زشتم این روزها. موهای کوتاه مسخره ای دارم. ابروهای سیاه و زیرابروهای نامرتبم را قول داده اخم برندارم و قیافه ی ترشیده ی خسته ای پیدا کرده ام. زشتم این روزها. چشم های هیچ شادابی و روشنایی ندارد. مژه هایم می ریزند و هر صبح که بی دار می شوم می بینم روی بالش افتاده اند و روی دست و پایم می بینم شان. می ریزند و من در برابرشان بی دفاع ام. زشتم این روزها. هی می خوانم و هی گوشه ی چشم چپم سفت می شود و همین باعث می شود یک چشمم کوچک تر از دیگری باشد. آرایشگاه هیچ مشکلی را حل نمی کند مخصوصا که آرایشگر برزیلی ابروهایم را به طرز عجیبی نازک کرد و حالا مجبورم این همه ابروهای بالا و پایین درآمده را تحمل کنم. کمتر با خودم در آینه مواجه می شوم. موهای روی صورت و زیر گردن و روی چانه ام را می بینم که سیاه و درشت تر شده اند و همه ی پهنای صورت را دربرگرفته اند. زشتم و این روزهای ابری و این هورمون ها و این نسیم خنکی که می وزد زشتی ام را بیشتر و بیشتر می کند.

زشتم و بی خیال آینه می شوم. او به من جواب دیگری خواهد داد. آینه به من بگو نجات دهنده کیست؟ زیبا کیست؟ و... زشتم و به حرف های مینا فکر می کنم. مینا در روزهای نخستین ماه عسل زیستن در جزیره است. عکس هایی می گیرد که من را یاد روزهای اول و نگاه تازه ام می اندازد. از صندلی های چوبی قرمز عکس می گیرد. دقیقا مثل من که از در و دیوار و دودکش همسایه و حیاط پشتی شان عکس می گرفتم و استودیو پریسا برایم زیباترین ورودی جهان را داشت در حد یک منشن. یادم هست که چقدر در فصل های مختلف از ورودی سنگی آن آپارتمان صد ساله عکس انداخته ام. چیزهای کوچک و جزیی که امروز اصلا اصلا وجود ندارند و دیده نمی شوند را با چشم هایم با تمام وجودم با ذره ذره های حافظه ام می بلعیدم و زنگ می زدم به خانه مان و برای مرضیه ریحانه تعریف شان می کردم. کاملا به یاد دارم که یک روز سرد زمستانی به خانه زنگ زدم و یک لکچر طولانی از پینیر خامه ای فیلادلفیا دادم. یک پنیر خامه ای که می شد به شکل مثلثی ان را خورد و از زرورق نقره ای ش جدا کرد آنچنان من را به وجد اورده بود که برایش هزاران جمله و شوق و ذوق داشتم تا جایی که زنگ زدم چند قاره آنطرف تر... هزاران چیز خیلی خیلی خیلی کوچک و نادیدنی که می دیدم و برایم مثل رویا بود. برایم هر کدام شان ایده ی یک داستان کوتاه و بلند و حتی رمان بود را دیگر نمی دیدم. پارمیندس که خدایش بیامرزد و در سن 18 سالگی با او آشنا شدم می گوید : مگذارید که عادت ناشی از راه طولانی چشم هایتان را کور کند.

راه طولانی آمده ام و بینایی ام را کاملا از دست داده ام. همه چیز برایم به هست های ازلی تبدیل شده اند. رابطه ام را با هست ها از دست داده ام. بود های طولانی مدت شده اند. اولین بار وقتی این منظره ای را که رو به رویش نشسته ام و تایپ می کنم را دیدم. دقیقا همین منظره تا ر وزهای طولانی به یادش می اوردم. برایش می نوشتم. در چشمانم با ولع حفظش می کردم. هر لحظه در خاطرم تازه اش می کردم تا دوباره از دیدنش جان بگیرم. همین منظره. همین صحنه ی رویاگونی که شده است هر روزه و در دسترس....

راهش دوباره دیدن است. راهش فراموشی ست. باید به فراموشی سپرده شوم تا دوباره بازگردم به دیدن. دیدن و چشم هایی که نور به ان ها راه می یابد. دیدن مهم است. امروز رفتم زیر درخنتی که ریشه های قطورش تا پایین صندلی ها و علف ها کشیده شده است دراز کشیدم. روی علف های خیس و باران خورده و هوایی که بوی نم می داد موکت کوچک قهوه ای ام را که مریم برایم هدیه آورده بود پهن کردم.- مریم یکی از پرخوان ترین ادم های دنیاست. من دوست دارم با او دوست شوم. او در دلش بچه دارد و چند ماه دیگر حوالی روز تولد من مادر می شود.

بله زشتم. یک زشت واقعی که هر کاری کند فعلا زیبا نمی شود. زشتم اما امروز توانستم داستانم را تایپ کنم. بازنویسی اش کردم و کوتاه شد. داستانم رابطه ی من و رویا بود. با یکی از شخصیت های داستانم رفتیم با هم کافه گرامپی. او برایم از سفرهایش گفت و من بی حرف و ساکت در فضایی مسکوت او را به قضاوت نشستم.  زشتم اما امروز داستانی نوشته ام پس هستم. نه تنها هستم بلکه به واسطه ی نوشتن یک داستان- خوب یا بد، شاهکار یا فاجعه فرقی نمی کند.- خوشبخت هستم.

           

بیرون مه آلود است همچون دورن...

مه در من و بیرون ازمن جریان دارد جاری ست و درنفس هایم سیالان دارد.بعد ازمدت ها دیشب رفتم روبه روی زیباترین منظره ی جهان نشستم و سیگار کشیئم. به گلی فکر کردم دقیقا درهمان ساعتی از شب که شش سال پیش نیلوفر زنگ زد و با گریه جمله ها و کلمه های نامفهومی گفت برای نیلوفر صدا گذاشتم .یادم بود اما چیزی نگفتم. گذاشتم غم ماسیده و دودآلود در تمامم ادامه پیدا کند.

از صبح که بیدار شدم غم بود. نشسته بود روی مویابلم. از کارگران هفت تپه که پول و حقوق عقب افتاده شان را می خواستند تا گلی که رفته بود و خواهرش...استوری ها و نوشته های خواهرش دلم رابه آتش می کشید. خواهرش گلی و بعد هم برادرش را از دست داده بود...دوقلوهایش را در آغوش کشیده بود وبریشان از خاله ای گفته بود که می توانستند داشته باشند اما...

بعد هم نوشته های نجمه را خواندم که از رویای خبرنگاری گلی گفته بود اینکه یک بار به او گفته بود نترس بلند شو...رویای گلی را یادم هست. آن تابستان که در تهران مانده بود و تهران ناامید و دلزده و خسته اش کرده بود. با میم رفتیم دنبالش و برایش دنیال خانه گشتیم. سقف داشتن مهم بود. برای خبرنگار شدن باید سقفی وجود داشت.

گلی بود که من گفت با ح قرار بگذار اصلا از خانه ی گلی بود که بعد از مدت ها با ح در تئاتر شهر قرار گذاشتم. و دقیقا در روزی که من و ح مزدوج شدیم گلی به یکباره رفت.

نیلوفرزنگ زده بود که دوست گلی و پویان را پیدا کند آن ها داشتند برای عروسی و فلیمبرداری می رفتند و هیچ کدام از ما دوست گلس را نمی شناختیمم. ساعت دوازده شب بود.شش سال گذشته بود. من سیگار می کشیدم و روبه روی شهر شیشه ای روشن و رودخانه ی روانش به گلی فکر می کردم و به میم پیام می دادم و برای نیلوفر ویس می گذاشتم.

گلی مرده بود و وقتی مسرور عکسش را گذاشت دیدم که چقدر زیبا و بکر و اصیل بوده زیبایی اش. چشم ها...انگار هیچ وقت اینطور این همه از نزدیک ندیده بودمش..تنم تلخ است و طوفان هورمون هاست که این روزها برپا شده. با ح رفتیم نزدیک ترین مکزیک ممکن تا 6 سال را جشن بگیریم. شب بود و ماه از سط نصف شده بود. ماه و شب ما را بی اختیار به همه ی مردگان کشاندند. پدرش.گلی.حتی آقای آخشی که ا. هم مرده بود. شب ها تا ساعت چهار صبح بیدارم و بیخواب.. فکر می کنم؟ عمیقیم؟ فیلسوفم؟ یا به قول نسرین ژست روشنفکری برداشته ام؟

نه به هیچ چیز فکر نمی کنم. درسرم چیزی نیست. نه فکری، نه آنچنان عمقی... نه.. فقط چشم هایم باز است و بیدارم و خوابم نمی برد. پریشب وسط همین شب بیداری ها ساعت چهار ضبح بیدار شدم و کتابخانه ی بابل بورخس را خواندم. بورخس می تواند پدر بزرگ و معنوی .گادفادر بی شک همه ی کرم کتاب ها باشد. از این جهت میتاون به او دخیل بست. به زیارتگاه بورخس...اما کتابخانه ی بابل آن چیزی نبود که خواب را از سرم بپراند. فقط چون خوابم نمی برد ادامه اش دادم و ساعت هفت صبح دیدم هنوز بیدارم باچشم های خون آلود...

در این مدت کتاب های مزخرف و آشغال زیاد خوانده ام و تک و توک کتاب خوب هم خوانده ام که باید از آن ها بنویسم. در جلسات نوشتن روی سفر درونی کار می کنیم و هر دو هفته یکبار از روی کتاب جلو می رویم. برای من مثل رسیدن به اعماق خود است.جاهای ترسناکی که مدت ها خاک گرفته بوده اند و هیج دلیل هم برای نزدیک شدن به آن نقطه ها پیدا نکرده ام. اما نوشتم از آن ها زیاد و طولانی و به شدت نامطمئن. اصلا نمیدانم دقیقا چه چیزی هستند این نوشته ها  و چه نامی می توان به آن ها داد. درمیانه ی داستان و ناداستان و خاطره ی شخصی و حتی شاید سانتی مانتال آبکی راه بروند. اما باید از خودم بیرونشان می کردم. نه برای نوشتن چیزی و درمعرض قرا دادن و چاپ کردن شان...برای سفر کردن باخودم که در هیاهوی روزها و آدم ها گم ش کرده ام.

برای نوشتن آن دوهفته زجر بود. این همه نزدیکی به خود و پیرامون خود گشتن و این نوشته ای که هرجایش را نگاه  می کردم با ته واره ی شرم و نقص همراه بود من بودم شخصی ترین و شیرین ترین و تلخ ترین تجربه های کودکی و بزرگسالی در من..روزهای طولانی کلنجار رفتم. ساعت ها... پراکنده گویی و قطعه های پاره پاره ی قصه و تن و روح و روان را توامان داشت. اما از هر گوشه ای که نگاه می کردم باز هم بود. 

روزها ده ساعت پای او بودم. او من را غمگین می کرد. شرمگین می کرد من را به خودم نشان می داد و در لحظه کنار می کشید. روزهای طولانی و هر روز هشت و ده ساعت...تمام شد و وقتی می خواندمش و بازنویسی می کردم نمی دانستم این چیست. هنوز هم نمی دانم. باید نهان بماند. او من است. خیلی من است. این همه من بودن از طاقت من خارج است.

اما بعد از او چیزهای دیگری هم نوشتم. تازگی ها هرچیزی که می نویسم نسبتی دور و نزدیک با خودم پیدا می کند و همینجاست که به این نتیجه می رسم پس اینها نمی توانند داستان باشند. یا اگر چیزی باشند شبیه به داستان حتما بی معنی ومزخرف اند. همین است که به محض نوشتن و تمام شدن فراموششان می کنم.نوشته هایی که می شود گفت دوستشان دارم اما مثل جمله ی کارور که می گوید "خوب به بصیرت رسیدیم.اما.بصیرت به چه دردی می خورد."

خوب این کلمه ها این همه شون به چه دردی می خوره... اما درمقابل کارورو، بورخس می گه وقتی این سوال ها رو راجع به ادبیات ازتون می پرسن مثل اینه که یکی بپرسه خوب فایده ی این غروب زیبا چیست؟؟

من غروب های زیادی خلق کرده ام. از عدم... چیزی برای خودم که نمی شود به کسی نشانش داد.چون غروب زیبا افول می کند و شما را در معرض شرمنده شدن قرار میدهد.

از خودم نوشته ام بسیار... یعنی نمی خواستم اینطور پیش برود. چون از خودم فرار می کنم در اکثر مواقع اما این بار هرچه می نوشتم کلمه ها با آهن رباهایی نامرئی دور و برم پیدایشان می شد. تلخ شده ام. شاید بی خوابی ست. شاید هورمون های یک هفتهی ی قبل ازپریود..وشاید سندروم نزدیکی و شروع پاییزاست که همین حالا یکی از آن درخت های تا نیمه ارغوانی و سرخ و سبز را روبه رویم می بینم. پاییزهای اینجا را دوست دارم اما روزهای ابری طولانی را...

.

هفته ی پیش تولد سمانه بود.سمانه به کهکشان ها وضعیت شان ایمان دارد. به چاکراه و نیروهای زمین و ماوار... سمانه برای من پادکست های قوانین جذب می فرستد و هر وقت در متروی کثیف نیویورک روی صندلی های نارنجی با هم سوار تنها می شویم از رازهای مگو و جهان های موازی مان حرف می زنیم. سمانه برایمان کیک هویچ گرفته بود و ما پنج نفر بودیم  و بعد از اینکه نوشته ی ک را با هم خواندیم. – پرده ای از نمایشنامه ی او که مکالمه ی خسرو و کامران بود.- شعرهای مریم را با هم خواندیم که پر بود از خواهرانگی. ان ها هم سه خواهرند. نوشته بود. پلی میان ماست به امانتی. خواهرانگی را می گفت. بدون سه بچه زندگی چقدر خالی ست...

نوشته های کمی داشتیم و حرف های زیادی.. وقتی بیرون امدیم و ایستادیم تا در هوای خنک نزدیک به پاییز همگی با هم سیگار بکشیم دو نور بلند آبی رفته بودند تا آسمان و به ماه رسیده بودند. نورها را رفت و امد ابرها در هم می شکست و به ماه می رسیدند. نورهای آبی را به شکوه و به یادآوری یازده سپتامبر به جای برج های دوقلو روشنی می کنند. زیر دو نور بلند آبی که به ماه م رسید از رابطه حرف زدیم. از بودن با دیگری.. از اینکه چطور می شود با یکی دیگر بود و بود و بود...

سمانه به کهکشان و نورها فکر می کرد و خوشحال بود که در روز تولدش می تواند رو به این نورهای تا ماه کشیده شده آرزوی تولدش را داشته باشد.

بعد از پنجشنیه جمعه بود و کلاس مولانا که مدت هاست تمام شده و هنوز نام کلاس به اسم او متبرک است. برای سمانه نوشتم" پس زخم هایمان چه می شود؟ مولانا می گوید از لای زخم هاست که نور به درون راه می یابد."

کلاس مولانا بعد از تمام شدن مثنوی به گلشن راز خوانی تبدیل شد و ان هم تمام شد و به هیاکل النور سهروردی رسیدیم و غرل های حافظ... یک غزل می خوانیم و نورهای سهروردی که من خوانده ام فلسفه شان را در هیجده نوزده سالگی و اعصابم از سوال های بیهوده ی دکترا و پست داک های فیزیک و شیمی و شر و ورهای عبث شان خورد می شود...

بعد از جمعه شنبه بود... صبح با ح رفتیم خرید و سریال پر از هیجان مانی هایس را تمام کردیم و شب هم رفتیم مکزیک برای اولین بار.. پیاده از خانه ی ما تا مکزیک بیست دقیقه راه بود و در مسیر،آتش بازی هم روی رودخانه دیدیم. دلیلش را نمی دانستیم و گفتیم حتما به خاطر ماست. مکزیک بوی عود می داد. بوی خوب نسیم و صندلی های گلدوزی شده و میزهای پر از رنگ... دقیقا به سلیقه من تزیین شده بود و اتفاقی افتاد که در فیلم آیز واید شات کوبریک دیده ام. از ان لحظه های کوتاه و طولان... از آن نقطه هایی که در زندگی آدمی می تواند همه ی عقل و شعور را تعطیل کند و بزند زیر همه چیز...

حرف های زیادی داشتم. دلم برای اینجا تنگ شده بود. باید جزییات را با دقت تماشا کنم و زندگی را.. دیروز با ح دیر شد زندگی مان  وقتی به ساعت نگاه کردیم 6 بود. تنها جایی که می ماند لب رودخانه بود. رفتیم و دوچرخه گرفتیم. افتادم و کمرم را سفت کردم و پایم نمی رسید و رفتم. رفتم وب اد خورد و صاف شدم و از روی پل که دو طرفش آب بود با دوچرخه رد شدم. حتما کارهای دیگر هم باید شبیه به دوچرخه سواری باشد. افتادن و کج شدن و ترس و عصلات سفت شده و نگاه به جلو و روبه رو و فراموش کردن چگونگی کار کردن دوچرخه و چرخ ها و... بعد هم رفتن و رفتن...

 ز

خیلی عجیب بود وقتی والریا فهمید چه تغییری بزرگی رخ داده است. اینکه یک زلزله اتفاق افتاده و ار دورن معلوم است جای بزرگ و کوچک حفره های آتش فشان و گداره های طولانی و گرم و کوتاه و اتد... والریا فهمیده بود و این برای اولین بار که یکی از یک زبان دیگر از یک کشور دیگر- کشور عزیزکرده ی مارکز- این را می فهمید و اشاره می کرد که چقدر مهلک است این همه تغییر بزرگ به یکباره و در فاصله ی یک ماه در زندگی. ازدواج و تصمیم با دیگری بودن. هجرت بلند و دور و طولانی به قاره ای پهناور و تمام شدن یک دوره از تحصیلات و رشته ای تازه و به یکباره کندن و دور و دور شدن و تلاش دوباره برای یافتن خودت.

در روزهای اول یکبار سوار ماشین بابک پریسا شده بودیم. بابک پرسید این روزها چطور است؟ دقیقا شاید دو سه هفته ای بود که رسیده بودم و در حال سر و سامان دادن بودم و به عادت مالوف عجول بودن می خواستم همه چیز را خیلی سریع یاد بگیرم  و به ذهن بیست ساله ی احمقم بقلولانم که روی روال افتادم. او پرسید و من هم جواب دادم خوبه ولی هنوز روی رولال نیفتادم. واقعا جوابی از این ابلهانه تر نمی شود داد. کودک بودن و بی تجربه بودن و بلاهت از همین جواب روشن می شود. بابک گفت ای بابا ما بعد از 6 سال زندگی کردن هنوز نیفتادمی رو روال و تو می خواهی توی دو سه هفته..

 جوانی و خام بودن امور ظریفی هستند که در این جواب های به ظاهر مرتب و بزرگ منشانه و در واقع احمقانه و به دور از واقعیت خودشان را نشان می دهند. به همین سادگی.

.

دو روز است که تماما به تغییر فکر می کنم. کتاب و مجله وئ مقاله می خوانم و به تغییر فکر می کنم. سوال می پرسم از خودم. سوال ها را دسته بندی کرده ام و نوشته ام همه را. تغییر چیست؟ همان جمله ای ست که هراکلیتوس می گغت که شما نمی توانید در یک رودخانه دو بار پا بگذارید. یا کتاب تکرار کی یر کگور است. فیلسوف ترس و لرز.

تغییر  قیافه. تغییر شخصیت. تغییر رفتار. تغییر زمان و مکان. تغییر مکان و محیط زندگی. تغییر زندگی و سبک زندگی. تغییر وضعیت زندگی مثلا با طلاق گرفتن. با امدن یک بچه. با معشوقه گرفتن و .... تغییر را برای خودم بسیار نوشته ام و بسیار خوانده ام. طوفان پاشیده و آشفته ی ایده ها. بعد هم خواندن فراوان داستان ها و ناداستان ها.

 یک شماره ی کامل مجله ی سان درباره ی تغییر است. از صبح شروع به خواندن کردم. داستان ها و تکه های ناب اند بعضی هایشان. داستان نفیسه نصیران را خیلی دوست داشتم. داستان سفر حامد حبیبی را. نوشته ی پیاده روی بزرگ طلوعی را بارها خوانده ام. جای تامل بسیار دارد. نوشته ی احمدرضا احمدی را و.... باید همه را دسته بندی کنم. ایده های خودم را پراکنده نوشته ام. بخش هایی از کتاب " نوشتن با تنفس آغاز می شود" را خوانده ام. بسیار خوانده ام و به هیچ نتیجه ای نرسیده ام. نوشتن برایم بی اندازه سخت و نفس گیر و طاقت فرسا و گاها بی معنا شده است. تلخ و مثل یک زایمان دردناک که آخرش بچه با نفس تنگی و بیماری های فراوان بیرون می آید. دور خود چرخیدن در میان کلمه ها و ایده ها و خط ها و ... در میان این همه داستان و ناداستان... دلم شور می زند. به هم می ریزد.

دیشب هندفسری جدیدم آمد. همین الان هم توی گوشم در حال گوش دادن هستم. دیشب هم حرف های آلن دو باتن را راجع به جستار عشق چبست گوش دادم تا خوابم برد. با چشم های پف کرده و قیافه ای که به شدت فکر می کنم این روزها زشت است از خواب بیدار شدم. صورتم را دوست ندارم. ابروهایم. چشم هایم. همه ی چیزهایی که وقت هایی زیبا هستند. مخصوصا در ایران در حوالی دوستانم وقتی از دورنم ذوق دارم و شادم و بی قراری کودکانه ای در دلم در حال زندگی کردن است. دیرزو برای به یاد آوردن آن چهره و آن جوانی به عکس های ایستاگرام و استوری ها پناه بردم. زیبا بیش از اندازه. خودشیفته واز خود راضی. آراشگاه رفته و موهای رنگی و تمیز و مرتب. ابروهای برداتشه شده و مژه های بلند و حالت دار...

باید این جانور را از خودم بیرون بکشم و به دنیا بیاورمش. تغییر یعنی همین غلبه بر ننوشتن و بر زمان دیگر موکول کردن. باید تغییر کنم. چه چیز را باید تغییر بدهم؟ چه تغییراتی کرده ام؟ نیاز بوده؟ یا جوگیر شده ام ؟ یا چی؟ چی؟ چی؟

کمی دور و بر نوشته هایی که از تغییر خوانده ام باید بچرخم. نوشته هایی که نصف روزم را پایشان بودم. به شیوه ای میخکوب شده. از ساعت 9 صبح شروع کردم به خواندن شان تا ساعت دو ظهر. گشنه گی و تشنگی و ... چند شروع جذاب دارم اما فقط همین ها را در دست دارم. دیروز دو مجله ام از میشیگان رسیدند به اضافه ی یک گردنبند از چین که ساعت شنی آبی ای ست.

 

امروز صبح را با خبر قبول شدن نسیم ان هم اولین بار در رانندگی آغاز کردم. بزرگترین و بغرنج ترین ترس زندگی اش بود. برای من این اتفاق های کوچک و به ظاهر بی اهمیت به درس های بزرگی تبدیل شده اند. سعی کرده ام به جزییات هر روزه ای که از کنارشان می گذرم بیشتر دقت کنم. درونی شان کنم در جد سی ثانیه. شاید از آن دسته از ادم های دقیق و جزیی نباشم اما سی ثانیه برای شروع خوب است. به اندازه ی درنگی. به اندازه ی دمی و بازدمی.

مثلا یکی از این درنگ ها روز پنجشنبه بود وقتی از مترو پیاده شدم تا به کلاس داستان نویسی بروم. از کنار کلیسا رد شدم. کلیسا کنار مموریال تاور قرار دارد. رو به رویش. یعنی در چند قدمی هم مرکز و نماد پول و صروت دنیا و دقیقا رو به رویش نماد هرچه غیردنیا و فرای آن. رو به روی کلیسا زمین سبز و پر علفی ست با قبرهای خیلی خیلی کهنه و قدیمی. من همیشه از کنار این قبرها با سرعت می گذرم تا به کلاس برسم. از خیابان رد می شوم و گاهی می روم زارا و بعد هم مستقیم خیابان برادوی و کلاس و.. اما این بار به کهنگی و شکستگی بعضی از قبرها نگاه کردم. قبرهای بعضی هایشان سوراخ هستند. سوراخ های خیلی بزرگ که می شود حجم خالی و سیاه پایین قبرها را دید. می خواستم کمی بال و پر بدهم به خیالم اما خیلی نتوانستم به عمق برم. یاد رمان خون خورده افتادم. رمانی باشکوه که شاید از دیدن صحنه ای اینچنین شروع شده باشد. آغازی از حفره ای در یک قبر کهنه و شکسته. حرفه ای تاریک و سیاه...

.

می خواستم از جزییات بگویم. اینکه نسیم هر دوی امتحان ایین نامه و عملی را بار اول قبول شده است. اینکه سال های سال به رانندگی به عنوان یک ترس بی قواره و هولناک نگاه می کرده و درونش جرقه ای بوده که این ترس اجازه ی روشن شدنش را نمی داده. اینکه فکرهایمان چقدر دروغ های احمقانه ای هستند. به اندازه ی او خوشحالم. چیزی انگار درونم روشن شده باشد. یک چیز بزرگتر از قبولی به اندازه درک ادمی فرای فکرهایش. اینکه ادمی فکر نیست. اینکه فکر نمی کنم پس هستم...

.

از این جمله باید بیشتر بگویم. در این هفته ی پر آدم. به غیر ار ترم تابستانی که تمام شد و در لحظه دلتنگشان شدم، کلاس گلشن راز هم تمام شد. 36 جلسه هر هفته رفتم. و در دفترم نوشتم. با دکتر و خانوم محلاتی و میشل و فایر و... تمام شدن شعرهای این جوان سی و دوساله که هفتصدسال پیش این کتاب را نوشته و ما را در منهتن نیویورک دو.ر هم جمع کرد چند ماه تا او را بخوانیم دور هم  تفسیر کنیم. پایان کتاب چرایی اسم کتاب را اورد که چرا گلشن راز....

تولد دکتر هم 14 آگوست بود. دقیقا دو روز اشتباه کردم. دقیقا همان روزی که می خواستم کیک بگیرم.

اما از آدم ها. از فکر نکردن. شنیه 15 نفری خانه ی مزدک دعوت بودیم. خانه ی سبزشان که فضای گرم و دلنشینی دارد. برای اولین بارهاست که بعد از مهاجرتم وقتی به خانه هایی- معدود خانه هایی دعوت می شوم ذوق می کنم و برای رفتن به آن خانه ها خوشحالم. خانه شان با ان حیاط بزرگ و آن زیرزمین سرد یکی از بهترین هاست. دور هم بازی می کینم. حرف می زنیم. شعر می خواینم. شعر عقاب دکتر خانلری را. شعر مرغ باران شاملو را... و بحث می کنیم از اینکه ادمی نباید فقط فکر باشد. فکر نمی کنم پس هستم. این لحظه های فکر نکردن و سپردن خود به دیگر اعضای بدن. رها کردن خود به دست و پا و گردن و تن و انگشت ها و دهان و پوست و چشم  و بویایی و...

.

میم 18 سال است که مهاجرت کرده است. 45 ساله است. 15 سال اول در کانادا بوده و بعد به یکباره درد هویت. درد تعلق. درد کجا؟ چگونه؟ بعد از 15 سال که همه چیز اتفاقا خیلی خیلی هم خوب بوده. پول و خانه و زندگی و دوستان و همه چیز در بهترین حالت و بعد هم تصمیم بر گم شدن می گیرد. رندوم به همه ی کشورها از ایسلند و نیوزیلند و هلند و دانمارک و کانادا و... میم هر بار از پنسلوانیا می آید. این اولین باری بود که بخشی از قصه اش را شنیدیم.

.

 باید بیشتر گوش کنم و به آدم نگاه کنم. باید در جزییات غرق تر شوم. مهم اند و پایان ناپذیر  بیش از اندازه عمیق...

 

هفته ای که گذشت عجیب بود. پر از آدم. پر از لحظه. پر از به اتمام رساندن رویاهای ریزی که از یاد برده بودمشان. هفته ای که گذشت دوباره به ح همان حرف های مرتبط با هورمون ها و جابه جایی شان را زدم. هفته ای که گذشتم در ذهنهم دوباره عمارتی ساختم که عمر کوتاهی داشت و فردایش انگار آتش سوزی شد و بوی چوب سوخته تنها چیزی بود که از عمارت باقی مانده بود. وقتی برگشتم تا اندکی نظربازی کنم با عمارت چیزی باقی نمانده بود جز لاشه و خاکستر در میانه ی جنگلی بزرگ که علف هایش سیاه شده بودند. عمارتم دوباره سوخته بود و مرا یاد صحنه ی آتش سوزی فیلم تارکوفسکی انداخته بود. ایثار.. همه چیز به این شیوه آتش گرفته بود.

