چاپ شده در مجله ی ادبی نبشت

هشت سالهام و قدم به پنجره نمی‌رسددو پشتی قرمزِ سفت و محکم را روی هم میگذارم به اضافهی چند بالش، تا قدم را بلندتر کنم و دستها یم را به لبهی پنجره برسانماز لابه لای میلههای خاکستریِ سردی که سهم من را از دنیا تکه تکه کرده است، کوچه را تا جاییکه میتوانم دید میزنم.

کوچه خالی و بی سر و صداستهیچ کس نیستزوالهی ظهر است و خبری از آقای چرخ و فلکی، آقای نان خشکی با فرغون و دمپاییهای پاره و جوجههای رنگی اش، از پسردایی سربازم با شکلاتهای آیدین رنگ به رنگش، از ماشین سطل آشغال با آهنگ کارتون سارا کورو– که بعدها میفهمم یکی از موسیقیها یی ست که بتهوون برای معشوقه اش نواخته استامیدوارم هیچ آلمانی و دوستدار موسیقیای در سراسر جهان از این موضوع باخبر نشود.- خبری نیست.

 اگرچه خیلی هم جای تعجب ندارد و من  منتظر هیچ کدامشان نیستمچون ساعت دقیق آمدن هر کدام را میدانموقتی عقربهی بزرگ روی هفت رفته باشد و عقربهی کوچک به سه رسیده باشد؟لحظهای شک میکنمشاید برعکس باشد و جای عقربههای کوچک و بزرگ را برعکس میگویمبی خیالِ حساب و کتاب و مرور ساعت میشومساعت را تازه یاد گرفته ایم اما خیلی مفید است مخصوصا در این موقعیتهای خطرناکی که باید هر لحظه منتظر مامان باشم که ناغافل از پشت سرم دربیایداین زمان ترس و اضطراب آمدنِ مامان را راحت میتوانم با صدای عقربهی خیلی کوچکِ ثانیه و تکانهای تند تندش بسنجممامان میگوید اینقدر فوضولی نکن و توی کوچه و خانههای مردم را سرک نکشاما من به این حرفها اهمیتی نمی‌دهم و هر لحظه با برگرداندن سر و نگاه کردن به ساعت و دوباره نگاه کردن به انتهای کوچه که بابا کی پیدایش میشود، حواسم به اوضاع خانه وخیابان است.

امروز سه شنبه استسه شنبهها سرعت بیشتری دارنداز مدرسه رسیده نرسیده، جوراب و مانتو شلوار و مقنعه را درنیاورده مینشینم پای مشقها یم و به سرعت، تمامشان میکنمسه شنبهها روز فلافل است، آن هم فلافلی که آقای لبنانی با لهجهی عربی فارسی و سس تندش درست میکندفلافلی که پولداری ترین غذای دنیاست.

سه شنبهها آداب خاص خودش را داردسه شنبهها آنقدر مهم هستند که حتی قرار گروهی مان را هم نمی‌ رومبه خاطر همین زهرا گفتحالا که امروز نمی‌ آیی بی سیم ات را به من قرض بده.

و من گفتمنه مال خودم استنمی‌ توانم قرض بدهمچون اگر مامان بابایم بفهمند دعوایم میکنند. – این تکه را الکی گفتمفقط میخواستم بار نه گفتن را که هنوز بعد از

کتاب یک کیلو ماه در نمایشگاه بین المللی کتاب فرانکفورت

لینک معرفی کتاب ونمایشگاه

نمایشگاه کتاب فرانکفورت

.

 

چاپ شده در مجله ی ادبی چوک

مامان را نگاه می کنم. پف کرده. شانه هایش مچاله شده. هی ناله می کند شاید قطره اشکی دیگر ببارد از ابرهای قهوه ای روشن چشم هایش اما نیست دیگر... دیروز اخبار گوش می دادم. وسط همه ی صداها و دست ها و چشم ها. مغزم خالی بود اما صدا می آمد و می گفت یک سیاره ی دیگر شبیه زمین کشف شده. قرارمان کانادا بود. اینکه حداقل هفت هشت سالی بمانی و برگردی.سیاره ی دیگر کدام گوری ست؟ همین کانادا هم کلی اقیانوس و آسمان باید می آمدیم تا دستمان به تو می رسید.

زنت بود با آن صدای نازکش. با آن ته لهجه ی ق دار فرانسوی اش.  هی می گفت. هی تلاش می کرد محکم باشد. وکیل است دیگر.خارجی ها با ما فرق می کنند خوب.

روز اول که عکسش را فرستادی مامان گفت اینه؟!  کاش حداقل خوشگل ترش رو انتخاب می کرد.

مگه نمی گفتی فرانسوی ه؟ فرانسوی ها که بد نیست قیافه شون!

به مامان گفتم که کانادایی ست و فرانسه حرف می زند. کانادا اینجوری ست دیگر...خودت هم دو زبانه شده بودی انگار. نه انگلیسی ات خیلی خوب بود و نه فرانسه ات.

 زنت عاشق مردانگی ات شده بود شاید.حرف هم را که درست و حسابی نمی فهمیدید.مردانگی دیگر چیست؟ خودش وکیل زنان است. انقدر از مردها بد گفت و آنقدر ضد مرد است که اصلا این ازدواج دومش با تو را نمی فهمیدم. دو تا بچه داشت. کارولاین و بنی.

 دخترش بور بود و بی نمک... از این سفیدهای خیلی سفید بی روح. اما تو دوستش داشتی.می نشست روی پایت و برایش قصه می خواندی با آن لهجه ات. دخترک 8 سال داشت. بهتر از تو حرف می زد و می فهمید و خیلی از کلمه های قصه را می گفت دوباره بخوان. می خواندی برایش. اصلا این همه صبر را در تو ندیده بودم. چطور این همه دوستاشن داشتی.

گفتی دیگر به برگشتن فکر نمی کنی. گفتیم حداقل عید بیا.عیدهای ایران هوا خیلی خوب است. اصلا زمستان بیا که اینجا گورستان یخ زده می شود و شاش آدم نرسیده توی هوا قندیل می شود.

 لبخند زدی. محکم زدی به شانه ی 10 ساله ی بنی که شبیه تو بود انگار. با اینکه بچه ی تو نبود اما دماغ قوزدارش. ابروهای مشکی اش. چشم های نیمه تیره اش به تو رفته بود. شاید زنت عاشق تو شده بود چون شبیه آن دیگری بودی.اصلا تو به این چیزها فکر می کردی؟

اصلا دیگر این جور چیزها برایت مهم بود؟

زدی به شانه های بنی و گفتی: آر یو این گیم؟

من و مامان به هم نگاه می کردیم که یعنی می خواهند بروند بازی کنند با هم؟ که یعنی ایران را این همه فراموش کرده که بحث را اینطوری می پیچاند. بنی پرید و گفت: آی لاو ویزیتینگ ایران؟

بعدا گفتی از بنی پرسیده ای پایه ای؟ یعنی پایه ای برویم ایران؟

 تو و بنی خوب بازی مان دادید و ما دلمان خوش شد و توی عکس ها زیر درخت های صورتی اتاوا هی لبخند زدیم و هی لب و لوچه مان را غنچه کردیم و هی گفتیم دفعه ی بعدی تهران.اصلا می ریم با آزادی عکس می گیریم. کی گفته ضایع ست؟ خیلی هم قشنگه.تو برج میلاد را ندیده بودی.آزادی شاید دلت را می برد.

تو گفتی: خوب شما بیاین دوباره.بد بود آبشار نیاگارا؟ اصلا دفعه ی دیگه می ریم اونورش هم میبینیم. می ریم نیویورک... نیویورک نیویورک ویر کامینگ.

از این آوزاهای خارجی می خواندی و کارولین و بنی می رقصیدند و ما سعی می کردیم دوستشان داشته باشیم و به دلمان بنشانیم شان.

 زنت بود؟صدای خودش بود؟ خودش بود دیگر... گفت الیزابت هستم. اسمش همین بود یا الینا؟! زنگ زده بود ایران.

 مامان خورشت بادمجان درست کرده بود.ته دیگ زعفرانی وسط سفره بود که تو زنگ زدی. من داشتم دوغ را می آوردم و بابا داشت ریحان ها را می شست.وسط این همه عطر تو زنگ زدی و گفتی الیزابت هستی. من گوشی را برداشته بودم و انگلیسی حرف زدن یادم رفته بود. کمی صدای خوشحال از خودم دراوردم و ذوق کردم و گفتم: اوه... یاه.. او.. یس...

 بقیه  ی کلمه ها را یادم نمی آمد. چه باید می گفتم به انگلیسی وسط آن همه عطر روز جمعه.

 تو یک جوری بود صدایت. آن هجاهای بی مفهموم و شاد من را با صدای ناله گونی پاسخ دادی و هی حرف زدی و هی من نمی فهمیدم و یادم نمی آمد چطور بگویم دوباره بگو...

هی چشم هایم را بستم و فکر کردم و بوی زعفران ریه هایم راپر می کرد که گفتم:" پیلیز ریپید الیزابت"

و او آرام و شمرده شمرده گفت.

آخر جمله اش را آرام تر می گفت. خیلی آرام تر... "پسد اوی لست نایت"

بابا سبد ریحان را گذاشت روی میز و با دست اشاره کرد که چی می گه؟

و من وسط بوی ریحان هی فکر می کردم . لست نایت... لس نایت... شب گذشته ... دیشب..

"پسد اوی" را اما نمی فهمیدم.

دلم می خواست بفهمم تا مجبور نباشم بگویم لطفا گوشی را بده به سپهر.سپهر مسخره ام می کرد و می خندید که در این حد هم یعنی انگلیسی نمی فهمی؟! بعد با هم می خندیدیم و ادای حرف زدنم را جلوی بنی و کارولین درمی آورد. آن ها نمی خندیدند. من و سپهر اما ریسه می رفتیم.

گفتیم: سپهر ایز هیر؟

بعد فهمیدم هیر می شود اینجا...

 گفتم: دیر الیزابت( مثلا می خواستم بگویم الیزابت جان و برای عروس خارجی مان خواهرشوهر مهربانی باشم) ساری. سپهر ایز در؟

الیزابت دیگر صدایش غمگین نبود. زده بود زیر گریه. دیوانه شده بود انگار. شاید می خواستند جدا بشوند. من و مامان حدس می زدیم این روز را...

الیزابت گفت: نه. هی ایز دد...

بعد دیگر حرف نزد.هی صدای نفسش از همه ی اقیانوس اطلس گذشت و لای بخار برنج دودی پیچید.

.کتاب آوای ایران - پانزده داستان کوتاه از پانزده نویسنده ی ایرانی-در ایتالیا چاپ شد. یکی از داستان های موخوره در این کتاب حضور دارد.

آوای ایران- به ترجمه ی ایتالیایی مریم رحیمی

.

در آخرین شماره ی همشهری داستان، داستان برگزیده ی خلیج فارس با نام

"فاخته ی پشت پنجره"چاپ شد.

.در اینجا- همشهری داستان- شماره ی 92- مهرماه1397 می توانید بخوانید

..

داستان "حاج آقا ترنسلیتور تورنتویی" به مرحله ی نیمه نهایی جشنواره ی داستان کوتاه حیرت رسید. - از بین 884داستان در بین سی داستان اول قرار گرفت.

جشنواره ی داستان کوتاه حیرت

.

چاپ شده در مجله ی ادبی نبشت 

 

 

با لگد از خواب بیدار می شوم. یکی چپ،یکی راست. دوست دارم همینجا بود. دقیقا همینجا کنار من تا محکم، زیر گوشش می خواباندم. اینطوری حساب کار دستش می آمد که قرار نیست صبح به این زودی، مادر مریضش را از خواب بیدار کند. پاهایم گز گز می کند اما بعد از این همه مدت می دانم که از بد خوابیدن است نه ام.اس.

تلاش می کنم دوباره بخوابم. نمی شود. حالا که از خواب بیدار شده ام، او راحت خوابیده است. تکان نمی خورد و خبری از بازیگوشی اش نیست. فقط می خواست در این هوای گرگ میش صبح روستا، من را بی خواب کند و خودش، راحت تا لنگ ظهر بخوابد.

نور خورشید به همراه سر و صدای پرنده های مهاجر از پنجره ی نیمه باز، داخل اتاق می شود. برمی گردم تا خودم را از نور، نجات بدهم. برمی گردم تا پشتم را به همه ی اتفاقات خارج از پنجره کرده باشم. موبایلم را از کنار تخت برمی دارم. مثل تمام این 5ماه، تماس های از دست رفته ی کوهیار و پیام های "دلش تنگ شده است" و "مواظب خودت باش" و "تا یک ماه دیگر بر می گردد تا با هم حرف بزنیم"، روی گوشی ام هست. هر صبح، باید این مسیج ها و میس کال ها را ببینم. جوابش را سرد می دهم. هنوز نمی داند. هیچ کس، هنوز چیزی نمی داند.

 واتس اپ و تلگرام و اینستاگرام و فیس بوک را چک می کنم اگرچه خیلی وقت است در هیچ کدامشان، هیچ فعالیتی ندارم. نه حرفی، نه عکسی، نه نوشته ای و کپشنی و استتوسی. فقط هستم و چک می کنم آن هم با اکانت ها و اسم های جعلی.

چه حرفی دارم؟ چه عکسی؟ از شکم گنده ام عکس بگیرم که برای6 ماه خیلی بزرگ است. از خستگی و سردردم بنویسم؟ ادای قهرمان های کوهنورد را دربیاورم که هیچ بیماری ای از سرطان و "ام. اس"، آن ها را از پا نمی آورد و بی وقفه در حال فتح کردن قله ها هستند؟

همین مانده وسط این همه گرانی و بیکاری و تحریم از بیماری ام حرف بزنم. کی حوصله دارد گوش کند؟ حتما بعد از مدتی آرام آرام قطع رابطه می کنند و دکمه ی آبیِ آنفالو را فشار می دهند. عکس ها را نگاه می کنم. همه سرگرم زندگی شان هستند. کار، تحصیلات، مهمانی، جشن تولد. من هم سرگرم "ام. اس" هستم.

بهتر است با هیچکس حرف نزنم. از مشکلاتت که بگویی برچسب ضعیف می خوری، نگویی هم... اه چقدر غر می زنم اول صبحی. حالا همچین حرف می زنم انگار کسی را هم برای خودم باقی گذاشته ام تا پای درد دلم بنشیند. همان پنج ماه پیش، دم رفتن کوهیار بود، که فهمیدم. قرار بود برای فرصت مطالعاتی، 6 ماه به آلمان برود. گفته بودم بعد از سه ماه اول، من هم می آیم و سه ماه با هم در برلین خواهیم ماند. یک هفته ای مانده بود به رفتنش که بهانه آوردم و نارضایتی را شروع کردم. گفتم می خواهم در

چاپ شده در مجله ی ادبی نبشت

سفارش داده‌ام رنگ روغنِ قهوه‌ای از شهر بیاورند. کمی باید رنگش را رقیق‌تر کنم تا به عسلیِ چشم‌هایت بیاید. برای فرِ موها و برای نوک پستان هایت که آن روز می لرزید هم همان را استفاده می کنم. فر موهایت را تا شب تمام می‌کنم. هر روز همین را می‌گویم. شب می‌شود و هنوز موهایت مجعد و بی‌رنگ است. شب می‌شود و خودم را دور پتو می‌پیچانم و زل می‌زنم به موهایت که باید کمی بیشتر پیچ و تاب بردارد و روشن‌تر باشد.

