور و درد و داغی و تپش و...

دایره ها و مماس شدن شان. برای پرنده ها داستان خواندم. کتابی داشتم و عینکی و هدیه ای . دست هایم خیس بود. از دست های خیسم که لاکی قرمز و نیم خورده دارد فیلم گرفته ام. رو به روی دریاچه ای که با نم نم باران و صدای پرندگان در انتظاری سوزان می سوخت. دریاچه و دست ها و کاغذها و کتاب ها و... سرد بود. می آمد. می ایستاد. می تپید...

عطرش، گرما... رفتن. کوه... سبز.. بام... پرواز کردن با صندلی آهنین و در هم آرمیدن و بوی درخت ها باران خورده و گل های دود شده.

عطرش اما... عطر... عطری بی تغییر و ثابت و سرد... او می گفت عطر من شیرین است. عطرش توامان با هزار سال دوری... عطرش... عطرش... عطرش...

و یافتن آنجا که جای آرمیدن بودی. یکی برایم شعری خواند. کم عقل بود. شیرین عقل بود. او رفت به تماشا و من در نظاره و انتظار با عکس دیگری که بود و نبود. عکسش رد سبزی شهر و باران های قطره ای تاب می خورد و جمله ی آخرم انگار رو به عکس بود که " تو را دوست دارم به خاطر رنج هایت..."

رنج است آن عنصر جلابخش و روشن کننده ی چشم ها. رنج است آن همه زیبایی محو در حضور ساده و کوچک تو که مرا گاه به تعجب وا می دارد. که در گردش بی قرار علت و معلول هیچ نمی یابم جز چشم هایی که کافی نیست برای این همه سال و فاصله و قاره و اقیانوس. بدون شک رنج است آن چیزی که نمی یابم برای این همه عمق و خواستن.

.

مرد شیرین عقل 50 ساله از پنجره ی ماشین برایم خواند" اگه تو مال من بشی...." شعری خواند و گفت حالا پول بده. پول بده تا بروم. زال گونه بود. با ابروهایی سفید و چشم هایی کوچک. کمی ترسناک اما بی خطر – مثل زنبورها که مادر از بچگی گفته بود اگر کاری نداشته باشید آن ها سراغ شما نمی آیند و ما هر سه مان به شیوه ی پاک دلانه و ساده لوحانه این حرف را باور کرده بودیم و هرگز زنبوری سراغمان نیامد. این حرف ها که در کودکی ریشه های بزرگ می دوانند. این سادگی کلمه ها که بذرهای دوران اند. این ها را باید دوباره جست وجو کرد درخود و در ادامه.-

.

رسیدیم. زیرباران. در تکاپو در بی قراری. در سکوت. در شهری که نمی دانستیم چطور و کجا و چگونه... به دنبال سقفی برای در امان باران ماندن. در پناه داغی دست ها و قلب ها و آغوش های طولانی... به اندازه ده سال دوری و ندیدن و سکوت و تب و تاب... طولانی و پرعطش و پر عطر و پررنگ... به یگانگی رسیدن... بوییدن موها و تن و داغی دست ها و صدای ضربان قلب هایی همیشه دور و نزدیک...

صدای درها و جدایی های منقطع که هر بارش ده سال طول می کشد. در تلخی دیگری ها...در دوستت دارم ها را دیدن و عشقم ها را خواندن و گم شدن در عطری نزدیک و هزار سال آشنا و در انتها ودر غایتِ دست ها فرو رفتن در میانه ی چشم ها.

در داغی لب ها وگردن ها ودلتنگی ها... برای این قسمت. برای این مقدار... برای این انحنای پوستی...درست و مشخصا برای اینجا... روزهایی ست که در همه ی سال ها دلم تنگ می شود برای این گوشه. این گوشه ی آشیانه وار... روزهایی ست که خواب این پناهگاه پوستی را می بینم. و تن و عهد عتیق و آدم و حوا و این تمایل و کشمکش تنانه...

سکوت و نفس و غرق شدن و ذوب شدن و آمیختن و سکوت و نفس و...

.

به آسمان رفتیم. شبیه یک قصه ی مه آلود. با ترس از تمام شدن زندگی در کنار یکدیگر... زندگی را می توان به این شیوه ساد،ه نقطه ی پایان گذاشت. حس آن روزهای پشت و پناه گرفتن در باد با او که خیابان ها را نمی ترسیدم. پیمودن خیابان هایی در مسیر بادهای تند. مفید در برابر باد شمالی... نترس، جسور، بی هوا در برابر باد شمالی...

از پنجره ی شهر آسمان را دید می زدیم و سبزی ها و تک درخت ها را... جانم تلخ و شور بود. از این تمامیت خواهی بی حاصل می سوختم. می فهمید... می فهمید و همه چیز بی حاصل و منقص و مکدر ادامه داشت. سبز بود. سبزهای کمرنگ و پررنگ و باران زده و مه آلود و خیس...

در شهری دیگر بودم. شهری که سالی دیگر، جایی دیگر، با قصه ای دیگر عاشقش شده بودم. بار دیگر شهری بود که دوست می داشتم. که خیالش کرده بودم. که بارها ساخته و ویران و جان دار و بی جانش کرده بودم. شهر ما. شهری برای ما... شهری برای قصه ها... شهری که داستان " شیخ زاهد" در ان آفریده شد.

حسرت... حسرت بر فراز آسمان.در سبزی و سفیدی و آمد و شد ابرها.... اما چیست آدمی مگردریغ و پرپر شده گی های همیشگی و آن به آن و کماکان و پیوسته؟؟....

در چشم هایم آن تک درختِ فرورفته در مه را ثبت کرده ام مثل این لحظه که در میان باران اردیبهشتی، کشتی کوچکی که از رودخانه می گذرد و سه درختی که به رنگ های صورتی و سفید و قرمز در کنار هم آرمیده اند به رقص و به تن و به تمام امیال تنانه ثبت کرده ام.... مثل جریزه ای در مه فرورفته و گم شده.. .درخت و جزیره ام را از مه بیرون می کشم.

مثل داغی ای که به یک آن با رفتن در تنم ریخت... مثل خواستن اش که مه آلود در من ادامه دارد. در میان ابرها، در آمد و شد... در ترس و هراس و آشوب... مثل انتظار او برای دیدن آینده. مثل دست بستگی و تسلیم اش در برابر ضرورت های زندگی. در برابر سرنوشت که از من و او قوی تر است به تمامه و بی اندازه.

تلخ است که این را می داند. جهان با تمام سلول های ریز و درشتش در دهه ی دوم زندگی این را به او نشان داده است. پروضوح و روشن. این را با چشم در شعله های روشن آتش دیده است. من در خیسی چشم ها می دیدم وقتی که باید دو جاده ی رو به روی هم را انتخاب می کردیم. دور شدن دایره ها و پیوستن به جزیره های دور و مه آلودمان در تنهایی.

.

.

بی ربط این ثانیه را به خاطرمی آورم. سینما می خواندم. روزهای آخر بود.در خیابان ولیعصر نشسته بودیم و از فیلم نامه ها و نقشه ها و مقصدها و مقصودها حرف می زدیم. رد می شدند با دوستانشان. خودشان بودند. این گروه خشن.... این گروه آشنا... به قطعیت او بود بعد از سال ها... اما دیگر هیچ... تا سال ها هیچ... و بعد به یکباره در پاییز. اولین بار زمستان بود. بعد پاییز بود وادامه اش در بهار ....

.

به اندازه ی تمام سال های نبودن... به اندازه ی تمام فاصله ها... به اندازه ی تمام فقدان ها...به اندازه ی تمام قاره ها...

.

سیل باریدن و قصه ی عینک دودی... ذوق بی اندازه نشاط آور و ماجرای پدری کمونیست که با معشوقه ی دوران جوانی اش... او هم از قاره ای دور بازگشته بود. قصه های تکراری و ادامه دار. قصه را اگر مجازاتی ست به تکرار آن است."

همسرک، فردا. بودنش... ریجکت و تلخی های بی اندازه... تاب... تاب آوردن. سخت می گیری.... آسان است مگر؟ آسان نیست این همه جانکاه بودن سفر و رنج بی اندازه ی سال ها... آسان است مگر که نباید سختش کرد...

در میانه ی پنجره ایستاده بودی. بوی چای خیس خورده و علف های شبنم زده و مه در سوختگی گل ها می پیچید... برایم از یکی شدن گفتی... از روح وارگی تنی که با تن دیگری در هم آمیخته بود. برایم از نگاهی گفتی که زنده است در زنده گی تو...برایم از زاینده گی شروع برادر گفتی... از رویش ناگزیر زنده گی که تازه می شود و نو در سویه ای دیگر پس از مردن تن ادامه می یابد... برایم از بلند کردن کالبد سوخته ای گفتی که سبک تر از سایرین بود. که انگار دست هایت به همه ی سلول های او متصل شد. متصل است او... معتدل است او... شمع دل است او...

و شمع شد در دل تو... در ادامه ات انگار... در تن ت... در بی انتهایی قرنیه ی چشم هایت... شمع شده گی که نمی دانند چیست آدم ها...

که نمی دانی باید گفت این کلمه ها را به دیگران؟ به نامحرمان؟ به آن ها که کم نیستند و زیادند و با تحیر می نگرند به کلمه های تو... که هراس داری به وهم متهم شدن...

من اما می دانم شمع شده گی چیست. من در هزار توی جهان های دور و نزدیک بسیار سفر کرده ام... من هزار سال پیر تر از چشم هایم از سفری دور بازگشته ام. از بیست و چهار ساعت پرواز... از میان طلوع و غروب داغ خورشید گذر کردن و رسیدن به شهری سبز و باران خورده... شمع شده گی را... با برادر آمیختگی را... تن سوختگی را... همه و همه  را آنچنان از میان کلمه هایت، از پنجره ی نیمه باز، از عطر سوخته ی گیاهان، از مژه های نصفه نیمه ی ققنوس وار.... همه و همه را می دیدم. ابر شده بودم. بارانی... تو اما با کلمه ها و گیاهان به عشق بازی افتاده بودی...  و میلی تمام ناشدنی در تنم می سوخت. مثل گیاهان که می سوختند لا به لای انگشت های تو...

.

تو گذر کرده بودی. چون هزار حادثه بود بعدترش... و از همه عمیق تر فقدان تنی بود که باید از میان دود و آتش، سیاوش وار پیدا می کردی. جستن و یافتن. شمع های گاه و بی گاه دورن تو قصه ی همین جستن و هزار باره جستن و هزار باره از دست دادن و دوباره یافتن است.

 گاهی دست ها اما چشم می شوند. دست هایت بزرگترین چشم های زمین اند. من دیدم شان... از دست هایت به وقت آخرین دقیقه ها فیلمی دارم. دست ها و انگشت ها که پاس شان می دارم بیشتر از همه ی اعضای تن... که اگر به یاد بیاوری اولین بوسه ی قرن را...بر دست های سرد و سپید و زمستانی... مثل عطر که سرد و سپید و زمستانی ست...

دست هایت گذر کرده بودند به سلامت. به بیداری. به دریافت و پدیداری... و بعد چشم ها و باقی اعضای تن را گذر داده بودی از حادثه ها... از دنباله دار بودن شان... از پیوسته و کماکان بودن شان.

از این همه حوادث تاب آورده بودی. زنده مانده بودی. مثل ققنوسی از ابتدا از میان خاکسترها بلند می شود. از هزار عشق و حادثه گذر کرده بودی و من به یکباره به آن "آن" بازگشته بودم. گذرکرده بودم و دوباره نسیمی من را بازگرداند. نمی دانستم به اندازه ی نسیمی ست گذر کردن ودوباره بازگشتن. نمی دانستم گذر نمی شود کرد. که فکرمی کنی گذر کرده ای... که وهم می کنی به گذر کردن.

و در ادامه سکوت بود و دیدن گاه و بی گاه مان در آینه و آن زیبایی محو و بی اندازه یکتا و یگانه و در انتها عکس هایی بود به اندازه ی همه ی جنس حسرت های زمین که به آب و خاک باز می گردد. "در زمین حسرتی ست که به جنس آب و خاک باز می گردد."

و در خالص ترین حالت، در خیسی، در باران خورده گی... به تماشا نشستن و دیدن آن دهلیزهای دور و نزدیک... و رفتن و هزار بار رفتن و بار دیگر رفتن وجاده لغرنده است مثل شیشه ی دل های نازک مان که لغزنده و شکننده است. مثل جاده ی دوطرفه را هر کدام به سمتی رفتن. در ساعت چهار بعدازظهر روزی بارانی.

.

خانه ی دوست. خانه ی چوبی و زیبای صدیقه که شبش به آهستگی ختم شد. شبی با عطر سبزی ها معطر و گوشت های چرخی و آرامش شهر که در شب ها با آغوش باز و روشن همراه است. شب ش متری شش و نیم و شورع درخشان و شب های طولانی و روشن...

 

کلام کلام می آفریند و نوشتن، نوشتن. کلمه های خودکاری شده، جاری و جوهری می آیند و یکی پس از دیگری... بلند نمی توان شد. گامی برای ایستادن و آهستگی و صبوری نیست. باید باشد. تمرین و ممارست است این آهستگی و به نظاره نشتن.- در حال خواندن سرنوشت ها هستم. سرنوشت می خوانم. زندگی می خوانم. تلاش و کوشش و جهد راستین می خوانم.- حتما یکی هست که بگوید خواندنی نیست. زیستنی ست و در لحظه غرق شدن است.

فیثاغورث اما می گفت جهان به دو دسته از آدمیان تقسیم می شود. که یکی از دسته ها اینها هستند نظاره گران و مشاهده گرانی که ناگزیرند از داشتن چشم های درشت و خسته. که محتوم اند به سرنوشتی پر شده از کشف چیزها خرد و کوچک و ناچیزهای بزرگ.  نام این گروه شاید باشد خدایان چیزهای کوچک...ز

سفر، شهر، وطن

برای من آدم ها هستند. آدم هایی پراکنده که می روم تا جمعیت خاطرشان را در آنی و لحظه ای در رقیق بودن دقیقه ای داشته باشم و منجمد کنم. آدم ها را مثل دانه های انگشتم مینویسم و می شمارم و حفظ شان می کنم که خواندنی اند آدم ها. نوشتنی اند. بعضی هایشان را باید نکته برداری کرد و بعضی دیگر را باید به دقت و با ریزبینی تمام، های لایت کرد به رنگ های دلخواه. به رنگ های زرد و نارنجی و طوسی و سبز... هر کدام که بهارتر سبزتر...

 به دیدار آدم ها رفته ام در این سفر. در جاها و مکان های مختلف در معمارهای های باشکوه و کهنه و قدیمی، در خانه های سنتی و پر شده از خاطره ی وطن، در باغ های سبز و گشاده دست، در نشیم ن گاه هایی پر شده از صدای پرندگان و ریز ریز سر بر آوردن سبزهای خُرد و کوچک درختان.

آدم ها... آدم ها... که پیدایتان کرده ام. که دوری و مرزها شما را برایم نزدیک کردند. مثل هدیه ای که موهبتی ست دور اما بودنش دلگرم کننده است. در دوردست آنچنان مشتاقانه می خواهمت...

.