هفته ای که گذشت آدم های زیاد دیدم. تولد شیرین بود. دعوتش کردم خانه مان و برایش یک تیشرت سفید خریده بودم که طرح رویش پرنده هایی آزادشده بودند. شیرینم بود و نقاشی هایش. با دیدن طرح تیشرت یاد دو نفر افتادم که هر دو هم در فاصله ی دو روز پشت سر هم در ماه گرم مرداد به دنیا امده بودند. تیشرت طرح دختری ست که قفسی فلزی در دست دارد و از قفس پرنده های رنگی به بیرون فرار می کنند و آزاد می شوند. یاد مطهره و شیرین افتادم. شیرین به خاطر نقاشی هایش و مطهره به خاطر قفس فلزی کوچکی که به عنوان گردنبد داشت و خودش افتاده بود به جان قفس و همه ی فلزها را باز کرده بود. چون طاقت قفس را حتی در حتی نماد و گردنبند را هم ندارد.

تولد گرفتیم و او یک سفر طولانی به خانه مان امد در روزی که میانه ی ابر و باران بود. با هم رفتیم کوبانا و او به گیاهخواری اش پرداخت و سر غذا از لیفت مژه و اینترویو و بلیط ایران و... حرف زدیم. برایم یک گلدان آناناس آورده بود و یک ماگ گلدار صورتی و نقاشی ای که من هستم. نقاشی را چسباندم روی دیوار یادگاری ها.

با هم کیک خوردیم. بومرنگ بازی کردیم. عکس گرفتیم. سیگار کشیدیم. خندیدیم. قصه خواندیم.نقاشی نگاه کردیم. کتاب های کودک مان را گذاشتیم وسط و هی با هم خواندیم و خیال پردازی کردیم و ... وقتی رفت اما دوباره غلبه ی وحشی هورمون ها بود. دوباره همه چیز به یکباره سیاه و تلخ و بی معنی شد. دوباره زندگی برگشت به سیطره ی قدرمتمند هورمون ها که می گفتند جهانت رو به تباهی ست.

سگ درونم خودش را به در و دیوار می کوباند و دندان نشان می داد و خون می چکید از لابه لای دندان هایش. سگ درونم آرام نمی شد و زندگی را به گوه کشیده بود. در خواب هم همراهم بود. بود و بود و بود. صبح که بیدار شدم یک کیک خریدم. کیک مخصوص انبه و وانیل را. بی حوصله با همان سگ درون که می گفتند جهانت، زندگی ات، روزهایت، ادم هایت، رابطه ات، کتاب هایت، داستان هایت، تلاش هایت مزخرفت  همه و همه رو به تباهی ست... با همان سگ هار شده ای که مهار نمی شد و هیچ راهی برای اهلی کردنش پیدا نمی کردم بدون هیچ صدایی بدون کلمه ای بدون خداحافظی و بعد از دعوایی سخت با ح از در خانه بیرون زدم و تمام مسیر که کیک را همراه می بردم آرزو می کردم کاش اصلا این آخرین جلسه ی کلاس را هم نمی رفتم و .. کاش اصلا هیچ کاری نمی کردم. کاش اصلا می توانستم سگم را بیرون بیاورم از خودم که شروع کند به جویدن تک تک سلول هایم و تمام. همه ی تلخی جهان را با خودم حمل می کردم. سمیه مسیج داد. لیلا هم.. به هیچ کدام جواب ندادم. سگم پوزخند می زد.

به کلاس رسیدم. والریا و جوان هم بودند. با دیدن شان کمی آرام شدم. پلانتین اورده بودند از کلمبیا و ونزوئلا. دقیقا عذاهای عین هم. دلم می خواست با والریا که دکترای جامعه شناسی دارد و ادم خوش صحبتی ست از مارکز حرف بزنم. سگ درونم پشتش را کرد به من و گفت چه غلط ها. دنی هم وارد شد. از کار جدید فول تایمش در لانگ آیلند گفت. خجالتی و محجوب با خنده های کوتاه به یکباره. بعد هم نائوکو امد با پسر خیلی خیلی کیوتش که اسمش تامی ست.تامی مهمان افتخاری بود. شبیه انیمه های بامزه ی ژاپنی ست. اسم و سنش را می تواند بگوید خودش. 4 ساله است و وقتی با او حرف زدم که اسما چیست و چند ساله ای خیلی بامزه هر دو را جواب داد. سگ درونم کوچک شده بود. در طول کلاس و حرف زدن از نوشتن و ادامه ی نوشتن و احساس هایمان و روزهای ماندن و امدن و ... سگ دورنم محو شده بود. توجه کردم به او. نبود. کیک می خوردیم  و نائوکو دسری ژاپنی برایمان درست کرده بود. دنی مدرک مان را اورد. نمره اش از 70 شده بود 69 و دنی کلی از داستان هایم تعریف کرده بود.- اما نمی دانم چرا زیاد خوشحال نشدم. باید جشن گرفتن درونی را یاد بدهم. باید یک حیوان شاد درونی داشته باشم. یک چیزی شبیه اسب سفید خاکستری دونده ام که هر وقت از دانشگاه کلمبیا برمی گردم مسیر تا مترو را همراه من می دود. یعنی به بکباره پدیدار می شود و من سوارش می شوم و با هم در باد و نسیم می دویم. او یال های جلوی پیشانی اش تکان تکان می خورد و من موهای شلخته  و موخوره دار پشت سرم. او همیشه هست. زنده و سرحال. جوان تر از من. خوش اندام و ظریف. اما حیوان شاد درونم چندوقتی گم شده اصلا نمی دانم چیست دقیاق. کدام جانوری ست که باید درونم شروع به پایکوبی کند. بزند بیرون و مثل اسیم که من را سوار می کند او هم دستم را بگیرد و برقصاند. اما سگ هار رفته بود. با شیرینی مخصوص نائوکو که دسری ژاپنی و برنج دار برایمان درست کرده بود گورش را گم کرده بود. با حرف زدن از مهاجرت و از رویا رفته بود. حتی شروع کردم راجع به مارکز هم با والریا حرف زدن. گفتم که در صد سال تنهایی اسم این غذا امده است. و او خیلی ذوق کرد. نه به خاطر غذا که به خاطر مارکز خوانی من. به خاطر اینکه من با شوق از کلمبیا یاد کرده بودم و چیزی که از کلمبیا گفته بودم ال پاچو و سریال نارکوز و ماجراهای دراگ و مافیا نبود. کلمبیا من مارکز و صد سال تنهایی و زنده ام که روایت کنم بود و این چیزی بود که والریا را سر شوق اورده بود و با همان حالت پرشور همیشگی اش گفت آآآآآ.  بعد هم از شور امریکایی اش گ

فت که چقدر تعجب می کند از اینکه برای او لهجه ی بریتیش و استرالیایی هیچ فرقی ندارد و بعد هم دنی از سه سال زندگی کردن در موراکو گفت و کمی دل همه مان را سوزاند. هر آمریکیایی هم سن و سال خودم را که دیدم ای کشف های کوچک و بزرگ را داشته. دنی هم سن من است و در ایالت ویستکانسین به دنیا امده و حالا دو سالی ست که در نیویورک زندگی می کند. سه سال هم مراکش زندگی کرده و عربی بلد است. کمی و می تواند اسم خودش را بنویسد. جوان هم قرار شد در کنسرت ماه بعدش همه مان را دعوت کند. دنسر است و یک کمپانی دارد. جوان. خیلی جوان و مسلط به نوشتن. حسادت برانگیز است کمی اما جووان را دوست دارم. به هر حال به یکباره روز خیلی خوبی شد. وقتی سلفی گرفتیم و ازشان خداحافظی کردم دلم گرفته بود. احساس تعلق و وابستگی می کردم. با دلی که گرفته بود اما به خاطر محو شدن سگ خوشحال هم بود از دانشگاه بیرون زدم و مسیر را پیاده راه رفتم.

گرم بود. هوا 28 درجه بود و آفتاب سوزان... در مسیر به این فکر کردم که چقدر زود و کوتاه تمام شد ترم تابستانی. و اینکه چقدر همه ی زمان به یکباره تند شده است. در کتاب کارت پستال مهرانگیز شریفیان که کتاب بدی هم بود می خواندم که نگرانی مرد این بود که یک روز صبح از خواب بیدار شو د و ببیند همان لحظه ای که از خواب در غربت در برلین بیدار شده است شب شده. بعد از 20 سال زندگی این حس را داشت که زمان در اینجا به کوتاهی روز و از خواب بیدار شدن و شب را دیدن است و به همین دلیل هم برگشته بود ایران. برای به دست آوردن زمان و فصل ها و روزها.. برای در دست گرفتن زمان برگشته بود ایران. من هم خیلی وقت ها در اینجا همین احساس را دارم. زمانی که در اینجا می رود و به شکلی روتین و تکراری در گذر است.

در مسیر از کلیسای رویایی همیشگی رد شدم. سعی کردم به جزییات و حالت دست های یاران مسیح توجه کنم. به دست ها و ایستادن شان دقت کردم. به صندلی های اطراف کلیسا نگاه کردم. به درخت ها و گل ها و به مجسمه ی بزرگ وسط کلیسا. رد شدم و در مسیر در حالی که هیچ خبری از سگ وحشی و روانی ام نبود به حمید زنگ زدم. با مهربانی و بدون اینکه حرفی از وضعیت به شدت وحشی صبح بزنم حالش را پرسیدم. جیم بود. امروز را از خانه کار می کرده . رفته بود دویده بود و... بعد هم گفتم تا شب به خانه نمی آیم چون عصر باید به کلاس داستان بروم و.. بعد هم جواب سیمه را در ویسی طولانی و با حوصله دادم. بحث از زیبایی بود و دوست داشتن خود. بعد هم برای هزارمین بار به مطهره تبریک تولد گفتم و با هم در راه حرف زدیم. در صلح بود و شاد. سی سالگی اش را با صلح درون و بیرون آغاز کرده بود. حال خوبش از فاصله ی قاره ها دریافت می شد و آفتاب را گرم می کرد.

به یک پاساژ تازه هم رسیدم. وارد پاساژ شدم و احساس کردم دلم برای ملودی تنگ شده. از مدرسه و درس دادن و روزهای کاری اش پرسیدم. کمی پشت سر ص غیب کردیم و از حال جویا شدیم. برایش عکس سوتین توری سفیدی را که انتخاب کرده بودم فرستادم و دوباره به ص و شجاعت و قهرمان بودنش رسیدیم و...

از پاساژ که بیرون زدم یک شلوار لی آبی برفی خریده بودم. همانی که مدت ها می خواستم و پیدایش نمی کردم. 50 دلار بود و در آف شده بود 15 تا به همراه سوتین توری سفید. اولین سفید است در کنار همه ی توری های مشکی.

20 بلاک راه رفته بودم و شگم زیر نور آفتاب ذوب شده بود. سگی که مطمئن بودم حضورش ابدی ست و می تواند با قدرت و وحشی گری اش همه چیز را بدرد از بین رفته بود. تمام مسیر با لیلا حرف زدم. در قطار که نشسته بودم لیلا برایم از کنسرت آوازش گفت و به وجد امدم. گفت هفته ی دیگر اجرا دارد و من هم برایش از مقاله ای گفتم که قبلا هم با یگانه در راستای استخر رفتنش حرف زده بودیم.

ORDINARY PEOPLE THINK ABOUT GOALS BUT EXTRAORDINARY PEOPLE

THINK ABOUT PROCESS

تمام مسیر تا وال استریت و آن هیولا با تیغه های سفید را با لیلا حرف زدم و به سگم فکر کردم که این چنین رام و اهلی شده بود. در حیرت بودم. آفتاب و کلمه ها و دیدن دوستان و حرف زدن از اعماق جان و صدای دوستان از قاره های دور سگم را به گوشه ای کشانده بود. سگی که آنقدر تسلیم ش شده بودم که حاضر بودم بیرون بپرد و همه چیز را با دندان هایش پاره پاره کند حالا نبود.

رفتم طبقه ی نوزدهم. دوباهر ساندویج ها و غذاهای مهیمانی یک گروه انجا بود. یک ساندیوج تن ماهی و یک ساندویج سبزیجات برداشتم و رفتم روی مبل طیقه ی 21 دارز کشیدم و شروع کردم به خواندن اسطوره ی زنان. کتاب کوچکی در باره ی ایزدبانوان. ساعت 6 کلاسمان را شروع کردیم. حرف زدیم. خندیدیم. خوردیم. بحث کردیم. کتاب خواندیم. مرضیه و کیوان و زینب داستان خواندند. نظر دادیم. ساعت 11 رسیدم خانه. سگم مرده بود و من کشته بودمش با تلاش های لحظه ای و تدریجی. سگم مرده بود و من در لحظه خوابم برده بود.

حلقه ام را درآوردم. همه ی انگشتر و دستبد و ساعت و هرچه زیادی ست را در می آورم. به وقت نوشتن باید برهنه بود. لحظه به لحظه عریان و عریان تر. نوشتن است که می شود خود شولانی عریانی...

نامه می نویسم. ایمیل شبیه ترین است به نامه. نامه ی یک خطی بی هیچ نشانی. بی هیچ ایموجی ای. بی هیچ گلی. یک ویرگول و یک نقطه. همین. نامه ای که از قاره ها و آسمان نم دار اینجا می گذرد و می رسد به نیمه های شب آنجا. نامه خوبی اش این است که انتظار را کمرنگ می کند. نوشته می شود و به پایان می رسد. سین نمی شود. وظیفه ای ست که انگرا باید عمل شود بی پاسخ. بی پاسخ بودن مبتنی بر خود بودن. چیزی که باید نوشته شود حتی اگر خوانده شود و بی جواب بماند. نامه تردید رسیدن  و نرسیدن را همیشه با خود دارد. تردیدی ورای نوشتن. نوشتن قائم به ذات یم ماند در هر نامه ای. نامه نوشته می شود. فرستاده می شود و نمی دانی آیا رسیده یا نه... بقیه شان نشانت می دهند ساعت و دقیقه و ثانیه ی رسیدن و لحظه های نوشته شدن را... نامه اما هنوز با خود درد مهجوری دارد. نامه که می گویم منظور ایمیل است وگرنه کاغذ دیگر راهش نیست. همه چیز این صفحه های نورانی ست. همین که رو به روی من است.

نامه ام را در یک خط نوشتم و فرستادم. لبخند و خجالت بود و عرق شرم. و همین. ایموجی ها را برای این آفریده اند که پنهان شوند کلمه ها، احساست... که همه چیز ناگفته بماند. که دیواری باشند مهربان برای نگفتن واقعیات... ایموجی ها را نمی شود دوست نداشت هرچند گاهی خصمانه ترین اند. در جواب کلمه هایی کوتاه که می توانند جرقه های روشن یک روز باشند ایموجی های لبخند دریافت کردن ناامیدکننده است.

.

نامه ام را فرستادم. همان لحظه ای که سنت شد کیف کردم. در خودم جا نمی شدم. در پوست خود نگنجیدن. چون آدمی گاهی از پوستش، از تنش . از ابعاد استخوانی اش جلو می زند. آدمی چون تن را جا می گذارد. یاد لحظه های رمان خون خورده می افتم که ادم های بی سرش می دوند. که تن هایش حیرت زده می شوند از بی سر بودن. اما این خاصیت آدم است. حخاصیت تن است که می توانند قدم هایی هرچند کوتاه را بدون یکدیگر طی کنند. تن بدون سر بدون فرمانده ی مسلم اش عقل که بگوید هوی دوست عزیز، رفیق شفیق، یار دیرین کجا؟ و ادمی هم بدون تنش گاهی که هرچقدر پوست کش می آید او جا نمی شود در لحظاتی. از تن می زند بیرون تا سیر کند در افلاک و اعماق جهان... این است جدایی تن و روح. این است پیچیدگی های نهان و جان دار آدمی.

.

بله نامه ام را نوشتم. به یکباره به ذهنم رسیدم که از این میدیوم استفاده کنم. از ایمیل برای نوشتن یک جمله. فقط یک جمله. خیر. آن جمله دوستت دارم نبود. یک جمله بود اما با یک نقطه و یک ویرگول... نگذاشتم جمله ام را اپ های سبز و آبی واتس اپ و تلگرام ببلعند. در آن نامه ی سفید نوشتم. همه ی صفحه خالی بود و آن جمله ی بدون است انجا بود. فرستادم و سرمست شدم. بعد هم ایموجی هایی که دوستشان نداشتم. دلم کلمه می خواست.

.

خواب می بینم. هر شب خواب می بینم. خواب هایی واقعی. روشن. خواب هایی که می توانند پراکنده ی یک داستان منسیجم باشند اما نیستند چیزی میان شان کم است. خواب گلی و پویان را برای اولین بار دیدم. هر دویشان توی خوابم بودند. من در یک خانه بودم که پارکینگ داشت. اشک در چشم هایم بود اما نه به خاطر مرگ. نمی دانم چرا در خواب و بعد از دیدن آن خانه به هم ریختم. بعد گلی آمد. صورتش کشیده شده بود. موهایش را توی صورتش ریخته بود. موهایش را مدل چتری زده بود. روسری روشنی پوشیده بود و آرایش ملایمی داشت. پویان بیرون خانه توی کوچه بود. لاغر شده بود. لباس سفیدی پوشیده بود با شلوار لی مشکی و با یک پسربچه ی 5 ساله توپ بازی می کرد. گلی با من حرف می زد و موقع حرف زدن با من لبخند داشت. گلی شغلی داشت که باید همش در رفت و آمد می بود. شغلش در ونکوور بود. باید هی می رفت ونکوور کانادا و می امد.

خواب های دیگری هم دیده ام. ادم ها و چیزهای دیگری را هم خواب دیده ام که نمی توانم همه شان را در اینجا بنویسم. خودم را سانسور می کنم. کلمه ها را قیچی می کنم. یادم می رود به زودی؟ بله حتما. شاید. در خواب هایم جهان دو نیمه شده است. در خواب هایم داستان دودنیایی ها رخ داده است. در خواب هایم داشنگاه تهران را می بینم که روی نیمکت های بلندش می نشیسم اما تیشرت و دامن تنم است. پاهایم نیمه لخت است و نگران گردن برهنه ام هستم. د رخواب هایم سوار اتوبوس های نیوورک می شوم و ان ها از خیابان های نیوجرسی می گذرند و بعد به یکباره به خیابان انقلاب می رسند. ناخودآگاهم گرفتار وضعیت پریشان زمان و مکان است. ناخوداگاهم لذت های دور و گمشده ای را به من یادآوری می کند که گوشه ی چپ گردن چقدر می تواند زیبا باشد. این ظرافت های نادیدنی چقدر می تواند جان دار باشد.

.

 باید شاد باشم و این روزها را جشن بگیرم. برادران کارامازوف را امروز بعد از دو هفته تمام کردم و در حیرت و لذت و جذب و کشف سرگردانم. از این ظرافت های روانکاوانه شده ی شخصیت ها. از پدرکشی و پسری که خودش می میرد. از کولیا. از آلیوشا که پسر معنوی داستایوفسکی ست و از ایوان که با ان همه علم تب مغزی می گیرد و شیطان را در برابر خود می بیند و از تک تک شخصیت ها و زاویه دیدها که عوض می شوند. نجمه می گودی ادم دوباره یادش می افتد که چرا ادبیات را دوست دارد. که شیفتگی به ادبیات و رمان و نوشتن از کجا ریشه می گیرد. ریشه های جان داری دارد مثل برادری. مثل پدرکشی. مثل این زاویه دیدهای متفاوت. مثل این حرف زدن داستایوفسکی که خیلی صاف و مستقیم می گوید دارم برایتان می گویم این داستان را. یا الان حال و حوصله ی تعریف کردن این قسمت را ندارم باشدی برای بعد و... یا این اوپن اند تمام شدن اینکه آیا دیمتری از زندان فرار می کند یا نه... یا این عشق های چندگانه ی ظریف. ان قسمتی که کاتیا برای آخرین به دیدار دیمتری می رود در زندان و از عشقش می گوید از این تا ابد دوست داشتن اش. از اینکه حالا هر کدام از ما زندگی های خودمان را داریم و من مردی دیگر ار دوست دارم و تو زنی دیگر را اما تو را تو را.. تو را تا ابد دوست دارم. و دوستت داشتم و تا همیشه دوستت دارم. این دوست داشتن های رج زننده که هزار بار ظریف است و تامل برانگیز.

باید شاد باشم چون معلم کلاس نویسندگی از من خیلی راضی ست و همیشه کامنت های مثبت می گذارد روی داستان ها و پروزه ی بیلانگینگم. باید شاد باشم چون بعد از یک ماه بازنویسی را کار شبانه ام بود تمام کرده ام. با همه ی این ها شاد نیستم. چیزی خالی ست که دقیقا نمی دانم چیست. دلتنگی ست؟ ادم هایی که دوستشان دارم؟ چیست که جلوی شاد بودن را می گیرد. چیست که اجازه نمی دهد به جشن زندگی بروم؟

مثلا آن روز. ان اخر هفته ی آفتابی همه چیز آنچنان روشن و بی اندازه رویایی بود. آرش بریام کتاب جدید ش را فرستاد.- آرش مجمودی را می گویم. با هم در گروهی که داستان هایمان به ایتالیایی ترجمه شد دوست شدیم. اسمش را در جشنواره ی های مختلف هم می دیدم همیشه برنده ی داستان های کوتاه جن دار بود. در ان گروه اتفاق های عجیب زیادی افتاد. یک نفر خهم مرد. یک نویسنده در آن گروه مرد و حالا هر وقت که به عکس تلگرام ش نگاه می کنم لست سین لانگ تایم عه گو را می بینم. یعنی دیگر سین نمی کند که بشود لست سین ریسنتلی. به همین سادگی. به همین آهی و نفس کشیدنی- مجموعه داستانش ا فرستاد و داستان های خیلی خوبی بود. موجز و ایده های جالب. بعد هم فرندز دیدم. دلتنگی مدام. دوست های همیشگی. یعد هم مستند بهمن محصص را دیدم. حالم دگرگون شده بود. همه ی کارهای بزرگش را پاره می کرد. می شکاند. و بعد هم غیب شده بود. بعد از انقلاب همه ی نقاشی ها و مجسمه هایش را که نیم میلیون دلار هرکدام پولشان بود را خودش درب داغان کرده بود و از ایران بیرون زده بود و غیب شده بود. هیچ کس خبری از او نداشت. همه فکر می کردند مرده است. نمرده بود و سال ها در یک اتاق در هتلی در رم زندگی می کرد. مستند عجیبی بود. همان روز هم اخرین داستان را بازنویسی. یعنی یک روز فوق العاده که باید جشن می گرفتم اما سردرد و حالت تهوع از نوع سارتری سراغم امده بود. تلخ و گند شده بودم. غم بود و تاریکی در جانم.

.

 در قسمتی از مستند آمده است:

ذاستان شاهکار ناشناخته داستان تنی ست. تنی پیوسته در تلاش تا خود به اثر هنری تبدیل شود. به بیان دیگر شکستی ست عمدی برای هنرمندی که می داند رقابت با آفریدگار چه بهایی دارد.

اسم مستند اسم عزیزترین تابلوی نقاشی بهمن محصص بود. نقاشی ای که هرگز نه تنها ان را پاره و نابود نکرده بلکه همیشه همراه او بوده. در تمامی این سال ها و در تمامی نمایشگاه هایش. فیفی قرمز است بی شکل و بی صورت است. چشم و دهن و دماغ ندارد اما قرمز است. قرمز هیجانی . قرمز خونین. صورتش از خوشحالی سیاه شده. از زوزه ی شادمانی. از جوشش زندگی ناپیدا شده. فیفی را نمی شود دوست نداشت.

این روزها در سفرم. سفرهای کوتاه و بلند. درونی و بیرونی. سفرهایی که فقط با قطارهای داخل شهری و کاغذهای کاهی و گاه پی دی اف های دزدی در هم گره می خورد. سفرهای دور و نزدیک و به ادم ها متصل. با نائکو و کریستینا حرف می زدیم از چیزهای عجیب نیویورک و مقایسه اش با ژاپن و ایتالیا. پروژه ی آن ها بیشتر مقایسه ای ست. نائوکو از ژاپن می نویسد و صف های همیشه مرتب و خر توخری هایی که توی نیوروک حالش را به هم می زند و من و کربستیا از ایتالیا می گوییم ایران را ندیده ای؟ ایتالیا را ندیده ای و کلا همه جای دنیا در مقایسه به ژاپن احتمال یک خر تو خر اساسی ست. من روی بیلانگینگ کار می کنم و درفت اول نوشته ام به نظر خودم کلیشه ای و سانتی مانتال بیرون آمده است و بیشتر دوست دارم به عمق بروم. معلم مان که دختر آمریکایی هم سن و سال من است خوشش امده بود و برایم ریویو خوبی نوشته بود اما فکر می کنم نان فیکشن هایی که من خوانده ام را او نخوانده و به همین دلیل می گوید خیلی خوب است و ممنون که این راز تعلق داشتن را با ما در میان گذاشتی.

سفر دیگرم. صد بلاکی ست که در راه بازگشت از کلاس تا ترمینال پیاده قدم می زنم. سه ساعت می شود. گرم است هوا و بعضی وقت ها باران هم می بارد. همه چیز مثل شمال مرطوب می شود و به هم می چسبد. در یکی از این سفرها بود که دختری را دیدم تقریبا لخت. یک سوتین و یک شورت پوشیده بود و موهایش را سفید و بنفش کرده. عینک دودی زده بود و شبیه آسیایی ها بود برایم. پشت کمرش را دیدم که به عربی خالکوبی کرده بود " انا مراه الجمیله" تعجب کردم از اینکه عرب باشد. امروز از کلاس برگشتم و با ح رفتیم کوبایی همیشگی مان و دیگر همه شان می دانند و بدون هیچ گفتنی برایمان یک نوشابه ی مشترک مان را او رد. شئده ایم عین فیلم های " همان همیشگی" برایشان.

به ح گفتم دیدن این دختر عجیب را و برایم از صنعت شیخ ها و تاتوها گفت. جالب بود و ربطی به عرب بودن دخترها نداشت.

یکی دیگر از چیزهای عجیبی که دیدم مردی بود چهل ساله بور و سفید که پیاده شد و دیدم دامن چین دار سرمه ای پوشیده بود. دامن و بلوز مردانه و کمربندی مشکی. دامن ش خیلی چین داشت.

سفر دیگر خانه ی ش بود. پر از ایران. برایم در لیوان مسی که از اصفهان خریده بود شربت زعفارن و خاکشیر آورد و با هم به یک کافه ی قدیمی چوبی رفتیم. همه پیر بودند و ما جوان ترین آدم های آنجا بودیم. ار کافه ای در بروکلین برگشتیم دوباره به قلمکار و مسی و نقره کاری ها و پسته و سوهان های از ایران امده. حتی حوض فیروزه ای هم داشت خانه اش. حوض آبی و سفالی. پنجره رنگ کاری شده هم داشت به شیوه ی نورهایی که در خانه های قدیمی می ریزد روی قالی سرخ.

برایش کتابی که شب قبل تمام کرده بودم را بردم و در ذهنم بود و کتاب شبیه او بود و مرا یاد او می انداخت. از کتاب حرف زدیم. از شمس و مولانا. از گربه ها از نوری که در میانه ی ساعت چهار افتاده بود روی میز و پاهای دامن پوشیده مان.

سوار قطار که شدم از روی پل گذشتم. پل آبی. از روی آب گذشتم. در یکی از جستارهایی که می خواندم نوشته بود شهری که اب ندارد چیزی کم دارد. استخوانی. ستون فقراتی. یک جان بی جان شده انگار کن.

در میانه ی همه ی این سفرها داستایوفسکی با من است. سالک زوسیما داشت می مرد که پناه بردم به کلیساییی که در خیابن 102 است. کلیسای بزرگی که باشکوه است و بی نظیر. دلم می خواست روی یکی از صندلی های چوبی کلیسا بشینم و شمعی برای سالک روشن کنم تا جان بدهد اما کلیسا پولی بود و آمدم بیرون. سالک را با خودم در اتوبوس بردم و جان دادنش را به نظاره نشستم و بعد هم آلوشیا و بعد هم رفتن ایوان به مسکو و امروز هم که دیمیتری زد و پیرمرد را کشت. به ح گفتم اینجای کتابم. گفت تازه همه چیز شروع می شود.