شاید اگر چهره‌ی همیشه‌ات را قرار بود بکشم همین مو و همین رنگ کافی بود. اما نگاه درشت آن روزت را باید با آبرنگ و رنگ روغن قاطی کنم.

زنگ می‌زنی می‌پرسی نمیای ایران؟ می‌گویم کم کم باید بلیط بگیرم. باید بیایم بمانم. آدمِ اینجا ماندن نیستم. این نامه‌ی لعنتی هم که نمی آید.

همین الان که دارم با تو حرف می‌زنم سه تا قندیل یخی از پنجره آویزان است. دیگر برنمی‌گردم به این شهر که آفتاب و روزهای نصفه نیمه دارد. اصلا شاید چون صورتت را توی آن صبح تابستانیِ داغ دیدم، اینهمه یادم مانده است. به خودم قول داده‌ام تا طلسم این چشم‌ها و این صورت خیس را تمام نکرده‌ام برنگردم. پشت تلفن به تو نمی گویم که همه چیز زیر سر توست. پوزخند می‌زنی و می‌گویی هروقت آمدنم قطعی شد خبرت بدهم. دوباره می‌خواهی عکس چند کلاه گیس جدیدِ شرابی و بلوطی را برایم بفرستی تا برایت از اینجا بهترین جنس را بخرم.

به گوشه‌ی خالی اتاق سردم نگاه می‌کنم. همه چیز خانه در یک شوفاژ و یک پلاستیک بزرگ پُرشده از موهای بافت آفریقایی و صاف چینی و فرفری سویدی خلاصه می‌شود.

تلفن را قطع می‌کنم و از پنجره به بیرون خیره می‌شوم. خبری از درخت‌های بهار نیست. شده‌اند شاخه‌هایی که اثری از زندگی ندارند. دوباره روز نشده دارد شب می‌شود. شبِ خشک و سرد که هر روز پشت این پنجره‌ی بی‌جان تکرارمی‌شود. از پشت پنجره، پیرزن همسایه را می‌بینم که توی برف‌ها دامن کوتاه ارغوانی‌اش را پوشیده و منتظر ایستاده تا سگش پای همان تک درختی که تنها امید من بود برای زندگی در این کشور، پای همان درخت، خودش را خالی کند. همسایه برایم دست تکان می‌دهد و من

داستان پسراهن آبی پنج ماهی چاپ شده در مجله ی نبشت

 

کفش هایم را توی دستم گرفتم و تا جان داشتم دویدم. حیف که همیشه یک پایم عقب می افتد اما خوشم می آید وقتی طوبی می گوید شَله ی شیرین عقل. از دو تا “ش” که کنار هم قرار می گیرند و لای دندان های زرد طوبی گیر می کنند خیلی خوشم می آید.

پابرهنه روی علف های خیس می دوم و گلویم خشک می شود. وقتی از حصارِ کاه های مرطوب، توی حیاط پریدم، طوبی را دیدم که دارد توی سر خودش می زند و جیغ می کشد. ننه بدری گوشه ی ایوان، کنار کامواهای رنگی با دهان نیمه باز و چشم های بسته افتاده بود.

با همسایه ها رفتیم کوچه ی پشت دریا، همان جا که او را دیده بودم با آن پیراهن بلندِ آبی. مردها بلند می گفتند لالالا. زن ها هم در جواب با صدای آرام تر جواب می دادند. من هم توی دست و پا قایم می شدم و با قاسمعلی توی جمعیت می دویدم و می گفتم لالالا. طوبی همین طور که توی سر خودش می زد چندتا هم محکم توی سر من زد و موهایم را کشید.

ننه بدری را زیر درخت انجیر گذاشتند. آدم ها دور درخت حلقه زده بودند. من دلم نمی خواست علی آقا و داداش مرملی را ببینم. دلم نمی خواست هیچ کدام از شش برادر بزرگترم را ببینم. آخر، هر وقت آن ها را می بینم یادم می آید که چقدر خیت شده ام جلویشان. طوبی یک بار زده بود توی دهانم وقتی داداش مرملی را صدا زده بودم. گفته بود “این را می زنم تا یاد بگیری اسم مولارو درست تلفظ کنی. محرمعلی. فهمیدی؟” بعد هم دست هایش را رو به آسمان بلند کرده بود و با ناله گفته بود” یا امیرالمومنین خودت از سر تقصیرات این دیوانه بگذر. زبانش می گیرد مولاجان.”

از درخت انجیر، دور شدم. کفش هایم را درآوردم و دویدم به سمت دریا. بوی علف و شرجی، گلویم را می سوزاند. به دریا نگاه می کردم و گلویم درد می گرفت. داشت از جا کنده می شد. روی ماسه ها دراز کشیدم و به خودم پیچدم. گلویم بزرگ و بزرگ تر می شد. مایه ی سفیدی از دهانم خارج شد. روی شن ها غلت زدم و دانه های زرد انجیر و نان جویده و پنیر له شده، روی ماسه ها پخش شد.

از همان روز از انجیر بدم آمد. حتی هیچ وقت برای دیدن ننه بدری هم زیر درخت انجیر نرفتم اما به خودم قول دادم هر روز جوراب و کلاه پشمی ای را که ننه برایم بافته بود بپوشم. توی سرما و گرما. برایم مهم نیست که توی جاده ی بالامحله، بچه ها دوره ام می کنند و برایم دست می زنند و می گویند برقص برقص خل خولک. من هم برایشان شَل شَلی می رقصم. بیشتر خوشحالم که این روزها طوبی حواسش به من نیست و هر روز صبح وقتی می خواهم به سمت قایق چوبی ام بدوم او را می بینم که دارد به دریا فحش می دهد. می گوید این دریای

2017 و داستان ها:
 
- داستان "پروانه های رعنا" برگزیده ی جشنواره ی داستان "بیژن نجدی"
.
- داستان " ماه در بندرانزلی طلوع می کند." برگزیده ی داستان دوسالانه ی نارنج از میان1856 داستان در 40 داستان نهایی
.
- داستان " قسم به دست ها" رتبه ی اول جشنواره ی داستان موسسه ی بهاران- از میان 1000 داستان
.
- داستان "هزارو هشتصد و..." برگزیده ی جشنواره ی داستان صادق هدایت
.
داستان "تو نمی دانی من چه چیز را جا گذاشته ام؟" رتبه ی اول جشنواره داستان خلیج فارس از بین 870 داستان
.
- داستان "حاج آقا ترنسلیتور تورنتویی" برگزیده ی جشنواره داستان حیرت
.
داستان ده کلمه ای لیروا از میان 867 داستان در میان 60 داستان برگزیده.
برای خواندن داستان ده کلمه و قلب کاشتن پایش می توانید به اینجا بروید.
http://10w.ir/likes/
 
"زن،دستی به سینه صافش کشید.تیغ را توی موهایش فرو برد."
 

 چاپ شده در مجله ی الفیا

دخترخاله چند ماه بعد از اعلام شواهد و قراینی که بر مادر بودنش گواهی می داد غیب شد. غیب شدن

نه به معنای گم شدن و هرگز پیدا نشدن، بلکه به معنای محو شدن از جمع های خانوادگی و شرکت نکردن در میهمانی ها و دورهمی ها فامیل. این غیب شدن نه تنها حضور فیزیکی او را دربرمی گرفت بلکه او حتی از هرگونه حرف زدن تلفنی و مجازی هم دوری می جست.

 اوایل، زن ها و خرمندان فامیل این رفتار را حمل بر شرم و حیا گذاشتند. چند ماهی که گذاشتند جوان ترهایی که به علوم روان شناسی و فلسفه ی اگزیستانسیالیسم معتقد بودند اسم این نوع واکنش در برابر بزرگترین پدیده ی هستی- یعنی مادر شدن و پروراندن یک موجود زنده در زهدان خویش - را افسردگی نامیدند. اما همه ی این نام ها و بیماری ها و پرس و جوهای دور و نزدیکِ آشنایان هیچ تاثیری در غیبت صغری او نداشت و کماکان تا ماه ها هیچ کس او را ندید. کم کم شایعات و حدس و گمان ها بود که قصه ی دخترخاله را عجیب و پیچیده کرد.

 

من در پرسرعت ترین شهر دنیا زندگی می کنم. تحقیق های آماری نشان داده است که در این شهر، آدم ها به جای قدم زدن در حال دویدن هستند و به طور متوسط دو برابر سایر قدم زنان کشورهای گوناگون، سرعت دارند. یکی از غریب ترین مثال هایی که من با چشم های خودم دیدم مرد چینی ای بود که در یک دستش لپ تاپی باز بود و داشت چیزی می خواند، در دست دیگرش یک تکه پیتزای نیم خورده بود و در همین حالت داشت به سرعت از خیابان رد می شد.

مادرم معتقد است من در نه ماهگی متولد شده ام اما من نمی توانم خیلی به این حرف اتکا کنم.حدودا سی سال از آن روز می گذرد و شواهد رفتاری و نوع زندگی من چیز دیگری را نشان می دهد. 

 

چاپ شده در مجله ی ادبی نبشت

سارا شاخ دارد. مهتاب، خنده‌ی کج و کوله‌ای دارد. نگین، چشم‌هایش را بسته است. سحر، دست‌هایش را باز کرده و حالت پریدن به خود گرفته است. من هم مثل یک روح به سمت عکس می‌دوم اما به جمع بچه‌ها نمی‌رسم. وسط عکس مانده‌ام. پشت‌مان یک صخره‌ی خاکی‌ست و چند علف سبز هم اطراف‌مان دیده می‌شود. جایی که عکس گرفته‌ایم، سرسبز نیست. زیبا نیست اما خودمان واقعی هستیم. زیبا.

رفته رفته، منظره‌ی پشت عکس‌ها زیباتر می‌شود. پر از درخت می‌شود. شکوفه‌های رنگ به رنگ، دریاچه، برج، نورهای خیره کننده… هرچه منظره‌ها، شلوغ‌تر و قشنگ‌تر می‌شود، یکی از آدم‌های توی عکس اول هم کم می‌شود. آن‌قدر کم می‌شود که الان فامیلیِ نگین را یادم نمی‌آید. از سارا می‌شنوم، مهتاب دو سال پیش برای همیشه رفته اروپا. سحر امسال طلاق گرفته و خود سارا به عشق سال‌های نوجوانی‌اش رسیده است.

دیگر، خبری از عکس‌های دسته جمعی نیست. توی عکس‌ها فقط خودم هستم. خودم و موبایلم که توی تمامی عکس‌ها یا کنار صورتم است یا آن را جایی نزدیک به قلبم نگاه داشته‌ام. یا در زاویه‌ای باز و رو به آینه‌ی دستشویی است.

فقط خودم هستم. وسط استارباکس با ابروهایی نامرتب و کافه‌ای شلوغ که از پشت سرم پیداست. فقط خودم هستم در محوطه‌ی سرسبز دانشگاه میان کتاب‌های نفیس و قیمتی. فقط خودم هستم با سربازی هخامنشی که نیزه‌اش را وسط موزه‌ی متروپلیتن، محکم در دست گرفته است و نگاهش مثل من غمگین است.

خودم را وسط حضور باارزش چیزها یا چیزهای باارزش، چپانده‌ام تا تنهایی را خط بزنم، تا چروک‌های صورتم را فراموش کنم. تا لبخند را یادم نرود. یا نه، از همه مهم‌تر، تا خودم را در معرض باد قرار بدهم. باد بورزد توی موهایم. موهایم را باد ببرد و من وسط لرزش باد و دست‌های لخت درختان، سماع کنم. بچرخم .بچرخم. بچرخم.

توی این عکس، بهار است اما باد گوش‌هایم را سرخ کرده است. همین باد لعنتی و این ایده‌های خیالی ، من را تا این‌جا کشاند.

«عکس رو پیدا کردید؟ باید ضمیمه‌ی پرونده بشه.»

«پیدا می‌کنم.»

از اتاق بیرون می‌رود. موهای گوجه‌ای و صدای تق تق پاشنه‌ی کفشش دلم را ریش ریش می‌کند. یک تصادف کوچک که این حرف‌ها را ندارد. من، خودم دبستانی که بودم چهار بار با موتور تصادف کردم. از بس توی خیابان، نه پل عابر بود نه چراغ راهنما، خط عابرِ پیاده هم که یک شوخیِ بی‌نمک بود.

از این همه آزمایش که خانوم پرستار برایم توضیح داد می‌ترسم. جواب‌شان کی می‌آید؟ نکند بستری‌ام کنند؟! می‌ترسم کنار نتیجه‌ی آزمایش‌ها چیز دیگری هم پیدا شود. از این مریضی‌های مجهول که مثل خزه به جانت چسبیده‌اند و خودت از آن‌ها بی خبری. از این مریضی‌های پست مدرنِ ناشناخته می‌ترسم.

اگر بستری شوم چه؟ فردا چطور بروم سر کار؟ من که مرخصی ندارم. کار دیگری هم که نمی‌توانم پیدا کنم. به همین راحتی که نیست. تازه توی این کار هم که هنوز دائمی نشدم. اگر بگویند نیاز به مراقبت داری، کی را دارم اینجا که ازم مراقبت کند؟! من در آمریکا تنها زندگی می‌کنم و هر بار که مامان زنگ می‌زند می‌گویم امشب خانه‌ی یکی از دوستانم دعوتم یا یکی قرار است به خانه‌مان بیاید یا شاید امشب رفتم پارتی و…

نزدیک بود گریه کنم و بیفتم به جان پرستار که ولم کند و تعهد بدهم که هرچی شد پای خودم. باید بهش می‌گفتم من این‌جا کسی را ندارم و حتی اگر یک روز هم بستری بشوم ممکن است کارم را که به سختی به دست آورده‌ام از دست بدهم.

افتاده بودم وسط تنهایی. یک تنهایی غلیظ و بلعنده. قلبم صدادار شده بود. مثل پاشنه‌های کفش خانوم پرستار داشت دلم را ریش‌ریش می‌کرد.

یکی در وجودم گفت:«هنوز که چیزی نشده سوسول خانوم. تو اول عکست رو پیدا کن بعد شروع کن به خیال بافی.»

توی عکس دنبال یک عکس تنهای پرونده پسند بودم. موبایلم را عقب و جلو می‌کنم. از همه‌ی عکس‌های خودم و دیگران می‌گذرم. می‌رسم به عکس پاسپورت و عکس ویزا.