آن روزهای اول که هنوز سال نو نشده بود و عددها به خودشان تکانی نداده بودند دوستانم را در شبی گرم در اوانی دیدم. عکسی با هم گرفیتم شبیه خانواده ای که قدمت شان به آبا و اجداد خاک و وطن بازمی گردد. عکسمان را که نگاه می کنم همه جا نور می شود تنم و دلم. مثل یک گنجینه ای که زمان و صبوری و اتفاق های خواسته و ناخواسته همه اش را رنگ می زند به کمرنگ تر و پررنگ تر... عکس مان را و آن باغچه ی کوچک را بسیار دوست دارم. آنجا را آذین به ص پیشنهاد کرده بود. آنجا را دوست دارم چون از سقفش که آسمان است بر سر میزهای چوبی، تارهای سبزی از شمشاد آویزان است. همه جا سبز است و میز و صندلی های چوبی با این سبزه های کوچک و بزرگ در هم آمیخته اند. آنجا را دوست دارم چون دوباره به من حیات بخشید. انجا بود که مراجعه رخ داد. در ظهری پاییزی که نسیم خنک و نارنجی روی صورت های ما می وزید و من را به اعتراف وادار می کرد. به بازگویی دورترین و همیشه نزدیک ترین خاطره های آن شب ها که آمیلی پولون بودم. آنجا بود که دیدم می رود چیزی از میان انگشتانم. انجا بود که رخ می داد لرزشی بر اندام سلول های گم شده ام... انجا را دوست دارم چون پاییزش بهار بود و بهارش همچنان بهار باقیمانده بود. در آنجا بود که برای اولین بار همه شان را دیدم. با قصه های تازه. با  ثانیه ها و رنج هایی که بر تن شان گذشته بود. یکی روی ورق امضا کرده بود و داشت تنها زندگی می کرد و دیگری روی هیچ ورقی امضا نکرده بود و داشت تنها زندگی می کرد. هر دو چیزی را در تن شان به یاد می آوردند که خاطره ای بود از روزهای رفته. من این چیزهایی که در تن باقی می ماند هرچند خرد و ناچیز و ناپیدا، این ها را من می شناسم. همه ی این جنین های نیمه مرده را که نمی شود به دنیا آورد به سادگی، این ها را من به جان می شناسم.

شب بود و آوانی روشن بود. دوستانم را داشتم و دو روز به سال تازه مانده بود. ما قبل از دو روز و رسیدن به سالی نو، تازه شده بودیم.تازه و سبز و نو و سرمست....ز

او از جنون من می ترسد. جنون من، تمام بال های پرواز او را می سوزاند. او آنچنان از شیفتگی به یکباره و جنون ویرانگر من، هراسان است که عقب می کشد. سکوت می کند و در سکوت طولانی اش گم می شود. من اما او را می یابم. ساده نیست. سخت است و باید هزارتوی دهلیزهای تن را بگردم. هزارتوی زمان و خاطره ها و نگاهش را بشکافم تا دوباره او را به خیسیِ باران های موسمی بکشانم. من اما هر بار به خود، این تلخی راه و رنج طولانی را می دهم. به تن، به جان می خرم همه ی قاره ها و فاصله ها و راه های درونی این قصه را. با روح و چشم هایی کور و دست هایی بینا او را می جویم و بیرون می کشمش تا باشد، تا بماند اگرچه ملتمس و مسکوت و خواب زده و پر تردید. من او را هر بار می یابم به سختی. جان می دهم. عمر می دهم. عددها و سال ها را می دهم. اما نزار قبانی مگر نمی گوید که "سالی نو می شود. سالی کهنه می شود. سالی می رود و سالی دیگر می آید. من اما سال ها را نمی دانم کهنه و نویش چیست. چرا که زمان تویی."

زمان را می دهم و ابدیت را پس می گیرم. زمان را می دهم و می ایستم رو به روی ازل و ابد چشم های نیم سوخته ی تو وخود را از نو نگاه می کنم. من اینجنین هر بار او را می جویم. به جان. به تن... به هزار درد و اندوه... به تمام سلول های غم... به دریغ و حسرت و به هزار رویای پرپرشده... به دیدن و خواندن "دوستت دارم ها" و " عشق" نوشتن ها... و اینچنین او را دوباره باز می یابم. همانقدر زیبا. همان قدر با چشم هایی آشنا... همانقدر آشنا به رنج و ماندگاریِ درد... به اندازه زمان های گم شده پژمرده تر و آرام تر با زلف ها و افشانه هایی کمتر... هر بار این است که جنون من عصیان می کند. لگد می پراند به تک تک مرزها و مرا بی چون و چرا می کشاند به دنبال خود... می روم و جنون واره کیف می کنم از تمام شبنم ها و علفهای خیس شده...

اما جنون من او را می ترساند. او که دوره ی ترس و حذر را زیست می کند طاقت چنین جنونی را ندارد. او هراس دارد از این همه دیوانگی. عقب می ایستد و به تماشا سوگند که جنون را فاصله- کم یا زیاد- دور یا نزدیک- مرهمی نمی بخشد و ذره ای آرام نمی کند.ز

 

دوباره باید بایستم و یادآور شوم آهستگی را... دوباره باید به جمله ی بلند و کشدار فیثاغورت خود را پیوند بزنم. آدم هایی در جهان هستند که مشاهده گرند. به تماشا نشستن که در تضاد محض است با عجله و تمامیت حرکت...

 باید در میان خواب و بیداری به سفر فکرکنم. به آدم ها.به قصه ها.. به مکان ها..به شهر... به شب آخر.. به دست ها.. به رویای روزهای خیس لاهیجان... به او که تکه پاره های شیشه ای و شفاف تن من است هزار سال اگر بگذرد. ده سال است که گذشته است و من دوباره خود را در ریخته ها و پژمرده های صورت آن ها و او که در گیر و جدال زمان است، دیدم. به تماشا نشستم خودم را به دقت. به شوریدگی... به شیفتگی و شیدایی... باید از آدم ها بنویسم. از خانه های گرم و رنگی....از غذاها... از طعم ها... از دوباره بازیافتن خود و دیگری... از همه ی اینها باید به دقت بنویسم. نباید مثل قاصدکی گذار رد شوند. باید بمانند. ثبت شوند بر جریده ی این شیشه ی کوتاه مدت دلدار... اینجا برای دلداری ست... برای فراموشی... برای به خاطر آوردن... اینجا همه ی تناقض ها وتکرارها در هم جمع اند و آمیخته و توامان.

از وقتی رسیده ام، بی لحظه ای میخوانم. لحظه ها را به شتاب می خوانم و ولع دارم برای تمام کردن جستارها... به این حالت که می افتم سردرد مدام است و رد شدن از روی کلمه هاو.. عجله است و حرام کردن کیف و فرورفتن در حفره ی کاغذی بودن و زیستن.

از وقتی رسیده ام "ایران درودی و در فاصله ی دونقطه" خوانده ام. کمی بهار دیده ام که به صورتی ترین وضعیت خود در حال رقص و سماع است. به دیدار درخت زندگیِ پایین پنجره رفته ام و زیارتش کرده ام. جستارهای نشر اطراف را با ترس و ولع وشور وشوق خوانده ام. خوابیده ام. شب و روز و بسیار و فراوان. خستگی در کرده ام. غذاهای عجیب خورده ام با ح که یکی شان در یک بارِ تازه ی جدید بود. برای اولین بار رفتیم.کشفش کردیم. ایرلندی بودند. غذایشان خوب نبود. اما یک کیک شکلاتی گرم داشتند. از وقتی آمده ام لباس های بلند رنگی خریده ام. یکی شان سفید است به رنگ بهار با گل های درشت و دوتای دیگر سیاه هستند. رنگی که کم و بیش در میان لباس هایم پرتکرار شده است.

چهار روز است که رسیده ام وبه خودم قول داده ام از لحظه ها بنویسم. از آن خنده ها و خاطره ها که نباید آنچنان از آن ها دور شد. به خودم قول داده ام دوباره دیدن را در نوشتن تجربه کنم. هزاران قول به صبوری و آهستگی به خود داده ام. کتاب ها و سفرهای تند و تیزشان اگر بگذارند.زز

از وقتی از سفر برگشته ام جت لگم. بی زمان و بی مکان،شب و روز را ادامه می دهم وهنوز هم از بام تا شام در سفرم. از آسمانی به آسمان دیگر... در آسمان "فقط روزهایی که می نویسم" را خواندم. جستاری برای دوباره دیدن خود در آینه ی کلمات. در جریان و سفر با جمله ها که سیال ترین هواپیمای جهان اند. که از میان قاره ها و فاصله ها عبور می دهند. از میان زنده ها و مرده ها... از میان آن ها که به وضوح نفس می کشند و آن ها که دیگر نفس کشیدن شان، بر ما روشنی و چشم دیدار نیست.

سفر را در خلال سفر با خودم حمل کردم. سفر هایی در سفرهای دیگر. سفرهایم را در چمدان چیدم و با هم پرواز کردیم. سفرهایی که قرار بود بیشتر از 23 کیلو نشوند شده بودند 31 کیلو. با اضافه باری از سفرهای بیشتر و پربارتر، دانه به دانه ی قاره ها و شهرهای پر شده از کلمه را با خود روی شانه کشیدم و بیست ساعت در آسمان حمل شان کردم تا رسیدند به خانه. خانه کجاست؟ خانه چمدانم است که حمل می کند بنفشه ها و کاغذها و کلمه ها را به سختی... به زیادیِ بار.. به اطاله ی جان... به سخت جانی تن...

چمدانم آغاز سفرهای درونی ست. شروع پیاده روی های گاه و بی گاه در هوای مه آلود شهری دیگر...

با کورتاثار به شیوه ی یادگیرانه و رابطه ی استاد شاگردی

.

از بورخس و نویسنده ی آرژانتینی دیگری به اسم آرلت گفته است. اینکه هر کدام بوینوس آیرس خودشان را پدید اورده اند. بوینوس آیرس بورخس خیالی و من در آوردی ست و بوینوس آیرس آرلت جایی ست برای زندگی کردن و پرسه زدن و عاشق شدن و رنج کشیدن اما بورخس شهری را می دید پر شده از نقدیرهای اسطوره ای و مادری متافیزیکی و ابدی

.

اینکه فانترزی در کارهای کوتاثار از دل زندگی معمولی و عادی روزمره بیورن می آید و مثل بورخس با دانمارکی ها و سوئیدی ها و گائوچوها فانتزی نمی سازد.

.

 درباره ی نقد.

کلی نقد و بررسی انتقادی از کارهایم خوانده ام تا به ان پی برده ام. شما منتقدها هستید که این چیزها را به من نشان می دهید و ان وقت است که می فهمم. من هیچوقت از خودم چیزی نمی دانم. گاهی نقد را یک خلاقیت درجه دو می نامند. به این معنا که نویسنده نوشتن را از خلا شورع می کند اما منقد کارش را با اثری که از قبل تمام شده آغاز می کند.

.

خلق اثر

همیشه وقتی کلمه ی خالق را به کار می برم دچار شرم م خجالت می شوم.چون این کلمه از قرن نوزدهم به این سو اهمیتی زمانتیک پیدا کرده است و شده یک جور خدای کوچک. خالق هم ادم زحمت کشی ست مثل خیلی های دیگر. نظام ارزشی ای با معیارخایی وجود ندارد که خالق را در جایگاهی بالاتر از منتقد قرار بدهد.

.

در کتاب های من دگرگون شدن واقعیت یک خواسته است.یک امید.

.

درواقع صرف امریکای لایتینی بودن باعث نمی شود که تمام خوبی ها از آن تو باشد. بعضی ها خوب اند و بعضی ها هم بد.

.

 نوشتن کتاب.

به پایان کتاب ها که می رسم تشویش و اضطرابی به جانم می افتد که مرا وا می دارد مثل کسی که تخت تاثیر نیرویی عظیم است کار را هرچه زودتر تمام کنم.  فقط شروع کار برایم سخت است. خیلی سخت. دلیلش هم این است که کار از جایی که برای خواننده شروع می شود شروع نمی شود.

پایان بندی برایم سخت نیست اصلا می توانم بگویم خود به خود نوشته می شود.

.

 در پاسخ به سوال نوشتن زندگی ست یا زندگی نوشتن است.

نوشتن زندگی ست مثلا یوسا برای زندگی کردن فقط یک اتاق می خواهد و یک میز و یک ماشین تحریر و کلی کاغذ

من در نوشتن خیلی تنبلم. زمان طولانی میگذردو من هیچ چیز نمی نویسم و حالم هم بد نمی شود. کارهای دیگری می کنم مثلا مطالعه.

.

بحث اروتیک و نظر مارکس و زن ها.

زن هایی که این استعداد را دارند که حتی از برگ خشکی که روی زمین افتاده است هم شگفت زده شوند. زن هایی که منفعل نیستند.

این جمله ی فلوبر که می گوید: مادم بوآری خود منم.

نشان می دهد که مرد و زن بودن در ساختن شخصیت های مرد و زن کتاب و داستان نباید تاثیری داشته باشد.

.

بحث جنسیت و رابطه ی سادومازوخیستی و مرد وزن و دوره ی سقراط و عشقکه فقط به هم جنس معنی می شده وزن داشتن صرفا برای بچه اوردن بوده و از دوران قرون وسطی و دوره ی رمانتیک ها سکس و عشق و ازدواج همگی در هم تنیده شده است.

.

خواننده باید شریک نویسنده باشد نه خواننده ای منفعل.

.

بعضی از منتقدها که با زدن برچسب ها و انگ ها پول در می اورند و بیشتر جاعل اند تا متنقد ادبی

شلخته نویسی مهم است. به یادگار می گذارد و ذهن را تمیز و منزه می کند. ذهن پاکیزه هم گاهی نیاز است. نه اینکه قرار بر پاکی باشد و پاکیزگی یک اصل باشد. اما این همه شلوغی و پر بودن را باید جایی باشد و مفری و آرامی. موسیقی در گوش ودویدن روی مربع های سیاه کیبورد دقیقا مثل ان دستگاه که صدای قلب را به هنگام دویدن و عرق کردن می توان شنید. از روزها و وریاها باید بنویسم. از هفته ای که گذتش. هفته ای که نزدیک به سفر است و نزدیک به بهار. که بوی بهار حتی در این شهر هم می آید. بوی بهار وقتی توی گوگل مینویسم نیویورک فردا چند درجه است و هشت تا سیزده درجه را نشان می دهد با باران ها و مه و دم هایی که پشت پنجره خبر از گرم شدن هوا می دهد و روزهای گاه و بی گاه آفتابی که هادسون را نقره ای می کند. هادسن نقره ای قشنگترین اتفاق زندگی من است. دیروز در صفحه ای بودم که مردم از خاطرات رود زاینده رود نوشته بودند. بیشترشان در حوالی رود قدم زده بودند. با رود عاشق شده بودند. دست در دست رود زیسته بودند. رود برایشان چیزی بود فرای آبی و جاری و سیلانی... رود در ان ها ادامه پیدا کرده بود. رود را مب خواستند برای هویت شان. برای بازیابی خودشان. در داستانی که حول زاینده رود نوشتم و اسمش را به درستی و به دقت و به کیفور شدن خویش- که خلاقیت گاهی از خود ادم بالا می زند و وقتی به چیزی که نوشته ای خیره می شوی باورت ننمی شود از دتس های تو بیرون پاشیده بود و مطمونی که یک بار دیگر هم تکرار نخواهد شد. از ان لحظه های ناب و مجهولی بوده که انگشت جبرییل می رسد به دست های انسان در همان نقاشی معروف که بسیار دوستش دارم و هر سال انگار با نگاه دوباره چیزی تازه در آن پیدا می کنم.- داستانم ناخوداگاه شد رودف شد مادر، شد دعای باران، شد مرگ، شد دوباره یافتن خویش از طریقی رودی که خشک است و دیگر نیست. رودها نباید خشک شوند. گلوی رودها باید همیشه سبز و تازه باشد. باید خنک باشد تن و بدن رودها. رودها را اگر از شهر بگیریم مثل این است که نیمی از قصه ها را خشکانده ایم. مثل خشکاندن نیمه ی دیگر روزها و رویاهایی ست که می تواند ساخته شود اما دیگر نمی شود. توانی برای ساخخته شدنشان نیست.