در سفرم. سفرهای طولانی....ز

شروع کردن چقدر سخت است. مثل همین حالا که از نیم ساعت پیش اینجا نشسته ام و می چرخم و به آدم ها پیام می دهم. یوتوپ و لیست اهنگ ها را بالا پایین می کنم و دفترم را ورق می زنم و خلاصه هر کاری می کنم که کلمه ای ننویسم. چون نوشتن سخت است. نه اینکه بخواهیم مقایسه اش کینم با کار معدن و کار در مغازه و کار در بانک. چطور بگویم تا سختی اش را بر پایه ی یک حرف کلیشه ای سانتی مانتال نگذارید؟ تا این نوع سختی را در مقام خود درک کنید. در این جهان بینی جامع و مانع. در یک حضوری که شما هستید و شما. شما بی هیچ دفاعی. شما بی هیچ تلاشی. شما بی هیچ نقابی. شمای خالی. خالی و خالی و خالی تر. تجرد. به مجردی رسیدن. به خلوص. به زلالیو. چطور بگویم این سفیدی را؟ از کجا شرح دهم. خودتان را از خوانده ها و نوشته ها و مقام ها و آدم ها و تحصیلات و همه ی عرضیات. همه ی چیزهایی که به شما آویزان شده است خالی کنید و مقابل خودتان بنشیند. عریان و برهنه. حالا دست بکشید بر جوهره ی وجودی تان. بر تن لخت اندیشه ها و تجربه های ناب و عمیق تان. حالا دست بکشید بر زخم ها و جای ماندگارشان. چطور بگویم... کار راحتی نیست نشستن در برابر خود.م به همین خاطر از صبح دور خودمان می چرخیم. هر کاری می کنیم تا دور خودمان بچرخیم اما به خودمان نزدیک نشویم. نزدتیک شویم اما نه بیش از اندازه. یک حدی دارد نزدیکی به خودمان. حدش را یک جایی در ذهن مان. یک جایی در ناخودآگاهمان گذاشتیم. یک جایی برای خودمان قرار داده ایم و همین است که هی سریال پشت سریال می بینیم. هر کتاب پشت کتاب. هی میهمانی پشت میهمانی. هی کار پشت کار. هی پروژه پشت پروژه. هی هی هی هی... ما از خودمان. خودمان خالص مان هراس داریم. و نوشتن نزدیک شدن به این هراس است. نوشتن کندن لباس هاست. حجاب است و پرده برداری...

درد است و درد و و دوری از درد و عادت به درد و بی حس شدن در برابر درد و بعد.. بعد از مرحله ای بسیار طولانی . لذت است. لذت عریانی.. لذت آغازین عریانی.. لذت پدیداری و سکونت در خود. در خود خود. در تمام خود. در تنی که خود است. در تمام تن.. در تمام تمام تن.. چطور بگویم؟ بارش زیاد است بر دوش نحیف کلمه ها؟ این سختی فرق دارد با سختی های بیماری و تهوع و بچه دار شدن و بی پولی و بی کاری و رنج از دست دادن. همه شان جان را می کاهند. همه شان به تک تک. این یکی هم جان را می کاهد نحیف می کند. آب در تن نماند مثل گیاه عشقه که بر تن درخت می پچید و ضعیف می شود و همه اش از دست می رود آنچنان که با تمام تن با تمام ریشه و ساقه و برگ ها بر تن درخت دیگر می پیچد که بگوید دوستت دارم که بگوید رهایت نمی کند به این سادگی ها. که بگوید همه ی جان منی. که بگوید دیگر نمی دانم دکجا منم و کجا تویی اینچنین که بر تمام تنت پیچیده ام. این کار گیاه عشقه است در ابتدا. رنج می کشد و جانش کاسته می شود و عشق از تن کاسته و نحیف اش بیرون می زند. نوشتن هم مراحلی این چنین دارد. نحیف می کند. رنجور و خسته و خمیده می کند اما عشق می زند بیرون و لذت اغاز می شود. درد و لذت توامان که گویی جدایی ناپذیرند و در هر لحظه در هر آن در هم تنیده اند مثل گیاه و درخت. آنچنان به هم پیچده اند که گم شده اند در هم و از یک جایی دیگر معلوم نیست کدام شان کدامند و... از دل این درد و سختی نوشتن است که عصاره ی لذت، عصاره ی گیاه عشقه که عشق است می زند بیرون. اما صبوری اش، تلخی اش، روزهای مه آلودش کم نیستند.

.

من هم نمی امدم رو به روی اینجا. به هزرا دلیل و به هزار بهانه و در واقع به هزار ترس... یک کتاب خوب خواندم. کتابی بود با نورهایی برای ایستادن و برای ادامه دادن. این نورها حتی اگر به اندازه ی این کرم های شب تاپ هم باشند زیبا هستند- من در آمریکا آن ها را دیده ام. کرم نیستند. بال دارند. از نزدیک دیده ام شان. روی چمن ها همزمان با هم روشن می شوند و یک بخشی از حیاط را به یکباره روشن می کنند و بعد دوباره خاموش می شوند و بعد  دوباره روشن. مثل یک جشن همگانی. پریروز هم در راه جوزپه با ح یکی شان جلویمان پرواز می کرد. رفتیم جوزپه که برگشت من را به خانه با هم جشن بگیرم. اصلا آمدم زا سفر یک روزه ام بنویسم که به اینجا رسیدم و گیاه و نوشتن ووو این پرانتز بزرگ را باز کرده ام و نمی دانم کجا بسته می شود. جوزپه را برای جشن های بزرگ برگزیده ایم. من عاشق جوزپه هستم. باید یک روز از چرایی این همه دوست داشتن بنویسم. جوزپه را نغمه به ما معرفی کرد. مثل تمام چیزهای خوب و خوشمزه و زندگی بخش دنیا که نغمه ان ها را معرفی کرده است. اما جوزپه بسته بود و در عوض این حشره ی بالدار خیلی کوچک که به اندازه ی یک پشه است جلوی ما راه می رفت و هرچند ثانبه یک بار پشتش را روشن می کرد. مثل یک چراغ و جرقه ی واقعی روشن می شد و من ذوق می کردم. به این فکر می کردم که می شود یک لیوان پر از این ها داشت و روشن خاموش شوند. خودکار و با اراده ی خو دشان. اویلن حیوانی ست که این همه مرا به شگفتی وا داشته و می توانم به داشتنش در خانه فکر کنم. گربه ها را هم دوست دارم. یک بار هم به اینهکه چرا گربه را دوست دارم و سگ را دوست ندارم خوب فکر کردم. بیشتر آدم ها سگ را به خاطر وفا داری و مهربانی و محبت ترجیح می دهند اما من گربه را دوست دارم چون اخلاقش ت تخیلی ست و حال و حوصله ی وفاداری و چسبیدن ندارد و من را یاد خودم می اندازم که دوست ندارم کسی خیلی زیاد به من بچسبد و وفاداری و مطیمن بودن یک قدم دورم می کند اما گربه صفت ها را دوست دارم. خورده شیشه های ظریف انسانی و بی خیالی ها را... واقعا چیزهای دیگری می خواستم بنویسم که به سگ و گربه رسیدم.-

بله از کتابی می گفتم که این روزها خوانده ام و جرفه های روشنی داشت که من را یاد آن حشره انداخت و رسیدیم به صحرای کربلا...

جرقه های روشن کتاب من را وادار به نوشتن کرد. من را در بسیاری از جمله ها رو به روی خودم نشاند و گفت این ها تو هستی و همه ی بهانه هایت. خودم را دیده بودم و شرمنده بودم. از خودم در جمله های کتاب خجالت می کشیدم. همین شد که نشستم اینجا و این چرندیات را رد حال نوشتنم. اسم کتاب- نوشتن با تنفس آغاز می شود.- کتاب را در پیاده روی ام در طاقچه پیدا کردم. اپ طاقچه را بالا پایین می کردم و به نشر بیدگل رسیدم که کارهای خوبی دارد و به این کتاب راجع به نوشتن رسیدم. کشف کردن کتاب ها خود سفری ست پر از شور و شوق و شعف. وقتی کسی کتابی را از قبل به من معرفی نکرده و وقتی اسم کتاب را هم نشنیده ام و به یکباره خودم به آن رسیده ام و خوانده امش حس تمام کشف دارم. حس تمام یک شعله داغ و نورانی را در دست گرفتن. همین است که کیف می دهد به تمامه... از این کتاب مفصل خواهم نوشت.

 

لیز خوردن... لیز خوردن روزها و آفتاب و صبح ها و شب ها و طلوع و غروب و درخت ها و رنگ های آبی و زرد و ارغوانی و بنفش این روزها... لیز خوردن

اینجا می نویسن که لیز نخورند روزها و رنگ ها و رویاها. زندگی ام را در اینجا می توانم صفحه های روشن برای لیز نخوردن نام بگذارم. صفحه های روشن که از تاریکی بسیار در آن ها نوشته ام. صبح شد. آرام و آهسته ماه که مثل خنجری طلایی در آسمان افتاده بود پشت مه و روز ابری پنهان شد و کشتی نروژی خودش را به ساحل رساند. آرام آرام در حال آمدن است و نورهای آبی کشتی سفیدی که چند روزی مهمان این گوشه ی دریاچه است خودش را خاموش کرد. ساعت دو شب بود که رسیدم به اینجا. ساعت دو شب ب.د و پرنده ها در شرجی و دمای مطبوع این روزهای تایستان می خواندند. بلند بلند. ساعت دو شب بود و حتی ایمپایر استیت هم خوابیده بود اما ان ها بیدار بودند و از چیزی سرخوش شده بودند و دور هم و دسته جمعی شعر می خوانند. گلشن راز شاید.

دیروز هم کللاس رفتم. ح کتاب دکتر را خریده بود. دکتر برایم امضا کرد با اسم ما.. جمعه های منهتن. جمعه های برانکس. جمعه های روشن با چشم های شاد و مهربان و تحسین برانگیز خانوم میم.

خانوم میم من را بوسید و بابت داستان های کتابم از من تشکر کرد. حتی اشک در چشم هایش جمع شده بود. کیف کرده بود. داستان اول را می گفت که با جان و تن لمس کرده بود و چقدر تاچینگ بود و چقدر کالچرال... خانوم میم بی اندازه کتاب خوانده. بی اندازه ادم های مهم عصر و زمان خویش را دیده است. پرخوان ترین ادم این حوالی ست.

عصرهای جمعه و ان یک ساعت روشن که همه  روز را جان می دهد. که همه ی روز و مکان و زمان را لامکان و لازمان می کند. از هستی بیرون زدن و در ساحت ذهن زیست کردن با جوان سی و دو ساله ای که هزاران سال پیش از ما زندگی می کرده و شعر می گفته و دیروز غوغای شعرهایش بود.

" ز چشمش خون ما در جوش دائم    ز لعلش جان ما مدهوش دائم"

چشمش نگرانی ایجاد می کند و لبش آرامش جان است.

.

تب و تاب و بی قراری و لعل و لب و چشم و نگاه و شور و امید و تمنا ووو.

.

 می گویند فحرالدین عراقی- اسمش را مطمئن نیستم درست گفته باشم- عاشق یکی می شود در همدان. کاروانی به همدان می آیند برای نمایش و بازی های سیرک و... او عاشق می شود و همراه کاروان می رود به سوی معشوق. می رسد به قونیه و شاگرد مولوی می شود و بعد هم کاروان به سمت هند می رود و او هم می رود و آنجا طریقت صوفیه و سهروردی می آموزد.

این کشان کشان رفتن سوی تاب زلف معشوق.. این کشاندن و تاب و پیچ خوردن. حافظ می گوید در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت.

.

زلف یار کنایه ی راز است. راز مسلسل. راز سلسله وار.. راز بی انتها که اضطراب ایجاد می کند.

.

دوست دارم از این روزهای شرجی تابستان بنویسم. از این یک ماهی که هر روز به آب زده ایم. بی حرف و بی وعده هر روز بارها و بارها شنا کرده ایم و بعضی روزها بی اندازه آبی بوده اند. پر از تلالو آفتاب در آبی کف استخر.

پنجشنبه بود. زرد بود و آبی. رفتم کلاس. ترم تایستانی ام را تازه شروع کرده ام و دوست ژاپنی ام را ناکوئو را باهرا دیده ام. از 5 سال پیش انگار او را دیده ام و می شناسم. شاید خودش باشد. از همان لحظه ی اول که دیدمش دوستم بود و بی حرف می دانستم که اهل کره و چین نیست. دیگر می توانم تشخیص بدهم. ناکوئو با ذوق گفت تو نویسنده ای؟ آدرس وبلاگت را باید بدهی نوشته هایت را بخوانم. با همین ذوق گفت و من هم گفتم باشد.

بعد هم سریع با قطار برگشتم. قطار خراب بود و مجبور شدم سه ایستگاه بالاتر بروم. اما بالخره رسیدم و با او رفتیم به آبی ها و زردها. به همه ی رقصندگی نور آفتاب روی پاها و تن و بدن و روی آبی ها. تمام روز همین رنگ را با خود داشت حتی ایمپیار استیت هم آبی و زرد  و قرمز شد. البته به خاطر پرچم گی ها بود. شهر را با نور و چراغانی پرچم طرح رنگین کما زده اند. همه جا حرف آن هاست و ماه ان هاست. اما زدر و آبی ایمپایر استست این بار به رنگ روز روشن من بود. هر دوی آبی ها را رفتیم و آن که زیر نور خورشید بود... آن که همه ی یکی شدن تن و جان و نور و رنگ و آفتاب بود...

بعد رفتیم به وعده ی همیشگی کوبا.. کوبا با ما دوستی دیرینه دارد. روابط خوب کوبا و ایران. داستان اول متغیر منصور ک همین ماجراهاست و در آمریکا هم می گذرد. یک داستان خیلی خوب بود. کلمه های ج کوتاه بودند. شاید سه کلمعه و تیغ زدند و زخمی کردند همه ی زدر ها و آبی های روز را... در سکوت.. بی نگاه...

.

برگشتیم خانه با همان سکوت و با همان بی نگاه محض. خوابم برد و خواب دیدم رو به وری مترویی در برادوی ایستاده ام. نیویورک وارد خوابم شده بود و عجیب بود. فضای خواب هایم همیشه ایران هستند. ایران های عجیب غریب... این بار نیویورک بود و آسمان در حال غروب. آسمان و ابرهای نزدیک به زمین. میان آبی و نارنجی و بی کران بودو تا چشم کار می کرد در خوابم آسمان بود. همان لحظه موبایم را در خواب درآوردم و وارد واتس آپ شدم و گفتم اگر هستی بیا با هم برادوری را قدم بزنیم. گفتم نمی خواهد سوار مترو شود و یا باماشین... قدم زدن در برادوی را می خواستم در آن گرگ و میش نزدیک غروب... از خواب که بیدار شدم. دلم درد می کرد. دلم درد دلتنگی گرفته بود. روز هنوز آبی بود و زرد .ه او گفت برویم قدم بزنیم. رفتیم. خرید کردیم زیاد. دلم را انداختم دور. با آقای مکزیکی برگشتیم خانه. وسایل را داخل یخچال گذاشیتم. سالاد درست کردم و تمام شب را با هم سوتس دیدیم. دلم را فراموش کرده بودم و با خستگی خوابیده بودم...

 

روزهای روشنی هستند. از درون روشن اند و از بیرون پر شده از مه و ابر و باران. نم گرفته و مرطوب. هر روز باران می بارد. هر روز و هر روز. من دلگرم آفتابم و خبری نیست و دل می سپارم به آفتاب های ریز و درشت درون.

حرف می زنیم. جوانیم. نه انقدرها. پیر نیستیم هم نه آنقدرها. ایستاده ایم مقابل تمام خمودگی ها. به هم می گوییم باید کلم بخوریم چون این خاصیت را دارد و باید شیر نخوریم و باید ورزش کنیم و هر روز پیاده روی را فراموش نکنیم و البته آلوورا هم برای پوست صورت خوب است و حتی می توانیم برای جلوگیری بوتاکس بزنیم و ... پرشوریم. شعف داریم. پر و خالی می شویم از زندگی و از مردگی. می ترسیم. هراس داریم. دیوارهایی رو به رویمان ایستاده اند و قدمان به افق ش نمی رسد و همین می ترساندمان. همین دیوارها که می تواند شماره های یک موجود پلاستیکی باشد تا جاده های نرفته ای که باید با ماشین طی کنیم یا راه هایی در آسمان که آبی اند و ما را به خودمان می رسانند. جایی خیلی دور و خیلی نزدیک...

.

دوست داشتم این روزها ی چسبناک را بنویسم. نمی شد. در می رفتند روزها. فرار می کردند و وقتی به پشت سر نگاه می کردی انگار بیات شده باشند.

بیست روزی می شود. هر روز می رویم و تن می دهیم به سرمای آب. به یاد روزهای نوجوانی که تن قوی ای داشتم و 60 متر را در کمتر از یک دقیقه می رفتم و کرال دست و پایم به شدت قوی بود. قورباغه می روم. هر روز ده دور اما دست هایم ضعیف شده اند. مثل یک قول ناشناخته هر روز با هم می رویم و می دانیم اگر عهد کنیم کارش تمام می شود. اگر عهد کنیم که هر روز برویم و قول بدهیم که مثلا تا چهل روز پشت سر هم برویم تمام می شود. از بیخ کنده می شود. شاید اینجا هم نباید می نوشتم. شاید شوق اش را نباید در کلمه می ریختم تا زنده و جاوید در تنم نفس می کشید.

تنم. تن. تن. تنی که باید با دست ها و ذهن خویش فتح شود. تنی برای نوازش. تنی برای کشف شدن. تنی برای هزار سفر دور و دراز و هزرا راه نرفته. تنی که جاده های پر پیچ و خمش را به سفر می روم و کیف می کنم. مثل یک قصه ای که توی دست هایم مانده باشد و ندانم چگونه باید ان را از اول تا آخر بنویسم. قصه ای که می بینمش اما ناتوانم از گفتنش. از به خط آوردنش. تنم شده ان قصه ی مجهول که هر روز سعی می کنم خط هایی از آن را به دقت بخوانم و بویسم. خط ها و پراراگراف هایی که باید نوشته شوند حتی به غلط. حتی به اشتباه باید باشند و حضور داشته باشند تا بعدتر بنشینم برای بازنویسی شان.

.

آه بازنویسی. این لحظه های شورانگیز که در مقابل یکی دیگر از خودت قرار می گیری و بی اندازه خودت را ستایش می کنی. گاهی هم بی اندازه به خودت فحش و بد و بیراه می دهی. این آینه های بی قدر و بی قیمت را کجا می توان یافت به جز بازنویسی داستان ها. امروز بعد از هزار سال یکی شان را می خواندم برای بازنویسی. به راحتی حذف می کردم و تغییر می دادم چون فاصله گرفته بودم. داستانی بود که اول شده بود. داستانی میان آب و رود و مادر... به طرز عجیبی بدون هیچ فکر از پیش تعیین شده ای دو داستانم اینچنین با مادر و رود گره خورده اند. انگار که مادر رود باشد. خلیج باشد. زلال باشد. شفاف باشد. جاری باشد و سیالان داشته باشد در تنت. مثل خون در رگ ها.. مثل رود در بستر خاک. مثل مادر که در رحم اش جایی دور در تاریخ ذهن جای می مانی و گریزی نیست.

داستانم را می خواندم و کیف می کردم و به خودم آفرین می گفتم. اینچنین بی جنیه و جوگیر . کار دیگری هست تا این اندازه شوق آور که مدت ها بگذرد و وقتی دوباره رو به رویت قرار می گیرد تازه شود و صیقل بخورد و آینه شود و تو را به سر ذوق آورد. هنوز پیدایش نکرده ام.

.

مادر و رود را می گفتم. دوستانم گفته اند انرزی هایی در فضا و. هوا و در زمین و آسمان وجود دارد. انرژی هایی که گرفته اند به صورت مشترک و گفته اند تا پایان امسال مادر می شوم. و دیشب در یکی از جستارهای مجله ی ناداستان از دونرها و ساروها می خواندم. استرس بود. از عدد می گفت و تلخ بود. رویای تکرای سه گای خودمان را برایم دور می کرد و دست نیافتنی.

او از سه گانه ی خودش می گفت. از سه گانه ی باران و کارن و پویان. من از سه گانه ی خودم....

من اما در هر سه گانه و چهارگانه و... خواهرانگی می خواهم. اینکه سرمنشا و آغاز خواهرانگی باشم. این برایم گنج ترین حالت هستی ست. خواهر بسازم. خواهر ساختنی که مادرم حسودی می کند. که تنها می ماند در میان ما و تنهایی اش رشک برانگیز است. می دانم. تنهایی اش را اینچنین که به حال ما حسودی می کند می پرسم. اینچنین تنهایی و حسادتی می خواهم. آدم حسودی هستم که بیش از اندازه در زندگی تمامیت خواه است. حتی چشم ندارم او را با دیگری خوشحال ببینم. با اینکه هزار سال گذشته است و در قاره های جداگانه ای زندگی می کنیم. زندگی های دور و دراز و... شاید تمام مادرانگی ای که می خواهم همین نقطه ی آغاز خواهرانگی بودن است. مادرم به ما حسادت می کند چون خواهر ندارد و خواهر ساخته است و حالا خواهرها او را تنها می گذارند و علاوه بر گروه " مامان و سه دختران گل" برای خودشان گروه " خواهران قریب" دارند و هر وقت می خواهند حرف های مهم تر بزنند که به نظرشان برای سن مادرشان مناسب نیست و پایین 50 سال است به آن گروه کوچ می کنند.

.

دیشب خوابم نمی برد. در نوت هایم قسمتی را دیدم که ذخیره کرده بودم خواب هایم. خواب هایم را نوشسته بودم. خواب های عجیبی که فضاهای سورئالی داشتند. مثلا به دیدن دیگری می رفتم و باید از رودخانه رد می شد که پل در میانه ی راه شکسته است. یا خواب های دیگری دیده ام که به خانه ای رفتیم و دیگران هستند. دیگران و دیگری و همه ی تلاش در راستای چشم در چشم نشدن و نگاه نکردن است.

یا نوشته ام هر شب خوابت را می بینم. هر شب.

.

خواب آقای بودایی و شمشیر هاراکیری.

خواب زن هندی شان.

 نوشته ام خوابت را دیده ام. همه چیز درست شد. همدیگر را بوسیدیم و با هم ماندیم. ماندگار شدیم.

. نوشته ام. شب می رویم خانه شان. پدرهایمان با هم حرف نمی زنند. ما در حیاط خانه شان ورق بازی می کنیم. در حیاط خانه دفترخای خاطرات را باز می کنیم و ورق می زنیم. او به مادرش کمک می کند تا غذای شام اماده شود. من در تمام مدت دوستش دارم. دلم برایش می تپد. می خواهم با هم چشم در چشم شوم. و هر دفعه که موقعیت پیش می آید نگاهش نمی کنم.

.

خواب هایم پر شده اند از ناخودآگاه گذشته و آینده ی در هم گره خورده. می خواندم و در خواب و. لذت دیدن و ندیدن و نظربازی غرق می شده ام. تجربه ای که هر بار جوان کننده است. تازه می کند. طراوت دارد و بوی خوش می دهد.

خواب ملودی را می شنیدم. خواب هایش پر شده اند از فضاهای غریب که انگار کوبوآبه نویسنده ی آن ها باشد یا دیوید لینچ کارگردانی شان کرده باشند. می گفت در معدنی بوده نیمه خالی و شیشه ای خالی که فکر کرده در آن جنین است. به سمت شیشه رفته و دیده جنین دست می کند و در شیشه را باز می کند و بیرون می آید. جنین مردی ست بزرگ که پا ندارد. دو پایش قطع شده اند و به همین دلیل توانسته در شیشه جا بگیرد.

.

با ملودی امروز حرف زدیم. ساعت یک شب بود و یک ساعتی حرف زدیم و مثل همیشه خندیدیم و به قول نیلوفر که او عاقل ترین ماست. و واقعا هم هست و راهکارهایی داد برای او. گفت او می تواند مثل برادر بزرگتر پری باشد در فیلم پری. شمال زندگی کند و...

.

 در یک روز دو خبر مرتبط شنیدم. از رفتن. یکی می رود و یکی نمی رود. یکی خوشحال است از رفتن. ما هم خوشحالیم از رفتن ش و هم ناراحت و یکی نمی رود و ما دوباره خوشحالیم و ناراحت. وضعیت پیچیده ای ست. به این فکر کردم این بار که می رود خانه ی همسایه ی نجمه و عیدی دیدن و فالگیر و دورهمی هایی که یکدیگر قول داده بودیم می رود روی هوا. از هوا به زمین می رسم و زمین خالی ست. زمین با ادم هاست که پر می شود که جان می گیرد. که طنین می گیرد. زمین و طنین.

.

از دیروز هم دوست داشتم بنویسم. در مه و ابرهایی که تا پاهایم روی زمین کشیده شده بودند به دیدن میم رفتم. خانه شان رفتم. با قطار. شوق قطار نشستن و از میان سرسبزی ها رد شدن. رشت انزلی بود. بوی سبزه زار و رطوبت و شرجی هوا و خنکی و مه و و سبزی های پشت پنجره. اولین روزهای رسیدنم انقدر از دین قطاری که در نزدیکی خانه بوذد که بی مسیر و بدون هیچ مقصدی یک بار با ح سوار شدیم و تا آخرش را رفتیم. بی هدف در قطار بودن. خیلی خوشحال بو.دم از این قطار سواری. روز خوبی بود. رفتیم بالاپشت بام و برج ابی آزادی با آن شعله ی دردست پیدا بود. روی آبی ها نشیتم و ساعت ها حرف زدیم. آش دوغ خوردیم و فسنجون. رفتیم و مال را گشتیم و هیچ خرید نکردیم و من باز هم با قطار برگشتم و تا خانه پیاده آمدم.

روزهای نم دار عجیبی هستند. باید حفظ شانه کنم. یک اتفاق دیگر هم افتاد. نتایج امتحان نوشتنم آمد برای کلاس کلمبیا. گفته اند سطح ات خیلی ادونس است و فعلا این لول را آفر نمی دهیم. به قد ارزنی بود اما ذوقش در من مانده بود. به کلمه مربوط می شد. همین بود که ذوقش جاری شده بود و هی فکر می کردم چرا سرخوشم و بعد دوباره یادم می آمد آنقدر خوب نوشته ام آن مقاله ی 500 کلمه ای را که سطح را رد کرده ام. مثل آن موقعی که می خواستم کنکور ادبیات دراماتیک بدهم و امتحان تشریحی ضریب سه داشت و رتبه ام را نصف کرد و شدم 11. آن موقع هم یکی از ایمان های دوباره بود. ایمان های جسته گریخته به شما نیازمندم. آنچنان که عیسی به صلیب ش و موسی به عصایش...

 

 

نشسته ام برای نوشتن خون خورده . ح این روزها می خواند. من مدت هاست تمامش کرده ام. گذاشته بودم از ان شوق اولیه اش بیفتد.

امروز دیدم یکی از نویسندگان را دعوت کرده اند به انجمن ادبی لاهیجان. به انجا که روح اغاز شد در من به طرز عجیبی. مدتی بود که به یکباره و بی دلیل در سرزمین ذهن زنده شده بودم. روحم روشن بود و درخشان و پرتلالو. ذهنی پر از زندگی داشت به زندگی سرشارش ادامه می داد. خیال می بافت و هر روز خیال ها روشن و واضح تر می شدند. بی اندازه نور داشت ان جهان. هر روز ساعت های زیادی در روشنایی ان دنیای درخشان قدم می زدم. شاد بود و خام و ساده دلانه فکر می کردم اتفاقی شگفت رخ خواهد داد که دست های من توانایی معجزه اش را درک نمی کنند. فقط ذهن است و خیال که روشن و روشن تر می سازدش.  به راحتی در آن جهان زندگی می کردم. نگرانی نداشتم. از باران و مه پناه می بردم به خورشید پهناور ان سرزمین و بی اندازه مطمئن بودم چیزی رخ خواهد داد. چیزی که "آن" اش، لحظه اش در اختیار من نیست. و انقدر بزرگ است، انقدر بی اندازه جان دار است که من از پس اش برنمی آیم. اما رخ خواهد داد. و من به درستی نمی دانستم ان چیست و همین شادم می کرد. همین سپردن خود به دست امری بیش از اندازه بزرگ و روشن که ذهن را حتی یارای ساختنش نیست. همین رهایی آرامم کرده بود. تا مدت ها زندگی می کردم و شاد بودم و.. به یکباره از دست رفت. به یکباره که نه. شاید به تدریج... وقتی هر روز از خواب بیدار می شدم و می دیدم جهان چیز دیگری ست و هر بار با تیغی زجرآورش می کوبید به چشم هایم. قرنیه ی رویاپرداز چشم و ذهن را توامان پاره می کرد و می گفت من اینم نه ان. می گفت انجا دروغ است ابله. می گفت و هر روز صدایش بلند و بلندتر می شد. کم کم از دست رفت. دیگر هیچ جای رو.شنی نیست. آن سرزمین روشن که بیش از اندازه واقعی به بکیاره خشک شد. از خواب که بیدار شدم دیدم دیگر خبری نیست. امیدهای واهی را مثل یک انسان عاقل دور ریختم. امید که نه معجزه. روشنایی. چیزی که دقیقا خودم هم نمی دانم چیست. چیست ان سرزمین؟ جنس ش؟ روح ش؟ جان مایه اش از کجای من می آید که خودم اینچنین بی خبرم.