توی عکس پاسپورت برای اولین‌بار ابروهایم را برداشته‌ام. خانوم آرایشگر گفت:«ابروهای خودته. ماشالا.»

وقتی از آرایشگاه بیرون آمدم، همه داشتند نگاهم می‌کردند. زیباترین موجود خیابان بودم. همه عاشقم می‌شدند. یکی پایش لیز خورد. یکی گردنش کج شد. یکی سکندری خورد. بعدها فهمیدم، هیچ کس من را نگاه نمی‌کرد.

توی عکس ویزایم برای اولین‌بار، روسری‌ام را برداشته‌ام. روسری‌های گل‌دار و حریرم را که تویشان گنجشک‌ها، درخت‌ها و پرندگان، خانه داشتند را کنار گذاشتم و موهای چرب و موخوره دارم را بیرون ریختم. ویزا را دادم به مامور فرودگاه. نگاهم کرد. عاشقم شد.

بعدها فهمیدم مامور فرودگاه هم عاشقم نشده بود. فقط چون ایرانی بودم، بیشتر نگاه کرد و عکس را با خودم تطابق داد.

حالا که عکس‌های مخصوص پرونده را پیدا کرده بودم خودم را به چی مشغول می‌کردم؟! وسط تنهایی و سفیدیِ تخت، سرم را چرخاندم. گوشه‌ی اتاق، بودا را دیدم. نشسته بود روی گل‌های لوتوس. سرش پایین بود و نوک انگشتانش را به هم چسبانده بود. یک خال گوشتی هم وسط ابروهایش بود. داشت قصه‌ی رهایی می‌خواند. رهایی‌ای که از رنج برخیزد.

همان لحظه فهمیدم من هم بودایی‌ام اما یک مدل جدیدی از بودایی. بودایی که یک روز به خودش گفت: «مهاجرت می‌کنم. به خودم رنج می‌دهم برای رهایی.»

اما رهایی از چه؟! رهایی از مامان یا ترانه؟! مامان که مهربان بود.غر می زد. ناله می‌کرد اما مهربان بود. ترانه هم که تجسم  همه‌ی بی خیالی‌های دنیا بود. با ترانه که به ترک دیوار هم می‌خندیدیم. بابا هم که مرده بود. سال‌های دور. یک‌روز که از مدرسه به خانه برمی‌گشتم و کیفم پر از آب نبات‌های چوبی بود، بابا مرد.

مامان گفت:« یعنی تو هیچ تعلق خاطری به این خونه و این خاک نداری؟»

به مامان گفتم:«چه تعلقی مامان؟ این تعلق که می‌گویی چیست؟ چه وابستگی‌ای؟ اصلا مگر خودت بعد از جنگ، خانه و زندگی و همه‌ی آدم‌هایت را کول نکردی و نیامدی تهران؟! مگر همه‌ی کودکی‌ات، آبادان نبود؟ مگر نمی‌گویی آبادان، بهشت بود. شط روان داشت. شب‌های خنک داشت. آدم‌های گرم داشت. مگر خودت همه‌ی این‌ها را به ما نگفتی و الان نزدیک به بیست سال نیست که داری توی این تهران خراب شده، زندگی می‌کنی؟! هر روز هم از شلوغی و ترافیک و کثیفی تهران شکایت می‌کنی اما حاضری برگردی؟! برمی‌گردی به آبادان؟!  نه مامان. نه. هیچ تعلق خاطری ندارم.»

چقدر بچه بودم آن روزها که فکر می‌کردم تعلق خاطر، پرچم است. مام وطن است. جنگل است و دشمن و اینکه اگر جنگ بشود واکنش تو چیست و از این دشمن‌های احتمالی و واکنش‌های ساختگی در ذهن.

حیف که همه چیز را چپگی بهمان فهماندند. تقصیر آن‌ها هم نبود. خودشان هم نمی‌دانستند کجای ماجرای تعلق و پایداری و وطن ایستاده‌اند.

مامان، با یک دسته گل و چندتا کمپوت گیلاس و گلابی بیا ملاقاتم و دوباره بپرس. دوباره لب‌های غنچه‌ات را جمع کن و با صدای ناامیدی بپرس:«تعلق چی؟ تعلق خاطر نداری؟»

بیا تا بگویمت مامان. الان می‌فهمم تعلق یعنی چی؟! دارم، مامان دارم.

من به گوشه‌ی پله‌های سنگیِ پشت دانشکده‌ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران تعلق دارم. به نیمکت‌های دراز و چوبی دانشکده‌ی ادبیات تعلق دارم. به کرسیِ قرمزِ خانه‌ی خان ننه تعلق دارم. به آن‌روز که با هم رفتیم بازار بزرگ تهران و من از دستِ چانه زنی‌های تو کلافه شده بودم، تعلق دارم. به اختلاف نظرهای زمین تا آسمانم، به حیاط همیشه برگریزانمان، به پله‌های یوسف آباد، به غم روشنفکریِ پارک لاله، به همه‌ی این‌ها، مامان تعلق دارم.

تعلق، همان سوال تو بود مامان. همان دست‌های من  بود که توی خانه‌ی گرم‌مان و میان اشیای سنتی و مدرن، تکان می‌خورد و جنجال به پا می‌کرد. همان جزییات، اسمش تعلق بود. اما آن‌روز که می‌پرسیدی، نمی‌دانستم. نمی‌دیدمشان. مامان، من حتی به آن چای داغی که میان جروبحث‌هایمان سرد شد هم تعلق دارم.

آمدم اینجا. اولش آرزو می‌کردم که کاش یک‌چیز راحت‌تر از تلفن بود که با مامان و ترانه بیشتر حرف می‌زدم. بعد گفتم، کاش یک چیزی می‌آمد که می‌توانستم ببینمشان. بعد گفتم کاش می‌شد لحظه به لحظه از حال هم خبر داشته باشیم. چیزی شبیه پیامک و فرستادن فیلم و عکس و…

اسکایپ آمد، لاین، وایبر، اینستاگرام، وی چت، واتس آپ و…

اوایل، هر روز برایشان می‌نوشتم. فیلم می‌گرفتم. عکس‌هایم را می‌فرستادم. ماجراهای هفته و اتفاقات روزانه را می‌گفتم. حالا عکس‌هایم را هرزگاهی می‌فرستم. مامان که برایم قلب می‌فرستد، یواشکی می‌بینم که سین-seen- نشود تا مامان، همان لحظه توقع جواب نداشته باشد. انگار دیگر جز فرستادن شکلک و جوک‌های بی‌مزه برای هم حرفی نداریم.

می‌نشینیم رو به روی دایره‌ی روشن و کوچک کامپیوترهای‌مان و همدیگر را از دو قاره‌ی دور تماشا می‌کنیم و هی از هم می‌پرسیم:«چه خبر؟ دیگه چه خبر؟»

دلم می‌گیرد از این همه فاصله‌ای که نزدیک شده اما بی‌حرف مانده. می‌دانم که تقصیر من است. مامان هر روز زنگ می‌زند. حرف دارد. می‌نویسد. عکس می‌فرستد اما من کار دارم. به خودم می‌گویم: بعدا جوابش را می‌دهم. آخر روز، آخر هفته، آخر…

به خودم دروغ می‌گویم.دروغ‌های کوچک خوشحال کننده.

دو سه سال اول به خودم گفتم برای مامان پول بیشتر می‌فرستم. برای ترانه آن‌قدر پول می‌فرستم که بتواند اولین فیلم بلندش را بسازد.

ترانه دو سال پیش اولین فیلم بلندش را ساخت. من ندیدم. تهران نبودم. نمی‌توانستم از کار لعنتی‌ام مرخصی بگیرم. توی قفس طلایی‌ام گیر کرده بودم .مامان هم که پول بیشتر نیاز نداشت.

با آن حرف‌ها فقط به خودم امید می‌دادم. برای خودم دلیل‌های بزرگ منشانه می‌ساختم. فکر می‌کردم برای این همه تنهایی و ندیدن مامان و جواب ندادن به قلب‌های سرخِ وایبرش باید دلیل محکمی داشته باشم.

توی عکس‌ها، دنبال ترانه و مامان می‌گردم. عکس‌ها را زیرو رو می‌کنم. همه‌ی گوشی‌ام را نگاه می‌کنم. نیستند. توی هیچ‌کدام از عکس‌ها نیستند. لعنت به من و حافظه‌ی داخلی این گوشی.

دوباره، دست‌های تیغ تیغیِ تنهایی می‌افتد به جانم. تنهایی، پشمالوست و موهای زبری دارد. همه‌ی تخت و ملحفه‌های سفید، پر شده از موهای ریز و درشت تنهایی.

تختم یک قایق چوبی‌ست وسط یک اقیانوس عمیق. هرجا را نگاه می‌کنم آب است. طوفانی از دوردست به سمت قایقم می‌آید و من فقط می‌توانم به گوشه‌ی چوبی قایقم بچسبم و رویم را از طوفان برگردانم.

به خودم گفتم هنوز یک چیزی با توست. پیدایش کن. یک‌چیزغریب. یک خشکی. یک خشکی وسط قلبم است. پاروهایم را باید به آن خشکی برسانم. خشکی را با خودم آوردم. گوشه‌ی چمدانم بود. توی دست‌های عرق کرده‌ام بود وقتی می‌خواستم موقع خداحافظی، ترانه را بغل کنم.

توی فرودگاه روی یکی از صندلی‌های آبی نشسته بود وقتی سنگدلانه، صورتم را از مامان برگرداندم تا اشک‌های یواشکی‌اش را نبینم. توی موهای بلند آن دخترِ بلوند آمریکایی بود که کمکم کرد تا چمدان بزرگم را جا به جا کنیم. توی دست‌های سیاه و پینه بسته ی آن کارگری بود که وسط تنهایی و بی‌زبانی، همه‌ی وسایل‌هایم را تا هتل آورد.

مامان که ترسیده بود فراموشش کنم، بوی خدا را بسته بندی کرده بود. گذاشته بود توی جعبه و برایم فرستاده بود. جعبه را باز کردم. چادر نماز و مهر بود.

آرام‌تر شده بودم. قایق چوبی‌ام داشت از طوفان فرار می‌کرد.

یکی دیگرم گفت:«غلط کردی. حالا یادت اومده؟ حالا که افتادی گوشه‌ی بیمارستان یادت اومده تنهایی؟ بی کسی؟ بدبختی؟! تا قبلش که همش می‌گفتی، خوبه. بد نیست. در کل، خوبی‌هاش به بدی‌هاش می‌چربه. تو ایران بودی، خونه داشتی از خودت؟ یه لونه موشم نمی‌تونستی با اون پولت اجاره کنی. خونه هم اجاره می‌کردی از گشنگی پس می‌افتادی. خرج اون تیپ و قیافه تو کی باید می‌داد؟ اصلا به فرض که پولم داشتی به توی دختر مجرد کی خونه می‌داد؟!»

یکی دیگرم می‌گوید:«از بیمارستان که بیرون آمدی، تحریم‌ها که برداشته شد، باید برگردی. برمی‌گردی پیش خانواده‌ات. پیش ترانه و مامان. یعنی تو نم‌ تونی قدر همین دو نفرِ خونوادت رو داشته باشی؟! ای خاک بر سر تو و اون تحصیل علم و دانش‌ت.»

باز یکی دیگرم می‌گوید:«حالا اینکه یک شب یا ده شب دیگه هم توی بیمارستان بمونی چه فرقی داره؟ کی منتظرته؟ خواهرت؟ مادرت؟ اینجا که هیچکی منتظر تو نیست بدبخت.»

همه‌ام را توی خودم خفه می‌کنم. مثل یک بچه‌ی بی‌قرار، هوای مامان را کرده‌ام. آخ، مامان کاش درخت توت خشک شده‌ی حیاط‌‌مان بودم، وسط باد، وسط تگرگ، وسط باران، اما توی خاک خودم. بعد، تو هر روز می‌آمدی و آبم می‌دادی و من هم هرگز پای رفتن نداشتم.

بیرون دارد یک ریز برف می‌بارد. بی صدا، آرام. با اینکه پنجره بسته است اما بو دارد. برف بو دارد .بوی جنوب می‌آید. بوی ماهی دودی، بوی صخره‌ی خیس شده، بوی نم پیچیده به پاهای سبز علف های هرز، بوی انگشت‌های باران زده‌ی تو مامان.

یادت هست همیشه تعریف می‌کردی که دایی آرزو داشت توی آبادان خاکش کنند اما آن‌قدر ماند، آن قدر ماندگار شد که توی لندن مرد و همان‌جا هم خاکش کردند. مامان می‌ترسم یکی از این قصه‌ها شوم. می‌ترسم امشب همین‌قدر بی رحم و بارانی، من را به سمت دایی بکشاند.

سرما می‌پیچد توی تنم. خودم را به آن راه می‌زنم که داستانت را فراموش کنم. پنجره‌ی بیمارستان را نگاه می‌کنم. آن طرف‌تر، رودخانه است و ساختمان‌های بلند و نورانی. دلم برای پنجره‌ی اتاقم در تهران تنگ شده. پشت پنجره‌ام یک کاج بود و یک کوه نیمه برفی.

دوباره یکی‌ام می‌گوید:«حداقل آنجا که بودی توی دامنه‌ی کوه، دست خودت را می‌گرفتی و با دو تا از دوست‌های خل و چل‌تر از خودت، پول یک چای در کافه را جور می‌کردید و با هم خوش می‌گذراندید. خاطره می‌ساختید. حالا خودمانیم. این رودخانه را چندبار خاطره کرده‌ای؟! جز همین نگاه مه آلود و غم زده؟! جز هر روز نگاه مکرر به روخانه و به یاد و خاطره کوه نیمه برفی؟! حالا گیریم دو بار هم با آن دو دوست فارسی زبانت نشسته‌اید لب آب. آخرش با خودت نگفتی کاشکی تنها بودم. گفتی یا نگفتی؟! اصلا نفهمیدی کی بودند؟ چی بودند؟ چی می‌گفتند؟ همینجوری یک سری کلمه‌های فارسی بلغور کردید و فکر کردید دوست شده‌اید؟!»

نه جانم، خودت بهتر می‌دانی که دوستی، زمان می‌برد. موقعیت‌های متفاوت می‌خواهد. خنده می‌خواهد. گریه می‌طلبد. قهر می‌خواهد. آشتی می‌طلبد. اینکه یکی‌شان بلند بلند خندید و زد پشت کمرت و گفت:«اسمتو تو اینستاگرام هم بگو داشته باشمش.» یعنی با هم دوستید؟! اینکه دیگری‌شان، توی فیس‌بوک ادت کرده و دو بار هم همان اوایل لایک‌ات کرد، یعنی با هم دوستید؟!