سرم را که بالا می اورم آفتاب است و کشتی غول پیکری از کنار خانه های آجری رد می شود. هادسون زنده است و من در برابرش می ایستادم و روزها را تماشا می کنم. من ناتور هادسونم و در داستان هایم او را ادامه می دهم. داستان های کتاب قمو بیشتر دوست داری یا نیویورک خیلی هایشان با هادسون زنده شدند. رد خیلی از آن ها هادسون بی آنکه من نقشی داشته باشم به یکباره حضور پیدا می کرد.

کتابم در یک روز آفتابی بی انکه انتظارش را داشته باشم منتشر شد. او به من پیام داد همزمان و نوشت که خوابی دیده. خوابی داغ.. خوابی به زبان آلمانی و من در گوگل ترنسلیت انگلیسی اش را ترجمه کردم و به فارسی، هر دویمان به فارسی از خواب او کیفور شدیم. گرچه او دوست داشت به کلمه در نیاید اما این زبان های واسطه را برای همین ساخته اند. وقتنی به فارسی گفته نمی شود مقل این است که از پس دیواری لحظه ای نگاهی می اندازی و می فهمی و درک می کنی و رد می شوی و در خیال خودت ماجرای پشت دیوار را ادامه می دهی.

کتابم منتشر شد. آبی ست و طرح جلد چرخ و فلکی دارد که دوستش دارم. با مجله ی نبشت که کاردرست و پخته است مصاحه کردم و چیزکی برایشان نوشتم. دوباره باید اینجا هم بنویسم. آقای حکیمی برایم بهترین نقد را نوشت. چیزهایی را نوشت که منت خودم نمی توانست ببینم. امروز با کورتاثار بودم و از خواندن مصاحبه اش بی نهایت لذت بردم. کورتاثار را با آقای کشاورز شناختم. گفتم آسمان شب را بخوان. ان موقع داستان آکستولش من را شیفته کرد. نگاه به پدیده ها و کموجودات در همه ی کارهایش دیده می شود. امروز از کورتاثار در باب نقد و ادبیات اموخیتم.

نوشته بود" خودم هیچ وقت چیزی از خودم نمی دانم. شما منتقدها هستید که این چیزها را به من نشان می دهید و ان وقت است که می فهمم. "

چیزهای دیگری هم بود که از او اموختم. مثل فضای نوشتن اش که آخر ماجراها همیشه برایش روشن است. برای من هم پایان از همان اول روشن است اگر نباشد هرگز دست به قلم نمی ربرم. نمی توانم ارگ پایان نداشته باشم مضطرب می شوم و نمی توانم چیزی بنویسم. اما جالب اینجاست که شروع برایش سخت است. اتفاقی که این روزها بیشتر و بیشتر می افتد. شروع نوشتن برایم جان کندن است. هر کاری می کمنم که شروع نکنم. دقیقا نمی دانم از چه می ترسم. به خودم می گویم خوب می شود در نهایت. شاهکار می شود فقط باید شروع کنی. اما نمی کنم. از ترس است؟ از شکست است؟ از تنبلی ست؟ از بی سوادی ست؟ دقیقا نمی دانم ریشه اش از کجاست.

از فروزن می خواستم بنویسم. توی دست هایم. تو چشم هایم نگهش داشته بودم. می ترسیدم در این یک هفته بپرد. فروزن باشکوه بود مخصوصا ان لحظه ی خاص که همه ی پرده و صحنه و لباس دختر عوض شد و نور شد و برق و سرما. رقص هایشان با برگ که فوق العاده بود. و از همه مهمتر ان خواهرانگی باشکوه که دل می برد. که همه ی جهان باید حول محور خواهرانگی بچرخد. این پیچیدگی خاص و گم شده... فروزن را با هم دیدیم و بعد هم جای جدیدی در نزدیکی اش کشف کردیم. بزرگ و باشکوه با سقفی عجیب به شیوه ی نیویورک سال های 60 و فیلم های ان دوره با نور تاریک و شمع های کوچک.

هفته ای بود پر از شگفتی از نوع خوب و بدش. فحشهای زیادی هم خوردم چون مردم به شیوه ی عجیبی که دقیقا نمی دانم از کجا برمی آید و چطور به این نتایج می رسند با دیدن اسم کتاب همه ی خشم و عقده هایشان را بر سر نویسنده و ... خالی کردند. توئیت های وحشتناک و فحش های جنسیتی و عکس های رکیک. بعضی ها هم جوک ساخته بودند و بامزه بودند اما فحش ها واقعا آزاردهنده بود و مجبور شدم با ادم ها  با همدلان ودوستان سرزمین کلمه بنشینم به درددل. با یاسمن و نسیم و نجمه و مینا و صفورا و مرجان و هانیه و ... با هر که آشنای قریب بود نشستم به گفت و گو وچه خوب بود. چقدر خوب بود. خوشحال می شدم و آرام. حرف هایشان و نوع نگاهشان دلم را گرم می کرد. موجی بود که امده بود اما همه شان به درستی گفتند می گذرد و چقدر این فعل کوچک، راهگشاست اگر ادمی صبر پیشه کند و سکوت. فکر می کنم گذشت چون اتفاق تازه ای افتاده که دوباره همگان خودش را شایسته ی نظر دادنه می دانند. من زاید حرفی ندارم. فقط ویدئو را دیدم اشک ریختم و به ح نشان دادم و سهم خودمان را از رویای این نویسنده پرداخت کردیم. ح همه خوبی ست در ساختن رویاها. به خودش بگویی باور نمی کند اما آجر می سازد برای رویاهای دنیا و بهتر کردنش. همین کافی ست دیگر.

.

موج ها می گذرند. آرامم. حالم خوب است و روزها را می شمارم. دو انگشت میانی ام همان ها که همیشه زایده ی کوچکی دارند. – که روزهایی که ندارند یعنی بنیل بوده ام وچیز زیادی با خودکتار ننوشته ام. این روزها اما دارمشان چون دیروز سه هزار کلمه با خودکرا نوشتم و در این هفته بسیار اب خودکار تحقیق کرده ام و اتفاق خجسته رخ داد به اسم سهره ی صورتی و طرقه ی آبی. برایش نامه های تاریخی بسیار خواندم. از جنگ ها از گرما. از آلمان و شهر برلین. از نامه ی مستر چیچیک. این بخش را همیشه بیشتز از خود نوشتن دوست دارم. این بخش دور خود چرحیدن و هی چرخیدن و هی فرورفتن در دل حوادث و ماجراها. به نوشتن که می رسد هول و هراسم. – داشتم از زایده دستم می گفتم که این بار توامان از دو خوشی متفاوت. یکی نوشتن بسیار و دیگری به زور بستن زیپ چمدان ها... روزها را می شمارم.ز

حالم خوب است. آفتاب می زند و من لباس صورتی آستین بلندی گلداری را پوشیده ام. گل های صورتی که در یک جا جمع شده اند. پر شده از بهارم. از سر تا پا. شلوار مشکی خنکی پوشیده ام با گل های نارنجی و روی شانه ی راست و دست چپم آفتاب گرمی نشسته است. رودخانه نققره ای ست. من ناتور رودخانه ام. داشتم به آب های جهان فکر می کردم. بهاینکه چیزی بنویسم برای خلیج فارس. به اینکه از لحظه ای بنویسم که فهمیده ام همه ی آب های جهان را به هم راهی ست. راهی دور و نزدیک. مرئی و نامرئی... ناتور هادسون بودن من را به رودخانه های دنیا نزدیک کرده است. از زانیده رود نوشتم. از خلیج فارس نوشتم. این نگاه کردن شبانه روزی به رودخانه چشم هایم را زلال کرده حداقل در برابر این آب های پر رمز و راز... آب ها وردوخانه ها را که از جهان بگیریم هیچ می ماند. آناکسیمندس می گفت جهان آب است. انچنان که نیمی از بدن ما را آب تشکیل می دهد و بدین ترتیب پیوند می خوریم با اقیانوس ها وهمه ی آب های دنیا... اماخاک و گرما و پذیرندگی اش را هم نمی شود ندید گرفت.

حالم خوب است. دو روز پیش کتابم چاپ شد. اسمش طوفان به پا کرده. اسمی که ساده است و صرفا تکیه کلام یکی از شخصیت های داستان است. اما این عادتی ست ازلی که کتاب ها را که ادم ها را که همه چیز را از روی جلدشان حساب کینم تا جاییکه ضرب المثلی قدیمی در زبان انگلیسی داریم که "دونت جاج عه بوک فرام ایتس کاور" اما آدمی ست و دائم الخطا بودن و راحت الطلبی بستن یک اتفاق، یک موضوع، یک انسان با یک جمله و قضاوت و تمام.

کتابم را هنوز در دست نگرفته ام. این حس مادر شدن اما در دوردست بچه ای داشتن که برای دیدن ش، برای لمس کردنش روزها را می شماری را در یکی از کتاب هایی که به تازگی شروع کرده ام می بینم. کتابی ست از یک نویسنده ی آمریکایی که از امازون خریدم. نویسنده کتاب را به زبان انگلیسی نوشته و از کودکی به آمریکا امده اما در زندان اوین متولد شده است. در کتاب، زن بعد از اینکه بچه را به دنیا می اورد تا روزها نمیتواند او را ببنید. می داند که بچه ای دارد سالم وزیبا وسرشار، چون به هنگام تولد چشمهایش را دیده بود که بلک بود مثل شب. به سیاهی شب... اما دستش نمی رسد. بچه را در اتاق دیگری زندان نگه می دارند و هر بار که در سلول ش باز می شود چشم به راه دیدن بچه است. دلم می تپد برای گرفتن کتابم. آبی ست. صبح که بیدار شدم خبرش امده بود در یک نامه ی الکترونیکی گفتن منتشر شد. کتاب آبی ام که عکس یک چرخ و فلک روی ان است.

طرح جلد را نمی دانمن کار کیست و هیچ نظری ندادم. اما شیفته اش شدم. چرخ و فلک له مثابه ی سیلان زندگی و گردش آدم ها در کنار زمینی که آنچنان هم محکم نیستو با ما می چرخد. مثل ما سرگردان است.دلمان را به خاک گرم و پذیرنده و ایستادن روی ان خوش کرده بودیم. اما او هم می چرخد و سرگیجه دارد. برای دو دنیایی ها یک چرخ و فلک مضاف دیگر هم وجود دارد. برای کوچ کنندگان و ان ها که هجرت را درر بخش هایی از زندذگی شان- حالا چه مکانی و چه ذهنی و چه در دنیای ادبیات و سینما وهنر و... – تجربه کرده اند این چرخ و فلک آونگ تر می کند ماجرا را... معلق تر می کند و شاید هم سرخوش تر... به قیافه ی آدم های روی طرح جلد کتاب که خیره شدم این سرخوشی و سرمستی را در چهره شان دیدم. هر کدام شان از این میان زمین و هوا بودن به نوعی کیف می کنند. شاید همان چیزی ست که در زبان انگلیسی و در شش ماهه  ی اول ورورد به هر موقعیت ومکان و شهر تازه ای به ان کالچر شاک و هانی مون می گویند. ماه عسل و شوک شدن که همراه با خنده و قهقه های طولانی ست. بله این چرخ و فلک له خوبی گویای قصه های این کتاب است که در چهار سال نوشته شده. قصه ی آن ها که دچار نوعی لامکانی و لازمانی می شوند و دوباره و دوباره و هزار باره همراه با چرخ و فلک می چرخند تا سرشان گیج برود و خیلی چیزها را فراموش کنند.

.

 ز

هوا منفی بیست و سه درجه ست اما همه ی شوفاژهای خانه خاموش هستند. چون آفتاب است. غرق در آفتابم و به نوشتن و داستان ها و دوباره نوشتن و بازنویسی کردن شان فکر می کنم. راستش نه فکر نمی کنم. چرا.. فکر می کنم باید از همه شان پرینت بگیرم و هرچه سریع تر تبدیل شان کنم به حجم های سفید ملموس جان دار. بعد خط بزنم به رگ و ریشه شان. صبح پیام های الف را خواندم. به درستی و با دقت و ظرافت داستان هایم ررا می خواند وبرای هرکدام می نویسد و می شورد و می کوبد و من هم لذت می برم هم دوست دارم بازنویسی شان نکنم. هم همینجوری بسپرم دست یک ناشری جایی. اما نمی شود. نباید اینطور باشد. شاید هم باید. نون می گفت اگر چخوف می خواست بعد از هر داستانی که می نویسد از ملت فیدبک بگیرد و بسپرد دست ناشر که دیگر این همه پرکار نمی شد. راست می گوید.

در آفتاب نشسته ام و یک داستان شیطانی گند در مغزم رشد می کند. داستانی که در روز ولنتاین رخ می دهد. او دیده می شود در حال کادو و گل دادن به دیگری و آن یکی او را می بیند. کلیشه ی تمام بی معنی و مسخره... اما کیفی کودکانه و خبیثانه...

 چیزی در دلم. در گلویم میی جوشد. شیرین نیست. گند و تند و داغ و تلخ است. آشوب است. از فکرو خیال ها و گشت و گذرهای این روزهاست. اشتباه محض. کاش تمام شود. آن ها. کاش تمام شوند. کاش... زود و تلخ و راحت و سریع.

.

میخواستم از فیلم ها بنویسم. از کشف ها. از خواندنی ها. از کتاب ها.. از داستان ها. داستانی که در ان رابعه زندگی می کند را دوست دارم. وبلاگ آزاده جعفری را خیلی دوست دارم.نقدهای دقیق و فیلم هایی که معرفی می کند. رودخانه یخ نزده و چند کشتی کوچک روی ان رد سفید آب می اندازند ونور زمستانی، استخوان جهان رویاها را بی اندازه گرم می کند. و موسیقی آمیلی که از یوتوپ پخش می شود همه ی پنجره ی منقش شده این جهان است. امروز قرار شد مجری برنامه ی معرفی کتاب باشم و از انجمن ادبی نیویورک بگویم و از نان فیکشن و داستان و از کتاب علی حرف بزنم و... یک چیزهایی نوشته ام.دلم کفش می خواهد. کفش های بلند و گرم. کاش سریع تر اماده شوم و بروم از مغازه ی رنگین کمان نیویورک کفش بخرم.عین بچه ها...