به هرجال کم اثر شده است. بی نور. خبری نیست. دیگر منتظر چیزی نیستم و این همه ی تلخی هاست. ماشینی شده ام در پی خط زدن کارهای روزانه. هر روز تلاش می کنم در راستای خط زدن شان. خط می زنم. خط می زنم. خط می زنم.

خوب کار می کنم. خوب می خوانم. خوب ورزش می کنم. خوب چیزهایی را که گفته است انجام می دهم. مراقبم و... هیچ.. هیچی بزرگ امات جایش را به سرزمین نورانی و نزدیک من داده است. هیچی که دست کشیده ام بر تن اش. جنسش ریاضی بود. شبیه به اعداد. شبیه به بیداری و هر روز زیتسن. هیچ در من بزرگ می شود و رشد می کند. شاید ادبیات نجات دهنده باشد دوباره. بازگشتن و نوشتن. مدت هاست ان چیزی که باید بنویسم را ننوشته ام. شاید همین است که سرزمینم این همنه خشک شده.

 

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                       

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                       

شب است و در سکوت و نم اواخر خرداد با لباس گرم زمستانی نشسته ام. شلوار لی آبی پوشیده ام و لباس بافتنی سرمه ای و گردنبد مشکی ام را در گردن انداخته ام. نور خانه کم است. ملاسم و ارام. نوری که به تازگی کشف کرده ام با احوالات آرام من سازگار است. هماهنگی های میان عالم و جان. که همه ی عالم در توست در ابتدا و انتها. ح به خاطر همین نور کم در را محکم کوباند و با لپ تاپ گران قیمستش. با مکی که من هرگز در دست نگرفته ام و زیبایی اش را لمس نکرده ام رفت بیرون. رفت کتابخانه. من هم در آرامش خانه و موسیقی با صدای کم ده دقیقه ی منفجر کردن شهر نشسته ام به دوره کردن خود.

چند روز پیش بود که کتاب های طبقه ی پایین را بیرون آوردم. کتاب ها و نوشته ها وم جزوه ها و رمان نیمه کاره ی مسخره ای که سه سال پیش نوشتنش را شروع کرده بودم و وقتی دوباره خواندمش به خودم خندیدم. کتاب های کودک و مجله ی بخارا و جزوه های فلسفه و حتی برگه ی انتخاب واحد ترم اول دانشگاه را.. چیزهایی را پیدا کردم عجیب و اندوهگین. در مقابل خودم ایستاده بودم. نمادی از هر سال و هر دور در گوشه ای از خانه پخش بود. باید همه را دور می ریختم اما دلم نمی امد. از این انباری های معلق که گوشه ی زندگی نگه می داری برای روزهای بارانی. برای روزهای مبادا که شاید آفتاب شود.

رمانم را با این جمله شروع کرده ام. سلام اذرجان. اصلا باورم نمی شود وقتی  مرضیه گفت شماره ات را پیدا کرده... همه ی برگه های زرد رمان را پاره کردم. هیچ... عبث و ناامیدکننده.

برگه ی دیگری پیدا کردم از ادم هایی که در دانشگاه استنفورد و مریلند درس خوانده بودند. ادم هایی شبیه به من. برگه ای با مشخصات ان ها. یه یکی شان هم زنگیده بودم. به صفورایشان. به مترجم کتابی باشکوه. به اتاقی از آن خود. اتاق و خانه ای که با نور و موسیقی اش از ان من شده در ساعتی غیرمعمول از روز. از شب.

برگه ی سال اول را رو به رویم قرار داده ام. سال ها می گذرد. از آن روزهای هیجده سالگی. ترم ول تاریخ فلسفه ی یونان تا افلاطون. معارف اسلامی. علم و تمدن اسلامی با محمدرضا بهشتی- خنده های غول واره اش. آرامش و صدای نازک و خواب اورش- زبان پیش دانشگاهی پیش نیاز داشته ام با ان معلم زال گونه- منطق قدیم با سعید انواری که هم سن و سال ما بود. از دانشگاه شریف امده بودن و ...- تربیت بدنی که می رفتیم ان دانشگاه دور با اتوبوس دانشگاه می رفیتم. از آن دانشکده ی دور تربیت بدنی آرش گیاه را به یاد دارم و گلی را و مهدیه را که یک پسر دارد به اسم یونس- مهدیه جدی ورزش می کرد خیلی جدی. و روانشناسی داریم در آن ترم با رضازاده. اولین روز و اولین جلسه روان شناسی داشتیم. اولین روز و من پیش بشری نشسته بودم و یک خاطره ی تلخ به یاد دارم از تلاشی که برای دوستی با او انجام دادم. همه چیز زنده و تازه است و.قتی به این برگه نگاه می کنم. وقتی در برابر برگه ها به دوره کردن خود می نشینم. برگه ها و دوره ها و...

برگه های زرد دیگری هم هستند که یادآور شور و شوقم برای یادگیری عکاسی بودند. یک دوره با آن ادمی که دقیقا نفهمیدم که بود و چه شد؟ و چه عکس های فوق العاده و محشری می گرفت. د

عکس ها را به دقت نوشته ام. همه ی عکس ها را به تفضیل توضیح داده ام. راه زیادی آمده ام. در مه در حالتی مستان و خواب آلوده. گاهی شادمان و سرحال. گاهی اندوهگین و خمیده. این روزها... می خوانم زیاد. به خواندن و ادبیات وفادارم بیبشتر از هر چیزی. حساس شده ام و ادم دها را به طرفه العینی حذف می کنتم باشد که سر کلمه ها را نبردند. تیغ نزنند و جان ندهند کلمه ها روی دستانم. همین است دنیایم و باید بی اندازه حواسم باشد به دشت پهناوری که ممکن است با سوز یک کلمه بیابان شود. بله ادم ها دورتان می ریزم اگز ذره ای به قصه ها و کلمه های جنین واره ام نزدیک شوید و بخواهدی گزندی به ان ها وارد سازید.

 

روز قبل از تولد سرشاربودم. بی اندازه شاد. بی دلیل. کاملا بی هیچ دلیل موجه و قانع کننده ای. آفتاب بود بعد از مدت ها وانگار نور در رگ هایم جریان داشت و همین منبع شادی و سرخوشی تن و روحم توامان بود. چهارمین روزی بود که روزه بودم. خوشحال از توانستن ونخواستن. بدنم در تشنگی و گرسنگی آرام بود. آرامشی از نوع بی خیالی. خیال نداشتن گاهی کمک کننده است دقیقا به اندازه ی خیال داشتن. عنصر خیال که خودش فرق بزرگ ماست با سایر جانداران عالم.

شاد بودم. و دلیل دیگری هم داشت.دلیل بزرگی که فراموش کرده بودم. از شب قبلش بعد از دو هفته ور رفتن و کلنجار رفتن با ایده های آویزان و تحقیق های ولو،توانسته بودم داستانی را شروع کنم و ظهر تمامش کرده بودم. تمام شده بود و ان لحظه های شغف بعد از تمام شدن یک نوشته را با خود داشت. این لحظه های کوتاه که همه ی معنای بلندی زنده گی را با خود دراند.

داستان دختر را نوشته بودم. سرزمین فراموشی اش را خلق کرده بودم و خوشحال بودم. رفتم در شهر. شهر شلوغ بود و همه ی توریست ها ریخته بودند. چند بی خانمان هم با حالتی بدوی در نور خورشید و نزدیکی های میدان زمان دراز کشیده بودند. خواب بودند یا مرده؟ چه فرقی داشت؟ هیچ. همه فقط از کنارشان رد می شدند. با سرعت و با عجله.

رفتم برای تولدش ساعت خریدم. ساعت ها را دانه به دانه نگاه کردم. بین دو ساعت مانده بودم. یکی را برداشتم. سفید و مشکی را. بعد هم زدم بیرون. برای خودم هم ساعتی در نظرگرفتم. سفید. تمام سفید.

در جریان دایره وار میدان روانه شدم. قدم زدم در میان زنگ ها و لباس ها و با گشنگی و خلسه ی روزه بودن به خانه برگشتم. خنک بود و روی مبل دراز کشیدم و یکی از بهترین کتاب های عمرم را ادامه دادم. خون خورده را. با هر جمله اش ذوق می کردم. کیف می کردم. تنم می لرزید. ارضا شدن در ادبیات.ارضا شدن در میان سطور به شیوه ای درازکش و رها و بی تعلق و خوابیده و جان دار.

از اتوبوس که پیاده می شدم به بیکری زیر رومباکوبانا رفتم و یک گردالوی سیب زمینی خریدم و یک تیرامیسو. با همان ها افطار کردم به همراه یک شربت زعفران.

روز خوبی بود. نزدیکی های ساعت دوزاده شببا ح دعوایم شد.در حالیکه پاستا درست می کردم و ساعت به تولد او نزدیک میشدم او را دیدم که دراز کشیده و ساعت هاست که شطرنج بازی میکند و هیچ کمکی به من نمی کند. دعوایم شد و ساعت دوزاده یو اس بی را وصل کردم و موسیقی گیم آو ترون را گذاشتم. همان موسیقی ده دقیقه ای که سرسی شهر را منفجر می کند. این موسیقی برای من انفجار روح است در موقعیت های مختلف. کادوی ح را دادم. ح خوشحال بود. خیلی خیلی خوشحال بود. ح یک سی و هفت ساله ی خوشحال بود.

 

نوشته بود " بهار من تویی" همینقدر وسوسه کننده. همین قدر دویوانه وار. همینقدر بی قدر واندازه زیبا....

نفرستادم. ذخیره اش کردم.

باشد شاید برای روزهای مبادا.

که در انگلیسی میگویند رینی دی- برای روزهای بارانی که بهار نیستند که روزهای پر آفتاب بهار را کم دارند.

میم دوست دارد بچه داشته باشه. بچه های زیادی. میم همه ی آرزو و آمال ش را در بچه هایش خلاصه می کند تا حفره چیزهایی که نداشته است را پر کند. فقدان آن پدری که می خواست داشته باشد و نداشته است را میخواهد در پدر بودن خود پر کند. یک قصه ی تکراری برای ابنای بشر. قصه ی حسرت های پدر مادرها در آرزوهای ناقص شان که بار سنگین و تحمل ناپذیرش می افتد روی شانه های نحیف بچه ها و قصه ی عقده ها و جاهای خالی ار پدر بودگی مادربودگی که می افتد روی شانه ی همان بچه ها که دیگر نحیف و ظریف نیستند ان شانه ها. تنومندند و جای شان را عوض کرده اند با آن پدر مادرها و حالا می خواهند جاهای خالی را پر کنند با نقشی کامل و در حد اسطوره... این تسلسل و تکرار را از بالا که نگاه می کنی و لبخند بر لب دارید آه ای خدایگان پراکنده ی کوه های المپ....

 

.مدت هاست که می خواهم از الف ک بنویسم. افتاده ی توی ذهنم. کتاب ها را که م یخوانم. موسیقی ها را که گوش می کنم. فیلم ها را که می بینم. حتی دیشب که یاد گلی و پویان افتادم او هم بود. او کجاست؟ مدت هاست از او بی خبرم. عاشق ترین ادمی بود که در تمام زندگی دیده بودم. عشقی روان پریشانه که خلاصه می شد در کلمه وشعر و تصویر. عشقی که او می گفت با صدای کلفت و خش دار. عشقی که منشا خلق اثر بود. کتاب شعر را نشانم داد. گفت که همه اش را برای میم نوشته است.

من یک بار در باران به میم از عشق الف گفتم. از تمام زیر و زبرش.. میم احتمالا خوف کرد از اینکه الف با من حرف می زند. آه حسادت.. این حس زهردار شیرین که این روزها بیشتر از هرچیزی درکش میکنم. کیف بی اندازه احمقانه ی این حس- سر کلاس داستان نویسی بودیم که گفتم از ادم هایی که حب و بعض ندارند بدم می آید. دوست دارم آدم ها متنفر باشند و عاشق باشند.دو سر طیف را که در خودشان نداشته باشند چه چیز جذابی می شود در ان یافت. هی باید بگردی و بگردی و بگردی و در نهایت به یک سری کلیشه های مهر و محبت و سلامت باشید و قربان شما و تندرست باشید برسیم. بی فایده ی محض و در طولانی مدت خمیازه آور... اما ادم های دارای حب و بغض را دوست دارم. ادم هایی شبیه خودم که بی اندازه میتوانند نفرت در خود پراکنده کنند و به همان اندازه هم عمیق می توانند همراه باشند و دوست داشته باشندمثلا شب را همراه میم میم بودم. اشک می ریخت و من می شنیدم در بی صدایی. من با او در شبی که برای او نزدیکی های صبح بود وبرای من نزدیکی های تاریکی شب... همراهی ام را بعد از اینکه اشکدانی های دوره ی قجر همه و همه پر شد، همراهی ام را ستود و هزار بار تشکر کرد. داشتم به بچه ها می گفتم که چقدر کیف می کنم از حضور ادم هایی همراه با حب و بعض و از خنثی ها دوری می کنم. سطحی ها. و به قول ارسطو که دوست همه کس دوست هیچ کس نیست.-

الف را می گفتم و میم را. من هر دوی شان می شناختم. به میم از الف گفتم و از رنج هجر. میم سوخت و از من بدش امد اما به روی من نیاورد و با الف دوباره دوست شد. الف هم من را به ماتحت سگ زد که خوب چه توقعی دارید؟ دوباره که قرار نبود درد هجران بکشد ان هم به خاطر من... خوشحال بودند اما باز طولی نکشید که برای بار هزرام همه چیز میان شان تمام شد.

به الف این روزها فکر می کنم که هیچ جایی نیست. هیچ جا.. فیلم می سازد شاید. می نویسد. ترجمه می کند. الف عاشق بود و می گفت میم برمی گردد با بچه ای در آغوش... الف میم را می خواست هرچندتا که می شد. کم و زیادش مهم نبود. الف تمام میم را می خواست با موهای مشکی یا سفید. درگیر رنگ نبود. درگیر هیچ نبود جز همه ی میم که دقیقا هیچ کس جز خود الف نمی داند چیست؟

همین دیگر. این هم قصه ی عشق بود به زبانی دیگر.که دردش یکی ست و قصه اش بی شمار.ظ

با ن آشتی کرده ایم. یعنی دیگر قهر نیستیم. دو نامه برای همدیگر فرستادیم. خون دار و جانکاه بودند نامه ها. حالا اما در وضعیت پیچیده ای هستیم. مثلا من چند بار یادم افتادم بگویم حتما سریال "شیم لس" را ببیند که فیونا هر بار من را یاد اومی اندازد. شباهت بی اندازه ی چهره اش. بعد فکر کردم خیلی وضعیت ویردی ست. اینطوری که من این را می نویسم و می فرستم و او هم می گوید اوکی می بینم. همین و تمام.

 یا حتی فکر کردم به شیوه ی ویردتر و کاملا مزخرف تری از او بپرسم خوبی همه چیز خوب پیش میرود؟ میم خوب است؟ بعد او بگوید آره اتفاقا الان داریم می ریم مجلس عقد. بعد من پشت تلفن از حسودی پس بیفتم. یا  برای اینکه خوب حالم را به جا بیاورد عکسی از خودش بگیرد در مراسم عقد و عروسی با لباس توری و آرایش کرده و در جواب میم خوب است برایم بفرستد.

بعد فکر کردم خیلی رسمی و مودبانه بپرسم خوبی؟ مادر خوب هستند؟ بعد او بگوید آره خوبیم همه. همین و تمام شود مکالمه. خلاصه در چنین وضعی هستم که نمی دانم در ادامه چه باید گفت و چه باید نوشت و ...ز

دیروز با سنگینی شدید بلند شدم. روزهاست با همین حالت بیدار می شوم. دیروز که با این حجم سنگین بیدار شدم فهمیدم می میرم. یعنی هر روز که بیدار می شویم داریم می میریم.نه اینکه کشف تازه ای کرده باشم وبر یافته وهوش بی اندازه ی خود غره باشم نه.. فقط مدتی بود که یادم رفته بود. گیر کرده بودم بین این کتاب ها و سریال ها و این باران های ناتمام ومه های گوه پشت پنجره و همه چیز را یادم رفته بود حتی امر به این مهم که می میریم را هم داشتم فراموش می کردم. بعد چیز دیگری را هم یادم آمد که دیشب خواب دیده ام که دندان آسیابم شکسته و نصفه نیمه افتاده روی زمین. دو طرف صورتم باد کرده بود و در خواب خیلی هشیار حواسم بود که آب دهانم را قورت ندهم و به این سادگی با خوردن دندانی خودم را به کشتن ندهم. تازه داستان هایم را هم به کسی نداده بودم برای محافظت. نباید می مردم. بیدار شدم و هوا دوباره همان عن سابق بود. همان مدلی که اصلا نمی فهمم ساعت چند است و در این ساعت و هوا برای چه باید بیدار شد و من کجا هستم .... فصل مهرآذر است. اسم این وضعیت را گذاشته ام مهرآذر. اسم عجیبی ست اما واقیعت دارد. اسم زن دولت آبادی ست. در کتاب نون نوشتن خواندم که مهرآذر همیشه از اخلاق سگی من شاکی بود. نه پس توقع دارید نویسنده ای بشناسید که همیشه ی خدا لبخند گشاده داشته باشد؟ شما بخوانید این کتاب را تا حق بدهید به این بنده خدا که هرچقدر هم جای اخم ها را بوتاکس کند بی فایده است.

چی داشتم می گفتم فصل مهرآذر را می گفتم که بیدار شدم و سرچ کردم تغبیر خواب. چیزهای بدی امد. گفت بیماری. گفت درد و رنج طولانی. گفت مرگ یکی از عزیزان. گفت بچه... کلا دیوانه شد گوگل اینقدر پرت و پلا گفت.

بعد به تک تک وضعیت هایی که گوگل برایم پیش بینی کرده بودم فکرکردم و با خودم نقشه های هوشنمدانه کشیدم که چطور می شود جلوی اینها را گرفت. هیچ چیزی به ذهنم نرسید تا امروز که داشتم سواد روایت و ماجرای اودیپ را می خواندم. اودیپ و پدرش شاه لاتوتزه همه ی تلاش شان را کردند که وقتی پیشگو به ان ها از آینده شان می گوید سرنوشت شان را دستکاری کنند. شاه بچه اش را فرستاد در دوردستها تا وقتی بزرگ شد او را نکشد. اودیپ هم وقتی بزرگ شد و فهمید که در آینده شاید با مادرش مزدوج شود فرار کرد از شهر و همین تلاشش رید به زندگی شان. اگر عین یک گشاد فراخ، عین یک نوام چامسکی نفهم و کودن، می ایستادند و می گفتند بی خیال پیشگو. زر نزن. یا بعد زا اینکه حرف های پیشگو را می شنیدند دست یک معشوق و معشوقه ای را می گرفتند و می رفتند بر فراز کوه المپ و یک بستنی قیفی با هم لیس می زدند و دنیا و حرف های پسشگو و آینده را به تخم شان می گرفتند هیچ کدام از این اتفاق ها نمی افتاد. اودیپ چی کار کرد؟ گفت خاک عالم بر دو سرم باد که بخواهم با مادرم مزدوج شوم در آینده- نمی داسنت که این مادر واقعی اش نیست و او را به فرزندی گرفته اند.- بعد فکر کرد اصلا بگذارد سر به بیابان و... خلاصه این پذیرش همه ی قهوه ای ها و امده ها و نیامده های تقدیر خودش بزرگترین درس است. این پذیرش ضرورت ها که اسپینوزا می گفت و بعد هم عدسی عینک های سفارشی را درست می کرد... همین. همین یک درس را اگر ما از فلسفه ی مادرمرده یاد می گرفتیم...

 واقعا چی می خواستم بگم؟

هیچی دیگر. همین ماه مهرآذر را می خواستم غر بزنم و خواب هایم را و کلا همه ی چیزهای این روزها که ملال است و ابر است و مه اما امروز بعد از انجام دادن تمرینات و دو مرحله به طرز عجیبی خوشحال بودم. به قد ارزنی پیشرفت کرده ام اما به اندازه ی حجیم شده ای خوشحالم. چرا؟ چون یک چیزی توی مغزم جا به جا می شود. چون باورم تکان می خورد. چون وقتی نگاهش می کردم می گفتم چطور ممکن است؟ جز ممکنات عالم نبود برایم. در مقوله ی ممتنع ها بود. ناشدنی های عقلی بود. بعد که دیدم شد بیشتر از فیزیک شدن، این جا به جایی مغز و باور برایم حیرت انگیز بود. انگشت سوم دست را باید به مغز نشان داد در برابر قابلیت های بی نظیر این حفره ی اهورایی. مغز عزیز خفه شو و این حجم از آفرینش را به تماشا بنشین.

امروز در حرکتی مجنون صفتانه دست هایش را نگاه کردم. اسلوموشن، آرام و آهسته و با طمانینه.

اول میخواستم ساعتی بخرم به هدیه و یادگار. بعد به ساعت او فکرکردم که بزرگ بود و عجیب. قشنگ. نه آنچنان. اما چشمگیر بود. سراغ فیلم رفتم که از دست هایش داشتم. انگشت های سفید. دست هایی برای دوست داشتن. دست های فرز و چالاک وبازیگوش و بی قرار. دست هایی برای گل ها. دست هایی برای خوردکارها. دست هایی برای های لایت کردن کلمه ها، دست هایی برای آغوش های محکم و طولانی و اندوهگین. دست هایی برای دستبندهای گرم و رنگ و به رنگ و بافتنی، دست های برای سیگار های سفید، دست ها... دست ها... دست هایی که دوستشان داشتم. دست هایی که با خودم بار کرده ام تصویرشان را و به آرامی نگاه می کنم. گاهی می ایستم. فیلم را پاز می کنم. عقب جلو می کنم. آرام و آهسته تر. این قصه ی دست هاست. فیلم یک دقیقه از دست هایی که برای همه ی پنج شش میلیارد آدم کرده زمین تصویر بیهوده ای بیش نیست. بی مفهوم و مزخرف. و برای من مثل یک گنج خاموشِ پنهان شده در هزار توی کلمه ها و خاطره ها و زمان هاست. چیزی ست برای سکوت. برای درک نشدن. برای نگفت. برای یک راز طولانی و مگو و پیچ در پیچ... دست ها... و شما چه می دانید خط و کلمه ی دست ها را؟ز

تنها راه نجات امروز را در ادویه ی کاری دیدم. در کمد پیدایش کردم.برای اولین بار بود که می دیدم ش. روزهایی که بی نجات می مانند را با ادویه و دسر سعی می کنم نجات دهنده ای باشم.

صبح که بیدار شدم هیچ چیز شبیه بهار نبود. تمام این روزها اینطور بود. بی بهاری محض و ابرهایی که سر از سوراخ های آشپزخانه و لای تخت هم در می آوردند. همه ی خانه را، همه ی تن و بدنم را بوی ابر گرفته است. در فصلی میان پاییز و زمستان از خواب بیدار شدم تمام این روزها را. خودم را در پنهانی ترین لایه های زیرین خویش گم کرده ام. نگاه به حفره ی پیدایش. بارها و بارها رو به رو شدن به تمام آنچه می توان آن را نقطه آغاز هستی نامید.

در هزارتوی گیتی غارگونه ی خودم گم گشته ام. در این روزها خودم را دیده ام فقط. با حیرت و حیرت و حیرت. –برای اولین بار آتش را بر دست گرفته باشم و داغی اش تعجب آور باشد انگار- به همان اندازه نگاه کرده ام متحیر. در خودم غارهایی بوده است گسترده تر و هزارتو تر از زیرزمنینی که بورخس در داستان الف شرح میدهد. من به الف خودم رسیده ام. به همه ی الف های جهان. به اولین حرف جهان رسیده ام انطور که ویکتور هوگو می گوید و کلمه خدا بود. و نقطه خدا بود. نقطه ی الف...

یاد داستان خودم می افتم. قصه ی من و الف... که در داستان شرق بنفشه ی شهریار مندنی پور می گذرد که بعد از چهارمین بار خواندن ان داستان  در یک شب دم کرده ی تابستانی بود. داغ شده بودم. انگار از دست هایم تیغ و تیزی حروف داشت می زد بیرون. در اتاق را بستم. قفل کردم و وحشی شدم.رفتم شیراز.شیرازی که در سردابه و حوالی آرامگا حافظ می گذرد- امروز هم کلمه های او را شروع کردم. کلمه های مندنی پور را در مویما وعسب. بعد از مدت های گشتن بود که این کتاب را پیدا کردم. شور و شوقی داشتم و دلم می خواستمک جای شکوفه های پژمرده ی زیر خانه را بگیرد. چون دیگر خبری از ان ها نیست. پریروز هر چقدر سرم را از پنجره بیرون دادم و باد را التماس کردم که آرامتر بوزد انگشت فاکی نشان داد و رعد وبرقی سراسر رودخانه را برداشت و نصف درخت را کچل کرد. همه ی شکوفه های صورتی و سفید و قرمز را ریخته لعنتی.

هیچ کاری نکردم بعد از تمام شدن بهار. انگار که در من هم چیزی ریخته شده باشد. چیزی در من هم پژمرده شده و هر بار نگاه کردن به آن حفره ی آفرینش ترس و پژمردگی را در عین معجزه آسا بودنش بیشتر می کند.

فقط ح به زور من را برد تئاتر. در شهر قدم زدیم. چشم هایم در ان روز کوچک بود. بی مژه و خواب آلود. تقریبا می توان همیشه این را گفت که بیرون زدن خوب است. از شانه بالا انداختن و در خانه نشستن و لابه لای خود وسوراخ های خود و خطوط کتاب ها گم شدن شاید بهتر باشد. اما گور بابای آنچه بهتر است.

رفتن به آنجا دیدن نویسنده ی محبوب را در پی داشت. آرام حرف می زد. خیلی خیلی آرام. دو زبان را قاطی حرف می زد و من را هم می شناخت چون جهان به اندازه تخم مرغی کوچک و گرد و مسخره است. خیلی خوشحال شد. من هم خوشحال شدم. اولش که دیدم اش گیر کردم توی خودم. توی چشم های کوچک خودم و لباس های قرمزی که سرتاپا آن روز پوشیده بودم. رنگ قرمز تنها امیددهنده ای بود که روی پا نگهم می داشت. کفش های مخمل قرمز که از برگن لاین خریده بودم و پیراهن بلند زارا که در آف کریسمس حریده بودم وروسری طرج دار قرمز از ایران. حال خوبی بود اما همه ی این ها باعث نمی شد بپرم وسط او و سه نفر دیگر و بگویم اوه من شما را می شناسم. چقدر خوب که دیدمتان. شما را خوانده ام. اما مدت ها بود که دوست داشتم با او حرف بزنم. حتی در ایمیل هم با هم حرف زده بودیم. حالا چی؟ یادش نبود. اصلا چجوری باید شروع می کردم...

 وارد که شدیم که سالن کوچک بود. از این سالن های تخمی تخلیی نیویورک که ارزان اند و... از صندلی ها که بالا رفتم در همان حین با استرس حرف زدم و خودم را معرفی کردم و او هم شناخت و کلا خیلی خوب پیش رفت... روز خوبی شد در کل. بعدش با ح خیابان یکم را قدم زدیم و رفتیم رواق و...

.

برای امروز اما نمی دانستم چه باید کرد. صبح را با رنج و صدای غمآود آن ها بیدارشدم. دوستانم در یک وضعیت مشابه دقیقا در یک روز قلب شان شکسته است. اندوهگین اند و هر کدام به نوعی در حال فرار. همیشه همین است بعد از هر صدای شکستی اولین چیزی که به ذهن آدمی می رسد این است که صحنه را ترک کند و نبیند که چه بود؟ شیشه ای؟ پارتیشنی؟ لیوانی. شاید بشود جمع اش کرد. شاید بشود ترمیم ش کرد مثل روز اول... بعضی ها می گویند نیم شود اما بعضی ها نقاشی بلدند. بعضی ها ویترای می دانند و بعضی ها خطاطی وهزار هنر دیگر که روی شکسته بندها می شود کشید و طرح زد و به فراموشی سپرد. به من می گویند زر نزن. چرت نگو. ایتش اور...