چرا پرستار نمی‌آید، بگوید چیزی‌ت نیست. می‌توانی بروی. مرخصی. چرا اینقدر طولانی شد؟ روزها را حساب می‌کنم. یادم می‌آید امشب یلداست. طولانی‌ترین شب سال که یک دقیقه از بقیه‌ی شب‌ها بلندتر است. همان یک دقیقه دارد کار خودش را می‌کند.

دوباره دلم می‌گیرد. حتما همه‌شان دور هم جمع شده‌اند و رفته‌اند خانه‌ی خان ننه و انار و هندوانه می‌خورند.

یکی دیگرم به طرز غیرمنتظره‌ای می‌گوید:« بیچاره، خان ننه هم می‌میرد و تو نمی‌بینی‌اش. اصلا باخبر نمی‌شوی.»

نکند خان ننه مرده است؟ نکند مرده باشد و به من چیزی نگفته باشند؟ نکند من همین‌جا گوشه‌ی سرد این بیمارستان سفید به طرز مرموزی بمیرم؟

پرستار از راه می‌رسد و قایقم را سریع تر پارو می‌زنم. از طوفان، حسابی فاصله گرفته‌ام. از اصطلاحات پزشکی که تند تند می‌گوید هیچی نمی‌فهمم. برای اینکه خودم را نبازم می‌گویم، خوب او هم از شب یلدا و یک دقیقه بیشتر و فال حافظ گرفتن هیچی نمی‌فهمد.

درنهایت می‌گوید همه چیز خوب است و لیست دارو و وسایل‌های ورزشی برای تمرین پای آسیب دیده‌ام را به دستم می‌دهد.

از اتوبوس پیاده می‌شوم و با پای ضرب دیده‌ام تا خانه می‌دوم. من زنده‌ام و حالم خوب است. ردپایم روی برف‌های تازه می‌ماند. می‌آیم خانه. یخچال را باز می‌کنم. نه انار دارم. نه هندوانه، نه آجیل و نه هیچ تنقلات دیگری. یک تکه کالباس را از فریزر بیرون می‌آورم.

باید سریع‌تر به مامان زنگ بزنم تا با هم برویم به آن سالی که بابا زنده بود و شب یلدا با هم رفتیم خانه‌ی خان ننه. نوبتی حافظ خواندیم. من تازه الفبا را یاد گرفته بودم و برایم سخت بود. اما می‌خواستن من را هم داخل آدم بیاورند و اصرار می کردند تو هم بخوان.

چاپ شده در مجله ی نبشت

صدای ریز ریز کردن دستمال کاغذی می‌آمد. حوصله‌اش را ندارم. می‌خواهم ولش کنم به حال خودش باشد. آدم باید هرچندوقت یکبار این جوری هم بشود. اینجوری که به دلایلی مجهول بنشیند و دستمال کاغذی‌های خانه را ریز ریز کند. لپ تاپم را بستم. برگشتم. دیدم سرش را بین دو دست گرفته. مو‌‌های سیاه چربش را روی صورتش ریخته بود. چشم هایش دیده نمی‌شد.

گفتم: «چی شده باز؟»

هیچی نگفت و دستمال کاغذی‌های ریز شده را ریزتر کرد.

«چته خانوم دکتر؟ این اداها چیه؟»

با خودم می‌گویم، خب طبیعی‌ست. تو هم نه سال ایران نرو. خانواده ات را نبین. خودت را توی سلول تحقیق و پژوهش حبس کن، ببین اینجوری می‌شوی یا نه؟ کم خوابی و رفتن به دانشگاه و بیمارستان و سروکله زدن با یک مشت دانشجو را هم بهش اضافه کن. اما امروز روز خوبی نبود؟ حداقل برای امروز نمی‌توانستم دلیلی پیدا کنم.

«با توام. می‌گم چته؟ باز، ننه من غریبم بازی درآوردی تو؟ ببین خانوم دکتر می‌دونی الان چند صد تا آدم آرزو دارن جای تو باشن؟ دیوونه، با توام. خانوم دکتر نیستی که هستی، تو بهترین دانشگاه ‌‌های ایران و آمریکا درس نخوندی که خوندی، کار خوب نداری که داری، وسط قلب دنیا داری زندگی نمی‌کنی که می‌کنی. تازه از همه مهم‌تر، فردا می‌شی رئیس بخش بیمارستان. مطمئن باش این الکس بی‌خودی به کسی مصاحبه نمی‌ده. بهت قول می‌دم همه‌ی این کارها فرمالیته است و انتخابت کردن. روانی‌ای تو، دختر!»

با صدای تودماغی‌اش می‌گوید: «ماهم با این وسط دنیا خودمونو خر کردیم.» پوزخند می‌زند:‌«هه! قفس طلایی…» سرش را تکان می‌دهد و گیسوان سیاهش لحظه‌ای موج می‌گیرد.

«غصه نخور بهار خانوم. تو که نه سال صبر کردی، شیش ماه دیگه هم روش خانوم نخبه. پستچی در می‌زنه و می‌گه بفرمایید کارت سبزی ست تخفه‌ی درویش!» و بعد به طرز تابلویی بحث را عوض کردم:‌«راستی امروز صبح پستچی برات یک جعبه‌ی گنده همراه یک بسته‌ی کوچیک آورد. گذاشمتش گوشه‌ی اتاق. بسته کوچیکه رو که می‌تونم حدس بزنم. کُت خانوم استاده، ولی بسته بزرگه چیه، بهار؟ مشکوک می‌زنی. یه کمم سنگین بود. زودپز که نخریدی بیان دودستی تحویل اف‌بی‌آی‌مون بدن.»

بهار، باز هم هیچ نمی‌گوید. من هم دیگر حرفی ندارم. صدای تق تق ساعت دیواری فاصله‌ی دومتری میان ما را پر می‌کند. سعی می‌کنم خودم را مشغول نشان دهم. این‌طوری همه چیز عادی می‌شود. اینکه او یواشکی در خانه‌ای که از مو‌‌های چرک و حمام نرفته‌اش ساخته گریه کند، عادی ست. اینکه او سکوت کند و جواب من را ندهد، عادی‌ست. اینکه حرفی بین‌مان نیست هم عادی‌ست. دم دست ترین مشغولی‌ها خیره شدن به دقیقه‌ها و قدم‌های استوارشان است. به ساعت نگاه می‌کنم. یک جوری با دقت نگاه می‌کنم که یعنی الان دارم مهم‌ترین کار دنیا را انجام می‌دهم و مثلا اینکه دیگر با تو حرف نمی‌زنم و سوالی نمی‌پرسم به این دلیل است که الان سرم زیادی شلوغ است.

آن روز بهار آمد خانه. دو جعبه‌ی بزرگ در دستش بود. روی جعبه‌ها نوشته بود مید این چاینا. جعبه را باز کردیم. همین ساعت بود. یک ساعت سفید ساده که عقربه‌ی ثانیه اش قرمز بود. یک ساعت دیگر هم بود عین همین.

گفتم:«بهار، می‌خوای این یکی رو کادو بدی؟ کجا دعوت شدی شیطون؟»

بهار خندید و گفت: «نه، راستش می‌خوام یکی رو ساعت ایران تنظیم کنم و دیگری رو ساعت آمریکا. اینجوری راحت تره؟ نیست؟»

هر دو ساعت را وسط دیوار پذیرایی آویزان کردیم. حالا دو ثانیه‌ی قرمز داشتیم. هر کدام به رسم خودشان می‌دویدند. یکی به وقت تهران و خیابان ولیعصر. دیگری به وقت نیویورک و برج ‌‌های دوقلو.

یک روز مادر بهار زنگ زد و به او گفته بود: «دخترم نجیب باش. هرجایی هستی فراموش نکن از کجا آمده ای و کمی‌ هم به فکر خانواده ات و آبروی آن‌ها باش.» بعد کمی ‌لحنش عوض شده بود و گفته بود: «عکس پارتی و هر غلط دیگه‌ای هم که می‌کنی و هر کوفت و زهرمار دیگه ای هم که دوستات می‌خورند رو تو در و همسایه و تو اون اینترنت ذلیل شده پخش نکن. نجیب هم نبودی، نباش. خانوم هم نبودی، نباش. اما حداقل خودت را نجیب نشان بده. خودت را خانوم نشان بده. اصلا تو مگه خیر سرت دکتر نیستی؟ مگه نمی‌گی داری توی بهترین دانشگاه دنیا درس می‌خونی؟»

آخر سر هم شنیدم که مامانش گفت: «بهارجان، مامان، من به خاطر خودت می‌گم. بهتره دیگه حرف اضافه هم نزنیم و…»

آن روز وقتی بهار تلفن را قطع کرد، علت اصلی مهاجرتش را فهمیدم. همین حرف‌های اضافه‌ علت اصلی بودند. تکان ‌‌های اضافه، حرف‌های زیادی، تجربیات بیش از حد، مو‌‌های مازادِ بیرون آمده از مقنعه و. . . همان روز بهار، درب اتاق را محکم بست. آمد وسط پذیرایی ایستاد. صندلی گذاشت و ساعتِ به وقت کتابفروشی‌های انقلاب و آش نیکوصفت و کافه هنر را کَند و گذاشت داخل جعبه‌ی مقوایی. دهان جعبه را هم محکم با چسب بست تا صدای خفه شدن مردم در بی آر تی ‌‌های انقلابِ ساعت پنج عصر را نشنود. حالا از همان موقع فقط یک ساعت داریم که به وقت نیویورک است و یک برج نیمه کاره که یادبود درحال ساخت برج ‌‌های دوقلوست. بهار را نگاه می‌کنم. چند موی بلند سفید به گوشش چسبیده. موهایش دارد به زمستان نزدیک می‌شود. دست هایش عرق کرده و تابستان است. توی جانش هم که مدتهاست پاییز خانه کرده. پس خود بهار کجاست؟

دستی به به شانه‌اش می‌زنم. فقط یک ثانیه. زودی دستم را می‌کشم. فکر می‌کنم اگر بیشتر از یک ثانیه طول بکشد خیلی ترحم انگیز است. «خوب بهارجان، تو که خودت بهتر از من می‌دونی این چیزهارو. آدم دلتنگ می‌شه بعضی وقت‌ها. حتی دلش برای لج و لج بازی با مامانش، دعوا با برادرش، قهر کردن با خواهرش هم دلتنگ می‌شه. حالا این هارو ولش کن. نگفتی توی جعبه بزرگه چی داری؟ راستی کت و شلوارت رو پوشیدی، ببینی اندازه ات هست یا نه؟»

موبایلش را از روی میز بر می‌دارد. دنیال چیزی می‌گردد. این بار نوبت بهار است که خودش را مشغول نشان دهد. هیچ وقت جای بهار نبودم. برای من همه چیز فرق داشت. از اول هم نمی‌توانستم حرف ‌‌های بهار را بفهمم. رفت و آمد من راحت بود. هر وقت دلم تنگ می‌شد، یک بلیط می‌خریدم و می‌رفتم ایران. بعد دهانم را پر از گرد و خاک وطن می‌کردم و سعی می‌کردم تا خود فرودگاه ج. اف. ک. نگهشان دارم. اما بهار نمی‌توانست. ویزایش دانشجویی بود و یک بار ورود.

یک بار«آنی» دوست چینی مان را دعوت کرده بودیم خانه. هرچقدر برایش ویزای یک بار ورود را توضیح می‌دادیم نمی‌فهمید. می‌گفت «یعنی یک بار وارد می‌شوید و دیگر نمی‌توانید خارج شوید؟»

ما هم باسر می‌گفتیم: «آره، دقیقا!»

 می‌گفت: «نمی‌شه. امکان نداره. اصلا مگه می‌شه؟ شاید خیلی طول بکشه. اصلا چطور ممکنه؟ انسانی نیست. من که تا حالا نشنیدم. هیچ کشوری اینجوری نیست.»

بهار گفت: «می‌شه خارج شد ولی ریسکش زیاده. معلوم نیست دوباره کی بهت بدن. یعنی به جوریه که بهتره نری.»

«آنی» اصلا نمی‌فهمید و می‌پرسید:‌ «یعنی تا کی ممکنه طول بکشه؟»

ما دست‌هایمان را به همراه ابروهایمان بالا دادیم که یعنی معلوم نیست.

«آنی» سرش را به طرف بهار چرخاند و گفت: «تو دلت برای خانواده ات تنگ نمی‌شه؟»

بهار سرش را پایین انداخت و از اینکه به طور ضمنی به خودخواهی، بی عاطفگی و نوعی از جاه طلبی متهم شده بود، غصه دار شد و با همان سری که پایین بود، گفت: «یاه، آف کورس!»

گفتم: «استاد، شما الان دو ساعت تو گوشی تون دنبال چی می‌گردین؟»

الف میانی استاد را به شیوه‌ی غلیظ فارسی کشیدم و «س» و «ت» را به شیوه‌ی بریتیش از لوزه‌المعده بیرون آوردم.

پوزخند می‌زند و می‌گوید: «کم مسخرمون کن دختر. این همه هم درس خوندیم به امید همین اسم استادی. آخرش هم اومدیم امریکا، کسی استاد هم صدامون نکرد. استاد بخوره تو سرشون، اسمم رو هم نصفه نیمه می‌گن. نه «ه» دو چشم درست حسابی داره، نه الف کشیده‌ی بهارو. جون به جونشون هم بکنی آدم سرعت و بدو بدو کردن‌اند. در این حد که واسه کشیدن الف بهار هم وقت ندارند.»

دندان ‌‌های بهار از این حرف‌ها بیرون می‌ریزد. به طرز غمگینی می‌خندد. صورتش قرمز شده و قیافه‌ا‌ش بین خنده و گریه گیر کرده.

«اصلا بهار، تو از اولش آدم نبودی. اولین بار که دیدمت هم همینجوری عین الان پوزخند می‌زدی. زهرا بهم گفت باید بهارو ببینی. گفت، لعنتی خیلی باهوشه. شاگرد اول دانشگاه ست. رتبه‌ی نوزده کنکوره. الان هم در شرف رفتنه. وقتی گفت، از کدوم دانشگاه پذیرش گرفتی از حسودی داشتم می‌مردم. دلت خوش نشه ها، اون موقع چون نمی‌شناختمت بهت حسودی می‌کردم. الان که من نباشم، افتادی مردی!»

کمی ‌بیشتر می‌خندد و می‌گوید:‌ «ستاره، تو هم خیلی بدشانسی. فکر کنم بزرگترین اشتباه زندگی‌ت همین دوست شدن با من بود. باورت می‌شه نه سال از اون موقع می‌گذره؟»

«در بزرگترین اشتباه زندگی کاملا باهات موافقم. ولی می‌گم خوب شد تو بزرگ شدی، آ. یه کم قیافه‌ت جا افتاد. اون روز یه مقنعه‌ی کج و کوله پوشیده بودی با یه مانتوی کوتاه گشاد. روشم از این کاپشن بادی‌‌‌های موتورسواری. رنگ شم یادمه تازه. جیگری بود. خلاصه جیگری بودی، تو هم واسه خودت.»