 گردن بندهای سیاه و ساده ام از کمبوجیه رسیدند. بله از کمبوجیه با پشت آمدند. سه هفته در راه بودند. دو دلار. بی اندازه زیبا و ساده و مشکی و قشنگ. کمبوجیه همان کامبوج است. و جهان بسیار کوچک است. گردن بندها را در گردن دختر دکتر دیده بودم. دکتر هاشمی. عکسش را دیدم و گفتم چقدر زیباست. بعد رفتم توی صفحه اش. هم سن ما بود. حتی چندسال کوچکتر. مرده بود همین چند روز پیش. مرگ که بر چهره ی جوانان زیبا می نشیند.. بر گردن بندهای ساده و سیاه شان که از تهران و کمبوجیه آمده است.

نامه ای برای نون نوشتم. حالم خوب بود بعد از نوشتن نامه.راحتی و آسودگی. حال خوب پر بودن و رها شدن و سبک شدن. اما چندبار تلاش کردم ونتوانستم بفرستم. هرجایی تلاش کردم نشد. از او مشورت گرفتم. برایم نوشت. در منطقی ترین حالت ممکن وبه دقت. سین کردم و جواب ندادم. برایم نوشتم ناراحت شدی. جواب ندادم.

نامه اش را روزی میدهم. شاید اردیبهشت روز تولدش.

از فیلم هایی که دیدم. ان سوی تپه ها. آرام و نرم و ملایک از کارگردان رومانیایی. لباس ها و تیپ ها شبیه زندگی های روستایی شمال ایران بود. تردید و تعلل ایمان داشتن یا نداشتن. دو دختر به نظرم دوست بودند. دوست های نزدیک و شاید لزبین. حالا یکی شان شده بود باایمان و در چرچ هرر روز به دعا خواندن مشغول بود و راهبه شده بود و دیگری هنوز دوستش داشت و سر پرشور و...

.

فیلم فوق العاده و بی نظیر مثل پدر، مثل پسر را دیدم. بی اندازه لذت بردم و بی اندازه اشک ریختم. روزی بود پر اشک. از صبحش چیزی نوشتم که از ان مامان دیده شد و خواب ها و عصرش این فیلم را دیدم ودوباره اشک بود و شبش برای نون نامه نوشتم. اشک بود و آرامش.

.

فیلم مزخرف د فیوریت را هم با ح در نیویورک دیدیم. چرند محض...

داستان اناربانو و پسرانش را برای بار چهارم خواندم و بسیار گریستم و به داستانی شبیه فکر کردم و هیچ نیامد. هیچ... در کل داستان نوشتن برایم به شدت طاقت فرسا و سخت شده. تمام تنم در می گیرد وقتی به ایده های پراکنده و نوشتن شان فکرمی کنم. حرف های بیشتری داشتم. نشد. نیامد.

برف آرامی شروع به باریدن گرفت. سبک. از زمستان های اینجا متنفرم. رف ها و یخبندان ها وماه های خاکستری طولانی و تمام نشدنی. امسال اما رحم کرده. مهربان شده. پاییز یک برف جان دار بارید و تا امروز که به ماه دوم زمستان رسیده ایم وفبریه است از آن سرمای منفی 30 درجه خبری نیست. یکی دو روز منفی سزده و منفی هیجده شد اما برف نیامد و یخبندان نشد. پنجشنبه هم قرار است منفی 15 شود. اما همین که برف های بی اندازه نمی بارد خیلی خوب است. برف و هرچیزی زیادش از شاعرانگی خارج می شود. مثلا باران هر روزه و تا ابدد ادامه دار برای من غم ناتمام دوران است. اما این برفی که انگار فقط یک لحظه پشت پنجره ظاهر شد مثل این بود که کسی دست هایش را به اندازه ی مشتی باز کند،اندک برفی بریزد و تمام. همین بود سهم پنجره از برفی که بارید و کم بود اما یگانه و به اندازه. سفر کوتاه بود...

امروز خاکستری. آسمان و زمین و خیابان و کشتی ها و رودخانه اما هوا مطبوع است و هفت درجه. کار همان اندک برف صبحگاهی ست. به اندازه و با رعایت فاصله ای برای شیفتگی. نه آنقدر نزدیک که ذوب شوی و نه آنقدر دور که یخ بزنی. دقیقا به همین میزان.

.

دیشب در ادامه ی سبکی های شبانه خواب آن محله ی قدیمی را دیدم. روستایی که دیگر کمتر کسی سر میزند. همه ی ادم های ان روستا مرده اند. همه شان. خانه ها هم ویلایی شده.خبر از در چوبی و سردری که روی آن بود نیست. خبری از علف های خیلی بلند هرس نشده هم نیست. حتی خبری از همبازی های دوران کودکی من هم که هزار امید بود و شادی و سرمستی ایام، دیدنشان. مثلا آزاده که از من هزار سال بزرگتر بود و هر وقت به روستا می رفتیم دلم می خواستم تا انتهای باغ بروم. انتهای باغ به خانه ی آنها می رسید. آن ها که می شوند فایمل دور و نزدیک مادرم- (این جمله من را یاد فیلم اسرافیل آیدا پناهنده می اندازد آن قسمت از فیلم که دختر در حرکتی دلبرانه دستش را نزدیک بینی پسر می گیرد و می گوید بوش خوبه. یارو گفت هرچقدر بمونه بهتر می شه و اینسرت و کلوزشات دست پسر که تکیه داده به پنجره ی ماشین از زاویه ی دید هدیه تهرانی- ماهی، همان عاشق قدیم. این نگاه به دست را من می شناسم. دست ها با من قریبه اند. آشنایان نزدیک همیشگی اند دست ها.مثلا زمستان ها دست هایش سرخ بود و آن قسمت سفید را به اندازه ی ردی و به اندازه ی خطی نازک باید از زیر دستبندهای بافتنی ای که همیشه می بست پیدا می کردی. آنجا بود همه ی میعادگاه برف های جهان. همه ی زمستان و سفیدی اش در همان یک لایه ی برف تازه ی پانخورده بود- در فیلم می گوید توی روستا همینطوریه دیگه. همه با هم فامیل اند.از دقیقه ی سی به بعد فیلم را دوست داشتم. خاطره ی عشق وقتی تراژیک می شود... هیچ چیز به این اندازه در جهان زیبا نیست. عشقی که جای زخم می گذارد. هیچ چیز به اندازه ی تعریف کردن قصه ی یک جای زخم زیبا نیست. وگرنه که وصال است و هر روزه ی مدام زندگی و صبحانه و چای و قهوه و شیر ودویدن و به ایستگاه اتوبوس رسیدن و دیدن و ندیدن و...) کجا بودم؟ روستا را می گفتم که بودن آزاده با آن سن زیادش که هنوز هم دقیقا نمی دانم چند سال از من بزرگتر است برایم موهبتی بود.

ان مسیر طولانی و پرپیچ و خم خانه ی مادرجون را تا انتهای کوچه باید می رفتم. کوچه که نمی شود اسمش را گذاشت. مسیری بود خاکی با ترس های کوچک و بزرگ از سگ های گله و مارهای بی آزاد و حلزون های چسبیده به درخت و شیره هایشان که تا مدت ها فکرمی کردم سقز از همین ها حتما درست می شود که همیشه توی کیف های مادرجون به راحتی پیدا می شود. همه ی سختی مسیر و این سفر طولانی را به جان می خریدم و با شجاعتی وصف نا پذیر می رفتم و می رسیدم به خانه ی آزاده. خانه شان آبادتر بود.شهری تر بود. مثلا دستشویی شان یک سیر و سفر طولانی نبود مثل خانه ی مادرجون که هزار سال طول می کشید و یک گودال دور و دراز بود و ربطی به قیافه ی توالت های امروزی نداشت.

کی بود؟؟ دو سال پیش بود که دوباره برگشتم به آن خانه. خانه که نبود. جایش یک ویلای خیلی نوساز ساخته اند که شب ها آبشارش روشن می شود و نورهای مختلفی از خودش ساطع می کند ومن را یاد رقص نورهای آبشار نیاگارا می انداخت. از در خانه که دیگر چوبی نبود بیرون آمدم تا برسم به خانه ی انتهای کوچه. می خواستم دوباره آزاده را پیدا کنم. خانه ی انتهای کوچه سه قدم بیشتر نبود. هرچه فکرمی کردم که ان راه طولانی و ان مسیر پر هراس و سرسبز چه شد به هیچ جوابی نمی رسیدم. آزاده هم از انجا رفته. انگار یک بچه دارد.خانه شان هم دیگر کسی زندگی نمی کند. تهرانی ها همه ی خانه ها را خریده اند و از نو ساخته اند. ویلاهای بزرگ و آهنی.. بوی چوب را از هرجا رخت بربست یکی از جوانه های زندگی رفت و ناپدید شد. آدمی را با چوب قرابتی ست از سالیان دور و دراز. هر دو با خاک آشنایی دیرینه ای دارند. هر دو کم و بیش جنس همدیگر را درک می کنند. همین است حال خوش چوب و عطرش وقتی بهار می شود و ادم ها را حتی تلخ ترین شان را به شور و جوشش وامی دارد. آدمی اما این چیزها را یادش می رود. حواسش پرت می شود و دنبال امنیت می گردد و جهان را به آهن و دیوار می ریند.- اول می خواستم بنویسم زینت می بخشد دیدم هیچ چیز نیست در این عمل جز ریدن به طبیعتی که با جان و جهان ما آمیخته بود و همه سعی مان در فراموشی و نسیان است.-

.

بله دیشب انچنان سبک بودم که خواب انجا را دیدم. خواب صیقلان را.. در خواب می دانستم که پشت به رودخانه ی هادسون خوابیده م، جایی در مرز نیوجرسی و نیویورک. در خواب می دانستم بدنم رو به روی ایمپایراستیت و وال استریت است و هستی ام به طرز بی رحمانه ای پر کشیده به محله ای که فقط در اذهان ما انچنان سبز و زنده است. چون دو سال پیش که رفتم حتی دیگر خبری از آن قبرستان باشکوه و آندرختی که همه مان به خاطرش دلمان می خواستم در جوارش بمیریم، از آن درخت هم خبری نبود.- درختی بود وسیع و دست و دل باز که با آمدن بهار همه ی شاخه ها و شکوفه هایش را تا انتهای جهان می کشاند و روی سر سنگ ها و قبرها سایه ی مهربانی می گستراند. به ان درخت آنچنان شیفته شده بودم ما سه نفر که قرار شد با اینکه همه ی خانواده ی پدری مان در روستایی دیگر به خاک سپرده شده اند ما اما بمانیم زیر این درخت. فقط به خاطر سبزی و مهربانی اش... دو سال پیش که رفتم گفتند صاعقه زده و نیمه بدنش شکسته بود وخموده.-

دیشب اما در خواب من آن روستا به همان اندازه سبز بود. در خواب من هانیه هنوز بچه ای بود که با هم به درخت طناب و چوب می بستیم و تاپ بازی می کردیم.  خبرش از تهران و یک بچه و نمی دانم شاید هم حالا دو یا سه بچه اش نبود.در خواب من ه خودش را با قرص برنج نکشته بود.در خواب من میم شاد بود و در حال قوری کندن بود. میم در خواب نمی دانست روی می آید که "ه" دست هایش را در چشم های آبی اش فرو می کند ودل او و همه ی ان ها را می سوزاند و می رود.

در خواب من، مرضیه کوچک بود و طبق معمول همه ی خواب ها ریحانه هنوز به دنیا نیامده بود 😊 در خواب من و مرضیه و میم و مامان و لوجان در حال قوری کندن بودیم. قوی را از بوته ها می کندیم- در خواب از بوته ها می کندیم اما درختی ست قوری. این هم از آشنایی زدایی های خواب آدمی ست.- همه مشغول کندن قوری ها بودیم. همان انگورهای کوچک. می کندیم و میخواستیم غذا درست کنیم.- اینچنین طبیعی و با طبیعت آمیخته که در لحظه می چیدیم و با هم غذا درست می کردیم و می خوردیم. در خواب من، همه ی ما در کنار جاده ای که هنوز هم هست ایستاده بودیم. در سبزه ها قوری ها را می چیدیم. مامان هنوز سرطان نداشت در خواب من. به لوجان پیشنهاد داد که برویم یک روستای دیگر به دیدن فامیل های مشترک خودش و زن داداشش. (مامان همیشه از دوست ها و آشناهای قدییمی حرف می زند. ادم هایی که ما هرگز ندیده ایم و نمی شناسیم اما به گفته ی خودش او را بسیار دوست دارند. ما همیشه این جمله را دست می گیریم و دور هم می خندیم. مثلا وقتی دارد ماجرایی را تعریف می کند و رگه هایی از قدیم و نوستالژی در آن پیدا و پنهان است یکی از ما سه نفر حتما می گوییم حتما تورو هم خیلی دوست داشت. تو عشقشون بودی و بعد می خندیم. در خواب و بیداری به وضعیت او و صین فکر کردم. وضعیتی کاملا قابل مقایسه.هر دو در عشق گیرکرده و در حالتی آونگ وار که بدون عشق نمی توانند زندگی کنند. او آنچنان که شواهد و قرائن نشان می دهد دختر جوان شادی بود با چشم های درشت و آهویی. دقیقا شکل چشم های من که از اوست. عسلی و کشیده. با ابروهای پرشت و موهایی که فرهای ریز و درشت داشتند. دقیقا به اندازه ی موهای من وحشی. سرطان که گرفت خودش ماشین و قیچی را برداشت و همه را زد. او با برادرش همان که انگشت هایش را فرو کرد و دو جفت چشم آبی اش را از زیر آسمان آبی کم کرد، با یکدیگر در عروسی ها و مهمانی ها می رقصیدند. هماهنگ و جان دار و زیبا. می خندیدند. شاد بودند. با عین درد ودل می کردند و از عاشقی هایشان می گفتند. دخترها به خاطر عین و ه با او بیشتر دوستی می کردند و در مدرسه هوای او را بیشتر داشتند و این موجبات حسادت سایرین بود. او سرشار از زندگی بود. از درخت های سیب بالا می رفت. آلوچه های داخل یخچال غین را یواشکی می دزید و میخورد و پای لرزش و کتک کاری های بعدش هم می نشست. فوتبال بازی می کرد و دارو مسابقات بین المللی کشتی بین برادرهایش بود. سوار قطار می شد و می رفت ساری برای دیدن دوستانش. در راه با دوربین عکاسی که احتمالا از پول هایی که مادرجون و برادرهای بانکی و معلم اش گاه گاه برایش کنار می گذاشتند- عکس می گرفت. عکس هایی از طبیعت و از شادی های بچه های کوچک که لب دریا می نشستند. سوار هواپیما می شد و از شمال ایران می رفت جنوب و ساحل جنوب و بچه های برادرش را به تماشا می نشست. این وسط ها فرم های کاریابی و مصاحبه های کاری را هم پر می کرد. می خواست مستقل باشد و کاری داشته باشد برای خودش. او پر بود از زندگی. تا اینکه عشق آمد. عشق نمی شود گفت به تنهایی. شاید اینجا فرق اساسی بین زندگی او و صاد باشد. برای او تنها عشق آن عنصر تکان دهنده نبود. همه چیز در چشم برهم زدنی تعییر کرد. انقلاب شد. جنگ شد. خون دیدند. مرده اوردند. ریختند توی خیابان ها.موهای بلندشان را کوتاه کردند و به یکباره آن شادمانی ساده و سبزی که در روستا و شهر وجود داشت حرام شد. همه چیز حرام شد. رقص و صدای خوش و آهنگ و آواز و خنده و دست زدن وشاد بودن. شادی حرام شد و او که در درون و ذاتا موجودی شاد و پر از جوشش درونی تبدیل شد به اندوهی طولانی. شد غمی مدام و به دنبال آرمان های توامان با عشقی که در جوانی دچارش شده بود از زیباترین شهر ایران به خاکستری ترین و خاک آولودترین و کویری ترین و گرم ترین شهر ایران کوچ کرد. هیچ هیچ هیچ نبود جز نورهای همیشه زنده ی حرم که به طولانی ترین شدن غم -که نام دیگرش شادی درونی بود به زعم آنها- کمک کرد. او وا داد. ما را به دنیا اورد و با همه ی شوری که در جان داشت بزرگمان کرد. جوشش درونی اش را به ما داد. اما زندگی را وا داد و فراموش کرد دوربین عکاسی اش را. عکس ها را. ساحل جنوب را. بالا رفتن از درخت سیب را، دزدیدن آلبالو خشکه ها را...  وا داد و در این وا دادن جانش ذره ذره رفت. از بدن تکه هایی کم می شد و می گفت در هر بیماری ادمی مهربان تر است و به معبود نزدیک تر. ادمی سبک می شود با هر رنجی که به جان می رسد. که انگار لایه ای کم می شود.