 میم گفت برایم فال حافظ بگیر. گرفتم. دقیقا شرح حالش بود. غم بود و غصه و رفتن... میم هم اولین کاری که به اهنش رسیده ترک کردن صحنه ی عاشقی ست. از همه ی شبکه های اجتماعی فرار کرده و از من خواسته اگر از شخص مورد نظر حرکتی سر زد برایش اسکرینشات بگیرم. این نخ های نامرئی که می مانند و قطع نمی شوند.

سین هم دقیقا در حرکتی مشابه درحال ترک کردن است. امروز برایم نوشت دعا کن اروپا درست بشه. قبولم کنن. او تمام کشوررا ترک می کند. عشق برایش تمام کشور بود. بی خاک می شود آدمی.بی وطن می شود.

من در خودم در میان کوههای لرزان ودشت های کوتاه خودم غلت می زنم وبه نامه ای فکرمیکنم که او گفت ممکن است برایم ایمیل کنی و نمی کنم. انگار سال های می گذرد از آخرین کلمه ها. به تاریخ که نگاه کردم فقط چند روز بود و به نظر چند هفته می آمد و چندماه. نامه ها را باید برای خودم پست کنم. برسد به غاری در دوردست خودم. گم نشود فقط در میانه ی راه.دقت شود حتما برسد به دست او- خود او- خودمن- من او- اوی من...

  • داشتم کپی می کردم این مطلب را که پر از غلط و غولوط است مطمئنا. رسیدم به ابتدای مطلب. راستش می خواستم و اصلا از اولش آمدن اینجا که چیزی بنویسم از ادویه ی کاری که نمی دانم از کی وکجا پیدایش شده.ادویه را برداشتم وتوی غذا ریختم. فعلا که بوی ادویه خانه را برداشته. ادویه ها. بوها. این جزییات به قد ارزن در زندگی نجات دهنده اند. حداقل به اندازه ی به شل رساندن روزی که در بهار در میانه ی پاییز و زمستان گیر کرده است.ز

صدایم را گوش می دادم به وقت دلتنگی . به وقت

بلندترین شب سال که در خانه ی قبلی مان زندگی می کردیم. صدایی بود از چهار سال پیش. به وقت غروبی دلگیر که صدای سگ ها و سرمای سوزناکش را به یاد دارم. سیگاری هم چس دود می کردم. بعد از یک سال و نیم اولین بار بود که در آمریکا سیگار خریده بودم. گران بود به نظرم و ارزشش را نداشت. سیگار کلا بدون دوست و در جمع بی ارزش است مگر در وقت هایی که او هم خود می شود دوست و می شود جمعیت خاطر. خریده بود پاکتی ده دلار و به هوای او برایش تبریک تولد گذاشته بودم. همینطور که قدم می زدم ان پارک را که سگ ها در ان بازی می کردند برایش صدایی ضبط کرده بودم.

صدایم را گوش می دادم و از صدایم و ادبیاتم و از همه ی آن تبریک تولد بی زار می شدم. من بودم؟

در این لحظه های مقایسه ای. در این صبح مه گرفته ای که شهر دوباره پیدایش نیست و پشت ابرها محو شده و از صبح با نسیم و باد و باران سخن داشتم که نرم تر بیایند تا اتفاق و تابلوی پشت پنجره را- این سه درخت در هم آرمیده و در آستانه ی تنانگی- از هم نپاشد. از صبح که بیدار شدم سرم را کردم بیرون پنجره و به باد گفتم نیا. نباش. می ریزند این شکوفه های سه رنگ.

این روز و این لحظه و این رعد و برق و این نوشتن مقالات شمس را با آن روز و آن لحظه و آن روز اول زمستان و ان خانه ی قبلی و آن ادم قبلی که مقایسه می کنم هیچ دوست ندارم جوان تر باشم. هیچ دوست ندارم برگردد آن من. این روز و این من را، این کلمه ها را بسیار بسیار بیشتر دوست دارم.

.

 ز

دوست داشتم از زیبایی بی بدیل شیرین چیزی بنویسم تا یادم نرود. زیبایی ها باید ثبت شوند بر جریده ی عالم.

شیرین دخترعموی مامان می شود. خواهر راشین و دختر منیر. شیرین را خانه ی دایی زندایی دیدیم. در یک مهمانی بی نظیر و چند جانیه- سویه های مختلف این ماجرا باز می گردد به حرف زدن من با سین و رفتن به خانه شان و بازگویی نهانی ترین حالت های وجودی. بعد من به مهاجرت کردن ودوباره بازگشتن به خانه و شهری که در ان زیست کرده ای برای سال ها اندیشه کردم.- اما حالا بحث زیبایی شیرین است که از میناتورهای ایرانی بیرون پریده بود. یک مینیاتور بی عیب و نقص از آن هایی که به جای شاخ نبات حافظ غالب مان می کنند و کرده اند این همه سال.

او بدون شک یکی از همان شاخ نبات ها بود. به همان اندازه کشیده، ظریف، شکننده با ابروهایی پیوندی که اصلا بد و بی قواره نبود بلکه به طرز عجیبی بر صورتش خوش نشسته بود. چشم هایی مشکی و بینی ای کشیده و همه چیز به غایت در وضعیت شکننده ای قرار داشت. حتی لبخندش، حتی کلمه هایش که به آرامی بر جان می نشست و موقع حرف زدن، کلمه ای بیش از اندازه حرام و مصرف نمی کرد.

مدت ها بود چینن زیبایی ساده و ظریف و شکننده ای ندیده بود. در نیویورک آدم هایی دیده ام زیبا ان هایی که پوست های الماسی و طلایی دارند اما زیبایی هایشان شبیه به هم هست. زیبایی هایی ست که بیشتر در هم آمیخته با نگاه جنسی ترویج شده ی رایج رسانه های آمریکایی و اروپایی ست اما شیرین بی اندازه ایرانی بود. یک مینیاتور زنده که راه می رفت و کم حرف می زد و لبخند که می زد انگار از نو بهار می شد همه جا. بهاری از ابتدا، بهاری دوباره، بهاری سبز.

این زیبایی ها را می ستایم. زیبایی هایی که هیچ صفتی یارای توصیف شان نیست. زیبایی های ساکت که خود را برای نشان دادن به دام رنگ و عمل و اعضای عریان بدن نمی اندازند.

اینجا دختری ست که برای زیبایی همه تلاشی می کند. خودش را در پیج های عمومی زیبا و سافت و استرانگ معرفی می کند و سردسته ی فمنیست ها هم هست. همه ی عمل های و غیرطبیعی ها را بر صورت دارد. لنز سبز و تاتوی ابرو و ژل لب و عمل دماغ و... هرگز او نمی تواند زیبا باشد با همه ی تلاش و کوششی که بی ثمر و عبث است به چشم من. زیبایی، صفتی ست که هر تلاشی در راستای بیشتر و پررنگ تر نشان دادن اش، از جایگاه خدایان المپ به زیر می کشاندش. تقلیل می بخشد هرچه غیر از زیبایی باشد. زیبایی مجرد از تلاش است.  ایستا و در همان حال به چشم دیگری، پویا ترین اتفاق هستی ست.ز

 

سرش را از پنجره ی هستی بیرون آورده بود و طعم خیس و مه زده ی هوا را بو می کشد و می داد به داخل جان. می گفت برای همین پنجره است که کیلومترها راه را می پیماند و رنج بی پایان سفر را ساعت ها به خود می خرد. همین پنجره و نفس کشیدن از آن کافی بود برایش. همین هوا که خیس بود. گفت اینجا اگر از آن گیاه و از آن ماده استفاده کنی چشم دل باز می شود. چشم سوم باز می شود و میتوانی همه ی جزییات هوا و فضا را ببینی به دقت و همراه با شکوفایی. فوول اچ دی شدن اتفاقات هستی را به چشم دیدن.

رخوت... کلمه ای میان مایه مثل تمامی حال و هوای تردید و برزخ و آونگ گونه ای که ما داریم. مثل تمامی ترس هایمان. 

در سفر که بودم ح یکبار زنگ زد. موقعی بود که از مصاحبت بیش از اندازه گرم و دلنشین با فرزانه بازگشته بودم. در ماشین در راه بازگشت به خانه باران می بارید و تهران در وضعیت دلبرانه ای تمز و خوشبو بود. عطر تنهایی و تن باران خورده و عاشقی به خود گرفته بود. از پنجره ی ماشین به هر نگاه می کردم و به ح می گفتم هیچ چیز به اندازه مصاحبت و دمی نشستن به گفت و گو با "دیگری" که از جان ریشه های کلمه هایت را می فهمد لذت بخش و شادی آفرین نیست. حتی رستوران کوبایی نزدیک خانه رومباکوبانا، حتی ستوران ابتالیایی پشت خانه و آن ویل ماسالاهای محشرش، حتی بستنی زعفرانی رسوران هندی که نزدیک محل کار ح است. 

به هر آدمی که می رسم این را می گویم. این بعد عمیق از فقدان را. و آن ها می گویند ای بابا خیلی سانتی مانتال است و آدم دوست دارد به طریقت سامورایی بگوید نه تو فقط دغدغه های غیر سانتی مانتالِ واقعیِ تو حلق داری ای نوآدم چامسکیِ نفهم عوضیِ فیلسوف مآب... 

به هر این بعد شهر را با هیچ چیز نمی توان عوض کرد. همین ها می شوند تهران من.

فرزانه پیشنهاد خانه ای قدیمی را داد. خانه متعلق به یک زن و شوهر بود که عکس شان هنوز روی طاقچه بود. خانه ای قدیمی در خیابان سیمه. 

فرزانه برایم نوشتن دیدنت طره ی هر فروردین و بهار است  من کلمه هایش را در ذهنم حک میکردم به وقت عشق بازی دوباره. از ساعت ۶ در خانه ی قدیمی به گفت و گو نشستیم مثل دو دوست هزار ساله، بی ترس و رها از عمیق ترین و تاریک ترین دهلیزهای وجودمان حرف زدیم. هزارتوی خود را در برابر یکدیگر به نظاره نشسته بودیم. آینه شده بودیم و سحن از بهار بود و عاشقی. که ملازمه ی این حال بی قرار طبیعت، این شکوفه های بی تاب و رقصان هیچ نیست در حال آدمی جز عشق. بهار را فقط به این شیوه به تمامیت می شود درونی کرد. بهار شده بود بی اندازه و کامل و بی نقص. تا ساعت ده شب حرف می زدیم. کلمه می کاشتیم و بذرها را جان می دادیم. بذرهایی ماندگار...

این بعد از رهایی را فقط در دوستان می توان سراغ گرفت. دوستانی که دوست اند. بی زمان و لامکان دوست اند و همین حیرت انگیز است. میم می پرسید تو ف را از کجا می شناسی؟ چطور با هم دوست هستید؟ قرار گذاشتید؟ یعنی همدیگر را می بینید؟ 

من میم را یک بار دیدم و انگار در من نشست. شمس در این باره چیزی می گوید که یادم نمی آید. اما دوست هایی دارم لامکان و لازمان و همین حالم را خوش می کند. همین ب بهار و آمدنش در سرمای یخ زده ی منفی سی درجه ی رمستان، امیدوارم می کند. همین است روزنه ها و روشنی های ادامه دادن.

با ف به گفت و گو نشستم. سحن همان بود و آدم ها و زمان ها و چهره ها به تغییر و دگرگونی. که هماره عشق در مراجعه است. که رجعت ش را جایی نیست برای انکار. که ما آگاه بودیم و بی هیچ انکاری از وتاه قدترین ها می گفتیم در میان بلندبالاهایی که بودند و چشم کور می شود. به ص گفتم. صاد عزیز همه می دانند عشق کور است و تو از همه کورتری. - از کانالی که نسیم برایم فرستاده بود برایش فرستادم. باید ماجرای این کانال و لذت بیمارگونه ی خواندنش در دو روز را هم بنویسم.-

گفت و گو و مفاهمه با ف در آن مکان بی نظیر بود. همه چیز اتفاقی یگانه بود که باید تبدیل به کلمه هاییمکتوب می شد. و از این بابت من خوشبختم. که آدم هایی برای مفاهمه دارم حتی در روان پریشانه ترین وضعیت های ممکن.

.

مثلا خانه ی نون زدتر از همه رسیدم و چه غریب است این دوستی جان دار با نون. چطور ذهن بی دلیل ما را به زوال می کشاند. سال های دور که او همکلاسی ما بود- نه نبود هم رشته ای ما بود. و من از او خوشم نمی امد و چقدر عجیبکه حالا او جز معدود ادم هایی ست که من در برابر او تماما من هستم با همه ی نقصان و کاستی ها و دیوانگی هایم. اینجا شمس یک چیزی می گوید. اید پیدا کنم.- آن  که می گوید من مرد را اول نظر که ببینم بشناسم،

در غلط عظیم است او و جنس او. آنچه یافته اند و بر آن اعتماد کرده اند و بدان شادند و مست اند، آن نظر ناری است، 
آتشیست. اندرون تر می باید رفتن و از آن در گذشتن، که آن هواست

 

.

به خانه اش زودتر رسیدم.خانه ی "نون" و خودم در لحظه هایی کوتاه تا آنجا که می توانستم بیرون ریختم. تکه پاره های پرشور و تلخ و آشفته ی خود را... او آرام و در سکوت گوش می داد. آنقدر آرام و بی تکان که فکر می کردم شاید در خودش گم شده. اما بعد از اندکی آرام گرفتنم برایم از خلق گفت. از زندگی ها موازی. از موهبتِ بودنِ این حال، برایم از فرار از واقعیت گفت که خیال برازنده ترین سرزمین است برایش... آنقدر برایم گفت که می توانستم تکه پاره ها را از نوع جمع کنم و یک اثر هنری خلق کنم مثل خانه اش که گوشه گوشه اش پر است از آثار هنری او. اسم او را گذاشته ام خدای چیزهای کوچک... روح دارد خانه اش. نور دارد. پرنده ها در نزدیک ترین حالت به پنجره در رفت و آمد هستند. و از همه مهم تر اتفاق های انتهای کوچه بود.

نون و میم هم از راه رسیدند. میم با خوشحالی. نیمه خوشحالی خبر رفتن ش را داد. دانشگاه و کانادا. و من پیش خود حس کردم دوباره گوشه ای از تهران کنده خواهد شد. و حرف زدیم و از روزها و رویاها و آدم ها و قصه هایشان گفتیم. و این بار حرف از موجوات کوچکی که زندگی را تازه می کنند هم بود. چون پیر شده ایم. چون بدن هایمان تا چند صباح دیگر قدرت پدیداری شان از دست خواهند داد و فقط نون می دانست به معنای واقعی حضور این موجودات کوچک یعنی چه...

موقع بازگشت با میم دلمان می خواست زنگ آن خانه ی بی بدیل را بزنیم. خانه ای زیبا و خاص و حسرت برانگیز. میم زنگ را زد. ما عکس می گرفتیم که این سن و این لحظه و این سیزی بهار بماند در گوشه ای... و پیرزن از طبقه ی دوم بیرون آمد. 

میم لازم است. یکی مثل میم در زندگی من باید باشد که زنگ را بزند و من دهان باز کنم. دقیقا موقع پریدن از چهار متری برای اولین باردر استخر همین بود. یکی همیشه بود که من را هل دهد و بعد همه چیز خوب بود. شروع برای من سخت ترین کار است.

همین است که هر بار موقع نوشتن بهانه ای پیدا می کنم و چه خوب نوشته بود نیما نگارتسان در باب بیماری های هنگام نوشتن. می گفت دوستش همیشه به وقت نوشتن کمردرد شدید می گرفت. چون نمی خواست بنویسد. چون به دنبال بهانه ای می گشت. چون نوشتن سخت است. باور کنی. آنچنان سانتی مانتال و دلبر نیست و مغز لعنتی هزار کار می کند که طرف، دست هایش بشکند و ننویسد.

خانه ی نون را زیباترین خانه ی تهران و حتی ایران اعلام می کنم و خانه ی شین را زیباترین خانه ی آمریکا. خانه ی میم- میم را با اینکه بسیار دوست دارم و هم ماهی و هم دل است- نمی توانم دوست داشته باشم. اثری از او در خانه پیدا نمی کنم. باید رد انگشتی در خانه باشد. من همیشه به دنیال این خرده ریزه های بی کاربرد و بزر و زیبای زندگی می کردم. مثلا در خانه ی نون چند گل زرد آفتاب گردن توی گلدان بودند در بک گراندی سبز که خودش رنگ کرده بود. کتاب هایش بودند و وسایل چوبی ریز و درشتی که از پارکینگ پروانه خریده بود. 

نون را دوبار دیگر هم دیدم. خانه ی نسیم و سینما رفتن در باغ کتاب و دیدن فیلم های کوتاه بهاری که تقریبا همه شان بد بودند.- به غیر از انیمیشن رستم- با مرضیه کنار هم نشسته بودیم و میم که امد شروع کردیم به تیکه پراندن میان خودمان- و شما ه می دانید خواهرانگی چیست. گوهرترین اتفاق کره ی زمین است بی هیچ شکی. من فقط به همین دلیل مادر خواهم شد اگر روزی...که مولود و منشا اتفاقی چنین باشم. که خواهرانگی بیافرینم. این درهم آمیختگی شبیه و نزدیک و دور و پر از رمز و راز...-

در سینما همایون هم آمده بود. عجیب ترین موجود خلقت که هرگز در دانشکده ندیده بودم. اما در دانشکده ادبیات درس می خواند. ادبیات و چقدر هم که خوب و هولناک می نویسد. نوشتن اش پریشان احوالی همه ی آدم های روانی آن داشنکده را یک جا در خود دارد و کیست که نداند روانی ها چقدر باهوش و بی نظیرند مخصوصا که دست ببرند به قلم که موجودی در لبه ی مرزهای شکستن و کلفت بودن. با هم نشستیم به گفت و گو. جمعی غریب در ابتدا. او ما را حدس زد. می گفت من شبیه این میناتورهای قلبان های قاجارم و اگر کمی زودتر به دنیا می آمدم قابلبت سوگولی شدن را داشتم- خدارو شکر که به تبار میمون های پشمالو نیز نزدیک هستم و از جهات سیبیل های باکیفیت نگرانی ای ندارم.- میم را زنی تازه برگشته از جنگ های داخلی لهستان می دید و... شب ش باران بارید. و باران های تکه پاره ی تهران چقر خوب اند. همه شکوه زندگی اند.

.

دوستانم عامل بازگشت من اند به شهر. شهر من اند. وگرنه خانواده را می شود دقیقا مثل بنفشه ها در ابالیا و ترکیه و دوبی هم دید. فایده ی تهران آمدن اما چیست؟؟- تهران که می گویم یاد فرودگاه جی اف کی می افتم. برای اولین بار  وقتی افسر ورود گفت از کجا امده ای نگفتم ایران. گفتم تهران. گفتن تهران در فرودگاه جی اف کی با خود غم و شیرینی توامان داشت. منتظر بودم افسر بگوید نه کشور را می گویم. منظورم این است از کدام کشور آمده ای. اما لبخند زد و به فارسی دری گفت تهران خبری از سیلاب که نبود. نزدیک بود از شنیدن این فارسی خوش هجا که حال خوب برای تهران می خواهد که می داند سیلاب ، شهرهای مان را دشاته می برده با خودش گریه ام بگیرد. از این گرم تر می شد استقبال در فرودگاه. نه دقیقا گفت سیلاب های در تهران به خیر گذشت. به خیر را یادم مانده. این اصطلاح به خیر را به کار برد.-

دوستانم را می گفتم که شهر من اند بی تکرار و گسترده و هر کدام سویه ای از من را بازتاب می دهند. مثل آینه ای هزار تکه که هر تکه اش رازی ست.

همین است که رفتن هر کدام شان به گوشه ای از دنیا اینچنین هراسانم می کند. می ترسم گوشه ای از آینه گم شود و پیدا کردنش کار حضرت فیل است دیگر... 

یکی دیگر از گوشه های تهرانم دراین سفر هه بود. با هم از احوالات شبیه مان گفیم. از حال درون و بیرون. از نوشته ها و کتابها و ترجمه ها که فارغ شدیم به خودمان رسیدیم. به نزدیک ترین های خودمان. هنوز آگاهی اش را می ستایم. این آگاهی خشن و زمختی که می داند و رحم می کند. این همه آگاه بودن و خم به ابرو- آوردن اما گذر کردن از خم و پیج ابرو و جاده های پرپیچ و خم- این همه ستودنی ست بسیار. گفت هرگز نبوده این همه عاشق من در تمام این سال ها. در تمام این قصه های در هم تنیده مان هرگز یکی از آن جمله ها را... آن کلمه ها را... می شناختم این کلمه ها را خواندن. خواندن کلمه هایی تیز که گوشت می برند که روح می خلند. که شب خوابشان را می بینی. خواب کلمه را دیدن.

یکی دیگر از این مصاحبت های گسترش دهنده ی شهر و دل و روح و جان و روان، دیدن آقای نویسنده بود. آقای نویسنده من را رساند با ماشین ش به مترو نوبیناد و مرضیه آمد دنبالم و با هم رفتیم خانه ی لیلا و ندا و... آقای نویسنده لبخند نمی زد زیاد. گاهی که لبخند می زد فقط هم به حرف های نون که شیرین سخن است واقعا، آدم دلش قنج می رفت. آقای نویسنده با خستگی راه می رفت و شالی آویزان از گردن داشت. آقای نویسنده موهای پرپشت مشکی داشت در این سن. آقای نویسنده سیگاری را روشن کرد و دو پوک زد و بقیه را همه را انداخت. آقای نویسنده گفت مقالات شمس بخوان و من از وقتی که رسیده ام می خوانم و خیلی کم می فهمم. آقای نویسنده گفت عطار بخوان و من دلم دوباره یاد پرنده های عطار کرد و ان داستان نیشابور را که نوشته بودم و در دوره ی نوشتن عاشق این شهرشده بودم. آقای نویسنده گفت خوتان را با لایک سیراب نکنید. آقای نویسنده خیلی قبل ترش با کتابش دل ما را برده بود.

.

از دیگر بخش های اصلی شهر، یکی از میدان های بزرگ و سرسبز تهران، ص بود که بیشتر از همه شاید دراین سفر دیدمش. شب خانه ی ما خوابید و سیزده را در جمع خانواده ی ما که دو نفر بیشتر نبودند   میم و میم در کردیم و با هم کانکت بازی کردیم و میم با تعجب گفت چطور با هم دوستید. ص آرام است و با کمال آرامش قهوه ای می کند و جهان به تخمدان راست ش است و من پر شور و هیجان و روان پریش... اما صاد از یک جایی آنقدر عمیق شد که انگار فقط می شود با او سخن گفت تا با آرامش سوال های کلیدی اش را بپرسد. 

با صاد به خانه یگان رفته بودیم و از آن شب کانکت را با خودمان اوردیم. شب بود و پل صدر به رعد و برق های گاه و بی گاه نزدیک بود و تگرگ بارید و ما همه کنار هم می ترسیدیم و ترس مان را پنهان می کردیم. شب خوابیدیم و او از عکس میم عزیز عکس گرفت و برایش فرستاد و من با موبایل او برایش ایموجی بوسه فرستادم و صاد سرخ شد و خجالت زده فحشم داد و هر دو با هم خندیدیم. بعد هم شب با میم ها سوار مترو شدیم. میم و صاد با هم قرار گذاشتند بروند رشت. قرارشان شد خرداد.

با هم سینما رفتیم و فیلم آشغال های دوست داشتنی را دیدیم. صاد قشنگترین لباسش را پوشید. پیراهنی گلدار و سبز با روسری ریشریشی. در آسانسور با هم فیلم گرفتیم و من به یاد قدیم ها برای میم فرستادم و میم پاسخ های مهربان و معمولی داد. میم به عقب از نمی گردد. م پر از دیوار است. به خیال می شکنم شان. در سرزمین نامتناهی خیال...

شب ص فیلم دیدیم. بدون تاریخ بدون امضا که ندیدیم. وسطش شام خوردیم که بدمزه بود چون ساندویج محود نبود و از فروشنده ی خوش اخلاق ولی بذدمزه فروش خریده بودیم.

میم را بیشتر از بقیه دیدم چون فکر اینکه سال دیگر به تهران بیایم و او نباشد حالم را بی اندازه دگرگون می کند. ز

با میم رفتیم عینک خریدیم. عینک فضایی ها را به چشم زدیم و خندیدیم و رفتیم کافه نادری و حرف زدیم. آقایی کنارمان ایستاد و از خاطرات قدیم و جوانی اش از گوشه های کافه گفت. از ویگن که آنجا می ایستاد میخواند. از شب های روشن که همه با هم می رقصیدند و...

با ص لواسان هم رفتیم. شب بود دوباره. از آن ب های روشن. در راه او یکی از جمله های گوهربارش را گفت که بچه ها شما فکرنمی کنید از وقتی ساعت ها را جلو کشیدن انگار زمان ی ساعت جلو اومده... و کاملا به پیشوای مسلمین جهان و دانشگاه دانشگاه است شباهت داشت جمله اش. بعد هم کنار اتوبان اسنپ گرفت که وضعیت خنده داری بود و حالا هم که در کتابخانه ی نیویورک نشسته ام و اینها را مینویسم می خندم.

خانه ی میم هم صاد بود. دیرتر از همه آمد و نان اورد و شب هم در خواب دستش را دراز کرد و گفت به من یه کمی تیرامیسو بدید.

و در آخرین لحظه های رفتن هم صاد بود. با هم رسیدیم توی کوچه شان. دقیقا در یک لحظه. با هم رفتیم پشت بام.... آن ها از رفتن حرف می زدند و من در خودم گم شده بودم. آوار شده بودم در خودم. چیزی داشت من را می برد و می خورد و ذره ذره می کرد. چیزی که از دست های آن دو بیرون می زد و هیچ کدامشان نمی فهمیدند. نگاه طولانی میم را روی خودم حس کردم. نگاهش شبیه آن سال ها بود که عاشقم بود. نگاه روزهای کتابخانه بود. من اما آنقدر در خودم پیچ خورده بودم که نمی توانستم میم را نگاه کنم و با لبخندی پاسخ ش را بدهم. آن ها را می دیدم مثل هزار سال پیش. از رفتن حرف بود بین شان مثل تمام این چندباری که با هم دیدم شان.  و من می رفتم. فعلی که برای من مضارع بود صرفش... بی هیچ حب و بغضی.... وقتی تابلو "به طرف فرودگاه" را دیدم دوست داشتم عکس بگیرم اما توان برداشتن دست هایم از روی دست دیگری نبود.

.

با یگانه انگار به روزهای دور مسیر بازگشت به خانه برگشتیم. توی خانه ی قدیمی این اتفاق افتاد قبل از آمدن بقیه. آن روزهایی که تا مترو حرف می زدیم و لحظه ای که می خواستیم دو مسیر مختلف را برویم باز هم حرف می زدیم و انگار از اول و .... شبیه آن روزها شده بودیم. مدت ها بود این همه تنها نبودیم.

.

خانه ل و ن و دریاچه و خنده ها. عین را انگار هرگز ندیده بودم. آدم تازه ای می شناختم. سرشار و گرم و تازه و سبز و پر از تواضع. نون همه ی گرما و آرامش جمع بود اما نیاز به حرف و کلمه نداشت. نون با پوست بیش از اندازه سپیدش. با چشم های عسلی روشن اش. 

.

با مییم دیگر. میم مردن به روایت مرداد بسیار از عشق گفتیم. از نوشتن. از ش نون و دوستش که به تازی با اوست و عاشق و شیفته ی ایده اش شده ام که گفت به یکباره و سرزده برویم نشر اطراف. و رفتیم با کفش های قرمزمان میم برایم گنجشک های آبی خریده است که آویزانشان کرده 

- باید یک قولی به خودم بدهم. هر وقت درمیانه های روز دیدم دارم گیر خوردم می افتم بزنم بیرون. شاید نجات پیدا کنم در میان ادم ها و شلوغی خیابان و سرو صدای آمبولانس و آژیرکشان ماشین آتش نشانی...-

غذا نداریم. یعنی یک هفته ای می شود که به خانه رسیده ام. گلدان هایم دوباره شادند. دوستیم با هم. سمیه می گفت چند گلدان کاکتوس داشته و با آن ها از درد عشقی گفته و در آن مدت، تنها همدم اش آن گلدان ها بوده اند. به تدریج گلدان ها پژمرده شده اند و مرده اند وتمام.- یعنی شما درد عشق را ببین که کاکتوسِ تیغ دار و به ظاهر زمخت را چطور از پا در می آورد حال حساب کن گل رز و آزالیا و از همه بدتر ارکیده-

من اما این مسائل را با گلدان هایم در میان نمی گذارم. بسیار والد و بزرگ گونه با آن ها برخورد می کنم. می ریزم توی خودم و وقتی به آن ها می رسم با روی خوش، بهار را بهشان تبریک می گویم. از وضعیت فراسکسیِ پشت پنجره، برایشان شرح حالی ارائه می دهم که سه درخت چگونه در تنانگی شان غرق اند و در سماع و در شور و مستی.... از این سویه های روشن حیات برایشان می گویم و شما نمی دانید معجزه کلمه ها را حتی در رگ های کوچک و نازک گیاهان...