دو تایی می‌خندیم. بهار با بغض می‌خندد و دوباره سرش را توی گوشی‌اش فرو می‌کند.

تا شش ماه اول انگار دنیا را بهش داده بودند. از همه چیز نیویورک تعریف می‌کرد. به همه چیز آمریکایی‌ها غبطه می‌خورد. هر اتفاق کوچکی یک حسرت جدید بود برایش. می‌آمد خانه و می‌گفت: «آخه ستاره نگاه کن شهرشونو. یک بهشت کامل! از هر جای شهر یه رودخونه و دریاچه ای رد شده. آسمونش صافه همیشه. معماری خونه‌هاشون بی‌نظیره. همه‌ی خونه‌ها، پله‌ اضطراری دارند. همه‌ی خونه‌ها با یه سنسور کوچیک تو اتاق‌ها و آشپزخونه به اداره‌ی آتش نشانی وصل می‌شن. همه‌ی خونه هاشون پارکت چوبی دارند. هر طرف اتاقت چهارتا چهارتا شارژر برقه. اصلا همین شارژر برق. من تو ایران همیشه برام معضل بود. بیشتر خونه‌ها شیروونی‌های قشنگ دارند. حیاط تزیین شده دارند. یخچال و گاز و مایکروو دارند. خوب ستاره چی از این بهتر؟»

یک روز هم با جیغ و خوشحالی آمد خانه. برای اولین بار ماشین بستنی فروشی دیده بود. یک ماشین کوچک با بستنی ‌‌های مختلف و یک موسیقی مخصوص در خیابان‌ها و کوچه‌ها می‌چرخد و بستنی ‌‌های رنگ به رنگ قیفی می‌فروشد. همان روز گفت:‌ «می‌دونستم شهری که روی آب ساخته شده باشه یه جزیره‌ی افسانه‌ایه.»

از در و دیوار و دودکش خانه‌ها و گربه و سطل آشغال و چراغ قرمز و خط‌کشی خیابان‌ها عکس می‌گرفت. اولین بار که با هم رفتیم مترو، یک گروه موسیقی وسط سالن مترو جاز می‌زدند و می‌خواندند. کمی ‌آن طرف تر یک گروه چینی رقص رباتیک انجام می‌دادند. همه‌ی این‌ها را با شیفتگی نگاه کرد و قربان صدقه‌ی نیویورک رفت. اما قسمت اصلی جایی بود که یک خانوم ایتالیایی داشت اپرا می‌خواند. بهار، همان جا میخکوب شد. با حیرت نگاه می‌کرد و می‌گفت: «ستاره این صداش از یه دنیای دیگه میاد. خیلی اهوراییه.» این را که می‌گفت، چشم هایش داشت سنگین می‌شد. نزدیک بود گریه‌اش بگیرد. رویش را برگرداند که یعنی دارد داخل کیفش دنبال یک کتاب می‌گردد. اولش فکر می‌کرد همه‌ی آدم‌ها لبخند به لب دارند. همه دارند به نشانه‌ی محبت به او لبخند می‌زنند. تا حدی هم درست فکر می‌کرد اما نمی‌دانست خودش هنوز در مرحله‌ی لبخند است. نمی‌دانست این مرحله از اولین مراحل مهاجرت است. لبخند بی‌زبانی که جاندار است و می‌تواند ارتباط برقرار کند. لبخندی که به تنهایی می‌خواهد بار سنگین زبان را یک تنه به دوش بکشد. یعنی کسی که بیشتر از همه لبخند به لب داشت بهار بود تا دیگران. بعد از آن بهار تصمیم گرفت سفیر صلح بشود و ایران را به هر آدمی‌که می‌بیند و می‌شناسد به عنوان مظهر مهمان نوازی و فرهنگ و صلح و دوستی معرفی کند. از یک دوست سنگالی شروع کرد و گفت:«آیم فرام ایران» و منتظر بود دوست سنگالی قربان صدقه‌اش برود و کلی ذوق کند. اما دوست سنگالی گفته بود: «عراق؟ ایران؟ چطوری می‌نویسید؟ اسپلش کن لطفا؟ تا به حال نشنیده‌ام.»

بهار کمی ‌ناامید شد و سراغ یک دوست کاستاریکایی رفت و او کمی ‌ذوق کرده و گفته بود می‌دانم زبان شما عربی‌ست. بهار هم توضیح داده بود که الفبای ما با عربی مشترک است اما زبان‌مان فارسی‌ست. دوست کاستاریکایی هم به نشانه‌ی فهمیدن سری تکان داده بود، اما فردای همان روز وقتی بهار به او گز تعارف کرده بود، دوست کاستاریکایی با لهجه‌ی غلیظ گفته بود: «شکرا!»

سفیر صلح بودن بهار در همین مرحله به پایان رسد. یک روز آمد خانه. پکر بود و ناله گون و شروع کرد به غر زدن که حالم از متروی نیویورک به هم می‌خوره. از اینکه همه جاش بوی جیش میاد و گوشه گوشه‌اش هوم‌لس خوابیده. برایم تعریف کرد امروز وقتی سوار مترویی بوده که به سمت وال استریت-مرکز پول دنیا- می‌رفته دو بیخانمان را دیده که با هر حرکت قطار، تعادلشان را از دست می‌دادند و به پایین صندلی‌ها می‌افتادند. می‌گفت یکی شان انگار مرده بود و وقتی درحال پیاده شدن بوده یکی از بی خانمان‌ها هم با او پیاده شده و گوشه‌ای نشسته و بالا آورده.

نمی‌دانم شروعش از آنجا بود یا نه اما از آن به بعد، بهار، به همه چیز گیر می‌داد. یک روز آمد خانه و گفت: «مرده شور این در‌‌های بزرگ شون رو ببرن. من نمی‌دونم این درب ‌‌های سنگین رو برای چه آدم‌هایی ساختن؟ فکر می‌کنن همه قهرمان وزنه برداری‌اند؟»‌ و بعد:  «اصلا چرا این شهر پر از آشغال ‌‌های روی هم جمع شده است؟ چرا شهرداری فقط هفته ای یک بار زباله ‌‌ها را جمع می‌کند؟ چرا این شهر کوچه‌ی بن بست ندارد؟ چرا از وسط کوچه هایش جوی آب رد نمی‌شود؟ چرا صبح و شب صدای آژیر پلیس توی خیابان می‌پیچد؟اصلا چرا اینقدر زمستان ‌‌های سردی دارد؟ چرا باد دارد و. . .؟»

کمی بعد: «من باید هرچه زودتر این پست دکتری رو تموم کنم و برگردم ایران. ببین ستاره، هرچقدر هم اینجا از نظر علمی‌ بهتر باشه که واقعا هم هست، کشور ما که نیست. ما باید درک کنیم که به این فرهنگ و این ادم‌ها و این جامعه تعلقی نداریم. من واقعا روابط شون رو درک نمی‌کنم. ازدواج ‌‌های یکسان دختر با دخترشون رو. پسر با پسرشون رو. برنامه ‌‌های تلویزیونی شون رو، تبلیغات مزخرف شون رو، مصرف گرایی، پول، کار. این‌ها دیوونه‌ان، ستاره. ساعت نهار که میشه همه یه تیکه پیتزا دستشون گرفتن تو خیابون، راه می‌رن. همینطوری که دارند راه می‌رن یه گازی هم به پیتزاشون می‌زنن که تو وقتشون صرفه جویی کنن. تازه یه چینی رو دیدم که هم راه می‌رفت، هم تبلت دستش بود و می‌خوند، هم پیتزاشو می‌خورد. واقعا با اینا چی کار می‌کنیم؟اصلا من از همون اول هم اومده بودم که برگردم.»

آن پست دکتری تمام شد و یک پست دکتری دیگر بهش پیشنهاد شد و بهار بدون لحظه ای درنگ و تردید آن پست را هم پذیرفت.

«این عکس رو بهت نشون دادم، ستاره؟»

«به به خانواده‌ی محترم. این رنگ مو چه به مامانت میاد. فرخ هم خوب توپر شده، ها.»

«آره مامان همیشه از مو‌‌های سفید وحشت داشت. مامان برعکس منه. این شیرینی‌هارو زنش، یگانه درست کرده. مامانم ی‌گفت عمو و پسرعمو فرخ و یگانه تو عید چند روز خونشون بودند. می‌گفت هر صبح از بوی نون تازه و شیرینی ‌‌های که یگانه درست می‌کرد از خواب بیدار می‌شدند.»

«هنوز کاشان زندگی می‌کنند؟ اداره برق بودند؟آره؟»

«آره جفت شون کارمند اداره برق‌اند.»

عکس را بزرگ و کوچک می‌کند. روی لب‌ها و چشم ‌‌های یگانه زوم می‌کند. حالا می‌فهمم اشک و آه هایش از کجا بلند می‌شود.

پسرعمو فرخ عاشق بهار بود. از کلاس هفتم هشتم شروع شد. آن موقع که بهار در کاشان زندگی می‌کرد، پسرعمو فرخ عاشق بهار بود. آن موقع که بهار رتبه‌ی دو کنکور

چاپ شده در مجله ی ادبی نبشت

صدیقه گفت دوره‌اش تمام می‌ شود. گفت تا یک ماه دیگر این دوره را تمام می‌‌کند و وارد مرحله‌‌ی بعدی می‌‌شود. مریم رو به صدیقه کرد و گفت: «می‌شه شماره‌‌ی اونجارو به من هم بدی؟ من هم دیگه باید کم کم به فکر باشم.»

صدیقه گفت: « آخه تو بهتره برای کالج اقدام کنی. رشته‌‌ی تورو نیاز دارن. من الان دو سالِ راه رو رفتم. خیلی طول بکشه دو سال دیگه ست. مال رشته‌‌ی  تو کمتر می‌ شه زمانش.»

توی کافه نشسته بودیم. گوشه‌‌ی رو به پنجره را انتخاب کرده بودیم. از توی پنجره، تئاتر شهر، زیر لایه‌‌‌ای از دود و سیاهیِ  و یک آسمان نیمه آبی دیده می‌ شد. هر دو دقیقه یک‌بار هم «بی آرتی»های قرمز رد می‌شدند. اتوبوس‌های قرمزی که تازه وارد تهران شده بودند تا جمعیت را از این شهر به آن سر شهر ببرند.

حرف رفتن بود. آنقدر حرف رفتن بود که عکس روی گوشی موبایل صدیقه یک خانه‌‌ی سفید بود وسط یک جنگل سبز. روی پنجره‌‌ی خانه‌‌ی سفید، دو گلدان بزرگ با گل‌های صورتی و قرمز دیده می‌‌شدند. گل‌های صورتی، شبیه گلسری بود که از زیرِ شال نازک مریم پیدا بود.صدیقه می‌‌گفت عکس خانه‌‌ی رویایی‌اش در کاناداست و من فکر می‌کردم صدیقه هم می‌تواند مثل مریم یک کلیپس گل‌دار صورتی بخرد و چهار سال از عمرش را صرفه جویی کند.

عکس روی گوشیِ مریم یک آسمان آبی با ابرهای سفید بود. به مریم هم باید می‌گفتم از این تهران لعنتی دل بکن و برو رامسر یا جواهرده یا انزلی. مریم گفت: «به هرحال باید از این خراب شده رفت.»  مریم روی حرف «خ» تشدید گذاشته بود. به یکباره مریم و صدیقه به طور همزمان به من نگاه کردند و گفتند: «خوب تو چرا نمی‌ری؟ تو که برادرت هم اونجاست«

منتظر جواب من نماندند و برنامه‌های رفتنشان را ادامه دادند. بعد، نور موبایل‌شان خاموش شد. دیگر نه خبری از خانه‌‌ی  سفید ویلایی در کانادا بود و نه آن آسمان آبی لطیف. صدای صدیقه و مریم می‌آید. دارند با هم راجع به افرادی که می‌شناخته‌اند و به آسانی رفته‌اند،حرف می‌زنند. منتظر پاسخ سوال‌شان هم نمانده‌اند. سوال پرسیده بودند دیگر. گفته بودند «پس تو چرا اینجایی؟» اما سوال‌شان صرفا جملاتی بود برای خالی نبودن فضای کافه کنار شیرقهوه و شیک شکلاتی و پنجره‌‌ی  رو به تئاتر شهر.

من باید به هفته‌‌ی  دیگر فکر می‌کردم. باید خودم را برای مصاحبه در دانشگاه دامغان آماده می‌کردم. دانشگاه‌شان تازه تاسیس است. حتما به یک استاد رتبه یک رقمیِ کنکور هم نیاز دارند. دامغان کجا بود؟ نزدیک سمنان است؟ هر روز از تهران بروم دامغان و شب‌‌‌‌ها برگردم تهران؟ یا بهتر است یک خانه‌‌ی نقلی نزدیک دانشگاه داشته باشم و آخر هفته‌‌‌‌ها برگردم تهران؟ حتما اگر بفهمند من مجردم و می‌خواهم برای خودم تنهایی خانه داشته باشم، بساط می‌شود. تازه برورویی هم که دارم. می‌روم کم کم با شهر و مردمانش آشنا می‌شوم. پسته هم دارند، خوب است.

گذشت تا بفهمم،«رفتن»، یک گیاه جان‌دار است. یک گیاه که می‌پیچد دور رگ‌هایت و با برگ‌های سبز و روشن‌اش وسوسه‌ات می‌کند..

نشسته‌ایم در کافه. روی میز، یک کلاه مشکی بزرگ با پاپیونی براق دیده می‌شود. یک گوشی آیفون سیکس پلاس جدید هم آن طرف‌تر است. یک بادبزن چوبی  با طرحِ گل‌های نارنجی هم آن گوشه‌‌ی  میز است و یک گوشی آیفون دیگر که مدلش یک شماره از سیکس پایین‌تر است هم در گوشه‌‌ی  دیگر است. من هم انگشت‌هایم را گذاشته‌ام روی میز و ضرب آرامی را شروع کرده‌ام.

«فِندی» رو به «زینا» کرد و گفت: «من شش ماه برلین زندگی کردم. به نظرم خیلی تمیزه. تمیزترین شهری که تا به حال دیدم.»

«فندی» سعی می‌ کرد انگلیسی را بدون «ق»های غلیظ فرانسوی حرف بزند. گاهی هم یک «ق» کوچک با دو نقطه‌‌ی  ظریف و قوسی نَمور ته جمله هایش شنیده می‌شد.

«یوریکو» دستی به موهای صافش کشید. رو به فندی کرد و گفت: «من تا به حال پاریس نبودم اما فکر کنم غذاهای شیرین فرانسه خیلی به غذاهای ژاپنی نزدیک باشه. من واقعا دوست دارم زندگی کردن تو فرانسه رو تجربه کنم. مخصوصا روستاهای کوچیک و خوش آب و هوایی که در حاشیه‌‌ی  پاریس هست.»

چشم‌های بادامی «یوریکو» موقع حرف زدن، کشیده تر به نظر می‌رسید و تبدیل به یک خط صاف سیاه می‌شد.