من به او فکر میکنم بسیار. اما هرگز درواقع به او فکر نمی کنم. وقتی می آمدم. وقتی اینهمه درو می شدم و قاره ها و اقیانوس ها را می دیدم که روی مانیتور هواپیما اسم عوض می کنند نمی دانستم اینهمه به او فکر خواهم کرد. نمی دانستنم این همه در من زیست می کند. نمی دانستم این همه در ناخودآگاه من همراهم است. تا اینکه آقای کشاورز در نقد و تحلیل داستان هایم گفت در همه ی داستان ها و نوشته هایت رابطه با مادر حضور دارد ومن تا پیش از این نمی دانستم.دوباره که همه شان را می خوانم می بینم زخم زده در انتهای من نادانسته و ناخوداگاه.- هفته ی پیش برای دومین بار سونات پاییزی برگمان را می دیدم و اشک میریختم زیاد. که انگار هرگز بند ناف پاره نمی شود و رنج های مادر به دختر انتقال پیدا می کند.

.

بی اندازه از خوابم دور شدم. در خواب همانطور که قوره ها را می چیدیم مامان به لوجان گفت برویم خانه ی آن فامیلشان برای نهار- به همین سادگی بود یک زمانی رفتن و دیدن آدم ها. به همین بی آلایشی قوره ها را در دست می گرفتیم و می رفیتم پشت یکی از این درهای چوبی و آن وسیله را که الان اسمش یادم نمی آید در دست می گرفتیم و در می زدیم. که زن دایی معصومه را دیدم چادر به کمر بسته با نگاهی به انتهای جاده که گفت خودشان آمدند. زنی بود جوان با صورتی گرد که در خواب نمی شناختم دو پسربچه ی کوچک بامزه داشت. هر دوی بچه ها دندانشان ریخته بود. همه شاد شدیم و دوروبر آن ها چرخیدیم. با پسربچه ها بازی کردیم و مامان از دیدن فامیل شان خوشحال بود. قوره ها را به خانه بردیم احتمالا در ادامه ی خواب که نمی دانم به کجا رسید. واحتمالا یک نهار جدی قوره مسمی دور هم درست کردیم و در باغی که دیگر نیست. در ایوانی که حالا چسبیده به یک خانه ی ویلایی- ایوانی که آن موقع ها وقتی می ایستادم لبه اش هراس از افتادن و ضربه مغزی شدن بود و با غروری دست بر پیشانی گذاشته تا انتهای کوچه را از لابه لای درخت های خیلی بلند سان می دیدم- ایوانی که حالا فقط در حالت نشسته می توان استفاده اش کرد.این همه بزرگ شده ام یا این همه جهان واحوالاتش در حال کوچک شدن است...

خوابم را اینجا نوشته م تا آن شهر و خانه ی قدیمی سبز دوباره زنده شود در اذهان همه ی ما که تجربه ی بازی کردن در بیرون از خانه را داریم. تجربه ی دویدن اطراف درخت های سبز را داریم. تجربه ی ترسیدن و فرار کردن از مارهای بی آزار را داریم. تجربه هایی که بچه های این نسل هرگز نخواهند داشت. دیگر هیچ بچه ای در باغ و کوچه بازی نمی کند. از کی است که صدای بازی و خندیدن و دعوای بچه ها را نشنیده ام؟

 

شب ها آنچنان سبک و بی وزنم که به همه ی ادم های دور ونزدیک سر می زنم. در همه ی خانه های بزرگ وکوچک قدم میزنم. با ادم ها چای می خورم. غذا میخورم در تابه ای مسی. به ادم ها و پوست صورتشان نگاه می کنم. به چهره شان وغمهای هزارلایه شان دقت می کنم. شب ها با او عکس نگاه میکنم. شب ها برای او برادر دوقلو خلق می کنم. لخند معنا دار نون را شب ها دنبال می کنم. در خواب با او آشتی می کنم. تا حیاطی که در واقعیت نیست به دنبال او می روم تا همه چیز را برایش توضیح بدهم. شب ها به آ می گویم چرا ناراحت و حال ندار است. شب ها خیلی کار دارم. خانه هایی را باید بروم که تا به حال ندیده ام. خانه های سه طیقه ی قدیمی حیاط دار که بیشترشان در تهران هستند. شهر خواب های من تلفیقی شده از تهران و پل های نیویورک و پنجره ی خانه ی رو به روی رودخانه و گاهی شمال. شهری ست تازه و سرشار. گاهی محو و گاهی تازه و پررنگ. شب ها ادم هایی هستند که در واقعیت شاید یک بار و دوباره دیده ام آن ها را. مقل مادر میم که زیبایی بکر و بی بدیلی دارد. لبخندی که همه ی غم عالم در آن جمع شده است.خواب هایم را باید گشوده کنم. یک زندگی جدید پیدا کرده ام.

شب ها دوستت دارم آنچنان که سبک می شوم. یا نه شب ها سبک می شوم انچنانکه بی محابا دوستت دارم. آنچنان که برایم مهم نیست زن داری. شوهر کرده ای سال هاست. آنچنانکه برایممهم نیست بچه داری و بچه ی دومت همتوی راه است. شبها بی دریغ و بی اندازه دوستت دارم. سبکم و بی وزن. همین است که دوست داشتن به مثابه ی یک پر سنگین می آید و در انتهای جانم که بی اندازه سبک است جایش را پیدا می کند. می نشیند و زخم می زند و مرا از خواب می پراند. شب ها بی فکر میگویم دوستت دارم. می دانی که نباید گفت. می دانم که مجاز نیست. می دانم که تو هم خوشت نمیاید. چون مرده ای. چون فکر می کنی آدم دیگری شده ای و این یعنی مرگ آنکه من را از خواب می پراند. شب ها آنچنان دوستت دارم که از خواب می پرم. آنچنان سبک هستم که در ثانیه ای با خورجینی سنگین از دوست داشتن به سمت تو پرواز می کنم. مرزها و اقیانوس ها هم در شب ها سبک می شوند. بارها در شب پرواز کرده ام. با ان غول های آهنی. هیچ مرز و کشور واقیانوسی نیست. همه ی جهان سبک و خواب آلود در تخیلات بی اندازه طولانی خود غرق است.

اما شب ها برای پرواز کردن و پر شدن همهیشه سوار شدن داخل آن هواپیماها نیاز نیست. می خوابی و پر می شوی و پرواز می کنی و او را می بینی که نباید ببینی. او که حواسش به تعداد کلمه هایش است. او حواسش هست شب و روز بیشاز اندازه سبک نشوداما خیلی وقت ها از دستش در می رود. او هم سبک می شود. در این میان گاهی با همه ی سبکی هایمان در جهانی بی وزن به یکدیگر برمی خوریم. خورجین های سنگین دوست داشتن بر شانه هایمان و کلمه ها در دستانمان. من می پاشم همه را. بی دریغ. رها. سبک. نترس. جهان پر می شود از کلمه. اقیانوس ها سنگین می شوند. ستاره های آسمان لحظه ای کوتاه برق می زنند. ماه کامل می شود و من می دانم به زودی. خیلی زودتر از طلوع آفتاب باید مسیر را برگردم تا دوباره خورجین پر کنم از دوست داشتن تا دوباره بریزم بر در و دیوار شهر.

او اما مشت دست ها را سفت می کند.انگشت ها را فشار می آورد. خودش را باد می کند مثل پرنده هایی که سردشان است که سبک نباید تا این اندازه. که نکند صبح بشود و چشم باز کند و آفتاب شود و روشن همه جا و ببیند چقدر کلمه ریخت و پاش شد. او می ترسد و به سبکی شب دل نمی دهد. حتی در این همه زلالی شب یک بار گفت منطقی بودن. از منطق و عقل حرف زد و رهایی شب را خدشه دار کرد.

من دوست دارم یک بار که حواسش نیست مشتش را باز کنم. کلمه ها را از لابه لای انگشت های فشرده اش بکشم بیرون. بپاشم به جهان. جهان کیف کند. روشن شود. شب و روز قاطی شود.

خاصیت شب هاست. شب ها ادم رقیق می شود. رها می شود. در صاف ترین حالت خود بی هیچ فکر و برنامه ای، بی هیچ ایده و سیاست و قدم به قدم های فکری که راه را قرار است به شیوه ی استقرایی و قیاسی باز کند. درشب ها همه ی این ها محو می شوند. شب ها با رنگ تارش که می پوشاند جزییات ریز و درشت شهر و آدم ها و عقل را... شب ها آرام تر است آدمی. سبک تر است. وزن سنگین عقل کم می شود و دست ناخودآگاه می رود به سمت خودش. سمت انگشت ها. پاها.. پاها می روند سمتی که عقل در آن ها کمترین نقش را دارد. بدن به حبه ی خود نزدیک می شود. همه ی ادمی می شود حبه ی دل و بدن و صافی وسکوت و نرمی پوست.خوبی شب ها به این سکوت و رنگ است. به این کمرنگ شدن جزییات دقیق. به این مته به خشخاش گذاشتی که نیست. شب هاست هول وولای عاشقی. شب هاست این رهایی که می برد تلخی صبح را. تیزی کلمه ها و اتفاق های روز را...

روز است و حساب و کتاب می کنی و برنامه ریزی می کنی و قول می دهی و هزار تصمیم می گیری و یقین داری به استخوان های هر تصمیم. روز است و خبری نیست از آن سبکی شب. سنگینی. سختی. محکمی. کوهی. همه ی اراده ی معطوف به قدرت شوپنهاوری بی هیچ شکی. بی هیچ تعللی. این است خاصیت روز. مخصوصا روزهای آفتابی که انرژی ادم هزاربرابر است و دلش جابه جایی تمام کوه های عالم را می خواهد. عقلش دستور هرکول بودن و از پس همه ی تصمیم های شدنی و نشدنی جهان را می دهد. این است وضعیت روزها.

روزها اوج خودداری ها هست. اوج کنترل های نفس . اوج قدرت عقل که نشسته بر صندلی پولادین و تاجی نقره ای بر سر دارد و می گوید نه. نکن.

شب که می شود آنقدر سبک شده ای که می دانی جهان بی ارزش است. که می دانی وقت لبخند زدن و به نیشخند گرفتن همه ی تصمصمی های روز است. که می کشانی پایین عقل را با آن لباس نظامی سخت و فلزی اش را از صندلی. خودت می نشینی روی صندلی. پاهای دراز و ولو و بدنی لش و لوش... با درک زندگی کوتاه است. به رهایی و وزنی به اندازه ی پر. می توانی پرواز کنی و می توانی همه ی قول ها را زیر پا بگذاری.

شب ها اوج عاشقی ست. اوج بی خیالی. اوج دوباره بازگشتن همه ی آنچه در روز یک "نه" ابدی جلوه می داد. به راحتی در شب تمام است کار همه ی نه ها. مثلا می نویسی دوستت دارم و مرا صدا بزن. اینچنین که مرا صدا می زنی درخت پیر توی حیاط را هم صدا شاید جوانه بزند... می نویسی و عین خیالت نیست جوابی بیاید و در انتظار پاسخی از این دست شاعرانه هم نمی مانی. شب ها همه ی خود است به توان هزار. همه ی تن است وبدن و استخوان و... جهان محو می شود در شب ها.تو می مانی و آگاهی به خود. تنها روشنایی جهان تویی در تاریکی ها.تویی و دریغی که صبح ها از دست رفته است.

می نویسی من نیازم تو رو هر روز دیدنه.... دیدن تو مثل آب و نان و نمک. مثل جانی که می رود. که نیست به نبود تو... می نویسی و خیالت نیست. می نویسی و می نویسی و می نویسی...

 صبح که می شود راه بازگشتی نیست. سیطره ی عقل است و پشیمانی. سنگین می شوی. شروع مکی کنی به وزت اضافه کردن. طلوع که می کند خورشید دیر فقط تو نیست. جهان است که در اطرافت شروع می کند به روشن شدن. خودت کمرنگ تر می شوی. به ظهر که می رسد دیگر چیزی از سیکی شب و نور خود باقی نمانده.همه جهان است وتو مغروق و گم گشته و یکی از دیگری های هزار...

 شب ها را نباید فراموش کردهرچند روزهایت به گند بکشند. هرچند روزها پدرت را دربیاورند برای پاک رکدن همه ی اثرات شب. همه جدال است این زندگی. همه ی ضربان قلب و بالا و پایین رفتنش است معنای این زندگی. آرام بگیرد و صاف شود. شب و روزت یکی شود کجا می رود زندگی؟

مادر ح همیشه من را دز حالت پیچاندن دیده است.در یک حالت واضح که وقتی خانه شان هستم بعد از دو ساعت شروع به بی قراری می کنم و با دوست هایم و با خواهرایم برنامه های چند ساعت بعد و دیدارهای بعدی را هماهنگ می کنم. مادر ح آدم جدی ست و رک حرف می زند. احتمالا افراد دیگر در جایگاه من از دست او می رنجیدند. اما من می خندم. و شاید از بیرون سرخ می شوم. اما جواب نمی دهم و می خندم و بعد از خنده سکوت است به شیوه ی آکورادش.

در یکی از این هماهنگی ها رفتم در حیاط شان وهماهنگ کردم و قرار شد یکی از دوستانم بیاید دنبالم و من خوشحال بودم. مادر ح گفت مارو دوست ندارد. رو به سایر اعضای خانواده. خیلی جدی و بدون خنده و شوخی.