می خواستم از غذا بگویم... بله غذا نداریم. چون در این یک هفته غذایی در خانه پخت نشده مگر یک مورد که یک شبه غذا که در واقع دسر است. که آن هم صرفا برای گوش دادن به پادکست

" دست" بود. می خواستم پادکست وگوش کنم و نیاز به حرکتی یدی داشتم. این شد که تصمیم گرفتم بلند شوم شله زرد درست کنم و به پادکست گوش کنم.- به من پیشنهاد می دهند که موقع کار خانه بهترین زمان برای گوش دادن به پادکست و داستان های صوتی ست.... اما کدام کارِ خانه؟ خانه تقریبا تمیز است. چون ما بچه ای نداریم. یا چون من فکر می کنم تمیز است. یا چون من فرق تمیزی و کثیفی را نمی فهم. خانه تکانی هم که از مفاهیم پیچیده ای ست که به درستی فلسفه اش را درک نمی کنم.

خانه تکانی برایم ویران کردن خانه است بی دلیل و دوباره ساختن اش. ویرانی فقط باید با یک شوق و شعفِ مضاف همراه باشد وگرنه هدر دادن جان و عمر و زندگی ست. شوق هم دیگران هستند. چشم های دیگری که بی شرایط و فارغ از ماجراها دوستشان داری. رفت و آمد این آدم ها در خانه ی ما به قدری قلیل و اندک است که من هرگز در زندگی ام خانه تکانی نکرده ام.

دیگر می ماند آشپزی که برای من نیم ساعت و شاید کمتر طول بکشد. آشپزی را دوست دارم اما واقعا نمی دانم شیوه ی طول کشیدنش چگونه است. ایران که بودم مامان از صبح می رفت توی آشپزخانه. همیشه کار داشت. کارهای زیاد. به دقت به کارهایش نگاه کردم. با شعله ی گاز کم که مبادا دسته ی کتری و قابلمه بسوزد. سبزی ها را پاک کردن، با ظرافت سبزی های خوردن و قرمه و ... جدا کردن، سرخ کردن پیاز و سیزی ها و... خوب من هرگز هیچ کدام از این کارها را نکرده ام. یک بار با سبزی خشکی که از شهروند خریده بودم قرمه سبزی درست کردم و واقعا خوب شد. یک بار هم با نخود لوبیای کنسروی و سبزی آشی خشک ، آش درست کردم و واقعا جاافتاد و طعم آش های مامان را میداد. همین شد که دیگر این شد رویه و سرمشق زندگی ام. پیاز سرخ کرده هم از ایران می آورم. واقعی نیست و آنچنان طعم ویژه و بوی پیاز ندارد اما چی در این دنیا و در این سر مرزهای دنیا واقعی ست؟؟ شما بگو توت فرنگی که طعم خیار می دهد. خیارشان که طعم بادمجان می دهد و بادمجان ش که طعم کدو و... شعله هم تا انتهای ماجرا زیاد می کنم. زیر همه ی قابلمه هایم سیاه است. خیلی سیاه. سیاهی ای که تا نصفه و بالای قابلمه امده است. اما خوب رنج پختن است. درد بی پایان ساختن است این سیاهی. حالا شما مراقبت کن بلاخره روزی می رسدکه در اثر یک سهل انگاری کوچک، ظرف شما را هم می بینیم. مادرم را دیده ام با آن همه وسواس ظرفی. در نهایت و بعد از مدتی همه سیاه شده اند و.... به هرحال پذیرفتن است که دیر یا زود این اتفاقا می افتد. اما فرق من با مادرم و امثال او این است که شعله زرد من به اندازه ی پادکستی که 45 دقیقه طول می کشد آماده می شود و شله زرد مامان به اندازه چهار ساعتی که همه ی خانه از بو و عطر زعفران، آلردی سیر شده اند.-

واقعا چی می خواستم بگم؟؟

می خواستم بگویم غذا نداریم و در عوض به اندازه ی یک دیگ، شله زرد داریم که من صبح و شام و نهار می خورم. مهم سیری ست و خواندن.- مثل نِردهای مزخرف بی معنی جوگیر حرف می زنم.-شله زرد می خورم و به پادکست دست فکر می کنم. دست ها که دوستتان دارم.

دست ها که بی اندازه عزیزید. برای دست قصه ای در سرم چرخ می خورد. یک سالی می شود. برایش بسیار خوانده ام و تحقیق کرده ام. بی فایده. هیچ... صفحه های زیادی نوشته ام برایش. 30 صفحه دست نوشته دارم. چند بار، اول و آخر داستان را نوشتم. اما نشد. هنوز این قصه را با خود می کشانم.

بگذار اینجا نامه ای عاشقانه برای دست هایت بنویسم. شاید که قصه ای شد بلند.

.

  • از دور وقتی که دیدمش می آید چه لطفی داشت. ابر در بیابان من بارید.-

شب بود. قرار بود به تماشای هنر هفتم بنشم. او داستان هفت روز آفرینش را به درستی دنبل می کرد و من کیف می کردم.

قبلش رفتم به حوض نقره. کتاب ها را نگاه کردم. دوباره آن کتاب را دیدم. روز قبلش از یک دستفروش کنار پارک هنرهای معاصر گلدانی کوچک خریده بودم. گلدانی با گل های سرخ بسیار کوچک. ریز و ظریف و اندامی به نازکی سال های بی تکرار هجرت و فقدان. گلدان را بی اندازه دوست داشتم. اندامش را. جان و تن و بدنش را دوست داشتم.

به کتابفروشی سر زدم. کتابم را تمام کرده بودند. کتاب دیگری را دیدم. می خواستم به تو هدیه ای بدهم. کتاب اول می خواستم به تو یک گل هدیه بدهم.  به ساده ترین و کودکانه ترین قصه، ماجرای هدیه های مختلف که از گل و کتاب و .... به نزدیک ترین چیزی می رسد که فراموش کرده. قلبم... قبلم را به تو هدیه می دهم. بعد راه رفتم و برای خودم هات چاکلت سفارش دادم. 25 تومان بود. داغ و غلیظ و گرم.

بلیطم را گرفتم و فیلم رضا را دیدم. عاشقی منگول و منفعل. فقط یک جمله را به یاد دارم. – در جایی از زندگی ام ایستاده که نه می توانم بگویم برو و نه می توانم بگویم نرو. در جایی از زندگی ام ایستاده که نمی توانم به او نه بگویم.-

دست های معجزه های قرن. دست ها... آن انتها بود. در خود فرو رفته و درون خود، داغ و گم شده. من اما معجزه می خواستم مثل دوقلوها که وقتی دست هایشان مماس می شدند جرقه ای به جان کائنات می افتاد. من از بچگی به این جرقه نیاز داشتم. و فکر می کردم حتما دستی هم که بتوان این آتش را در آن یافت. بود؟؟ هست؟

من دوست دارم قصه ی دست ها را بنویسم در تاریکی قصه ها و تاریکی شب و قصه ی سکوت و موسیقی های بی کلمه- مثل همین لحظه و تما روزهایی که می نویسم و هیچ کلمه ای نباید میانه ی موسیقی باشد. کلمه ها جریان دارند. می کشند ادمی را با خودشان. باید موسیقی محض باشد و تاریکی محض و شب و سکوت محض و اشک محض و جاده ی محض و پرواز- پرنده مردنی ست. پرواز را به خاطر بسپار.-

من یکبار خواب این مسیر را دیده بودم. یا شاید دروغ می گویم. خودم خوابش را ساخته بودم. خودم خیالش کرده بودم و فرو کرده بودم در خوابم. در جاده های طولانی و شب های دیر و دست ها و موسیقی های بدون کلمه و رفتن تا قاره ای دیگر و دست ها که گره می خورند به بی قرارترین شکل موجود...دست ها که می روند برای رسیدن به فرودگاه و پرواز... با دست ها هم می شود پرید. همین.

به خودم قول داده تا ده سال دیگر وقتی چهل ساله می شوم وقتی قرار است به کوه های آلپ برویم با بچه ها... که زمین نیز به شکل احمقانه ای گرد است... هیچ نکنم. لال باشم. برای خودم نگه دارم تمام کلمه ها را... با خودم باشم در همه ی آمیزش ها و آمیختگی های تن و بدن...

این قول ها را قبل از دیدن این سه بهار آشفته و آسیمه سرِ زیر پنجره ی خانه مان به خودم داده بودم. پایم هنوز به این شکوهِ بی اندازه طنازانه نرسیده بود که با خودم قول و قرارهای چرت و چرند گذاشته بودم. آدمی ست به همین اندازه دیوانه و در لحظه... به همین اندازه مغروق به لحظه ها و "آن" های وجودی. به همین اندازه دست و پازننده در حوضچه ی رقیق اکنون. پیوسته در این وضعیت است آدمی. اما گاهی فراموش می کند و شروع می کند با خود عهد و قول و قرار گذاشتن و چه احمق و ناچیزند و بی زنده گی اند آدم های هموار ایستا بر قول هایشان.

آدم هایی که باید در سختی ها و در تعهدات و حرف ها و دوستی های محکم، رویشان حساب باز کنی و با خود بگویی فلانی حرفش حرف است و می شود رویش حساب باز کرد. اما جهان پر است از این دسته از آدم ها.

برای دوستی همراه لازم است. او که می داند تو می دانی چقدر در حال قهوه ای کردن حال و روز و زندگی خودت هستی. اویی که می داند تو را. تو را حفظ است و خریتی که خودت بهتر از او می دانی و هر دو در این دانشِ کدر، شریک هستید او اما همراهی می کند.

دوست، همراه باشد بهتر و سرمست تر از تکیه گاه است. جهان پر است از درخت های قطور و بی اندازه زیبا که می شود به وقت تلخی ها و زمختی ها دل به بودنشان بست. که ایستاده و صبور در طبیعت به انتظار نشسته اند برای دیوانگانی خسته و  برای لحظه ای آرمیدن. درخت ها خوب اند. بخشی از من هم درخت است. درخت زرشک. زیبا و سرخ و بی قرار. اما تنها، درخت بودن کافی نیست. گوشزدها هم خوب اند. گوشزدهایی که می گویند لطفا ابعاد گند زدن خود را دریاب. لطفا خودت را بشناس و ... اما دوستی حتی از گوشزدها هم فراتر می رود. دوستی با نوعی یکی شدن تلاقی می شود. گوشزدی نیست. همه می دانند که اتفاقی افتاده به نادرستی. که اشتباهی ست در قوانین طبیعت. همه ی دوستان این را می دانند و بعضی عواقب را گوشزد می کنند. بعضی پیرتر می شوند و نصیحت می کنند و بعضی که باهوش ترند برایت قصه هایی همسان نقل می کنند باشد که به گوش گیری. بعضی دیگر، لبخند بر گوشه ی لب، در سکوت و آرمیدن، در لحظه های آفتابیِ سرزمین دوستی پا روی پا می گذارند و می خندند و فحش می دهند و می گوید عزیزم شما ریدی. شما گند زدی. همین بی هیچ تلخی ای. بی هیچ قضاوتی. بی هیچ قصه و گوشزدی. بی هیچ ادامه ای برای راه دیگر را نشان دادن. دوستانی اینچنین که از ته جان می دانند همه ی آدم های دنیا نباید در حالت پاکیزگی و وضعیت ادرار صرف و خیسی های مقطعی به سر ببرند. که می دانند آدم های دیگری هستند موضعی خیس نمی کنند. گند می زنند به تمام اعضا و جوارج و لباس ها و اطراف... و حضور این آدم ها کنار پاکیزگان و کنار ان ها که صرفا شب ادراری دارند نیز لازم است.ز

 

در غریب ترین وضعیت ممکن رخ داد. در به یکباره ترین حالتی که می شد. در کلبه ی چوبی در میان داغی آب و بخارهایی که از موزاییک های قرمز بلند می شد و چراغی برقی و داغ که دایره ی زردش نشان از گرمی داشت. با بی چیزترین حالتی که می شد با یک بدن در حال نضج و سرور رو به رو شد.

رو به رو شدن با بدن و تن در سکوت شب و در صدای جیرجیرک ها، در وحشی ترین و طبیعی ترین حالت ممکن. انجا که انسان به حیوانش نزدیک می شود. به این سویه ی دورتر و دیرتر... به این زاویه ی دوست داشتنی که در سی به آن رسیده ام و نام گذاری کرده ام این سال و این دهه را برای این بخش... حیوان ناطق است انسان. از هیجده سالگی که فلسفه خواندن را آغاز کردم نطق در تن مان ریشه دواند خواسته و ناخواسته آن تن که بذرهای نطق را در خود نضج می داد به فراموشی سپرده شده بود.- شب بود که این را می نوشتم. از میانه ی این سفر با ح و سین بلند شدیم و رفتیم آن کوبایی دور. در ساعت دو شب یکشنبه انگار نه شب جمعه بود. شاد و سرمست و پر سر و صدا و موسیقی های گرم و پرشور و فراموشی لحظه های زندگی...او می گفت دلش آرامش می خواهد. او را با تمام ش خواستارم. این همه ی برهم زدن آرامش تام و تمام من است.

.

.

دوست دارم از آدم ها بنویسم. از کوچه و خیابان شهرم. شهر درونی شده ی من. ادم های جسته و گریخته و پیدا و پنهانم. ادم ها و نهان بودن و بیدار بودن شان.

به ترتب زمانی ومکانی اگر جلو بروم شمال بود. سبز و بارانی و شبنم خورده، منتظر و اماده و ساخته پرداخته ی بهاری نو و سالی باشکوه...

شب قبلش به شیوه ی قبایل بدوی در طبیعت، تن را به آب های داغ آمده از چاه های زیرزمینی سپردم. به همان وحشی گری و به همان شیوه ی ابتدایی. با رنج و شور و شوق. با تمنای دیدن.

 با التهاب بودن و با آگاهی از ترس و جهل و عصیان.

شعر عطیه عطارزاده را به یاد می آوردم وقتی به آن زجر تن و شوق پوست فکرمی کنم- امروز سی سالم است. برای اولین بار آتش را کشف می کنم.- تن سپردم به جاده که خیس بود و بارانی.

سال قبلش وقتی بر فراز کوه بودم لحظه از دلم گذشته بود. کوه بود و مه و ابر. دست که برافراشتم انگشت هایم توی ابرها غرق شدند.

او گذر کرده بود از میان انگشت هایم. از میان تنم. از سلول هایم... رد شده بود سال قبلش و باورم نبود سال دیگر را.. آینده را باورم نبود.

در آن لحظه ها بر خود آوار شده بودم. برای خواندن قصه به شهری نو آمده بودم. قصه ام برگزیده شده بود. بر سر مزاری رفته بودم. آن سال هم باران گرفته بود. مثل تمام این دو روز که در باران شسته می شدیم. که باران، سال ها و لحظه ها و زمان ها را می شست. دلتنگی ها را با خودش برده بود. در باران و لغزندگی جاده و دل، در هیاهوی تکرارهای همیشه... شب را در خانه ای بودم که پنج سال پیش. با بدنی که دقیقا در پنج سال به حال و هوایی دیگر و شبی دیگر و خوابی دیگر و صبحی دیگر... شب خوابیدم؟ بیدار بودم؟ خواب می دیدم؟ یادم نیست. هیچ به یاد ندارم. شبی بود که باید زودتر صبح می شد.

راه افتادیم با دایره هایی رو نقشه که هر آن به یکدیگر نزدیک تر می شدند. دایره ها و تب و تاب و شور و درد و داغی و تپش و...

دایره ها و مماس شدن شان. برای پرنده ها داستان خواندم. کتابی داشتم و عینکی و هدیه ای . دست هایم خیس بود. از دست های خیسم که لاکی قرمز و نیم خورده دارد فیلم گرفته ام. رو به روی دریاچه ای که با نم نم باران و صدای پرندگان در انتظاری سوزان می سوخت. دریاچه و دست ها و کاغذها و کتاب ها و... سرد بود. می آمد. می ایستاد. می تپید...

عطرش، گرما... رفتن. کوه... سبز.. بام... پرواز کردن با صندلی آهنین و در هم آرمیدن و بوی درخت ها باران خورده و گل های دود شده.

عطرش اما... عطر... عطری بی تغییر و ثابت و سرد... او می گفت عطر من شیرین است. عطرش توامان با هزار سال دوری... عطرش... عطرش... عطرش...

و یافتن آنجا که جای آرمیدن بودی. یکی برایم شعری خواند. کم عقل بود. شیرین عقل بود. او رفت به تماشا و من در نظاره و انتظار با عکس دیگری که بود و نبود. عکسش رد سبزی شهر و باران های قطره ای تاب می خورد و جمله ی آخرم انگار رو به عکس بود که " تو را دوست دارم به خاطر رنج هایت..."

رنج است آن عنصر جلابخش و روشن کننده ی چشم ها. رنج است آن همه زیبایی محو در حضور ساده و کوچک تو که مرا گاه به تعجب وا می دارد. که در گردش بی قرار علت و معلول هیچ نمی یابم جز چشم هایی که کافی نیست برای این همه سال و فاصله و قاره و اقیانوس. بدون شک رنج است آن چیزی که نمی یابم برای این همه عمق و خواستن.

.

مرد شیرین عقل 50 ساله از پنجره ی ماشین برایم خواند" اگه تو مال من بشی...." شعری خواند و گفت حالا پول بده. پول بده تا بروم. زال گونه بود. با ابروهایی سفید و چشم هایی کوچک. کمی ترسناک اما بی خطر – مثل زنبورها که مادر از بچگی گفته بود اگر کاری نداشته باشید آن ها سراغ شما نمی آیند و ما هر سه مان به شیوه ی پاک دلانه و ساده لوحانه این حرف را باور کرده بودیم و هرگز زنبوری سراغمان نیامد. این حرف ها که در کودکی ریشه های بزرگ می دوانند. این سادگی کلمه ها که بذرهای دوران اند. این ها را باید دوباره جست وجو کرد درخود و در ادامه.-

.

رسیدیم. زیرباران. در تکاپو در بی قراری. در سکوت. در شهری که نمی دانستیم چطور و کجا و چگونه... به دنبال سقفی برای در امان باران ماندن. در پناه داغی دست ها و قلب ها و آغوش های طولانی... به اندازه ده سال دوری و ندیدن و سکوت و تب و تاب... طولانی و پرعطش و پر عطر و پررنگ... به یگانگی رسیدن... بوییدن موها و تن و داغی دست ها و صدای ضربان قلب هایی همیشه دور و نزدیک...

صدای درها و جدایی های منقطع که هر بارش ده سال طول می کشد. در تلخی دیگری ها...در دوستت دارم ها را دیدن و عشقم ها را خواندن و گم شدن در عطری نزدیک و هزار سال آشنا و در انتها ودر غایتِ دست ها فرو رفتن در میانه ی چشم ها.

در داغی لب ها وگردن ها ودلتنگی ها... برای این قسمت. برای این مقدار... برای این انحنای پوستی...درست و مشخصا برای اینجا... روزهایی ست که در همه ی سال ها دلم تنگ می شود برای این گوشه. این گوشه ی آشیانه وار... روزهایی ست که خواب این پناهگاه پوستی را می بینم. و تن و عهد عتیق و آدم و حوا و این تمایل و کشمکش تنانه...

سکوت و نفس و غرق شدن و ذوب شدن و آمیختن و سکوت و نفس و...

.

به آسمان رفتیم. شبیه یک قصه ی مه آلود. با ترس از تمام شدن زندگی در کنار یکدیگر... زندگی را می توان به این شیوه ساد،ه نقطه ی پایان گذاشت. حس آن روزهای پشت و پناه گرفتن در باد با او که خیابان ها را نمی ترسیدم. پیمودن خیابان هایی در مسیر بادهای تند. مفید در برابر باد شمالی... نترس، جسور، بی هوا در برابر باد شمالی...

از پنجره ی شهر آسمان را دید می زدیم و سبزی ها و تک درخت ها را... جانم تلخ و شور بود. از این تمامیت خواهی بی حاصل می سوختم. می فهمید... می فهمید و همه چیز بی حاصل و منقص و مکدر ادامه داشت. سبز بود. سبزهای کمرنگ و پررنگ و باران زده و مه آلود و خیس...

در شهری دیگر بودم. شهری که سالی دیگر، جایی دیگر، با قصه ای دیگر عاشقش شده بودم. بار دیگر شهری بود که دوست می داشتم. که خیالش کرده بودم. که بارها ساخته و ویران و جان دار و بی جانش کرده بودم. شهر ما. شهری برای ما... شهری برای قصه ها... شهری که داستان " شیخ زاهد" در ان آفریده شد.

حسرت... حسرت بر فراز آسمان.در سبزی و سفیدی و آمد و شد ابرها.... اما چیست آدمی مگردریغ و پرپر شده گی های همیشگی و آن به آن و کماکان و پیوسته؟؟....

در چشم هایم آن تک درختِ فرورفته در مه را ثبت کرده ام مثل این لحظه که در میان باران اردیبهشتی، کشتی کوچکی که از رودخانه می گذرد و سه درختی که به رنگ های صورتی و سفید و قرمز در کنار هم آرمیده اند به رقص و به تن و به تمام امیال تنانه ثبت کرده ام.... مثل جریزه ای در مه فرورفته و گم شده.. .درخت و جزیره ام را از مه بیرون می کشم.

مثل داغی ای که به یک آن با رفتن در تنم ریخت... مثل خواستن اش که مه آلود در من ادامه دارد. در میان ابرها، در آمد و شد... در ترس و هراس و آشوب... مثل انتظار او برای دیدن آینده. مثل دست بستگی و تسلیم اش در برابر ضرورت های زندگی. در برابر سرنوشت که از من و او قوی تر است به تمامه و بی اندازه.

تلخ است که این را می داند. جهان با تمام سلول های ریز و درشتش در دهه ی دوم زندگی این را به او نشان داده است. پروضوح و روشن. این را با چشم در شعله های روشن آتش دیده است. من در خیسی چشم ها می دیدم وقتی که باید دو جاده ی رو به روی هم را انتخاب می کردیم. دور شدن دایره ها و پیوستن به جزیره های دور و مه آلودمان در تنهایی.

.

.

بی ربط این ثانیه را به خاطرمی آورم. سینما می خواندم. روزهای آخر بود.در خیابان ولیعصر نشسته بودیم و از فیلم نامه ها و نقشه ها و مقصدها و مقصودها حرف می زدیم. رد می شدند با دوستانشان. خودشان بودند. این گروه خشن.... این گروه آشنا... به قطعیت او بود بعد از سال ها... اما دیگر هیچ... تا سال ها هیچ... و بعد به یکباره در پاییز. اولین بار زمستان بود. بعد پاییز بود وادامه اش در بهار ....

.

به اندازه ی تمام سال های نبودن... به اندازه ی تمام فاصله ها... به اندازه ی تمام فقدان ها...به اندازه ی تمام قاره ها...

.

سیل باریدن و قصه ی عینک دودی... ذوق بی اندازه نشاط آور و ماجرای پدری کمونیست که با معشوقه ی دوران جوانی اش... او هم از قاره ای دور بازگشته بود. قصه های تکراری و ادامه دار. قصه را اگر مجازاتی ست به تکرار آن است."

همسرک، فردا. بودنش... ریجکت و تلخی های بی اندازه... تاب... تاب آوردن. سخت می گیری.... آسان است مگر؟ آسان نیست این همه جانکاه بودن سفر و رنج بی اندازه ی سال ها... آسان است مگر که نباید سختش کرد...

در میانه ی پنجره ایستاده بودی. بوی چای خیس خورده و علف های شبنم زده و مه در سوختگی گل ها می پیچید... برایم از یکی شدن گفتی... از روح وارگی تنی که با تن دیگری در هم آمیخته بود. برایم از نگاهی گفتی که زنده است در زنده گی تو...برایم از زاینده گی شروع برادر گفتی... از رویش ناگزیر زنده گی که تازه می شود و نو در سویه ای دیگر پس از مردن تن ادامه می یابد... برایم از بلند کردن کالبد سوخته ای گفتی که سبک تر از سایرین بود. که انگار دست هایت به همه ی سلول های او متصل شد. متصل است او... معتدل است او... شمع دل است او...

و شمع شد در دل تو... در ادامه ات انگار... در تن ت... در بی انتهایی قرنیه ی چشم هایت... شمع شده گی که نمی دانند چیست آدم ها...

که نمی دانی باید گفت این کلمه ها را به دیگران؟ به نامحرمان؟ به آن ها که کم نیستند و زیادند و با تحیر می نگرند به کلمه های تو... که هراس داری به وهم متهم شدن...

من اما می دانم شمع شده گی چیست. من در هزار توی جهان های دور و نزدیک بسیار سفر کرده ام... من هزار سال پیر تر از چشم هایم از سفری دور بازگشته ام. از بیست و چهار ساعت پرواز... از میان طلوع و غروب داغ خورشید گذر کردن و رسیدن به شهری سبز و باران خورده... شمع شده گی را... با برادر آمیختگی را... تن سوختگی را... همه و همه  را آنچنان از میان کلمه هایت، از پنجره ی نیمه باز، از عطر سوخته ی گیاهان، از مژه های نصفه نیمه ی ققنوس وار.... همه و همه را می دیدم. ابر شده بودم. بارانی... تو اما با کلمه ها و گیاهان به عشق بازی افتاده بودی...  و میلی تمام ناشدنی در تنم می سوخت. مثل گیاهان که می سوختند لا به لای انگشت های تو...

.

تو گذر کرده بودی. چون هزار حادثه بود بعدترش... و از همه عمیق تر فقدان تنی بود که باید از میان دود و آتش، سیاوش وار پیدا می کردی. جستن و یافتن. شمع های گاه و بی گاه دورن تو قصه ی همین جستن و هزار باره جستن و هزار باره از دست دادن و دوباره یافتن است.

 گاهی دست ها اما چشم می شوند. دست هایت بزرگترین چشم های زمین اند. من دیدم شان... از دست هایت به وقت آخرین دقیقه ها فیلمی دارم. دست ها و انگشت ها که پاس شان می دارم بیشتر از همه ی اعضای تن... که اگر به یاد بیاوری اولین بوسه ی قرن را...بر دست های سرد و سپید و زمستانی... مثل عطر که سرد و سپید و زمستانی ست...

دست هایت گذر کرده بودند به سلامت. به بیداری. به دریافت و پدیداری... و بعد چشم ها و باقی اعضای تن را گذر داده بودی از حادثه ها... از دنباله دار بودن شان... از پیوسته و کماکان بودن شان.

از این همه حوادث تاب آورده بودی. زنده مانده بودی. مثل ققنوسی از ابتدا از میان خاکسترها بلند می شود. از هزار عشق و حادثه گذر کرده بودی و من به یکباره به آن "آن" بازگشته بودم. گذرکرده بودم و دوباره نسیمی من را بازگرداند. نمی دانستم به اندازه ی نسیمی ست گذر کردن ودوباره بازگشتن. نمی دانستم گذر نمی شود کرد. که فکرمی کنی گذر کرده ای... که وهم می کنی به گذر کردن.

و در ادامه سکوت بود و دیدن گاه و بی گاه مان در آینه و آن زیبایی محو و بی اندازه یکتا و یگانه و در انتها عکس هایی بود به اندازه ی همه ی جنس حسرت های زمین که به آب و خاک باز می گردد. "در زمین حسرتی ست که به جنس آب و خاک باز می گردد."

و در خالص ترین حالت، در خیسی، در باران خورده گی... به تماشا نشستن و دیدن آن دهلیزهای دور و نزدیک... و رفتن و هزار بار رفتن و بار دیگر رفتن وجاده لغرنده است مثل شیشه ی دل های نازک مان که لغزنده و شکننده است. مثل جاده ی دوطرفه را هر کدام به سمتی رفتن. در ساعت چهار بعدازظهر روزی بارانی.

.