«زینا» دستی به گردن سفید کک و مک دارش کشید و گفت:» به نظر من نیویورک افتضاحه. اصلا شرایط بیمه و درمان‌ش مناسب نیست. همه جای آمریکا بیمارستان‌هاش مزخرفه. آلمان از این نظر خیلی خوبه اما من شنیدم سوئیس از آلمان هم بهتره. تصمیم گرفتم بعد از اینکه از اینجا برگشتم یک مدت سوییس زندگی کنم.»

به «مارلین» نگاه می‌ کنیم. «مارلین» در نیویورک به دنیا آمده بود. حتما او راضی بود. حتما خوشحال بود و پیش خودش می‌ گفت:«کجا بهتر از آمریکا و کجا بهتر از نیویورک‌اش؟» وقتی اینجا زندگی می‌کنی مثل این است که همه جای دنیا زندگی کنی. و البته همه جای دنیا یعنی هیچ جای دنیا. و هرچیزی که با خود،«همه» را داشته باشه می‌تواند به راحتی «هیچ» را هم داشته باشد. صفت هیچ و همه فاصله‌‌‌ای ندارند.

چاپ شده در مجله ی ادبی نبشت

حالا خوبی‌‌‌‌‌ها و بدی‌های مهاجرت باشد برای یک وقت دیگر اما از آن روزی که پوریا را وسط خیابان برادوی دیدم، فهمیدم کشف من بزرگتر از تمام کیفیات و کمیات مهاجرت است. کشف بزرگم این بود، آدم ‌‌‌‌ها نمی‌میرند. فقط از دنیایی به دنیای دیگر منتقل می‌شوند.

 حالا پیش خودتان می‌گویید: ” ای نویسنده‌ی ناشی. باید کشفت را می‌گذاشتی وسط داستان می‌گفتی. باید تعلیق می‌انداختی. هنوز نقطه‌ی عطف و گره افکنی و گره گشایی را یاد نگرفته ای؟! یا عده ی دیگری می‌گویند: ” الان شما تنهایی به این اکتشاف بزرگ رسیدید؟ یا با رفیق های دانشمندتان؟ ما هم که از اول همین را می‌گفتیم. اصلا درس دینی را چند شدی در دبستان و راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه و فوق لیسانس؟؟ فقط اگر قرار بود یک چیزی از وطن اسلامی‌ات یاد بگیری، همین بود دیگر. “درمورد نکته‌ی اول، راستش حق با شماست. باید داستان را درست و حسابی پرداخت می‌کردم و فضاسازی و بعد ذره ذره از کشفم حرف می‌زدم. اما از شما چه پنهان که طاقت نیاوردم. درمورد دوم هم باز حق با شماست.

از اول هم به ما گفته بودند به دنیای دیگری منتقل می‌شوید و این دودنیایی بودن چه چیز خوبی‌ست. یک آرامش و طمانینه‌ی خاصی را در جان تک تک ما انداخته. ما خیلی خوشبختیم که دو دنیا داریم، این ‌‌‌‌ها اما نه. خیلی از این ‌‌‌‌ها دو دنیا ندارند. بیچاره ‌‌‌‌ها چون فقط همین یک دنیا را دارند مجبورند صبح تا شب کار کنند. هر روز یک ایده ی جدید داشته باشند. از یک آرزوی به آرزوی دیگر بروند. هیچ وقت بی خیال زندگی نمی‌شوند. از شصت، هفتاد سالگی شروع می‌کنند درس می‌خوانند، کارشان را عوض می‌کنند. دنبال علایق‌شان می‌روند. سر پیری می‌روند دانشگاه. می‌روند سر کلاس های هنری می‌نشینند. می‌روند روی صدایشان برای خوانندگی کار می‌کنند. می‌روند طراحی وب و کامپیوتر یاد می‌گیرند. که مسلما همه‌ی این کارها، مصداق بارز سر پیری و معرکه گیری‌ست دیگر.

 آدم توی این سن، توی لابیِ ورودی دنیای دیگر نشسته است. باید خودش را برای لحظه‌ی باز شدن درب‌ها آماده کند. این همه چسبیدن به این دنیایی که به پشت بامش رسیده است، چه فایده ای دارد؟ حالا من افتاده‌ام توی دنیای دوم. آخر می‌دانید مهاجرت نوعی مرگ است و رفتن به دنیایی دیگر.

 توی این دنیای دوم، علاوه بر مرده‌های دنیای اول، زنده‌های دنیای اول هم حضور دارند اما ترجیحاتشان نسبت به دنیای اول متفاوت است. مثلا پریروز پسرعمه قاسم را دیدم که در دنیای اول محافظ آقای بوق بود. در دنیای اول پسرعمه قاسم، ریش سیاه کوتاهی داشت. ریشش نافرم بود و شبیه تنک های بیابان یک‌جا پرپشت بود و جای دیگر کم پشت. چشم‌های سیاه درشت داشت و از جیب شلوارش هم ادامه‌های یک تسبیح دانه درشت، آویزان بود.یک‌بار به خاطر اینکه من از آقای بوق انتقاد کردم، دو ماه با من حرف نزد و روابط خانوادگی‌مان شکرآب شد. پریروز وقتی پسرعمه قاسم را در خیابان دیدم، کمی تعجب کردم. ریش‌هایش را مرتب کرده کرده بود. ریش‌هایش کمی بور شده بود. شلوارک آبی پوشیده بود و سوار دوچرخه بود. به جیب شلوارکش نگاه می‌کنم اما خبری از تسبیح نیست. قلاده ی یک سگ قهوه‌ای هم به دسته‌ی دوچرخه‌اش وصل کرده بود.

 پسرعمه قاسم پا می‌زد و سگ هم به همراه دوچرخه می‌دودید. زبان سگ بیرون بود. صحنه‌ای دلخراشی بود. دلم برای سگ بیچاره سوخت اما انگار سگ هم بدش نمی‌آمد و ادامه می‌داد. چندبار دیگر هم پسرعمه قاسم را به همراه سگش دیدم. یک بار خیلی به هم نزدیک بودیم و می‌خواستم بپرسم از آقای بوق چه خبر؟ که سگ اش شروع کرد به غرولند کردن و تلاش کرد دنبال من بدود. من هم تا نفس داشتم دویدم و پسرعمه قاسم را دیدم که موزیانه می‌خندید. چون پسرعمه قاسم از زنده‌های دنیای اول بود کمی به نظریه ام مشکوک شدم.

 با خودم قرار گذاشته بودم که هرگونه تغییری برای مرده های دودنیایی، پذیرفتنی‌ست اما نسبت به زنده‌های دودنیایی کمی محتاط‌ تر بودم. آن ‌‌‌‌ها نباید بیش از حد تغییر می‌کردند. چون همزمان داشتند در دو دنیا زندگی می‌کردند. برای اثبات نظریه یک روز که با خانواده حرف می‌زدم پرسیدم از پسرعمه قاسم چه خبر؟ بابا گفت: “تازگی های کمردرد دارد و پادرد. دکتر بهش گفته ورزش کن. این هم جوگیر شده رفته دوچرخه خریده.”

وقتی اسم دوچرخه آمد، قند توی دلم آب شد. نظریه هنوز پابرجا بود. از دودنیایی‌های دیگری که هر روز در ایستگاه اتوبوس می‌بینم، خاله سیماست که هشت سال پیش مرده است.

خاله سیما هروقت من را می بیند،خودش را به آن راه می‌زند. حتما به خاطر آن کفش‌های صورتی‌ست که می‌پوشد یا شاید به خاطر موهایش است که در این سن و سال یک روز گیس شان می‌کند. یک روز فوکول می‌گذارد. روز دیگر چتری توی صورتش می ریزد. روزهای بارانی، چترش را با رنگ لباس‌هایش ست می کند. در روزهای بارانی بیتشر نگاهش می کنم. شاید به من توجه کند اما حتی در روزهای بارانی هم که همه ی آدم های مهربان‌تر می‌شوند به من نگاه نمی‌کند. حتما از من خجالت می کشد. آخر،در آن دنیا همیشه می گفت: “دختر نباید رنگ‌های روشن بپوشد. گناه دارد.

” یک سال، چهارشنبه سوری همه دور هم جمع شده بودیم و از روی آتش می‌پریدیم. آن سال، پالتوی چرم مشکی مد شده بود. مشکی‌اش براق بود و کمی جلف. من کنار خاله سیما نشسته بودم. گفتم: “خاله اینقدر دوست دارم برم از آتیش بپرم ولی حیف که جنس این پالتو‌‌‌‌ها یه جوریه که زودی آتیش می‌گیره.” خاله سیما زیر لب گفت: “مواظب باش بساط آتیش جهنم ت نشه!” حتما به خاطر همین زخم زبان‌ها، حالا هم من را نگاه نمی‌کند.

 یک‌بار هم همسایه پایینی‌مان را دیدم. همان بود که همیشه صدای خواندن اش، اعصابم را خرد می‌کرد. همیشه داشت آواز می خواند. بلند بلند و بدون ریتم. توی خانه، توی ساختمان، توی راه پله‌ها، همه جا و همیشه داشت می‌خواند. وقتی دیدمش سریع شناختمش. خانوم زبردست بود. معلوم بود تجربه‌اش را هم زیاد عوض نکرده است. همینجوری در هر دو دنیا داشت علاقه‌اش را دنبال می‌کرد. خانوم زبردست، عادت داشت روسری‌های رنگ رنگی ساتن بپوشد. دو طرف روسری‌اش را مثل یک لوزی درست می‌کرد و از وسط با یک کلیپس کوچک می‌بست‌ شان. البته روسری فقط زمانی معلوم بود که چادرش را درمی‌آورد وگرنه که فقط چشم‌ها و گوشه‌ای از بینی عمل کرده اش پیدا بود.

 خانوم زیردست، هر سال مراسم مولودی داشت و در آن مداحی‌های شاد می‌خواند. یک بار با قربان صدقه و خواهش من را هم دعوت کرد. موقع مداحی، چشم‌هایش را می‌بست. دست‌هایش را از آرنج، خم می‌کرد و می‌چرخاند. گاهی هم به نشانه‌ی شادی، حرکات عجیب غریبی از خودش نشان می‌داد که من چندشم می‌شد. توی این دنیا هم از همان حرکات عجیب غریب موقع ناز کردن گربه‌ی خاکستری‌اش استفاده می‌کند. چشم‌هایش را بیش از حد در حالت بسته نگاه می‌دارد و با دست‌های از آرنج خم شده‌اش، موهای زبر گربه را ناز می‌کند. از کجا می‌دانم که زبر است؟! هنوز هم از این حرکاتش چندشم می‌شود. اینجا، موهایش را کوتاه کرده است و هنوز هم موقع خواندن، چشم‌هایش را می‌بندد.

 از مترو پیاده شدم و با اینکه دوسال از آمدنم به نیویورک می‌گذشت، مترو هنوز طراوت و تازگی اولیه اش را داشت. هنوز هم یک سازمان ملل کامل بود. یعنی سازمان ملل تر از سازمان ملل واقع در خیابان چهارده و یک بود. آدم‌های همه جای دنیا کنار هم می‌نشستند و کتاب می‌خواندند. کتاب، مجله، کیندل. بعضی‌‌‌‌‌ها با چمدان‌هایشان پیاده می‌شدند و بعضی دیگر با چمدان‌هایش سوار می‌شدند.

 نیویورک، شهر چمدان‌های سیار است. یک چمدان را می‌بینی که از وسط عطرفروشی‌های پاریس رسیده به نیویورک. چمدان دیگر از جنگ روسیه و اوکراین فرار کرده. یکی دیگر هنوز شن‌های خشک شده‌ی ساحل پورتوریکو را دارد. حتی یک بار توی یکی از چمدان‌ها دو بچه گربه بود. یک بار هم خانومی را دیدم که از توی چمدان کوچکش، کتاب‌های آخرالزمانی بیرون آورد و شروع کرد به تبلیغات دینی و فروختن کتاب. فهمیدم این خانوم هم دودنیایی شده. همان خانومی بود که توی متروی تهران، مقنعه ی چانه دار سیاه می‌گذاشت و دو روز در هفته از قم می‌آمد و توی مترو تبلیغات دینی و آخرالزمانی می‌کرد.

 روی صندلی گوشه‌ی مترو، یک آقایی نشسته بود که شبیه جلال بود. انگار خود جلال آل احمد بود. با تعجب به حرف‌های خانوم دودنیایی گوش می‌داد و زیر لب چیزهایی می‌گفت. حتما داشت می‌گفت:” هرکس باید امام زمان خودش باشد.” بگذریم. پوریا را می‌گفتم.

 از مترو پیاده شدم. جلوی درب های ورودی مترو منتظر دوستم ایستادم. همینطور که منتظر بودم، هلکوپتر‌‌‌‌ها را نگاه می‌کردم که هر کدامشان، بالای یکی از ساختمان ‌‌‌‌ها فرود می‌آمدند. یکی راست می‌رفت یکی چپ. یکی هم وسط آسمان ایستاده بود و منتظر بود. بانکدار‌‌‌‌ها بودند و هلی کوپترهای شخصی شان. داشتم پایین آمدن یکی از هلی کوپتر‌‌‌‌ها را نگاه می‌کردم که داشت می‌نشست که به یکباره یک نفر،خودش را پرت کرد توی پیاده رو. بعد هم گفت: “خودمو می کشم.” نه اسلحه داشت، نه چاقو و نه هیچ چیز دیگری. فقط دست‌هایش را دور گردنش جمع کرده بود . جمعیت دورش را گرفتند. پلیس که به دیوانه بازی‌های این شهر عادت داشت سلانه سلانه از دوردست دیده می‌شد.آدم ‌‌‌‌ها یک به یک می ایستادند و این قسمت کاملا برخلاف چیزهایی بود که قبلا از خارج شنیده بودم. مثلا می‌گفتند: “باز برو خداتو شکر کن که داری تو ایران زندگی می‌کنی. اینجا بیفتی بمیری هم کسی نگاهت نمی‌کنه.” حالا شاید تو خارج های دیگر اینطوری باشد اما اینجا همه جمع شدند برای کمک حتی پوریا.

 پوریا را عاشق بودم. دیوانه اش بودم. هر وقت می‌آمد توی کوچه فوتبال بازی می کرد، امتحان فردا را حتما زیر ده می‌شدم. پوریا چند سالش بود؟ شانزده؟ پانزده؟ یادم نیست. عاشقش بودم؟ الان که وسط این منهتن و این برج‌های بلند و این جمعیت سفید و سیاه و زرد و قهوه‌ای به پوریا نگاه می‌کنم، خیلی هم مطمئن نیستم که عاشقش بودم؟ دوستش چی؟ دوستش داشتم؟ نمی‌دانم. عشق هم مثل دشمن بود. دشمن‌های فرضی که در مدرسه و فامیل و خانواده و دوست و آشنا داشتیم تا عشق‌های فرضی. از نه سالگی که به سن تکلیف رسیدم، عشق به جانم چسبیده بود. اصلا جوری بهم چسبیده بود که بدون عشق مضطرب می‌شدم.