من کماکان در پاسخ خندیدم و جوابی ندادم. سخت بود. دوست هایم با من زندگی کرده اند. در لحظه های ناب و بی قراری های یگانه ی زندگی ام با من زیست داشته اند. دوستانم همه ی عریانی من را دیده اند. همه ی عیان شده گی روح و جسمم را. دوستانم من را به وقت نایاب عاشقی دیده اند. برای چند آدم در زندگی این موقعیت پیش می آید که دیگری را در این لحظه ها بی پرده و بی پوشش به نظاره بنشیند.

بله پاسخ درست این بود که دوستانم را خیلی بیشتر دوست دارم. پاسخ درست این بود که دیللی بی قراری ام یک جواب خنده دار فلسفی ست شادی. کوتاهی زندگی و دوباره تقسیم کردنش با ادم های کمیاب زندگی ام. با ادم هایی که می نشینیم رو به روی هم دور و نزدیک و شروع می کینم به لخت شدن. ذره ذره. از لباس شروع می شود و به لباس می رسد. به همه ی لباس روح و آن حب آدمی. حب ادمی یک جایی ست در قلب به اندازه ی ذره ای که همه ی عالمی که آسمان بار امانتش را نتوانست بر دوش بکشد در ان جا می گیرد.

بله دوستانم را بیشتر دوست دارم متاسفانه. این شاید تلخ است و آزاردهنده برای یک زندگی جامع و مانع و درستکارانه و مرتب زناشویی. اما همین است. همین شادی و تنهایی و همین احساسات هزارگانه از دوستانم ریشه می گیرد.

مثلا مدت هاست ماجرای او نقل محافل ماست. اول می خندیدیم و برای هم تصویرهایی از دو زندگی به شدت متضاد می ساخیتم. بعد کم کم نگران شدیم. بعد شروع کردیم به حرف زدن. بعد شروع کردیم به مشورت. بعد ترسیدیم.

بعد من در تمام این لحظه ها او را می دیدم که ادامه ی کتاب مادام دالاوی می شود که همانطور که گل ها را من می خرم از والمارت و گلدان ها را در خانهه می چینم او به همراه بچه هایش می آید. او که سرکش بود و بی آرام و قرار با بچه ها و زندگی خانوادگی مرتبی که برای خودش درست کرده سر می رسد و همه ی رمان را کامل می کند. ما پازل های کلمات از پیش نوشته شده هستیم. من می توانم این ها را به دوستانم بگویم. ان ها قطعا مثل دیگران من را مسخره می کنند اما بعدتر ادامه می دهند این ایده را. جنس مسخره کردن شان برایم فرق دارد. به او گفتم سلام بر چهره ی آبی عشق که ما را... خندیدیم و بعد احتمالا رد سکوتی که بین مان دو قاره و اقیانوس ها فاصله بود تلخ شدیم ودر خاطراتی دور و نزدیک فرو رفتیم.

مثلا به مامان ح نمی توانم ان روز داغ مرداد را توضیح بدهم که با ی بودیم. چسبیده بودیم به پل هوایی. او فقط بود آن روز. او بود و عریان من را می دید در لحظه ای که فقط ما بودیم و هیچ کس دیگری نبود و من بی ترس و اضطراب هر لحظه لخت لخت تر می شدم در برابرش. با هر قطره اشک. با هر ثانیه ای که می گذشت.

یا نمی توانم از روزهای سرد و زمستان یاسی رنگی بگویم که باص در کتابخانه می گذاریم. از شب ها بگویم. از شوق زندگی بگویم. از کفش های بادی بگویم. از قصه هایی که فقط میان ما جاری بود. اینها را نمی شود به درستی و با دقت برای هیچ کسی تعریف کرد. چون ما کلمه های از پیش نوشته شده ی یک رمان قطور هستیم. یا شاید یک داستان کوتاه موجز مثل لاتاری شرلی جکسون.

 

 

با گندم قرار شد روی ایده ی یک فیلمنامه کار کنیم. داستان صدای سکوت وسلبریتی را برایش فرستادم وخواند ونظر داد. نظراتش فیلمسازانه است و سینمایی. برایم از سینما حرف می زند و مشورت می گیرم و فیلم نگاه می کنم. آه فیلم های عزیز که جهان های وسیع و گسترده تان وسوسه برانگیزند.  کارگردان جدید اتربشی کشف کرده ام وسه گانه ی – بهشت و ایمان. بهشت و امید و بهشت و عشق- را دیدم. زندگی بودند. ساده وم بی آلایش. آن داستانی و سینمایی چندانی نداشتند. اما ظرافت های زندگی و جزییاتش را دوست داشتم. و این سه گانه بودن که در نهایت به یکدیگر وصل می شوند.

در نیویورک جشنوراه فیلم های ایرانی بود. فرمان آرای کبیر هم امده بود. در چشم من او خیلی بزرگ است و پر شده از تجربه ی غنی زیسته و باسواد و دانش فراوان و فیلم خانه ی روی آب و... دیدمش. لبخند گرم داشت و سلام کردیم. و ح را این همه تحویل نگرفت که خیلی لذت بخش بود. پیراهن سرخآبی ام را پوشیده بودم به همراه گردنبند سرخی که در ان گل های ریز و خشک قرمز هستند. در کل آن روز خیلی زیبا بودم وقتی خودم را در آینه نگاه می کردم و احتمالا به خاطر تازگی پیراهن بود. رفتیم فیلم ها را دیدیم وبه طرز حیرت انگیزی بد بودند. حکایت دریا یک چیزهایی داشت اما در پرداخت و داستان به هم نچسبیده بود و تا حدی انیاشت بود و کلیشه ای ورونما. و فیلم می خوام برقصم که با ح در تاریکی بعد از تمام شدن در رفتیم.

تنها فیلم فوق العاده وهوشمندانه ای که دیدیم و در راستای کشتار دسته جمعی نویسندگان بود و به نوعی انتقاد و کمدی تلخ و سیاه اما بی نهایت ظریف و خلاقانه فیلم خوک مانی حقیقی بود.که همه این سینمای پست مدرن او را به پردبزرگ و مادر و خانواده اش مرتبط می کنند. نامردی ست بدون شک.

با سینمای لانتیموس هم آشنا شدم و فیلم خرچنگ را دیدم که نجمه یک نقد کوتاه اما جان دار و روشن رویش نوشته بود. و فیلمگندی هم از او دیدم به اسم آلپ. واقعا فاجعه بود. یکی نوشته بود این فیلم سعی دارد دوآلیسم هگلی را فلان کند.

فیلم کوایدان را هم برای بار دوم بعد از هفت سال دیدم و انقدر که بار اول برایم جذاب و سخرآمیز بود نبود. بزرگ شده ام وبا ایده های جذاب تری آشنا. هنوز ایده ی اینکه برای مرده ها شعر بخوانی را دوست داشتم. قسمت هوییجی بی گوش.

گندم گفت فیلم مای کینگ را ببین که همسر لوک بسون ساخته و با اینکه یک زن ساخته اصلا نگاه قضاوت گرانه و فمنیستی ندارد. یک افت و خیز فراوان. یک رابطه ی بیمار و پر از هراس. یک تلخی آشوب و شور و شیرین. انجایی که می گوید اینکه یک روز من را دوست داری. یک روز می وری. یک روز نمی توانی با من زندگی کنی. یک روز دلتنگ می شوی. خسته شده امو یک زندگی عادی و همراه با آرامش می خواهم. مرد می گوید اینی که می گوید ضربان قلب است. پراز بالا و پایین. اینی که می خواهی یک خط صاف است. یعنی مردن.

من در این وضعیت هستم. خط صاف شاید.

.

به او گفتم صدا کن مرا. صدای تو خوب است. به او گفتم اینگونه که تو را صدا می زنم درخت پیر حیاط را هم صدا کنم شکوفه می دهد.

عادت؟ نمی شود از عادت گفت. نمی شود از ننوشتن گفت و خواست که جوشش ها را سرکوب کرد. ما عادت کرده ایم ازلی و ابدی. خواسته و ناخواسته. جا مانده ای در من بی قرار و بی سرانجام و بی تغییر...

مدت هاست در گوشه وکنار برگه ها یادداشت می کنم بیایم اینجا و چیزی بنویسم. خیلی حرف دارم برای گفتن اما نوشتن در اینجا. چرا؟ ترس است. ترسی که در این یک ماه داشتم. امده بود سراغم و گریبانم را چسبیده بود. رهایم نمی کرد. نمی گذاشت ذره ای بنویسم. هیچ. ددلاک شده بودم. تا اینکه سی دی ماه توانستم داستانی بنویسم. بالاخره نوشتم. دوستش دارم. نجات دهنده بود.

دوست داشتم از چیزهای زیادی حرف بزنم. مثلا اینکه وبلاگ خانوم شین چقدر خوب است خواندنش. ساده و رها وجسورانه. هر وفت می خوانمش دوست دارم چیزی بنویسم. چیزی در راستانی شجاعت و برون ریزی. بعد یادم می رود.

حتی دوست دارم چیزهای بی اثر بنویسم. بی معنی های گذرا. که بسیارند. که ادم فکر می کنذ کار دنیا می ماند به این حال. به این حال دو روز قبل از پریود. به این حال سیگار و آه و اشک. به این حال تا ابد چیزی ننوشتن انگار که هرگز ننوشته ای. انگار که هرگز آشنا نبوده انگشت هایت با کلمه ها. اما حال دنیا نمی ماند. وقتی مریضیم فکر می کنیم تا ابد همینطور خواهد ماند اما نمی ماند و ادمی ست که از نسیان آمده و فراموشکار است. وقتی زمستان است یادمان می رود لحظه ی جوانه زدن شاخه ها را که هر بار با حیرت همراه است. اه حیرت. این کلیدواژه ی زندگی من. این اولین قدم در راستای فهمیدن و دانش و کنجکاوی قدم نهادن در مسیرهای ناشناخته. ارسوط می گفت اولین قدم فلسفه حیرت است؟ در کلاس گلشن راز این را گفتم. محمود شبستری در جایی می گوید تفکر از جنس حرکت است. از نادانسته ها به دانسته ها. به بیشتر دانستن و.. و در نیهات در فصل پنجم می گوید حیرت است و همین است. بچه ها هرکدام نظری داشتند. یکی می گفت مثل این معلم هایی ست که قصد دارد شاگردانش را بپیچاند. یکی می گفت در نهایت ما نفهمیدیم چی شد و جواب قانع کنندذه ای نداد و...

اما من گفتم این مثل یک سیر است. بازگشت دوباره به حیرت در راستای دانایی. از این جمله ام کیفور شده ام خودم. از این یادآوری قدم های اول فلسفه.

.

می خواستم از آن روزی بنویسم که میم با ماشین گنده شان امد دنبالم. خانه شان را عوض می کنند ودور می شوند. می روند در یکی از برجهای بزرگ دنیا با ویوی برج آزادی که آبی ست و در آب ها می درخشد. گفت لپ تاپ هم بیاور که کار کینم. که فقط حمال لپ تاپ شدیم و حتی از کیف هایمان بیرون نیاوردیم. وقتی با هم یوپ شیر و سوپ راکلی می خوردیم و ساعت ها حرف می زدیم خوشحال بودم. احساس می کردم زیاد حرف می زنم. افتاده ام روی دور آن راحت بودنی که میتوانم خودم را بی ترس رها کنم. از ان ویژگی های خرانه ای که گاهیمی آید سراغم وضربه ها خوردم از آن. اما دوست هایی هم پیدا کرده ام لطیف تر از برگ های درخت توت.- گفتم خلاق باشم و چیزی بسازم به جای آب روان 😊 بد هم از آب درنیامد. با میم حرف می زدیم. از ساعت دوزاده تا شش نشسته بودیم توی پنرابرد و حرف و حرف و رویا. رویا می بافیتم و من دوست دارم این ویزگی ادم هایی که در کنارشان بی ترس می توانی رویا ببافی.که می توانی پرده بگشایی از هزار عالمی که در تو زیست می کنند. با هم رفتیم اصفهان. رفتیم شیراز. هتل عباسی و اتاق ها و قیمت هایش را چک کردیم. دلمان خواستیم وقتی اصفهان می رویم زاینده رود زنده باشد. از داستانم حرف زدیم که در نوشتن ش از او بسیار کمک گرفته بودم که برایم شهر و آب را مجشم کرده بودم و ویس های طولانی برای ترسیم ش گذاشته بود. و وقتی خوانده بود برایم کانت طولانی ای گذاشته بود که سرمستم می کرد. خرف زدیم و سفر کردیم و سوپ هایمان را خوردیم و لباس خریدیم و...

.

 

مادرم می پرسد حالا در ازای وقت و زمانی که می گذارید چیزی هم نصیب تان می شود؟ بعد من و ریحانه در ادامه ی ماجراهایی که از قاب عکس برایم تعریف کرده است می زنیم زیر خنده و هی می خندیم و آنقدر می خندیم که اشک از چشم های من بیرون می آید در حالیکه روز قبلش در ماشین بزرگ اوبر نشسته بودیم. با ح بودیم. روز تولد مارتین لوتر کینگ که روز فیریدام آو اسپیچ هم هست. روزی باشکوه که در امریکا همه جا تعطیل است.

هوا سرد بود. باد شدید می آمد. روی موبایل هایمان آلارم طوفان آمده بود که از شب تا صبح هوا می رسد به منفی بیست و سه درجه. اما من اصرا داشتم که برویم والمات گاردن و گلدان بخریم. یک آرزویی که از کریسمس داشتم و ح هم قول داده بود. رفتیم و با دو گلدان و وسایل رنگی و بالش های قرمز وروتختی سنتی و لباس و سوغاتی و جوراب های گرم برگشتیم خانه. در اوبر که بودیم در ماشین هوا گرم بود. شب سرد و روشن و نورانی بود. ماه کامل و بی اندازه سفید بود. حتی دو ستاره هم دیدم. هزار سال بود که به ستاره ها و حضورشان دقت نکرده بودم. وجودشان را به کلی فراموش کرده بودم. درحالیکه هوا گرم بود و زیبایی ها پیدا و چیزهای رنگی قشنگ خریده بودیم و گلدانی که یک ماه انتظارشان را می کشیدم به یکباره به ح گفتم احساس تنهایی می کنم. احساس تنهایی شدید.

در بهترین نقطه های زندگی این احساسات می ریزد توی جانم. ح گفت چون دو روز مانده به به هم ریختن هورمون ها. ح من را مثل یک کتاب باز می خواند. راست می گفت. همیشه دو سه روز باقیمانده اشک بی علت و شادمانه است. اشکی که شاد می کند تمامم را وقتی جاری می شود و سیگار است و چس دودش.

صبح بیدار شدم. ساعت پنج بود. با غصه خوابیده بودم. در حالیکه شمع های تازه خریده را روشن کرده بودم و به آسمان و به زندگی های دیگرم در جهان های دیگر فکر می کردم. خوابیده بودم و صبح زود با تلخی بیدار شده بودم. توی هال ستاره ها هنوز توی آسمان بودند و خورشید را می دیدم که از لابه لای ساختمان های آپرایست ساید در حال بالا کشیدن خودش بود. باز هم غصه خوردم. بیهوده و بی معنی. ساعت هشت دوباره رفتمخوابیدم. درحالیکه هیچ کاری نکرده بودم. نه کتابی خوانده بودم. نه چیزی نوشته بودم. هیچ. تا ساعت یازده.