خانه ی دوست. خانه ی چوبی و زیبای صدیقه که شبش به آهستگی ختم شد. شبی با عطر سبزی ها معطر و گوشت های چرخی و آرامش شهر که در شب ها با آغوش باز و روشن همراه است. شب ش متری شش و نیم و شورع درخشان و شب های طولانی و روشن...

 

کلام کلام می آفریند و نوشتن، نوشتن. کلمه های خودکاری شده، جاری و جوهری می آیند و یکی پس از دیگری... بلند نمی توان شد. گامی برای ایستادن و آهستگی و صبوری نیست. باید باشد. تمرین و ممارست است این آهستگی و به نظاره نشتن.- در حال خواندن سرنوشت ها هستم. سرنوشت می خوانم. زندگی می خوانم. تلاش و کوشش و جهد راستین می خوانم.- حتما یکی هست که بگوید خواندنی نیست. زیستنی ست و در لحظه غرق شدن است.

فیثاغورث اما می گفت جهان به دو دسته از آدمیان تقسیم می شود. که یکی از دسته ها اینها هستند نظاره گران و مشاهده گرانی که ناگزیرند از داشتن چشم های درشت و خسته. که محتوم اند به سرنوشتی پر شده از کشف چیزها خرد و کوچک و ناچیزهای بزرگ.  نام این گروه شاید باشد خدایان چیزهای کوچک...ز

سفر، شهر، وطن

برای من آدم ها هستند. آدم هایی پراکنده که می روم تا جمعیت خاطرشان را در آنی و لحظه ای در رقیق بودن دقیقه ای داشته باشم و منجمد کنم. آدم ها را مثل دانه های انگشتم مینویسم و می شمارم و حفظ شان می کنم که خواندنی اند آدم ها. نوشتنی اند. بعضی هایشان را باید نکته برداری کرد و بعضی دیگر را باید به دقت و با ریزبینی تمام، های لایت کرد به رنگ های دلخواه. به رنگ های زرد و نارنجی و طوسی و سبز... هر کدام که بهارتر سبزتر...

 به دیدار آدم ها رفته ام در این سفر. در جاها و مکان های مختلف در معمارهای های باشکوه و کهنه و قدیمی، در خانه های سنتی و پر شده از خاطره ی وطن، در باغ های سبز و گشاده دست، در نشیم ن گاه هایی پر شده از صدای پرندگان و ریز ریز سر بر آوردن سبزهای خُرد و کوچک درختان.

آدم ها... آدم ها... که پیدایتان کرده ام. که دوری و مرزها شما را برایم نزدیک کردند. مثل هدیه ای که موهبتی ست دور اما بودنش دلگرم کننده است. در دوردست آنچنان مشتاقانه می خواهمت...

.

آن روزهای اول که هنوز سال نو نشده بود و عددها به خودشان تکانی نداده بودند دوستانم را در شبی گرم در اوانی دیدم. عکسی با هم گرفیتم شبیه خانواده ای که قدمت شان به آبا و اجداد خاک و وطن بازمی گردد. عکسمان را که نگاه می کنم همه جا نور می شود تنم و دلم. مثل یک گنجینه ای که زمان و صبوری و اتفاق های خواسته و ناخواسته همه اش را رنگ می زند به کمرنگ تر و پررنگ تر... عکس مان را و آن باغچه ی کوچک را بسیار دوست دارم. آنجا را آذین به ص پیشنهاد کرده بود. آنجا را دوست دارم چون از سقفش که آسمان است بر سر میزهای چوبی، تارهای سبزی از شمشاد آویزان است. همه جا سبز است و میز و صندلی های چوبی با این سبزه های کوچک و بزرگ در هم آمیخته اند. آنجا را دوست دارم چون دوباره به من حیات بخشید. انجا بود که مراجعه رخ داد. در ظهری پاییزی که نسیم خنک و نارنجی روی صورت های ما می وزید و من را به اعتراف وادار می کرد. به بازگویی دورترین و همیشه نزدیک ترین خاطره های آن شب ها که آمیلی پولون بودم. آنجا بود که دیدم می رود چیزی از میان انگشتانم. انجا بود که رخ می داد لرزشی بر اندام سلول های گم شده ام... انجا را دوست دارم چون پاییزش بهار بود و بهارش همچنان بهار باقیمانده بود. در آنجا بود که برای اولین بار همه شان را دیدم. با قصه های تازه. با  ثانیه ها و رنج هایی که بر تن شان گذشته بود. یکی روی ورق امضا کرده بود و داشت تنها زندگی می کرد و دیگری روی هیچ ورقی امضا نکرده بود و داشت تنها زندگی می کرد. هر دو چیزی را در تن شان به یاد می آوردند که خاطره ای بود از روزهای رفته. من این چیزهایی که در تن باقی می ماند هرچند خرد و ناچیز و ناپیدا، این ها را من می شناسم. همه ی این جنین های نیمه مرده را که نمی شود به دنیا آورد به سادگی، این ها را من به جان می شناسم.

شب بود و آوانی روشن بود. دوستانم را داشتم و دو روز به سال تازه مانده بود. ما قبل از دو روز و رسیدن به سالی نو، تازه شده بودیم.تازه و سبز و نو و سرمست....ز

او از جنون من می ترسد. جنون من، تمام بال های پرواز او را می سوزاند. او آنچنان از شیفتگی به یکباره و جنون ویرانگر من، هراسان است که عقب می کشد. سکوت می کند و در سکوت طولانی اش گم می شود. من اما او را می یابم. ساده نیست. سخت است و باید هزارتوی دهلیزهای تن را بگردم. هزارتوی زمان و خاطره ها و نگاهش را بشکافم تا دوباره او را به خیسیِ باران های موسمی بکشانم. من اما هر بار به خود، این تلخی راه و رنج طولانی را می دهم. به تن، به جان می خرم همه ی قاره ها و فاصله ها و راه های درونی این قصه را. با روح و چشم هایی کور و دست هایی بینا او را می جویم و بیرون می کشمش تا باشد، تا بماند اگرچه ملتمس و مسکوت و خواب زده و پر تردید. من او را هر بار می یابم به سختی. جان می دهم. عمر می دهم. عددها و سال ها را می دهم. اما نزار قبانی مگر نمی گوید که "سالی نو می شود. سالی کهنه می شود. سالی می رود و سالی دیگر می آید. من اما سال ها را نمی دانم کهنه و نویش چیست. چرا که زمان تویی."

زمان را می دهم و ابدیت را پس می گیرم. زمان را می دهم و می ایستم رو به روی ازل و ابد چشم های نیم سوخته ی تو وخود را از نو نگاه می کنم. من اینجنین هر بار او را می جویم. به جان. به تن... به هزار درد و اندوه... به تمام سلول های غم... به دریغ و حسرت و به هزار رویای پرپرشده... به دیدن و خواندن "دوستت دارم ها" و " عشق" نوشتن ها... و اینچنین او را دوباره باز می یابم. همانقدر زیبا. همان قدر با چشم هایی آشنا... همانقدر آشنا به رنج و ماندگاریِ درد... به اندازه زمان های گم شده پژمرده تر و آرام تر با زلف ها و افشانه هایی کمتر... هر بار این است که جنون من عصیان می کند. لگد می پراند به تک تک مرزها و مرا بی چون و چرا می کشاند به دنبال خود... می روم و جنون واره کیف می کنم از تمام شبنم ها و علفهای خیس شده...

اما جنون من او را می ترساند. او که دوره ی ترس و حذر را زیست می کند طاقت چنین جنونی را ندارد. او هراس دارد از این همه دیوانگی. عقب می ایستد و به تماشا سوگند که جنون را فاصله- کم یا زیاد- دور یا نزدیک- مرهمی نمی بخشد و ذره ای آرام نمی کند.ز

 

دوباره باید بایستم و یادآور شوم آهستگی را... دوباره باید به جمله ی بلند و کشدار فیثاغورت خود را پیوند بزنم. آدم هایی در جهان هستند که مشاهده گرند. به تماشا نشستن که در تضاد محض است با عجله و تمامیت حرکت...

 باید در میان خواب و بیداری به سفر فکرکنم. به آدم ها.به قصه ها.. به مکان ها..به شهر... به شب آخر.. به دست ها.. به رویای روزهای خیس لاهیجان... به او که تکه پاره های شیشه ای و شفاف تن من است هزار سال اگر بگذرد. ده سال است که گذشته است و من دوباره خود را در ریخته ها و پژمرده های صورت آن ها و او که در گیر و جدال زمان است، دیدم. به تماشا نشستم خودم را به دقت. به شوریدگی... به شیفتگی و شیدایی... باید از آدم ها بنویسم. از خانه های گرم و رنگی....از غذاها... از طعم ها... از دوباره بازیافتن خود و دیگری... از همه ی اینها باید به دقت بنویسم. نباید مثل قاصدکی گذار رد شوند. باید بمانند. ثبت شوند بر جریده ی این شیشه ی کوتاه مدت دلدار... اینجا برای دلداری ست... برای فراموشی... برای به خاطر آوردن... اینجا همه ی تناقض ها وتکرارها در هم جمع اند و آمیخته و توامان.

از وقتی رسیده ام، بی لحظه ای میخوانم. لحظه ها را به شتاب می خوانم و ولع دارم برای تمام کردن جستارها... به این حالت که می افتم سردرد مدام است و رد شدن از روی کلمه هاو.. عجله است و حرام کردن کیف و فرورفتن در حفره ی کاغذی بودن و زیستن.

از وقتی رسیده ام "ایران درودی و در فاصله ی دونقطه" خوانده ام. کمی بهار دیده ام که به صورتی ترین وضعیت خود در حال رقص و سماع است. به دیدار درخت زندگیِ پایین پنجره رفته ام و زیارتش کرده ام. جستارهای نشر اطراف را با ترس و ولع وشور وشوق خوانده ام. خوابیده ام. شب و روز و بسیار و فراوان. خستگی در کرده ام. غذاهای عجیب خورده ام با ح که یکی شان در یک بارِ تازه ی جدید بود. برای اولین بار رفتیم.کشفش کردیم. ایرلندی بودند. غذایشان خوب نبود. اما یک کیک شکلاتی گرم داشتند. از وقتی آمده ام لباس های بلند رنگی خریده ام. یکی شان سفید است به رنگ بهار با گل های درشت و دوتای دیگر سیاه هستند. رنگی که کم و بیش در میان لباس هایم پرتکرار شده است.

چهار روز است که رسیده ام وبه خودم قول داده ام از لحظه ها بنویسم. از آن خنده ها و خاطره ها که نباید آنچنان از آن ها دور شد. به خودم قول داده ام دوباره دیدن را در نوشتن تجربه کنم. هزاران قول به صبوری و آهستگی به خود داده ام. کتاب ها و سفرهای تند و تیزشان اگر بگذارند.زز

از وقتی از سفر برگشته ام جت لگم. بی زمان و بی مکان،شب و روز را ادامه می دهم وهنوز هم از بام تا شام در سفرم. از آسمانی به آسمان دیگر... در آسمان "فقط روزهایی که می نویسم" را خواندم. جستاری برای دوباره دیدن خود در آینه ی کلمات. در جریان و سفر با جمله ها که سیال ترین هواپیمای جهان اند. که از میان قاره ها و فاصله ها عبور می دهند. از میان زنده ها و مرده ها... از میان آن ها که به وضوح نفس می کشند و آن ها که دیگر نفس کشیدن شان، بر ما روشنی و چشم دیدار نیست.

سفر را در خلال سفر با خودم حمل کردم. سفر هایی در سفرهای دیگر. سفرهایم را در چمدان چیدم و با هم پرواز کردیم. سفرهایی که قرار بود بیشتر از 23 کیلو نشوند شده بودند 31 کیلو. با اضافه باری از سفرهای بیشتر و پربارتر، دانه به دانه ی قاره ها و شهرهای پر شده از کلمه را با خود روی شانه کشیدم و بیست ساعت در آسمان حمل شان کردم تا رسیدند به خانه. خانه کجاست؟ خانه چمدانم است که حمل می کند بنفشه ها و کاغذها و کلمه ها را به سختی... به زیادیِ بار.. به اطاله ی جان... به سخت جانی تن...

چمدانم آغاز سفرهای درونی ست. شروع پیاده روی های گاه و بی گاه در هوای مه آلود شهری دیگر...

با کورتاثار به شیوه ی یادگیرانه و رابطه ی استاد شاگردی

.

از بورخس و نویسنده ی آرژانتینی دیگری به اسم آرلت گفته است. اینکه هر کدام بوینوس آیرس خودشان را پدید اورده اند. بوینوس آیرس بورخس خیالی و من در آوردی ست و بوینوس آیرس آرلت جایی ست برای زندگی کردن و پرسه زدن و عاشق شدن و رنج کشیدن اما بورخس شهری را می دید پر شده از نقدیرهای اسطوره ای و مادری متافیزیکی و ابدی

.

اینکه فانترزی در کارهای کوتاثار از دل زندگی معمولی و عادی روزمره بیورن می آید و مثل بورخس با دانمارکی ها و سوئیدی ها و گائوچوها فانتزی نمی سازد.

.

 درباره ی نقد.

کلی نقد و بررسی انتقادی از کارهایم خوانده ام تا به ان پی برده ام. شما منتقدها هستید که این چیزها را به من نشان می دهید و ان وقت است که می فهمم. من هیچوقت از خودم چیزی نمی دانم. گاهی نقد را یک خلاقیت درجه دو می نامند. به این معنا که نویسنده نوشتن را از خلا شورع می کند اما منقد کارش را با اثری که از قبل تمام شده آغاز می کند.

.

خلق اثر

همیشه وقتی کلمه ی خالق را به کار می برم دچار شرم م خجالت می شوم.چون این کلمه از قرن نوزدهم به این سو اهمیتی زمانتیک پیدا کرده است و شده یک جور خدای کوچک. خالق هم ادم زحمت کشی ست مثل خیلی های دیگر. نظام ارزشی ای با معیارخایی وجود ندارد که خالق را در جایگاهی بالاتر از منتقد قرار بدهد.

.

در کتاب های من دگرگون شدن واقعیت یک خواسته است.یک امید.

.

درواقع صرف امریکای لایتینی بودن باعث نمی شود که تمام خوبی ها از آن تو باشد. بعضی ها خوب اند و بعضی ها هم بد.

.

 نوشتن کتاب.

به پایان کتاب ها که می رسم تشویش و اضطرابی به جانم می افتد که مرا وا می دارد مثل کسی که تخت تاثیر نیرویی عظیم است کار را هرچه زودتر تمام کنم.  فقط شروع کار برایم سخت است. خیلی سخت. دلیلش هم این است که کار از جایی که برای خواننده شروع می شود شروع نمی شود.

پایان بندی برایم سخت نیست اصلا می توانم بگویم خود به خود نوشته می شود.

.

 در پاسخ به سوال نوشتن زندگی ست یا زندگی نوشتن است.

نوشتن زندگی ست مثلا یوسا برای زندگی کردن فقط یک اتاق می خواهد و یک میز و یک ماشین تحریر و کلی کاغذ

من در نوشتن خیلی تنبلم. زمان طولانی میگذردو من هیچ چیز نمی نویسم و حالم هم بد نمی شود. کارهای دیگری می کنم مثلا مطالعه.

.

بحث اروتیک و نظر مارکس و زن ها.

زن هایی که این استعداد را دارند که حتی از برگ خشکی که روی زمین افتاده است هم شگفت زده شوند. زن هایی که منفعل نیستند.

این جمله ی فلوبر که می گوید: مادم بوآری خود منم.

نشان می دهد که مرد و زن بودن در ساختن شخصیت های مرد و زن کتاب و داستان نباید تاثیری داشته باشد.

.

بحث جنسیت و رابطه ی سادومازوخیستی و مرد وزن و دوره ی سقراط و عشقکه فقط به هم جنس معنی می شده وزن داشتن صرفا برای بچه اوردن بوده و از دوران قرون وسطی و دوره ی رمانتیک ها سکس و عشق و ازدواج همگی در هم تنیده شده است.

.

خواننده باید شریک نویسنده باشد نه خواننده ای منفعل.

.

بعضی از منتقدها که با زدن برچسب ها و انگ ها پول در می اورند و بیشتر جاعل اند تا متنقد ادبی

شلخته نویسی مهم است. به یادگار می گذارد و ذهن را تمیز و منزه می کند. ذهن پاکیزه هم گاهی نیاز است. نه اینکه قرار بر پاکی باشد و پاکیزگی یک اصل باشد. اما این همه شلوغی و پر بودن را باید جایی باشد و مفری و آرامی. موسیقی در گوش ودویدن روی مربع های سیاه کیبورد دقیقا مثل ان دستگاه که صدای قلب را به هنگام دویدن و عرق کردن می توان شنید. از روزها و وریاها باید بنویسم. از هفته ای که گذتش. هفته ای که نزدیک به سفر است و نزدیک به بهار. که بوی بهار حتی در این شهر هم می آید. بوی بهار وقتی توی گوگل مینویسم نیویورک فردا چند درجه است و هشت تا سیزده درجه را نشان می دهد با باران ها و مه و دم هایی که پشت پنجره خبر از گرم شدن هوا می دهد و روزهای گاه و بی گاه آفتابی که هادسون را نقره ای می کند. هادسن نقره ای قشنگترین اتفاق زندگی من است. دیروز در صفحه ای بودم که مردم از خاطرات رود زاینده رود نوشته بودند. بیشترشان در حوالی رود قدم زده بودند. با رود عاشق شده بودند. دست در دست رود زیسته بودند. رود برایشان چیزی بود فرای آبی و جاری و سیلانی... رود در ان ها ادامه پیدا کرده بود. رود را مب خواستند برای هویت شان. برای بازیابی خودشان. در داستانی که حول زاینده رود نوشتم و اسمش را به درستی و به دقت و به کیفور شدن خویش- که خلاقیت گاهی از خود ادم بالا می زند و وقتی به چیزی که نوشته ای خیره می شوی باورت ننمی شود از دتس های تو بیرون پاشیده بود و مطمونی که یک بار دیگر هم تکرار نخواهد شد. از ان لحظه های ناب و مجهولی بوده که انگشت جبرییل می رسد به دست های انسان در همان نقاشی معروف که بسیار دوستش دارم و هر سال انگار با نگاه دوباره چیزی تازه در آن پیدا می کنم.- داستانم ناخوداگاه شد رودف شد مادر، شد دعای باران، شد مرگ، شد دوباره یافتن خویش از طریقی رودی که خشک است و دیگر نیست. رودها نباید خشک شوند. گلوی رودها باید همیشه سبز و تازه باشد. باید خنک باشد تن و بدن رودها. رودها را اگر از شهر بگیریم مثل این است که نیمی از قصه ها را خشکانده ایم. مثل خشکاندن نیمه ی دیگر روزها و رویاهایی ست که می تواند ساخته شود اما دیگر نمی شود. توانی برای ساخخته شدنشان نیست.

سرم را که بالا می اورم آفتاب است و کشتی غول پیکری از کنار خانه های آجری رد می شود. هادسون زنده است و من در برابرش می ایستادم و روزها را تماشا می کنم. من ناتور هادسونم و در داستان هایم او را ادامه می دهم. داستان های کتاب قمو بیشتر دوست داری یا نیویورک خیلی هایشان با هادسون زنده شدند. رد خیلی از آن ها هادسون بی آنکه من نقشی داشته باشم به یکباره حضور پیدا می کرد.

کتابم در یک روز آفتابی بی انکه انتظارش را داشته باشم منتشر شد. او به من پیام داد همزمان و نوشت که خوابی دیده. خوابی داغ.. خوابی به زبان آلمانی و من در گوگل ترنسلیت انگلیسی اش را ترجمه کردم و به فارسی، هر دویمان به فارسی از خواب او کیفور شدیم. گرچه او دوست داشت به کلمه در نیاید اما این زبان های واسطه را برای همین ساخته اند. وقتنی به فارسی گفته نمی شود مقل این است که از پس دیواری لحظه ای نگاهی می اندازی و می فهمی و درک می کنی و رد می شوی و در خیال خودت ماجرای پشت دیوار را ادامه می دهی.

کتابم منتشر شد. آبی ست و طرح جلد چرخ و فلکی دارد که دوستش دارم. با مجله ی نبشت که کاردرست و پخته است مصاحه کردم و چیزکی برایشان نوشتم. دوباره باید اینجا هم بنویسم. آقای حکیمی برایم بهترین نقد را نوشت. چیزهایی را نوشت که منت خودم نمی توانست ببینم. امروز با کورتاثار بودم و از خواندن مصاحبه اش بی نهایت لذت بردم. کورتاثار را با آقای کشاورز شناختم. گفتم آسمان شب را بخوان. ان موقع داستان آکستولش من را شیفته کرد. نگاه به پدیده ها و کموجودات در همه ی کارهایش دیده می شود. امروز از کورتاثار در باب نقد و ادبیات اموخیتم.

نوشته بود" خودم هیچ وقت چیزی از خودم نمی دانم. شما منتقدها هستید که این چیزها را به من نشان می دهید و ان وقت است که می فهمم. "

چیزهای دیگری هم بود که از او اموختم. مثل فضای نوشتن اش که آخر ماجراها همیشه برایش روشن است. برای من هم پایان از همان اول روشن است اگر نباشد هرگز دست به قلم نمی ربرم. نمی توانم ارگ پایان نداشته باشم مضطرب می شوم و نمی توانم چیزی بنویسم. اما جالب اینجاست که شروع برایش سخت است. اتفاقی که این روزها بیشتر و بیشتر می افتد. شروع نوشتن برایم جان کندن است. هر کاری می کمنم که شروع نکنم. دقیقا نمی دانم از چه می ترسم. به خودم می گویم خوب می شود در نهایت. شاهکار می شود فقط باید شروع کنی. اما نمی کنم. از ترس است؟ از شکست است؟ از تنبلی ست؟ از بی سوادی ست؟ دقیقا نمی دانم ریشه اش از کجاست.

از فروزن می خواستم بنویسم. توی دست هایم. تو چشم هایم نگهش داشته بودم. می ترسیدم در این یک هفته بپرد. فروزن باشکوه بود مخصوصا ان لحظه ی خاص که همه ی پرده و صحنه و لباس دختر عوض شد و نور شد و برق و سرما. رقص هایشان با برگ که فوق العاده بود. و از همه مهمتر ان خواهرانگی باشکوه که دل می برد. که همه ی جهان باید حول محور خواهرانگی بچرخد. این پیچیدگی خاص و گم شده... فروزن را با هم دیدیم و بعد هم جای جدیدی در نزدیکی اش کشف کردیم. بزرگ و باشکوه با سقفی عجیب به شیوه ی نیویورک سال های 60 و فیلم های ان دوره با نور تاریک و شمع های کوچک.

هفته ای بود پر از شگفتی از نوع خوب و بدش. فحشهای زیادی هم خوردم چون مردم به شیوه ی عجیبی که دقیقا نمی دانم از کجا برمی آید و چطور به این نتایج می رسند با دیدن اسم کتاب همه ی خشم و عقده هایشان را بر سر نویسنده و ... خالی کردند. توئیت های وحشتناک و فحش های جنسیتی و عکس های رکیک. بعضی ها هم جوک ساخته بودند و بامزه بودند اما فحش ها واقعا آزاردهنده بود و مجبور شدم با ادم ها  با همدلان ودوستان سرزمین کلمه بنشینم به درددل. با یاسمن و نسیم و نجمه و مینا و صفورا و مرجان و هانیه و ... با هر که آشنای قریب بود نشستم به گفت و گو وچه خوب بود. چقدر خوب بود. خوشحال می شدم و آرام. حرف هایشان و نوع نگاهشان دلم را گرم می کرد. موجی بود که امده بود اما همه شان به درستی گفتند می گذرد و چقدر این فعل کوچک، راهگشاست اگر ادمی صبر پیشه کند و سکوت. فکر می کنم گذشت چون اتفاق تازه ای افتاده که دوباره همگان خودش را شایسته ی نظر دادنه می دانند. من زاید حرفی ندارم. فقط ویدئو را دیدم اشک ریختم و به ح نشان دادم و سهم خودمان را از رویای این نویسنده پرداخت کردیم. ح همه خوبی ست در ساختن رویاها. به خودش بگویی باور نمی کند اما آجر می سازد برای رویاهای دنیا و بهتر کردنش. همین کافی ست دیگر.

.

موج ها می گذرند. آرامم. حالم خوب است و روزها را می شمارم. دو انگشت میانی ام همان ها که همیشه زایده ی کوچکی دارند. – که روزهایی که ندارند یعنی بنیل بوده ام وچیز زیادی با خودکتار ننوشته ام. این روزها اما دارمشان چون دیروز سه هزار کلمه با خودکرا نوشتم و در این هفته بسیار اب خودکار تحقیق کرده ام و اتفاق خجسته رخ داد به اسم سهره ی صورتی و طرقه ی آبی. برایش نامه های تاریخی بسیار خواندم. از جنگ ها از گرما. از آلمان و شهر برلین. از نامه ی مستر چیچیک. این بخش را همیشه بیشتز از خود نوشتن دوست دارم. این بخش دور خود چرحیدن و هی چرخیدن و هی فرورفتن در دل حوادث و ماجراها. به نوشتن که می رسد هول و هراسم. – داشتم از زایده دستم می گفتم که این بار توامان از دو خوشی متفاوت. یکی نوشتن بسیار و دیگری به زور بستن زیپ چمدان ها... روزها را می شمارم.ز

حالم خوب است. آفتاب می زند و من لباس صورتی آستین بلندی گلداری را پوشیده ام. گل های صورتی که در یک جا جمع شده اند. پر شده از بهارم. از سر تا پا. شلوار مشکی خنکی پوشیده ام با گل های نارنجی و روی شانه ی راست و دست چپم آفتاب گرمی نشسته است. رودخانه نققره ای ست. من ناتور رودخانه ام. داشتم به آب های جهان فکر می کردم. بهاینکه چیزی بنویسم برای خلیج فارس. به اینکه از لحظه ای بنویسم که فهمیده ام همه ی آب های جهان را به هم راهی ست. راهی دور و نزدیک. مرئی و نامرئی... ناتور هادسون بودن من را به رودخانه های دنیا نزدیک کرده است. از زانیده رود نوشتم. از خلیج فارس نوشتم. این نگاه کردن شبانه روزی به رودخانه چشم هایم را زلال کرده حداقل در برابر این آب های پر رمز و راز... آب ها وردوخانه ها را که از جهان بگیریم هیچ می ماند. آناکسیمندس می گفت جهان آب است. انچنان که نیمی از بدن ما را آب تشکیل می دهد و بدین ترتیب پیوند می خوریم با اقیانوس ها وهمه ی آب های دنیا... اماخاک و گرما و پذیرندگی اش را هم نمی شود ندید گرفت.

حالم خوب است. دو روز پیش کتابم چاپ شد. اسمش طوفان به پا کرده. اسمی که ساده است و صرفا تکیه کلام یکی از شخصیت های داستان است. اما این عادتی ست ازلی که کتاب ها را که ادم ها را که همه چیز را از روی جلدشان حساب کینم تا جاییکه ضرب المثلی قدیمی در زبان انگلیسی داریم که "دونت جاج عه بوک فرام ایتس کاور" اما آدمی ست و دائم الخطا بودن و راحت الطلبی بستن یک اتفاق، یک موضوع، یک انسان با یک جمله و قضاوت و تمام.

کتابم را هنوز در دست نگرفته ام. این حس مادر شدن اما در دوردست بچه ای داشتن که برای دیدن ش، برای لمس کردنش روزها را می شماری را در یکی از کتاب هایی که به تازگی شروع کرده ام می بینم. کتابی ست از یک نویسنده ی آمریکایی که از امازون خریدم. نویسنده کتاب را به زبان انگلیسی نوشته و از کودکی به آمریکا امده اما در زندان اوین متولد شده است. در کتاب، زن بعد از اینکه بچه را به دنیا می اورد تا روزها نمیتواند او را ببنید. می داند که بچه ای دارد سالم وزیبا وسرشار، چون به هنگام تولد چشمهایش را دیده بود که بلک بود مثل شب. به سیاهی شب... اما دستش نمی رسد. بچه را در اتاق دیگری زندان نگه می دارند و هر بار که در سلول ش باز می شود چشم به راه دیدن بچه است. دلم می تپد برای گرفتن کتابم. آبی ست. صبح که بیدار شدم خبرش امده بود در یک نامه ی الکترونیکی گفتن منتشر شد. کتاب آبی ام که عکس یک چرخ و فلک روی ان است.