آنقدر محرم و نامحرم و طول نگاه و یک بار دوبارش را بهمان گوشزد کرده بودند که نمی‌شد عاشق کسی نبود. اولین بارش زمانی بود که نگاهم بیشتر از ۵ ثانیه طول کشید و شایان رو به رویم نشسته بود و داشت با فشار دست و دندان، اناری را می‌چلاند.همان موقع فهمیدم که عاشق شایان هستم. شایان پسرخاله‌ام بود. اما یک بار که به رسم قدیم با علی در کوچه، فوتبال بازی می‌کردیم. موقع پنالتی، علی که پشت توپ بود به من چشمک زد و توپ را به من پاس داد. همان‌جا از عشق علی به خودم آگاه شدم و با درد و شرمساری ناشی از خیانت، از عشقِ شایان، فارغ و عاشق علی شدم. خلاصه، تا مدت‌ها عشق مثل بند تنبان شل شده، هرجا که می رفتم با من می آمد. چند سالم بود؟ نه؟ ده؟

اما پوریا یک چیزی بیشتر از یک نگاه طولانی و چشمک و قیافه‌ی زیبا داشت. پوریا، از ته دل می‌خندید. سوار موتور می‌شد و از ته دل می‌خندید. از پشت خانه‌ی ما رد می شد و از ته دل می‌خندید. با دست‌هایش حرف می‌زد و از ته دل می‌خندید و همین کافی بود برای عاشق پوریا شدن. دو سال عاشق پوریا ماندم. اما نه فامیلی‌اش را می‌دانستم. نه می‌دانستم مدرسه‌اش کجاست، نه اینکه چی می‌خواند؟ فقط می دانستم دندان‌های سفیدی دارد که خنده

چاپ شده در همشهری جوان شماره ی 616

ساعت 5 که می شد همه ی خانواده به جز بابا پشت پنجره جمع می شدیم تا همسایه مان را که از سر کار برمی گردد دید بزنیم. اوایلش بابا معتقد بود که این هم مثل بقیه ی ماشین هاست دیگر. این کارها چیست که می کنید؟ تا اینکه یک روز بابا دور از چشم ما از کنار ماشین جدید آقای همسایه رد شده بود و داشت داخل ماشین را نگاه می کرد که اصوات ناهنجاری از ماشین بیرون زد. از همان موقع بابا هم به جمع خانوادگی پشت پنجره پیوست و ماشینِ پولدارترین ساکن ساختمان را نگاه کرد.
مامان گفت: این ماشین ها دزدگیر دارن. اسمشون هم پرایده. گفتم پراید؟ پراید دیگه چه اسمیِ؟
گفت اسمش خارجی ِ. تو دیکشنری چک کردم یعنی غرور.
غرور،شادی هم می آفرید. اینطوری که هر روز بچه ها اطراف غرور می دویدند تا صدایش را دربیاورند. یا حتی باعث خلاقیت و اختراعِ بازی های جدیدی مثل پرتاپ اشیا از راه دور به سمت غرور می شد تا تمرکز بیشتر بر اصلِ رقابت باشد به جای دویدن های مزمن و ترک کردنِ آنیِ صحنه ی جرم.
کم کم شهر پر شد از غرورهای سیاه و سفید و آن صدای اهورایی دزدگیر جای خودش را به فحش های وسط قیلوله و دم دم های صبح و نیمه های شب داد.
یک روز گفتند اسب ملی وارد بازار شد. بابا اسب نقره ای را به غرور ترجیح داده بود. حالا ما در ماشین مان صدای خانومی از آسمان هبوط کرده را داشتیم که وقتی بابا بیشتر از سرعت مجاز می رفت، می گفت:" آخه اینطوری با سرعت رانندگی می کنن گل من؟" یا وقتی یکی از ما از قصد، درب ماشین را باز می گذاشت می گفت: " یکی تون درب را نبسته شیطون بلاها" یا وقتی بنزین مان به نقطه ی قرمز می رسید می گفت:" جانا، آقا، سرور، حیف نیست بنزین تان اینقدر کم باشه؟"
او درواقع یک دزدگیر_درمانگر بود. یعنی هم جیغ و فریاد راه می انداخت و هم مناسبات اجتماعی فرهنگی حالی اش بود. اما بعد از یک مدتی صحبت ها و جمله های او هم برای ما یک جور دیگر شنیده می شد. مثلا وقتی درب ماشین باز بود انگار می گفت: "ای بر پدر و ... کسی که درب ماشین را نمی بندد." یا وقتی بابا خیلی تند می رفت می گفت:" من فقط دلم واسه زایمان مادرت می سوزه؟ به درک اینقدر تند برو که..." یا وقتی بنزین نداشتیم می گفت:" آخه لامصب این لکنده هم باید با یه کوفتی زهرماری راه بره دیگه؟"
همین شد که کم کم همه ی باغرورها و اسب دارهای شهر به این نتیجه رسیدند" درخت هر چه پر بارتر، صامت تر" و بعد شروع کردند به زبان کشیدن ماشین هایشان،چسب زدن به دهانشان و یا فرستادن شان به خانقاه برای گذراندن دوره های سکون و آرامش...

 چاپ شده در مجله ی ادبی نبشت

دست استخوانی‌اش را جلو آورد و تعارف کرد.  بد بود اگر قبول نمی‌کردم، مخصوصا که توی خیابان فشن هم ایستاده بودیم و دیده بودم که اوا با چه ذوق و سلیقه‌ای توتون‌ها را ریخت توی کاغذ سفید و با یک دستگاه کوچک کاغذ را پیچاند. می‌خواستم بگویم ممنون.  الان حسش نیست. اما دستش را با مهربانی جلوتر آورد.  دست دیگرش توی پالتوی بافتی بود که حتما اتیکت مید این اسپین نداشت.  دلیل نمی‌شود که آدم از اسپانیا بیاید و همه‌ی وسایلش مارک اسپانیا داشته باشد.  کدام یک از وسایل من «مید این ایران» بود؟!

همانطور که دستش نزدیک من بود، چروک‌‌های  بی حال روی کاغذ را دیدم.  دیدم کاغذ با صبوری تمام، توتون حجیم شده را داخل خودش بلعیده.  اوا همیشه کاغذهای روغنی کوچک داشت.  کاغذها را با همان دستگاه می‌چرخاند و لبه هایش را با تف به هم می‌چسباند.

لپ‌‌های  استخوانی اوا گل انداخته بود.  شبیه فشن‌‌های  استخوانی نیویورک شده بود.  وسط نیویورک و توی خیابان فشن هم که ایستاده بود. از نیویورک و فشن اونیویش فقط همین اوای از اسپانیا آمده مانده بود.  آنقدر هوا سرد و مه آلود بود که هیچ فشنی دیده نمی‌شد.  از ایمپایر استیت به آن بلندی هم فقط نوک بی حالش پیدا بود اما هنوز هم مهم ترین عنصر نیویورک زنده بود.  آن تاکسی‌‌های  زرد رنگ اگزیستانسیالیست.

از دست اوا بو بلند می‌شد اما بوی توتون نبود.  بوی بهارنارنج بود.  بوی مربایی بود که زن دایی طاهره برایمان درست می‌کرد. در همان لحظه از همین بو به رازی بزرگ پی بردم.  رازی که سال‌ها فکرم را به خود مشغول کرده بود اما فراموشش کرده بودم.

اوا را نگاه کردم.  از بینی کشیده اش، از چانه‌ی استخوانی اش، از موهای مشکی‌اش که کناره‌‌های پیشانی‌اش را پوشانده بود به راحتی می‌شد به زن دایی طاهره رسید.  از اوای اسپانیایی وسط نیویورک، راز بزرگ عاشق شدن دایی محسن را یافتم.  حتما دایی محسن، عاشق بوی بهارنارنج شده بود.

بویی که توی انگشت‌‌های زن دایی طاهره جریان داشت.  توی موهای سیاه و فرخورده‌اش جا خوش کرده بود. این تنها علت منطقی‌اش بود وگرنه یک دختر شانزده ساله آن همه در بحبوحه‌ی جنگ با آن عکسی که من از زن دایی طاهره دیده بودم که هنوز آثار بلوغ، توی دماغش پیدا بود، دلبری نمی‌دانست. لوندی بلد نبود اما دایی محسن یک دل نه هزار دل عاشقش شده بود.

دایی محسن دل به دریا زده بود.  رفته بود و جلو و گفته بود. .  نه نرفته بود جلو.  قدیم‌ها که اینطوری نبود.  به رسم قدیم نامه‌ای برداشته بود و با هزار کلمه‌ی در حریر پیچیده و هزار سخن از لفافه‌‌های  عشق و عاشقی گفته بود: دل ما رفته است.  بعد هم مانده بود که نامه را چه کند؟

کمی بعدتر دریافته بود که مینا خواهرزاده‌اش همکلاسی طاهره است. نامه را با لرزش دست و پروانه‌‌های  خشک شده‌ی داخلش به مینا رسانده بود.

طاهره هم بعد از خواندن نامه یک دل نه صددل عاشق شده بود.  جانش رفته بود.  شب‌ها با ماه و ستاره‌ها حرف می‌زد و می‌گفت برسد به دست محسن جانم. دلیلش هم واضح و مبرهن است.  جنگ بود.  اشک بود.  مرگ بود.  دلخوشی نبود. جای عشق خالی بود.  حالا فرقی نداشت چند ساله باشی.  فرقی نداشت از عشق، فقط عین ش را یاد گرفته باشی، انتخاب با تو بود.  می‌توانستی انتخاب کنی که دلت از صدای هواپیماهای جنگی و شکستن پنجره‌ها بلرزد یا به جایش دلت از چیزی مثل عشق بلرزد و بی تاب شود.

زن دایی طاهره هم لرزش دل را انتخاب کرده بود.  نامه را زیر خاک حیاط خانه دفن کرده بود. رویش یک گلدان شمعدانی گذاشته بود و شب‌ها به بهانه‌ی آب دادن به گلدان شمعدانی می‌رفت و یک بار دیگر نامه را می‌خواند.

پاییر که شد، گلبرگ‌‌های  خشک شده‌ی شمعدانی را توی پاکت نامه کنار پروانه‌ها ریخت. حالا نامه‌ها بوی گل‌‌های  شمعدانی می‌دادند و دست‌‌های  زن دایی طاهره هم بوی بهارنارنج.

فکر کن، شب‌ها وقتی زن دایی طاهره نامه را می‌خوانده چقدر بو توی هوا بوده.  حتما به خاطر همین بوها بود که همه‌ی خانه‌‌های  اطراف را بمباران کردند اما هیچ آسیبی به خانه‌ی زن دایی طاهره و خانواده‌اش نرسید.

حتما بوها مثل یک حفاظ شیمیایی قوی و نامرئی عمل می‌کردند و هواپیماهای جنگی را فراری می‌دادند.  شاید یک روز علم، خاصیت گیج کننده‌ی بوها را کشف کند.

اوا، دستمال کاغذی‌اش را بیرون آورد و فین کرد.  یک فین بلندصدادار.  حتما یک ماده‌ی لزج سبز هم توی دستمال کاغذی، جاری کرده.

این فین بلند صدادار یکی از غریب ترین خاصیت‌‌های  مهاجرت است.  توی کتابخانه نشسته ای، فین می‌شنوی.  توی تاکسی نشسته ای، فین می‌شنوی.  توی رستوان، فین می‌شنوی.  اصلا«فین» در اینجا یک هویت مستقل دارد.  اولش حالم به هم می‌خورد.  تعجب می‌کردم و پیش خودم فکر می‌کردم، حتما این‌ها یک اقلیت هستند اما بعدتر دیدم فین را همچون سرفه و عطسه عادی می‌دانند. "اوا "که فین کرد فهمیدم زن عمو طاهره هم وقتی جوان بوده، فین کرده است.  یک فین بلند صدادار با محتویات کیفیِ سبزرنگ.

یک روز فاطمه، بچه‌ی زن دایی طاهره، دستمالی را از توی گنجه‌ی رازها و چیزهای گرانبهای زن دایی پیدا می‌کند. فاطمه ابتدا از دستیابی به یک رازِمگو که انتهای کمد لباس‌ها پنهان شده بود، احساس غرور می‌کند اما بعد از نگاه کردن به دستمال خاک خورده که وسطش هم چروک شده بود، نتوانسته دلیلی قابل قبولی برای غرور خود پیدا کند.  به همین دلیل مجبور می‌شود دستمال را به زن دایی طاهره نشان دهد و جویای راز شود.

زن دایی طاهره عصبانی می‌شود.  بیشتر به خاطر لو رفتن جای گنجه.  به هر حال هریک از ما گنجه هایی داریم که در آن چیزهایی را مومیایی کرده‌ایم.  هرچیز را به شیوه‌ی خودش.  شیوه‌ی سال‌‌های  زن دایی طاهره هم خشک کردن پروانه و گل‌‌های  شمعدانی و. .  بوده است.  اما حالا جای مخفیِ گنجه برملا شده بود و خودِ همین گنجه داشتن بود که چیزهای کوچک و بزرگ را ارزشمند می‌کرد.

زن دایی طاهره در آن لحظه تصمیم می‌گیرد راز را به دخترش بگوید و بعد از گفتن راز، جای گنجه را تغییر دهد.

«اون موقع‌ها که بابات می‌خواست بره جبهه من خیلی گریه کردم.  این دستمال هم یادگاره همون دوران ه.  همه‌ی اشک هامو با همین دستمال پاک کردم. ما تازه نامزد کرده بودیم و اصلا معلوم نبود رفتن بابات بازگشتی هم داشته باشه.»

فاطمه که هم سن همان روزهای زن دایی طاهره است و با عین اول عشق به شیوهای مدرن تری آشنا شده، با تعجب به دستمال نگاه می‌کند و می‌گوید: «مامان، یعنی بابارو اینقدر دوست داشتی؟»

صدای بلند الله اکبر کشیده‌ی دایی محسن در حین رکوع و سجده، هانیه را بدخواب می‌کند. زن دایی طاهره که درحال بافتن شالی بلند برای دایی محسن است، می‌گوید: «آرام تر محسن.  بچه خوابیده…»

دایی محسن بین دو سجده لبخند محوی می‌زند. صدای زنگ کلیسا بلند می‌شود. ساعت کامل شده است. اوا، دستمال فینی‌اش را توی جیب پالتوی بافتنی‌اش فرو می‌کند. بوی خوش توتون دست ساز و…

بهارنارنج، همه‌ی خیابان فشن را پر می‌کند.