بیدار شدم و دلم می خواست بیدار نشوم. دراز بکشم و چقدر از این حالت متنفرم. شروع کردم برای ر نوشتن. حرف های چرت و پرت مثل اینکه کجاست و در اتوبوس بود. مثل اینکه دقیقا به کدام خیابان رسیده و دیروز چه خوردند و... بعد ر رسید و به من زنگ زد و ساعت ها خندیدیم وحرف زدیم و از گیم آو ترونز و شخصیت هایش گفتیم. گفتم برای مامان هم بگذارد که مامان این جمله را گفت و ر گفت چی نصیب مون بشه یه جوری حرف می زنه انگار داره اتم هسته ای درتس می کنه و...

مادرم دنبال نصیب است و ما هم. مثلا من موسیقی سریال و شخصیت پردازی و سیر روایت و جهان های ناممکن و ساخت و پرداخت این دنیاهای ناهمگون نصیبم می شود و زندگی ای که با دیدن این سریال در کنار ح با هم می کنیم. شام و نهار می خوریم رو به روی تلویزیون و استرسی می شویم. غمگین می شویم. فحش می دهیم.

سوال مامان مثل سوال هایی ست شبیه به حالا این همه درس خوندی چی شد؟؟ حالا این همه کتاب خوندی به کجا رسیدی؟

بورخس می گوید مثل این است که بگویید این غروب زیبا به چه کار می آید؟

در دفترچه ی کارهای کوچکم برای امروز هزار برنامه ریخته بودم. برنامه های هرکولی مرتب و منظم که هیچ چیز نمی تواند آن ها را تکان دهد و جا به جا کند. اما صبح بیدار شدم و در مه اینجا که ابرها را با سرعت تمام جا به جا می کرد و رفت و امد رنگ سفید پشت پنجره بود و امد و شد رودخانه که لحظه ای بود و لحظه ای دیگر نبود... در این هوا بلند شدم و صورت نشسته با موهایی کوتاه که به تازگی خودم جلویشان را به شیوه ای نامرتب چتری کوتاه کرده ام... بلند شدم و با دوستانم رفتم کافه. اینجا نه. در خیابان قدس. در نزدیکی سردر میله ای سبز دانشگاه با هم روی صندلی های گرم و چوبی کافه نشستیم. حرف زدیم. خندیدیم. گروه راه انداختیم. نگران شدیم. غصه خوردیم. چای زنجفلیم را درست کردم و به همراه آن ها موکا و هات چاکلت خوردم. من بودم و خواهرها و میم و ی. جای صین را خالی کردیم و گفتیم حوصله ندارد این روزها. من با آن ها کافه بودم. دو ساعت روی صندلی ها نشسته بودم در هوایی که سرد بود و ان ها پتو انداخته بودند و من روی مبل با پتویی رو پاهایم نشسته بودم. همران ان ها بلند شدم و به داخل کافه رفتیم. موکای میم را به شکل گیاهی در آورده بودند. همانجا کافه چی آمد و همه ی هنرش را داخل فنجان سفید میم خالی کرد. ما حرف می زدیم و می خندیدیم. من همراه ان ها بودم و صبح زود با آن ها رفته بودم کافه. انجا شب شده بود و تاریک بود. هوا سرد شده بود و ما مجبور شدیم از حیاط بیرون کافه برویم داخل و... ما شده بودیم گیاهی نقاشی شده روی موکا. که همه ی جهان کف دریاست و حباب. ما اما گیاه بودیم. سبز و بذرهایی که از ده سال پیش کاشته بودیم. سبز و طراوتی که طاقت داشت بایستد روی همه ی کف های دریا و موکاها. بذرهای دوستی ام را آنچنان دوست دارم که به پول و رشته های پردرآمد عطایش را می بخشم.- لقایش را... که همه ی زندگی اند. تمام و جامع و مانع و بی دریغ.

دوست دارم از خانوم میم بنویسم. خانوم میم همسایه ی ماست. یک روشنفکر ایرانی ست. از من خیلی بزگرتر است. مینویسد. ترجمه می کند. وبلاگ جدی دارد. ادم جدی ای ست و هر کتابی را که من در میانه ی سی سالگی در گودریدز به آن می رس تا چیزی برایش بنویسم او سه چهار سال پیش خوانده است و ستاره هایش را داده. من یک شب نشستم وهمه ویلاگ خانوم میم را خواندم. خیلی گرم بود اگرچه اسم سردی داشت. مثل خودش که به نظر آدم سردی ست. چرا؟؟ خوب اینطوری ست که اتفاقا با معیار همیشگی من می خواند لبخند زدن را بلد است. لبخندهای کوتاه می زند و حواسش هست که زیاد کش نیاید. از دسته ی ادم هایی ست که با صدا کوتاه و آرام حرف می زنند و اصولا حرف نمی زنند. اینها خیلی خوباست اگر به اضافه نوشتن و کتا ها و ان حجم وبلاگ شود. اما من طبق عادت همیشگی که چیزی را میخوانم برایش نامه ای نوشتم و احساسات و شوقم خودم را نشانش دادم. مهربانانه و با ایموجی های قلب. او هم مهربان جوابم را داد. بعد در انیساگرام پیج پرایوت اش را اد کردم. ریکوسست دادم و جوابی نیامد و فکر کردم بادی ریکوییست را بردارم. این حق او بود. و این کار را کردم. ما و ان ها همدیگر را خانه ی یکیدیگر دعوت کرده ایم. او غذای ساده و خوشمزه ای درست کرد. غذایش را آرام و در حالیکه ما و میهمان ها نشسته بودند درست می کرد. – کاری که مرجان هم هیمشه می کند و من را در حیرتی عمیق فرو می برد. یکی از نمادهای آهستگی و انسان آرام است برایمن این کار- در خانه هایمان خیلی نشد با هم دیگر دوست شویم. در میهانی های اینور و انور هم تا به حال نشده. من حتی سخنرانی او را در نیویورک رفتم که بعدش با او دوست شوم. نشد. حتی چند جلسه با هم کلاس مشترک می رفتیم. باز هم نشد. حیتی یک بار سوار ماشین شان شدم و من را تا خانه رساندند. در ماشین باید اتفاق میافتد. یک مسیر طولانی جبس شده که چاره ای جز دوستی نیست. اما به طرز عجیبی من آن روز خجالتی و معذب بودم و در جواب همه ی پرسش ها مثل ادم های کم حرف یک کلمه ای پاسخ می دادم و او هم که ذاتا کم حرف بود. پس نشد دوباره و در تمام راه به آهنگ های اپرا و موسیقی های اروپایی بی کلام گوش دادیم و چراغ های شب را نگاه کردیم.

چند وقت پیش در ایستگاه اتوبوس، منظر ح ایستاده بودم که خانوم میم آمد. با موهایی کوتاه و مشکی و تقریبا شلخته مثل من که هرگز دستی و شانه ای به موهایم نمی کشم. با عینیکی گرد و صورتی ساده و کاپشین بزرگ و گند و تیپی راحت و کوله ای آسوده. دستشکش هم داشت. سلام و لبخند و بوسه و او رفت سوار اتوبوس شد. دوباره با هم دوست نشدیم.

نوشته های قدیم انگلیسی ام را میخوانم. مثلا سال دوم. که فکر می کردم دیگر به اندازه ی کافی بلدم که مثلا یک داستان بنویسم. بله به همین اندازه ساده باورانه و کودکانه. بامزه اند. راحت نوشته شده اند. حتی کلمه های قشنگهم دارند که با دیدن شان راستش کیف می کنم. غلط های گرامری فراوان. اما این آسودگی از کجا می امد که این حجم از نوشته ها را پدید آورد؟ از جهل. از نادایی زیبای دوست داشتنی. از این ندانستن که جان حهان است و اعتماد به نفس کاذب همه ی نادانان که صاحبان ابدی و ازلی عالم اند-شبیه نسیم نوشتم این تیکه را- یکی را دیدم که همینجوری به یکباره شروع کرده هستی و زمان هابدگر ار خواندن و هرجایی که می نشید و هرجا که وارد می شود می گوید در پدیدارشناسی فلان... بعد به من که چهار سال در ان هوای فلسفه نفس کشیدم بگوییم قلبم از حرکت باز می استد که بگویند از هایدگر چیزی بگو. حرفی بزن. مقداری از جهل را همیشه بادی در وجودمان آگاهانه روشن و زنده نگه داریم که جلو ترس هایمان بایستد و دیوار شود و سینه سپر کند.

خوبم. دلم درد نمی کند. به هم نمی پیچم. مرغ با زعفران و پیاز درست کرده بودم. بوی خوبی توی خانه راه افتاد. امروز بعد از مدت ها می نویسم. و این همه ی خوشبختی ست. خوبم و دیروز باورم نمی شد دوباره خوب شوم.در هر وضعیتی که به سر می برم به شدت آن را غایی ونهایی می پندارم. دیروز که بد بودم فکر می کردم روزهایی که خوب بودم چگونه بود؟ آفتاب بود؟ می نوشتم؟؟ می خواندم. اصلا انگار نه انگار که شاید ده ساعت پیشش خوب بودم وداشتم برج سکوت می خواندم وفیلم می دیدم.

این روزها به شدت فیلم می بینم و چقدر خوب است فیلم دیدن.دوباره به جهان تماشا بازگشته ام. به جهان یک ساعته ی جداکننده ای که خیال در قوی ترین و حسرت برانگیزترین حالتش پرواز می کند. خواب زمستانی نوری بیلگه جیلان را دیدم. در همان فضای آرام و پر شده از آهتسگی. در فضای روشنفکری که در 50 سالگی دغدغه ی مقدی بودن و کاری انجام دادن را دارد. با نهال. همسر جوانش هم همدلی داشتم. نهال دختری زیبا بود. در خانه و هتل بزرگ بازیگر تئاتر نه چندذان معروف زندگی می کرد. پول ها را می بخشید و خیریه راه می انداخت و... اینطور بود که آرام بود وخوشحال بود.

فلیم های پاولسیکی را هم دیدم. فیلم های سرد و خاکستری و سیاه سفید. ایده ی آیدا را دوست داشتم. و صحنه ی پایانی را. جایی که دختر راهبه ای که حتلا فهمیده پرد و مادرش یهودی بوده اند و خون یهودی درر رگ هایش است و پدر و مادرش را چگونه کشته اند و... حالا عاشق شده ئ می خواهد زندگی عمه اش را تجربه کند. لباس های لختی او را می پوشد. شبها به کافه ها یم رود. مشروب می خورد و سیگار می کشد و با عشقش می خوابد. عشقش می گوید با هم زندگی می کنیم. سگ می خریم. بچه دار می شویم. بعد یک خانه می خریم و دختر می پرسد بعدش چی؟ پسرمی گوید بعدش مثل همه ی مردم زندگی می کنیم. صبح نشده لباس های راهبه ای اش را می پوشد و می زند به جاده. جاده انتها ندارد. آرام است می برد او را تا ناکجا.

فیلم جنگ سرد را دیدم. یک عاشقانه ی پر آواز. که صدای آوازها حفه می شود در تبعید. که انگار عشق می پوسد و آدم ها و عشق شان رنگ می بازد. دختر پوسیده یم شود. صحنه های خوب دارد و فیلمی ست که می شود یک بار دیدش. ارزش سینمایی چندانی ندارد.

فیلم روما را با ح رفتیم سینما دیدیم. یکشنبه بود. ساعت 9 و نیم رفتیم. سمت خانه ی فرنزد رفتیم و با اتوبوس و مترو بیست دقیقه رسیدم. ویلج را قدم زدیم. روشن بود. کافه ها و رستوران ها باز بودند. پر از آدم. ساختمان فرندز را برای کریمسس تزیین کرده بودند. هوا خوب بود. فیلم شورع شد و تا ساعت دوازده شب ادامه داشت. رنج اور بودن ادامه ی دیدن ش. روما را دوست نداشتم. کش دار بود و طولانی. ح دوست داشت. یاد درد می افتاد. یاد دوران جنگ زدگی و آوارگی و از دست دادن خانه شان و سختی هایی که عمه و مادرش کشیده بودند. من اما به لحاظ سینمایی نگاهش می کردم که چقدر اضافه داشت. که می شود نوزاد مرده به دنیا آمده را نماد انقلاب ناکامو عشق عقیم و خانواده ای ناتمام دانست ولی خوب که چی؟؟

در همان ساعت شب در سینمایی مخوف و کوچک دو ایرانی هم پشت سرمان بودند و فارسی حرف می زدند. خیلی تعجب کردیم. برگشتیم خانه سریع و بیست دقیقه ای و بی دردسر. یادم آمد یکی از رویاهایم این بود که شب ها از خانه بیرون بروم. شب ها را دوست دارم. الین خانه را دوست داشتم چون استارباکسی دارد پایین جاده که تا ساعت دوزاده شب باز است. فکر می کردم می رویم آنجا و تا آن ساعت کار می کنیم. هرگز نرفتیم. حتی یک بار.

یک فیلم افتضاح هم دیدم که بدتر از ان نمی شود. یک داستان و کتاب خوب را به گند کشیده بود. داستان فوق العاده ی گاو خونی را بهروز افخمی با فلیمش به فاجعه ای ملی تبدیل کرده بود.

استرنجر دن فیکشن را هم دیدم. کارکتر اصلی که از رمان بیرون زده بود و عاشق شده بود و نگران سرنوشت اش بود. ایده ی جالبی داشت و باز هم آنچنان تعریف سینمایی نداشت.

فیلم کامیون یا همان کمون ویتربرگ را هم دیدم. در ادامه ی ایده ی همگی با هم زندگی کردن دهه ی هفتاد که به شکست منتنی شد. بد نبود. نه آنچنان خوب نبود. اما فیلم شکار این کارگردان را از یاد نمی برم.

دلم می خواهد برگمان را دوباره شروع کنم. سونات پاییزی ببینم.

این روزها فکر می کنم چیزی برای نوشتن نیستو هیچ و هیچ..راستی دیروزدر جشنواره ی اضفهان اول شدم. نشان ویژه ی ملی محیط زیستی دادند و به ریحانه گفته بودند اسکان و.. مهیاست. بیایید اصفهان. خودم بودم می رفتم. خوشحال شدم. شدم. بعد سریع یادم رفت و شروع کردم به عضه خوردن و سوال که چی لعنتی؟ گوه به این سوال...