طرح جلد را نمی دانمن کار کیست و هیچ نظری ندادم. اما شیفته اش شدم. چرخ و فلک له مثابه ی سیلان زندگی و گردش آدم ها در کنار زمینی که آنچنان هم محکم نیستو با ما می چرخد. مثل ما سرگردان است.دلمان را به خاک گرم و پذیرنده و ایستادن روی ان خوش کرده بودیم. اما او هم می چرخد و سرگیجه دارد. برای دو دنیایی ها یک چرخ و فلک مضاف دیگر هم وجود دارد. برای کوچ کنندگان و ان ها که هجرت را درر بخش هایی از زندذگی شان- حالا چه مکانی و چه ذهنی و چه در دنیای ادبیات و سینما وهنر و... – تجربه کرده اند این چرخ و فلک آونگ تر می کند ماجرا را... معلق تر می کند و شاید هم سرخوش تر... به قیافه ی آدم های روی طرح جلد کتاب که خیره شدم این سرخوشی و سرمستی را در چهره شان دیدم. هر کدام شان از این میان زمین و هوا بودن به نوعی کیف می کنند. شاید همان چیزی ست که در زبان انگلیسی و در شش ماهه  ی اول ورورد به هر موقعیت ومکان و شهر تازه ای به ان کالچر شاک و هانی مون می گویند. ماه عسل و شوک شدن که همراه با خنده و قهقه های طولانی ست. بله این چرخ و فلک له خوبی گویای قصه های این کتاب است که در چهار سال نوشته شده. قصه ی آن ها که دچار نوعی لامکانی و لازمانی می شوند و دوباره و دوباره و هزار باره همراه با چرخ و فلک می چرخند تا سرشان گیج برود و خیلی چیزها را فراموش کنند.

.

 ز

هوا منفی بیست و سه درجه ست اما همه ی شوفاژهای خانه خاموش هستند. چون آفتاب است. غرق در آفتابم و به نوشتن و داستان ها و دوباره نوشتن و بازنویسی کردن شان فکر می کنم. راستش نه فکر نمی کنم. چرا.. فکر می کنم باید از همه شان پرینت بگیرم و هرچه سریع تر تبدیل شان کنم به حجم های سفید ملموس جان دار. بعد خط بزنم به رگ و ریشه شان. صبح پیام های الف را خواندم. به درستی و با دقت و ظرافت داستان هایم ررا می خواند وبرای هرکدام می نویسد و می شورد و می کوبد و من هم لذت می برم هم دوست دارم بازنویسی شان نکنم. هم همینجوری بسپرم دست یک ناشری جایی. اما نمی شود. نباید اینطور باشد. شاید هم باید. نون می گفت اگر چخوف می خواست بعد از هر داستانی که می نویسد از ملت فیدبک بگیرد و بسپرد دست ناشر که دیگر این همه پرکار نمی شد. راست می گوید.

در آفتاب نشسته ام و یک داستان شیطانی گند در مغزم رشد می کند. داستانی که در روز ولنتاین رخ می دهد. او دیده می شود در حال کادو و گل دادن به دیگری و آن یکی او را می بیند. کلیشه ی تمام بی معنی و مسخره... اما کیفی کودکانه و خبیثانه...

 چیزی در دلم. در گلویم میی جوشد. شیرین نیست. گند و تند و داغ و تلخ است. آشوب است. از فکرو خیال ها و گشت و گذرهای این روزهاست. اشتباه محض. کاش تمام شود. آن ها. کاش تمام شوند. کاش... زود و تلخ و راحت و سریع.

.

میخواستم از فیلم ها بنویسم. از کشف ها. از خواندنی ها. از کتاب ها.. از داستان ها. داستانی که در ان رابعه زندگی می کند را دوست دارم. وبلاگ آزاده جعفری را خیلی دوست دارم.نقدهای دقیق و فیلم هایی که معرفی می کند. رودخانه یخ نزده و چند کشتی کوچک روی ان رد سفید آب می اندازند ونور زمستانی، استخوان جهان رویاها را بی اندازه گرم می کند. و موسیقی آمیلی که از یوتوپ پخش می شود همه ی پنجره ی منقش شده این جهان است. امروز قرار شد مجری برنامه ی معرفی کتاب باشم و از انجمن ادبی نیویورک بگویم و از نان فیکشن و داستان و از کتاب علی حرف بزنم و... یک چیزهایی نوشته ام.دلم کفش می خواهد. کفش های بلند و گرم. کاش سریع تر اماده شوم و بروم از مغازه ی رنگین کمان نیویورک کفش بخرم.عین بچه ها...

 گردن بندهای سیاه و ساده ام از کمبوجیه رسیدند. بله از کمبوجیه با پشت آمدند. سه هفته در راه بودند. دو دلار. بی اندازه زیبا و ساده و مشکی و قشنگ. کمبوجیه همان کامبوج است. و جهان بسیار کوچک است. گردن بندها را در گردن دختر دکتر دیده بودم. دکتر هاشمی. عکسش را دیدم و گفتم چقدر زیباست. بعد رفتم توی صفحه اش. هم سن ما بود. حتی چندسال کوچکتر. مرده بود همین چند روز پیش. مرگ که بر چهره ی جوانان زیبا می نشیند.. بر گردن بندهای ساده و سیاه شان که از تهران و کمبوجیه آمده است.

نامه ای برای نون نوشتم. حالم خوب بود بعد از نوشتن نامه.راحتی و آسودگی. حال خوب پر بودن و رها شدن و سبک شدن. اما چندبار تلاش کردم ونتوانستم بفرستم. هرجایی تلاش کردم نشد. از او مشورت گرفتم. برایم نوشت. در منطقی ترین حالت ممکن وبه دقت. سین کردم و جواب ندادم. برایم نوشتم ناراحت شدی. جواب ندادم.

نامه اش را روزی میدهم. شاید اردیبهشت روز تولدش.

از فیلم هایی که دیدم. ان سوی تپه ها. آرام و نرم و ملایک از کارگردان رومانیایی. لباس ها و تیپ ها شبیه زندگی های روستایی شمال ایران بود. تردید و تعلل ایمان داشتن یا نداشتن. دو دختر به نظرم دوست بودند. دوست های نزدیک و شاید لزبین. حالا یکی شان شده بود باایمان و در چرچ هرر روز به دعا خواندن مشغول بود و راهبه شده بود و دیگری هنوز دوستش داشت و سر پرشور و...

.

فیلم فوق العاده و بی نظیر مثل پدر، مثل پسر را دیدم. بی اندازه لذت بردم و بی اندازه اشک ریختم. روزی بود پر اشک. از صبحش چیزی نوشتم که از ان مامان دیده شد و خواب ها و عصرش این فیلم را دیدم ودوباره اشک بود و شبش برای نون نامه نوشتم. اشک بود و آرامش.

.

فیلم مزخرف د فیوریت را هم با ح در نیویورک دیدیم. چرند محض...

داستان اناربانو و پسرانش را برای بار چهارم خواندم و بسیار گریستم و به داستانی شبیه فکر کردم و هیچ نیامد. هیچ... در کل داستان نوشتن برایم به شدت طاقت فرسا و سخت شده. تمام تنم در می گیرد وقتی به ایده های پراکنده و نوشتن شان فکرمی کنم. حرف های بیشتری داشتم. نشد. نیامد.

برف آرامی شروع به باریدن گرفت. سبک. از زمستان های اینجا متنفرم. رف ها و یخبندان ها وماه های خاکستری طولانی و تمام نشدنی. امسال اما رحم کرده. مهربان شده. پاییز یک برف جان دار بارید و تا امروز که به ماه دوم زمستان رسیده ایم وفبریه است از آن سرمای منفی 30 درجه خبری نیست. یکی دو روز منفی سزده و منفی هیجده شد اما برف نیامد و یخبندان نشد. پنجشنبه هم قرار است منفی 15 شود. اما همین که برف های بی اندازه نمی بارد خیلی خوب است. برف و هرچیزی زیادش از شاعرانگی خارج می شود. مثلا باران هر روزه و تا ابدد ادامه دار برای من غم ناتمام دوران است. اما این برفی که انگار فقط یک لحظه پشت پنجره ظاهر شد مثل این بود که کسی دست هایش را به اندازه ی مشتی باز کند،اندک برفی بریزد و تمام. همین بود سهم پنجره از برفی که بارید و کم بود اما یگانه و به اندازه. سفر کوتاه بود...

امروز خاکستری. آسمان و زمین و خیابان و کشتی ها و رودخانه اما هوا مطبوع است و هفت درجه. کار همان اندک برف صبحگاهی ست. به اندازه و با رعایت فاصله ای برای شیفتگی. نه آنقدر نزدیک که ذوب شوی و نه آنقدر دور که یخ بزنی. دقیقا به همین میزان.

.

دیشب در ادامه ی سبکی های شبانه خواب آن محله ی قدیمی را دیدم. روستایی که دیگر کمتر کسی سر میزند. همه ی ادم های ان روستا مرده اند. همه شان. خانه ها هم ویلایی شده.خبر از در چوبی و سردری که روی آن بود نیست. خبری از علف های خیلی بلند هرس نشده هم نیست. حتی خبری از همبازی های دوران کودکی من هم که هزار امید بود و شادی و سرمستی ایام، دیدنشان. مثلا آزاده که از من هزار سال بزرگتر بود و هر وقت به روستا می رفتیم دلم می خواستم تا انتهای باغ بروم. انتهای باغ به خانه ی آنها می رسید. آن ها که می شوند فایمل دور و نزدیک مادرم- (این جمله من را یاد فیلم اسرافیل آیدا پناهنده می اندازد آن قسمت از فیلم که دختر در حرکتی دلبرانه دستش را نزدیک بینی پسر می گیرد و می گوید بوش خوبه. یارو گفت هرچقدر بمونه بهتر می شه و اینسرت و کلوزشات دست پسر که تکیه داده به پنجره ی ماشین از زاویه ی دید هدیه تهرانی- ماهی، همان عاشق قدیم. این نگاه به دست را من می شناسم. دست ها با من قریبه اند. آشنایان نزدیک همیشگی اند دست ها.مثلا زمستان ها دست هایش سرخ بود و آن قسمت سفید را به اندازه ی ردی و به اندازه ی خطی نازک باید از زیر دستبندهای بافتنی ای که همیشه می بست پیدا می کردی. آنجا بود همه ی میعادگاه برف های جهان. همه ی زمستان و سفیدی اش در همان یک لایه ی برف تازه ی پانخورده بود- در فیلم می گوید توی روستا همینطوریه دیگه. همه با هم فامیل اند.از دقیقه ی سی به بعد فیلم را دوست داشتم. خاطره ی عشق وقتی تراژیک می شود... هیچ چیز به این اندازه در جهان زیبا نیست. عشقی که جای زخم می گذارد. هیچ چیز به اندازه ی تعریف کردن قصه ی یک جای زخم زیبا نیست. وگرنه که وصال است و هر روزه ی مدام زندگی و صبحانه و چای و قهوه و شیر ودویدن و به ایستگاه اتوبوس رسیدن و دیدن و ندیدن و...) کجا بودم؟ روستا را می گفتم که بودن آزاده با آن سن زیادش که هنوز هم دقیقا نمی دانم چند سال از من بزرگتر است برایم موهبتی بود.

ان مسیر طولانی و پرپیچ و خم خانه ی مادرجون را تا انتهای کوچه باید می رفتم. کوچه که نمی شود اسمش را گذاشت. مسیری بود خاکی با ترس های کوچک و بزرگ از سگ های گله و مارهای بی آزاد و حلزون های چسبیده به درخت و شیره هایشان که تا مدت ها فکرمی کردم سقز از همین ها حتما درست می شود که همیشه توی کیف های مادرجون به راحتی پیدا می شود. همه ی سختی مسیر و این سفر طولانی را به جان می خریدم و با شجاعتی وصف نا پذیر می رفتم و می رسیدم به خانه ی آزاده. خانه شان آبادتر بود.شهری تر بود. مثلا دستشویی شان یک سیر و سفر طولانی نبود مثل خانه ی مادرجون که هزار سال طول می کشید و یک گودال دور و دراز بود و ربطی به قیافه ی توالت های امروزی نداشت.

کی بود؟؟ دو سال پیش بود که دوباره برگشتم به آن خانه. خانه که نبود. جایش یک ویلای خیلی نوساز ساخته اند که شب ها آبشارش روشن می شود و نورهای مختلفی از خودش ساطع می کند ومن را یاد رقص نورهای آبشار نیاگارا می انداخت. از در خانه که دیگر چوبی نبود بیرون آمدم تا برسم به خانه ی انتهای کوچه. می خواستم دوباره آزاده را پیدا کنم. خانه ی انتهای کوچه سه قدم بیشتر نبود. هرچه فکرمی کردم که ان راه طولانی و ان مسیر پر هراس و سرسبز چه شد به هیچ جوابی نمی رسیدم. آزاده هم از انجا رفته. انگار یک بچه دارد.خانه شان هم دیگر کسی زندگی نمی کند. تهرانی ها همه ی خانه ها را خریده اند و از نو ساخته اند. ویلاهای بزرگ و آهنی.. بوی چوب را از هرجا رخت بربست یکی از جوانه های زندگی رفت و ناپدید شد. آدمی را با چوب قرابتی ست از سالیان دور و دراز. هر دو با خاک آشنایی دیرینه ای دارند. هر دو کم و بیش جنس همدیگر را درک می کنند. همین است حال خوش چوب و عطرش وقتی بهار می شود و ادم ها را حتی تلخ ترین شان را به شور و جوشش وامی دارد. آدمی اما این چیزها را یادش می رود. حواسش پرت می شود و دنبال امنیت می گردد و جهان را به آهن و دیوار می ریند.- اول می خواستم بنویسم زینت می بخشد دیدم هیچ چیز نیست در این عمل جز ریدن به طبیعتی که با جان و جهان ما آمیخته بود و همه سعی مان در فراموشی و نسیان است.-

.

بله دیشب انچنان سبک بودم که خواب انجا را دیدم. خواب صیقلان را.. در خواب می دانستم که پشت به رودخانه ی هادسون خوابیده م، جایی در مرز نیوجرسی و نیویورک. در خواب می دانستم بدنم رو به روی ایمپایراستیت و وال استریت است و هستی ام به طرز بی رحمانه ای پر کشیده به محله ای که فقط در اذهان ما انچنان سبز و زنده است. چون دو سال پیش که رفتم حتی دیگر خبری از آن قبرستان باشکوه و آندرختی که همه مان به خاطرش دلمان می خواستم در جوارش بمیریم، از آن درخت هم خبری نبود.- درختی بود وسیع و دست و دل باز که با آمدن بهار همه ی شاخه ها و شکوفه هایش را تا انتهای جهان می کشاند و روی سر سنگ ها و قبرها سایه ی مهربانی می گستراند. به ان درخت آنچنان شیفته شده بودم ما سه نفر که قرار شد با اینکه همه ی خانواده ی پدری مان در روستایی دیگر به خاک سپرده شده اند ما اما بمانیم زیر این درخت. فقط به خاطر سبزی و مهربانی اش... دو سال پیش که رفتم گفتند صاعقه زده و نیمه بدنش شکسته بود وخموده.-

دیشب اما در خواب من آن روستا به همان اندازه سبز بود. در خواب من هانیه هنوز بچه ای بود که با هم به درخت طناب و چوب می بستیم و تاپ بازی می کردیم.  خبرش از تهران و یک بچه و نمی دانم شاید هم حالا دو یا سه بچه اش نبود.در خواب من ه خودش را با قرص برنج نکشته بود.در خواب من میم شاد بود و در حال قوری کندن بود. میم در خواب نمی دانست روی می آید که "ه" دست هایش را در چشم های آبی اش فرو می کند ودل او و همه ی ان ها را می سوزاند و می رود.

در خواب من، مرضیه کوچک بود و طبق معمول همه ی خواب ها ریحانه هنوز به دنیا نیامده بود 😊 در خواب من و مرضیه و میم و مامان و لوجان در حال قوری کندن بودیم. قوی را از بوته ها می کندیم- در خواب از بوته ها می کندیم اما درختی ست قوری. این هم از آشنایی زدایی های خواب آدمی ست.- همه مشغول کندن قوری ها بودیم. همان انگورهای کوچک. می کندیم و میخواستیم غذا درست کنیم.- اینچنین طبیعی و با طبیعت آمیخته که در لحظه می چیدیم و با هم غذا درست می کردیم و می خوردیم. در خواب من، همه ی ما در کنار جاده ای که هنوز هم هست ایستاده بودیم. در سبزه ها قوری ها را می چیدیم. مامان هنوز سرطان نداشت در خواب من. به لوجان پیشنهاد داد که برویم یک روستای دیگر به دیدن فامیل های مشترک خودش و زن داداشش. (مامان همیشه از دوست ها و آشناهای قدییمی حرف می زند. ادم هایی که ما هرگز ندیده ایم و نمی شناسیم اما به گفته ی خودش او را بسیار دوست دارند. ما همیشه این جمله را دست می گیریم و دور هم می خندیم. مثلا وقتی دارد ماجرایی را تعریف می کند و رگه هایی از قدیم و نوستالژی در آن پیدا و پنهان است یکی از ما سه نفر حتما می گوییم حتما تورو هم خیلی دوست داشت. تو عشقشون بودی و بعد می خندیم. در خواب و بیداری به وضعیت او و صین فکر کردم. وضعیتی کاملا قابل مقایسه.هر دو در عشق گیرکرده و در حالتی آونگ وار که بدون عشق نمی توانند زندگی کنند. او آنچنان که شواهد و قرائن نشان می دهد دختر جوان شادی بود با چشم های درشت و آهویی. دقیقا شکل چشم های من که از اوست. عسلی و کشیده. با ابروهای پرشت و موهایی که فرهای ریز و درشت داشتند. دقیقا به اندازه ی موهای من وحشی. سرطان که گرفت خودش ماشین و قیچی را برداشت و همه را زد. او با برادرش همان که انگشت هایش را فرو کرد و دو جفت چشم آبی اش را از زیر آسمان آبی کم کرد، با یکدیگر در عروسی ها و مهمانی ها می رقصیدند. هماهنگ و جان دار و زیبا. می خندیدند. شاد بودند. با عین درد ودل می کردند و از عاشقی هایشان می گفتند. دخترها به خاطر عین و ه با او بیشتر دوستی می کردند و در مدرسه هوای او را بیشتر داشتند و این موجبات حسادت سایرین بود. او سرشار از زندگی بود. از درخت های سیب بالا می رفت. آلوچه های داخل یخچال غین را یواشکی می دزید و میخورد و پای لرزش و کتک کاری های بعدش هم می نشست. فوتبال بازی می کرد و دارو مسابقات بین المللی کشتی بین برادرهایش بود. سوار قطار می شد و می رفت ساری برای دیدن دوستانش. در راه با دوربین عکاسی که احتمالا از پول هایی که مادرجون و برادرهای بانکی و معلم اش گاه گاه برایش کنار می گذاشتند- عکس می گرفت. عکس هایی از طبیعت و از شادی های بچه های کوچک که لب دریا می نشستند. سوار هواپیما می شد و از شمال ایران می رفت جنوب و ساحل جنوب و بچه های برادرش را به تماشا می نشست. این وسط ها فرم های کاریابی و مصاحبه های کاری را هم پر می کرد. می خواست مستقل باشد و کاری داشته باشد برای خودش. او پر بود از زندگی. تا اینکه عشق آمد. عشق نمی شود گفت به تنهایی. شاید اینجا فرق اساسی بین زندگی او و صاد باشد. برای او تنها عشق آن عنصر تکان دهنده نبود. همه چیز در چشم برهم زدنی تعییر کرد. انقلاب شد. جنگ شد. خون دیدند. مرده اوردند. ریختند توی خیابان ها.موهای بلندشان را کوتاه کردند و به یکباره آن شادمانی ساده و سبزی که در روستا و شهر وجود داشت حرام شد. همه چیز حرام شد. رقص و صدای خوش و آهنگ و آواز و خنده و دست زدن وشاد بودن. شادی حرام شد و او که در درون و ذاتا موجودی شاد و پر از جوشش درونی تبدیل شد به اندوهی طولانی. شد غمی مدام و به دنبال آرمان های توامان با عشقی که در جوانی دچارش شده بود از زیباترین شهر ایران به خاکستری ترین و خاک آولودترین و کویری ترین و گرم ترین شهر ایران کوچ کرد. هیچ هیچ هیچ نبود جز نورهای همیشه زنده ی حرم که به طولانی ترین شدن غم -که نام دیگرش شادی درونی بود به زعم آنها- کمک کرد. او وا داد. ما را به دنیا اورد و با همه ی شوری که در جان داشت بزرگمان کرد. جوشش درونی اش را به ما داد. اما زندگی را وا داد و فراموش کرد دوربین عکاسی اش را. عکس ها را. ساحل جنوب را. بالا رفتن از درخت سیب را، دزدیدن آلبالو خشکه ها را...  وا داد و در این وا دادن جانش ذره ذره رفت. از بدن تکه هایی کم می شد و می گفت در هر بیماری ادمی مهربان تر است و به معبود نزدیک تر. ادمی سبک می شود با هر رنجی که به جان می رسد. که انگار لایه ای کم می شود.

من به او فکر میکنم بسیار. اما هرگز درواقع به او فکر نمی کنم. وقتی می آمدم. وقتی اینهمه درو می شدم و قاره ها و اقیانوس ها را می دیدم که روی مانیتور هواپیما اسم عوض می کنند نمی دانستم اینهمه به او فکر خواهم کرد. نمی دانستنم این همه در من زیست می کند. نمی دانستم این همه در ناخودآگاه من همراهم است. تا اینکه آقای کشاورز در نقد و تحلیل داستان هایم گفت در همه ی داستان ها و نوشته هایت رابطه با مادر حضور دارد ومن تا پیش از این نمی دانستم.دوباره که همه شان را می خوانم می بینم زخم زده در انتهای من نادانسته و ناخوداگاه.- هفته ی پیش برای دومین بار سونات پاییزی برگمان را می دیدم و اشک میریختم زیاد. که انگار هرگز بند ناف پاره نمی شود و رنج های مادر به دختر انتقال پیدا می کند.

.

بی اندازه از خوابم دور شدم. در خواب همانطور که قوره ها را می چیدیم مامان به لوجان گفت برویم خانه ی آن فامیلشان برای نهار- به همین سادگی بود یک زمانی رفتن و دیدن آدم ها. به همین بی آلایشی قوره ها را در دست می گرفتیم و می رفیتم پشت یکی از این درهای چوبی و آن وسیله را که الان اسمش یادم نمی آید در دست می گرفتیم و در می زدیم. که زن دایی معصومه را دیدم چادر به کمر بسته با نگاهی به انتهای جاده که گفت خودشان آمدند. زنی بود جوان با صورتی گرد که در خواب نمی شناختم دو پسربچه ی کوچک بامزه داشت. هر دوی بچه ها دندانشان ریخته بود. همه شاد شدیم و دوروبر آن ها چرخیدیم. با پسربچه ها بازی کردیم و مامان از دیدن فامیل شان خوشحال بود. قوره ها را به خانه بردیم احتمالا در ادامه ی خواب که نمی دانم به کجا رسید. واحتمالا یک نهار جدی قوره مسمی دور هم درست کردیم و در باغی که دیگر نیست. در ایوانی که حالا چسبیده به یک خانه ی ویلایی- ایوانی که آن موقع ها وقتی می ایستادم لبه اش هراس از افتادن و ضربه مغزی شدن بود و با غروری دست بر پیشانی گذاشته تا انتهای کوچه را از لابه لای درخت های خیلی بلند سان می دیدم- ایوانی که حالا فقط در حالت نشسته می توان استفاده اش کرد.این همه بزرگ شده ام یا این همه جهان واحوالاتش در حال کوچک شدن است...

خوابم را اینجا نوشته م تا آن شهر و خانه ی قدیمی سبز دوباره زنده شود در اذهان همه ی ما که تجربه ی بازی کردن در بیرون از خانه را داریم. تجربه ی دویدن اطراف درخت های سبز را داریم. تجربه ی ترسیدن و فرار کردن از مارهای بی آزار را داریم. تجربه هایی که بچه های این نسل هرگز نخواهند داشت. دیگر هیچ بچه ای در باغ و کوچه بازی نمی کند. از کی است که صدای بازی و خندیدن و دعوای بچه ها را نشنیده ام؟

 

شب ها آنچنان سبک و بی وزنم که به همه ی ادم های دور ونزدیک سر می زنم. در همه ی خانه های بزرگ وکوچک قدم میزنم. با ادم ها چای می خورم. غذا میخورم در تابه ای مسی. به ادم ها و پوست صورتشان نگاه می کنم. به چهره شان وغمهای هزارلایه شان دقت می کنم. شب ها با او عکس نگاه میکنم. شب ها برای او برادر دوقلو خلق می کنم. لخند معنا دار نون را شب ها دنبال می کنم. در خواب با او آشتی می کنم. تا حیاطی که در واقعیت نیست به دنبال او می روم تا همه چیز را برایش توضیح بدهم. شب ها به آ می گویم چرا ناراحت و حال ندار است. شب ها خیلی کار دارم. خانه هایی را باید بروم که تا به حال ندیده ام. خانه های سه طیقه ی قدیمی حیاط دار که بیشترشان در تهران هستند. شهر خواب های من تلفیقی شده از تهران و پل های نیویورک و پنجره ی خانه ی رو به روی رودخانه و گاهی شمال. شهری ست تازه و سرشار. گاهی محو و گاهی تازه و پررنگ. شب ها ادم هایی هستند که در واقعیت شاید یک بار و دوباره دیده ام آن ها را. مقل مادر میم که زیبایی بکر و بی بدیلی دارد. لبخندی که همه ی غم عالم در آن جمع شده است.خواب هایم را باید گشوده کنم. یک زندگی جدید پیدا کرده ام.

شب ها دوستت دارم آنچنان که سبک می شوم. یا نه شب ها سبک می شوم انچنانکه بی محابا دوستت دارم. آنچنان که برایم مهم نیست زن داری. شوهر کرده ای سال هاست. آنچنانکه برایممهم نیست بچه داری و بچه ی دومت همتوی راه است. شبها بی دریغ و بی اندازه دوستت دارم. سبکم و بی وزن. همین است که دوست داشتن به مثابه ی یک پر سنگین می آید و در انتهای جانم که بی اندازه سبک است جایش را پیدا می کند. می نشیند و زخم می زند و مرا از خواب می پراند. شب ها بی فکر میگویم دوستت دارم. می دانی که نباید گفت. می دانم که مجاز نیست. می دانم که تو هم خوشت نمیاید. چون مرده ای. چون فکر می کنی آدم دیگری شده ای و این یعنی مرگ آنکه من را از خواب می پراند. شب ها آنچنان دوستت دارم که از خواب می پرم. آنچنان سبک هستم که در ثانیه ای با خورجینی سنگین از دوست داشتن به سمت تو پرواز می کنم. مرزها و اقیانوس ها هم در شب ها سبک می شوند. بارها در شب پرواز کرده ام. با ان غول های آهنی. هیچ مرز و کشور واقیانوسی نیست. همه ی جهان سبک و خواب آلود در تخیلات بی اندازه طولانی خود غرق است.

اما شب ها برای پرواز کردن و پر شدن همهیشه سوار شدن داخل آن هواپیماها نیاز نیست. می خوابی و پر می شوی و پرواز می کنی و او را می بینی که نباید ببینی. او که حواسش به تعداد کلمه هایش است. او حواسش هست شب و روز بیشاز اندازه سبک نشوداما خیلی وقت ها از دستش در می رود. او هم سبک می شود. در این میان گاهی با همه ی سبکی هایمان در جهانی بی وزن به یکدیگر برمی خوریم. خورجین های سنگین دوست داشتن بر شانه هایمان و کلمه ها در دستانمان. من می پاشم همه را. بی دریغ. رها. سبک. نترس. جهان پر می شود از کلمه. اقیانوس ها سنگین می شوند. ستاره های آسمان لحظه ای کوتاه برق می زنند. ماه کامل می شود و من می دانم به زودی. خیلی زودتر از طلوع آفتاب باید مسیر را برگردم تا دوباره خورجین پر کنم از دوست داشتن تا دوباره بریزم بر در و دیوار شهر.

او اما مشت دست ها را سفت می کند.انگشت ها را فشار می آورد. خودش را باد می کند مثل پرنده هایی که سردشان است که سبک نباید تا این اندازه. که نکند صبح بشود و چشم باز کند و آفتاب شود و روشن همه جا و ببیند چقدر کلمه ریخت و پاش شد. او می ترسد و به سبکی شب دل نمی دهد. حتی در این همه زلالی شب یک بار گفت منطقی بودن. از منطق و عقل حرف زد و رهایی شب را خدشه دار کرد.

من دوست دارم یک بار که حواسش نیست مشتش را باز کنم. کلمه ها را از لابه لای انگشت های فشرده اش بکشم بیرون. بپاشم به جهان. جهان کیف کند. روشن شود. شب و روز قاطی شود.