 

یک نظریه ای پیدا کرده ام در همین چند روز اخیر. اصلا در همین هفته ای که گذشت. در همین ویکند درازکش روی مبل. آدم ها هرچقدر بزرگ تر می شوند کوچک تر می شوند. به همین بی معنایی و عبثی ست نظریه ام. به این شکل که در همین دو روز پیش خود من در سی سال زدم زیر گریه و دو روز بغض کردم که مادرم را میخواهم. دلم درد می کرد. می پیچد. دو روز تمام. چندین بار بالا آوردم و با خودم فکر می کردم این وضعیت ادامه دار برای چندین ماه که انگار کن با تمام لذت تیرامیسو خورده ای بعد یک لگد بپراند بچه ای درون شکمت و همه را پس بدهی... دو روز اشک ریختم و فکر کردم دلم مادرم را می خواهد. اما این همه ی نظریه نیست. مثلا همین پریروز، نون در چهل و پنج سالگی در ترمینال نیویورک زد زیر گریه و گفت پدر مادرش را می خواهد. ما هم همراه نون گریه کردیم. چون همه مان به نوعی پدر مادرمان را می خواسیتم. نون و ح ولی پدر نداشتند. پدرشان در یک سال، دقیقا در پاییز... من و نون دیگر داشتیم و باز هم گریه کردیم. سعی کردیم هر کدام به دوردستی نگاهی بنیدازیم. اما بی فایده بود. تولد پدر نون شب یلداست. همین یک دقیقه ی اضافی می تواند آدم ها را عاشق کند، متولد و بمیراند. گفت پدرش هم در یلدا متولد شده مثل میم و گلی. مثل آدم های قشنگ زندگی من که در یلدا به دنیا آمدند. مثل گلی که مرد. که هر وقت به او می رسیدم می پرسیدم چرا اسمت را یلدا نگذاشته اند.

چند وقت است که شب ها فاتحه نمیخوانم؟ با زندگی ام چه می کنم؟ مدت هاست ننوشته ام. هیچ.. هاون در آب می کوبم اگر انگشت هایم به نوشتن آلوده نشود- قوام می گفت آلودگی حداعلای عشق است. آنجا که مرزها مخو می شوند. آنجا که به دیگری آلوده شده ای. می گفتی به ترکی ست. زیباست.- فاتحه نمی خوانم. شب هاست. با خستگی می خوابم. از کارهایی که می ریزم بر سرم و یادم می رود معنای پس و پشت شان را... چندوقت است که یاد گلی نبودم اصلا؟ سلام گلی. من اینجا. تولد میم را تبریک گفتم.برایشان نوشتم به اندازه ی یک دقیقه و یک عمر، جاودانگی اندوه در من، دوستت دارم. تولدت مبارک. تولدت مبارک گلی.

موهایش خیلی بلند بود. بلند و شانه کرده و صاف. چشم های درشت داشت. مژه های بلند. چشم هایش مشکی بود و نیازی به آرایش نداشت. لب های درشت و زیبا داشت. هرگز رژ نمی زد. بینی اش خوش فرم بود. قوز نداشت. یک زیبایی بی آلایش در او بود که هرگز برایش مخلی از اعراب نداشت. زیبایی برایش ثانویه بود. نه اصلا در اعداد نمی آمد. عاشق شده بود و میتوانست او را ببنید. در روزهایی که من نمی توانستم. همین زیباترش کرده بود در چشم من. چشم هایی که چشم های او را دیده بودند. این همه واسطه. این واسطه ی میان عشق ها زیباتر می کند آدم را مخصوصا که خودت بی هوا باشی. مخصوصا که خودت عاشق شده باشی و حواست به اطراف نباشد. چقدر خوب است این روزهای بی هوایی و بی خیالی در سرزمین بادهای خیال. او شده بود. نیازی نبود حرف بزند از احساسش. برداشت من را در شبی طولانی برد تا انقلاب و سر راهمان مغازه ها را گز کردیم. با شوق برای او رنگ انتخاب می کرد. برایش عطرها را بود می کشید و می گفت او سلیقه ی او را قبول دارد. اوی اول، اوی او بود. و اوی دوم یک دقیقه ی اضافه و کشدار و اندوه جاودان شده ی من – که بیشتر از هر چیزی در زندگی دوستش دارم.

  • ح همین الان گفت جغلو یک چیزی نشونت بدم. دوباره یک اخباری. کمدی ای چیزی خوانده یا شاید ذوق پارتی جیمز باند فردا شب را دارد که قاتی شده با یلدا. شرکت شان برای سال نو مهیمانی بزرگی گرفته در یکی از روف تاپپ های منهتن. من حوصله ندارم اما او دوست دارد من باشم. باید یک لباس سیاه بپوشم که شبیه یکی از کاراکترهای جیمز باند شوم. ندارم. حوصله ی لباس های لختی پوشیدن را، حوصله ی شادی های آمریکایی ها را، حوصله ی خوش و بش کردن های الکی همکاران جوان و نخبه ی او را، حوصله ی الکی وو گفتن اینکه چقدر خفن که از هاروارد و فارغ التخصلی شده اید ندارم. دوست دارم این روزهای جابه جایی و جنون هورمون ها را در غم زیست کنم. بنشیم خانه آهنگ خانه ی فریبز لاچینی از صبح تا شب بنوازد و من وحضی شوم و صدای کیبورد روانی ام کند. به ح می پرم و می گویم اصلا چیزی نگو و حرفی نزن و نمی خواهم ببینم چیزی که می خواهی نشانم بدهی. بی رحم و سگ اخلاق می شوم روزهای نزدیک پریود. یک هار واقعی و غیرقایل تحمل که واقعا جای شرم دارد. پریروز که از صبح تا شب پنج بار بالا آوردم و خودم نمی توانستم به روشویی نگاه کنم ح بی هیچ حرفی وقتی من خواب بودم همه چیز را تمیز کرده بود حتی هیچ اشاره ای هم نکرد. حتی در لحظه ی شدید و کثافت بالا آوردن غصه ی این را هم داشتم که آب می گیرد و خوب پایین نمی رود حالا این رنگ و بوی حال به هم زن... بعد دوباره و سه باره و پنج باره همه ی فیها خالدونم را که اینجا دقیق ترین معنی را می دهد بالا اوردم و دو روز بی هیچ حرکتی در سه لایه پتو دراز کشیدم. ح همه چیز ار تمیز کرده بود و من خیلی دلم سوخت. مطمین بودم که یادم می ماند و اخلاق گوهم را ترک می کنم حتی به وقت جا به جایی هورمون ها. اما انسان را از نسیان ساخته اند. دکتر کمالی می گفت از انس هم. انسان انس می گیرد و فراموش می کند. این است همه ی هستی انسان. و دوباره تکرار همین دو فعل است.

خواب های طلایی مینوازد جواد معروفی و من می نویسم و محکم می کوبم روی دکمه های کیبورد. خودم را با ضربه های پیانو هماهنگ می کنم. این است همه ی کیف نوشتن بی آنکه برگردی و سر بچرخانی که کجایش را گند زده ای. این است زیست در وطن در زیان مادری. آه چقدر خوب است که زبان، مادر است

مادر است که رنج می کشد و بالا آوردن حتی تیرامیسو را فراموش می کند و به دست نسیان می سپارد و انس می گیرد. مادر است که رنج ها را به جان می خرد و با رنج ها هم انس می گیرد. زبان مادر است. جایی برای زندگی. جایی برای رنج کشیدن. وقتی کمی دور می شوی از آن. وقتی می بینی که چطور با بی رحمی، ذبح اش می کنند رنج می کشی. انس اش را گرفته ای. رنج را بالا آوردن ها را از یاد می بری به امید  لذتی در دوردست...------- کجا بودم؟ داشتم از گلی می گفتم. از یلدا می گفتم. از این روزها. از پدر نداشته ی نون. نون اشک ریخت و گفت پدر مادرش را می خواهد. برای پدرش هر سال، شعری می فرستد برای روزنامه...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آونگم. در بازگشت همیشگی. در آمدن و بازگشتن به جایی که نمی دانم کجاست. آونگ در بارزگشت. رفتی نیست که آونگ را بسازد. حتی در آونگ بودن هم نیمه کامل م و پرنقص م. آونگم وقتی ح می گوید تمام سال های زندگی را با جمله ی می روم ساخته ای. شوخی و جدی. در شام و نهار و خنده وشادی و غم. من می رفتم. به زبان. که نمی دانستم به کجا باید رفت. دنیاهای زیادی در دست های من زیست می کنند. در سرم جهان های موازی و کج و کوله ساخته و پرداخته می شوند اما برای رفتن کافی نیستند. رفتن اگرباشد آونگم دیگر در بازگشت نخواهد ماند. جای دیگر خود را آغاز می کند. شاید سرگشته گی را.

.

آونگم و به دردی نمی خورم. با زارا و سین و ح در آنجا نشسته بودیم و بحث های جدی آینده نگرانه می کردیم. که چقرد پول باید برای جساب بازنشستگی کنار گذاشته شود که چگونه باید سود بیشتر به دست اورد که برای بیماری و بیمه و... یک کلمه هم حرف نمی زدم. حتی به جایی هم خیره نمی شدم. حتی حوصله ی پرداختن جزییات رفتاری ونگاه و زبان بدن ادم های دور میز را نداشتم. هیچ بودم. بی نگاه و بی کلمه و بی هیچ. زارا آخرش پرسید تو چرا هیچ چیز نمی گی؟ چیز... چیز... چیزی که مربطو باشد به عدد و جدیت زندگی. به کیفیت یگانه ی ساخت خانه و جمع کردن. الکی خندیدم. اما حجم بدنم را از درون حس می کردم که چقدر بی معنی و پر شده از غم. سین که من را بیشتر می شناخت گفت سعی می کند به فلسفه ی زندیگی فکر کند. سر وتهش را با خنده هایی که خیلی هم شبیه به خنده نبود... دفعه ی بعد ینرفتم. ساعت هایی که می توانستم در جهان های کاغذی و سرپناه های خود زیست کنم را برای عددها ریخت و پاش نمی کنم. بله اینجاست که ژست روشنفکری به من می چسبد. سرخوشان بی غم. نمی دانم. حوصله ی فکر کردن به دفاعیه در برابر این مضاف مضاف الیه  مشابه هایش ندارم. آمدیم بیرون. رفتم آندامن سبز کبریتی را گرفتم. عاشقش شدم. به آن فکرمی کردم و از اینکه به رنگی و لباسی این چنین شیفته شده بودم خالم به هم می خورد. این هم مجموعه ی دیگر تناققض های انکارنشدنی. بله آدمی ست و دهلیز تناقض های تازه و ناتمام و کشف ناشدنی اش.

ح هست و به دور می اندیشد. من در رقیق بودن اکنون خودم را بالا می آورم و توی تکه های خودمدست و پا میزنم و در سرم رفتن چرخ می کند اما کجایی ندارد. ادم های بی مصرفی مثل هم باید باشند برای این دنیا. برای رنگ و نور و روشنایی و کورسوی کلمه و لبخند و غم بخشیدن به جهان. خودم را اینچجنین می بینم. خودم را محملی برای دریغ کردن نیز می بینم اما بی مصرف کماکان. بورخس می گوید مثل این است که بپرسید این غروب زیبا به چه درد می خورد. در باب ادبیات و شگفتی اش می گوید. من خودم را گاهی اینچنین نارسیست گونه می بینم اما کماکان  مصرف و فایده و این نگاه پرگماتیستی را هم کنار خودم می گذارم.نتیجه اش غمگین کننده است.

.

سفر رفته بودم. سرفی یک روزه به خانه ی دوست. خانه ای گرم و روشن و پر از رنگ و نور در دوردست. دورتری از رودخانه و رد شدن از پل. رنگ های خانه شیفته ام کردند. رنگ های نقاشی های او نیز. حرف زدیم. نه بیشتر خندیدیم. من بیشتر خندیدم. نقاشی هایش را آورد و برای شیشی یک قصه ی کودک کوتاه درست کردم. از ادبیات کودک در ایران حرف زدیم. دیگر... دیگر نگاه بود تماشا بود. هیچ کاری نکردن بود و در گرمای رنگ ها غرق شدن.

.

شروع کرده ام به دیدن فیلم ها. فیلم می بینم و خوشحالم. فیلم ها و جهان جادویی ووسوسه شان را از یاد برده بودم. از کلمه ها بی قرارترند. همه چیز را کامل دارند. نوری بیلگه جیلان می بینم و در فیلم های سه ساعته اش که همه روستاست و انگار شمال ایران و خانه ی مادربزگ وقتی زنده بود. که صدای اذان در فیلم ها می آید. که همه سفر درونی ست با ریتم کند زندگی. که پسری می خواهد شاعر شود و در نهایت مب رسد به رویای پدر. به ادامه ی ساخت رویای پدر که شاید درست کردن دری کهنه باشد. که کندن گودالی باشد عبث. من را یاد او می اندازد. او که بی اندازه شبیه ش هستم و در نوجوانی متنفر و حالا که سی ساله ام مثل پسر فیلم او را بیشتر می فهمم. که همدلم با تنهایی و فراری بودنش. او که علف های هرز را هرس می کند و ما می خندیم و این کار را بی فایده...او همان پدر داخل فیلم. بود. لوکیشن های سبز و روستایی و فروختن سگ... این آرامش خیال...

.

فیلم اتاق پسر را دیدم. یک فقدان جان خراش و ساعت ها گریه کردم. فیلم مادر آرنوفسکی را دیدم. لذت فراروان بود درک نمادها و کثرت نگاه های مختلف جامعه شناسی و .... فیلم شکار را دیدم. یک آشنایی زدایی فوق العاده. فورش ماژور را دیم. درام وانکاوانه ای که انسان را دوباره حیوان می کند. انسانی که غریزه است بیشتر از اندیشه. خواب زمستانی می بینم.دو روز است پشت سر هم. در ترکیه زیست می کنم.

.

دیروز با همسایه ی ترکیه ای مان دوستی کردیم. خودش استاد دانشگاه است و زنش نویسنده. قرار شد دعوت شان کنیم. برایشان شله زرد درست می کنم. دخترهایشان خیلی زیبا بودند. چند بار در آسانسور دیدم شان. بلند و سفید و پوست های درخشان. کاش آنها را نیاورند با خودشان استرسی می شوم.

.

دیگر اینکه دو کتاب سنگین را هم زمان یمخوانم. Introduction of short story  و برج سکوت. در هر دو لذتی ست بی اندازه. در کلاس کلمبیا نشسته ام. فکر می کردم حرف های بیشتری برای گفتن داشته باشم. اما همین ها بود انگار. بی مزه و سرد.

.

یک چیزدیگر هم یادم افتاد. مدت هاست که چیز ننوشته ام.لالم. حرف دارم اما لالم. همین باعث شد گوگل همیشه آگاه بر احوال جهان برایم کتاب هو تو اوپن یور ددلاک از رایتز را پیشنهاد دهد. میخواهد کتاب بخوانمتا یخم با نوشتن آب شود. نمی خوانم.امید دارم که آب می شود. شاید فردا که تعطیل است چیزی بنویسم.

چقدر موسیقی خانه ی فریبرز لاچینی خوب است. چقدر کتاب شب یک شب دو ونامه نگاری های عاشقانه خواندن خوب است. چقدر لباس گرم و بافتنی صورتی پوشیدن و لاک ناقص صورتی زدن در هوای منفی ده درجه و خانه ای گر در بیست و سک درجه خوب است.

چقدر خوب است که امروز خانه ایم. نه میهمانی داریم و نه به میهمانی رفته ایم. فردا و پس فردا در خانه نیستیم. امروز ولی غنیمت است. موهبت شکر و سپاس. برای دست هایم، برای موسیقی و شنیدن و لذت گوش دادن و یوتویپ و سرچ کردن و سفر به سرزمین کلمه ها و نوشتن... سپاس

.