 

 چاپ شده درمجله ی ادبی نبشت
 
به من گفتند، همین راه را مستقیم می‌روی، بعد می‌رسی به یک آسانسور آهنی. دکمه‌ی آسانسور را می‌زنی. وقتی رسیدی پایین به یک شهر دیگر رسیده‌ای. رو به روی آسانسور یک قطار شهری‌ست که باید سوار آن بشوی. آخر چطور باید باور می‌کردم که شوخی نمی‌کنند؟ یا حداقل سرکار نیستم؟ مثل داستان‌های فانتزی بود. یک آسانسور که تو را از شهری به شهر دیگر می‌برد. بعد هم یک قطار.

قبلا هم حدس می‌زدم که اینجا واقعی نیست. هیچ چیزش واقعی نبود. اما من هنوز چشم داشتم. همان چشم‌ها را با خودم آورده بودم.چشم‌های ایرانم بود. این همه راه، همان چشم‌ها همراه من بودند. توی هواپیما با من نشسته بودند و شانزده ساعت پرواز کرده بودند تا رسیده بودند به آمریکا.

فقط چشم‌هایم واقعی بودند وگرنه کجای این آدرس واقعی‌ست؟ اینکه وسط یک شهر، یک آسانسور آهنی باشد و پایین برود و وارد یک شهر دیگر بشود، هیچ چیزی از داستان‌های هری پاتر و نوشته‌های «جی کی رولینگ» کم ندارد.باید به چشم‌های واقعی ام اعتماد می‌کردم. چشم هایم را یک بار در دستشویی هواپیما هم دیده بودم. خودشان بودند. همان‌ها هستند.

به هرحال، همه‌ی داستانی که شنیده بودم، واقعی بود. من رو به روی قطار ایستاده بودم. با همان آسانسور به قطار رسیده بودم و آنقدر عاشق آن منظره‌ی قطارِ میان سبزه‌ها و درخت‌ها شدم بودم، آنقدر شیفته‌ی گذر قطار از وسط شهر شده بودم که دلم نمی‌آمد سوارش شوم.

گفتم، با همین قطار به دوردست‌های خیال می‌روم و پیش خودم فکر کردم حتما سوار قطار می‌شوی و می‌توانی پنجره‌ی خانه‌ها را به همراه گذر آرام قطار، دید بزنی. در یکی از پنجره‌ها مراسم عاشقانه‌ی گل دادن را ببینی. در دیگری، دلخسته ای را ببینی که موسیقی گوش می‌دهد و سرش را میان دو دستش محو کرده و در یک لحظه که او نگاهش به قطار درحال گذر می‌افتد با نگاهت بگویی:«می‌گذرد.این نیز می‌گذرد.» در پنجره‌ی دیگر،مادری را ببینی که با انگشت اشاره‌اش، قطار را به بچه‌اش نشان می‌دهد. لبش را غنچه می‌کند. بعد غنچه‌ی لبش را باز می‌کند و لبش را می‌کشد و دندان‌های نیمه زردش پیدا می‌شود و دوباره لبش را غنچه می‌کند.

ناگفته پیداست که مادر می‌گوید:«نگاه کن. قطار را نگاه کن. می‌گوید، کوکو، چی چی…»

توی یک پنجره‌ی دیگر،دختری را می‌بینی که با پدرش دعوایش شده و تو می‌توانی حدس بزنی به خاطر خالکوبیِ اژدهای دو سری ست که روی بازوهای کوچکش کشیده است. یعنی پدر به دختر گفته «این چه ریخت و قیافه‌ایه؟ حداقل یه گل پنج پر می‌کشیدی نه یه اژدهای دو سر؟»

همه‌ی این داستان‌ها و این اتفاقات باید از پنجره یک قطار که بسیار آرام و با طمأنینه در حال حرکت است، دیده شود. حتما پنجره‌های خانه‌ها هم به اندازه‌ی یک ال سی دی ۱۰۰ اینچی و گشاد بودند و ماجراها در کلوزآپ رخ می‌داد و فوکوس هم می‌شد.

تازه علاوه بر همه‌ی این ها، اغلبِ آدم‌های توی پنجره هم فارسی حرف می‌زدند. اصلا حواسم نبود که «کوکو،چی چی» خودش یک فرهنگ است. یک کتاب بزرگ است. یک نام آوا نبود که فقط. با خودش کلی حرف داشت.چند دهه را داشت دنبال خود می‌کشید. آنقدر ماجرا ساخته بودم که اصلا توان سوار شدن در قطار را نداشتم. مخصوصا وقتی به ایستگاه آخرش فکر می‌کردم از خوشی دیوانه می‌شدم.

آن ایستگاه باید ایستگاه روزِ مبادا باشد. روز مبادایی که یک غروب قرمز دارد با چند مرغ دریاییِ سیاه که مثل هفت‌های پراکنده توی آفتاب سرخ، در حال غرق شدن‌اند. یک بار دیگر هم وسط این آرزو ایستاده بودم.

به رقیه نگاه کردم. دماغش آویزان بود. همیشه یک دماغ سفید یا سبز از گوشه‌ی بینی‌اش بیرون زده بود.

«فردا بعد از جشن تکلیف می‌خوام ببرمت یه جای جدید. می‌خوام دو تایی بریم. دیگه بعد از جشن تکلیف، بزرگ می‌شیم.«

چاپ شده در گزیده ی رویدادها و رخدادهای ادبی. سایت دوشنبه

راضیه مهدی‌زاده نویسنده‌ی مهاجری که به گفته‌ی خودش در «دیوانه خانه‌ی نیویورک» یا «دیگ گم شدن» زندگی می‌کند. در دانشگاه تهران فلسفه خوانده و کار‌شناسی ارشدش را در رشته‌ی ادبیات دراماتیک و مطالعات سینمایی گرفته است. او هم اکنون در نیویورک در حال گذراندن دوره‌های داستان نویسی خلاق است. از او دو کتاب «موخوره» و «یک کیلو ماه» در ایران چاپ شده است.

یک دقیقه به اضافه‌ی بیمارستان
 
سارا شاخ دارد. مهتا، خنده‌ی کج و کوله‌ای دارد. نگین، چشم‌هایش را بسته است. صفیه، دست‌هایش را باز کردن و حالت پریدن به خود گرفته است. من هم مثل یک روح به سمت عکس می‌دوم اما به جمع بچه‌ها نمی‌رسم. وسط عکس مانده‌ام. پشتمان یک صخره‌ی خاکی ست و چند علف سبز هم اطرافمان دیده می‌شود. جایی که عکس گرفته‌ایم، سرسبز نیست. زیبا نیست اما خودمان واقعی هستیم. 
رفته رفته، منظره‌ی پشت عکس‌ها زیبا‌تر می‌شود. پر از درخت می‌شود. شکوفه‌های رنگ به رنگ، دریاچه، برج، نورهای خیره کننده... هرچه منظره‌ها، شلوغ‌تر و قشنگ‌تر می‌شود، یکی از آدم‌های توی عکس اول هم کم می‌شود. آن قدر کم می‌شود که الان فامیلی نگین را یادم نمی‌آید. از سارا می‌شنوم، مهتا دو سال پیش برای همیشه رفته اروپا. صفیه امسال طلاق گرفته و خود سارا به عشق سال‌های نوجوانی‌اش رسیده. 
خبری از عکس‌ها دسته جمعی نیست. توی عکس‌ها فقط خودم هستم. خودم و موبایلم که توی تمامی عکس‌ها یا کنار صورتم است یا آن را جایی نزدیک به قلبم نگاه داشته‌ام. یا در زاویه‌ای باز و روبه آینه است. 
فقط خودم هستم. وسط استارباکس با ابروهایی نامرتب و کافه‌ای شلوغ که از پشت سرم پیداست. فقط خودم هستم در محوطه‌ی سرسبز دانشگاه میان کتاب‌های نفیس و قیمتی‌ام. فقط خودم هستم با سربازی هخامنشی که نیزه‌اش را وسط موزه‌ی متروپلیتن، محکم در دست گرفته است و نگاهش مثل من غمگین است. 
خودم را وسط حضور باارزش چیز‌ها یا چیزهای باارزش، چپانده‌ام تا تنهایی را خط بزنم. تا چروک‌های صورتم را فراموش کنم. تا لبخند را یادم نرود. یا نه، از همه مهم‌تر، تا خودم را در معرض باد قرار بدهم. باد بوزد توی مو‌هایم. مو‌هایم را باد ببرد و من وسط لرزش باد و دست‌های لخت درختان، سماع کنم. بچرخم. بچرخم. بچرخم... 
توی این عکس، بهار است اما باد گوش‌هایم را سرخ کرده است. همین باد لعنتی و این ایده‌های خیال پردازانه، من را تا اینجا کشاند. 
· عکس رو پیدا کردید؟ باید ضمیمه‌ی پرونده بشه. 
· پیدا می‌کنم. 
از اتاق بیرون می‌رود. موهای گوجه‌ای و صدای تق تق پاشنه‌ی کفشش دلم را ریش ریش می‌کند. آخر یک تصادف کوچک که این حرف‌ها را ندارد.  من، خودم دبستانی که بودم چهار بار با موتور تصادف کردم. از بس توی خیابان نه پل عابر بود نه چراغ راهنما، خط عابر پیاده هم که یک شوخیِ بی‌نمک بود. 
از این همه آزمایش که خانوم پرستار برایم توضیح داد می‌ترسم. جوابشان کی می‌آید؟ نکند بستری‌ام کنند؟! می‌ترسم کنار نتیجه‌ی آزمایش‌ها چیز دیگری هم پیدا شود. از این مریضی‌های مجهول که مثل خزه به جانت چسبیده‌اند و خودت از آن‌ها بی‌خبری. از این مریضی‌های پست مدرنِ ناشناخته می‌ترسم. 
اگر بستری شوم چه؟ فردا چطور بروم سر کار؟ من که مرخصی ندارم. کار دیگری هم که نمی‌توانم پیدا کنم. به همین راحتی که نیست. تازه توی این کار هم که هنوز دائمی نشدم. اگر بگویند نیاز به مراقبت داری، کی را دارم اینجا که ازم مراقبت کند؟! 
نزدیک بود گریه کنم و بیفتم به جان پرستار که ولم کند و تعهد بدهم که هرچی شد پای خودم. باید بهش می‌گفتم من اینجا کسی را ندارم و حتی اگر یک روز هم بستری بشوم ممکن است کارم را که به سختی به دست آورده‌ام از دست بدهم. 
افتاده بودم وسط تنهایی. یک تنهایی غلیظ و بلعنده. قلبم صدادار شده بود. مثل پاشنه‌های کفش خانوم پرستار داشت دلم را ریش ریش می‌کرد. 
یکی‌ام گفت: «هنوز که چیزی نشده سوسول خانوم. تو اول عکست رو پیدا کن بعد شروع کن به خیال بافی.» 
توی عکس دنبال یک عکس تنهای پرونده پسند بودم. موبایلم را عقب و جلو می‌کنم. از همه‌ی عکس‌های خودم و دیگران می‌گذرم. می‌رسم به عکس پاسپورت و عکس ویزا. 
توی عکس پاسپورت برای اولین بار ابرو‌هایم را برداشته‌ام. خانوم آرایشگر گفت: «ابروهای خودته. ماشالا» 
وقتی از آرایشگاه بیرون آمدم، همه داشتند نگاهم می‌کردند. زیبا‌ترین موجود خیابان بودم. همه عاشقم می‌شدند. یکی پایش لیز خورد. یکی گردنش کج شد. یکی سکندری خورد. بعد‌ها فهمیدم، هیچ کس من را نگاه نمی‌کرد. 
توی عکس ویزایم برای اولین بار روسری‌ام را برداشته‌ام. روسری‌های گل دار و حریرم را که تویشان گنجشک‌ها، درخت‌ها و پرندگان خانه داشتند را کنار گذاشتم و موهای چرب و موخوره دارم را بیرون ریختم. ویزا را دادم به مامور فرودگاه. نگاهم کرد. عاشقم شد. 
بعد‌ها فهمیدم مامور فرودگاه هم عاشقم نشده بود. فقط چون ایرانی بودم، بیشتر نگاه کرد و عکس را با خودم تطابق داد. 
حالا که عکس‌های مخصوص پرونده را پیدا کرده بودم خودم را به چی مشغول می‌کردم؟! وسط تنهایی و سفیدیِ تخت، سرم را چرخاندم. گوشه‌ی اتاق، بودا را دیدم. نشسته بود روی گل‌های لوتوس. سرش پایین بود و نوک انگشتانش را به هم چسبانده بود. یک خال گوشتی هم وسط ابرو‌هایش بود. داشت قصه‌ی رهایی می‌خواند. رهایی‌ای که از رنج برخیزد. 
ه‌مان لحظه فهمیدم من هم بودایی‌ام اما یک مدل جدیدی از بودایی. بودایی که یک روز به خودش گفت: مهاجرت می‌می کنم. به خودم رنج می‌دهم برای رهایی. اما رهایی از چه؟! رهایی از مامان یا ترانه؟! مامان که مهربان بود. غر می‌زد. ناله می‌کرد اما مهربان بود. ترانه هم که تجسم همه‌ی بی‌خیالی‌های دنیا بود. با ترانه که به ترک دیوار هم می‌خندیدیم. 
بابا هم که مرده بود. سال‌های دور. یک روز که از مدرسه به خانه برمی گشتم و کیفم پر از آب نبات‌های چوبی بود، بابا مرد. 
مامان گفت: «یعنی تو هیچ تعلق خاطری نداری؟» 
به مامان گفتم: «چه تغلقی مامان؟ این تعلق که می‌گویی چیست؟ چه وابستگی‌ای؟ اصلا مگر خودت بعد از جنگ، خانه و زندگی و همه‌ی آدم‌هایت را کول نکردی و نیامدی تهران؟! مگر همه‌ی کودکی‌ات، آبادان نبود؟ مگر نمی‌گویی آبادان، بهشت بود. شط روان داشت. شب‌های خنک داشت. آدم‌های گرم داشت. مگر خودت همه‌ی این‌ها را به ما نگفتی و الان نزدیک به بیست سال نیست که داری توی این تهران خراب شده، زندگی می‌کنی؟! هر روز هم از شلوغی و ترافیک و کثیفی تهران شکایت می‌کنی اما حاضر برگردی؟! برمی گردی به آبادان؟! نه مامان. نه. هیچ تعلق خاطری ندارم. تعلق خاطر، یه شعاره.» 
چقدر بچه بودم آن روز‌ها که فکر می‌کردم تعلق خاطر، پرچم است. مام وطن است. جنگل است و دشمن و اینکه اگر جنگ بشود واکنش تو چیست و از این دشمن‌های احتمالی و واکنش‌های ساختگی در ذهن. 
حیف که همه چیز را چپگی به‌مان فهماندند. تقصیر آن‌ها هم نبود. خودشان هم نمی‌دانستند کجای ماجرای تعلق و پایداری و وطن ایستاده‌اند. 
مامان، با یک دسته گل و چندتا کمپوت گیلاس و گلابی بیا ملاقاتم و دوباره بپرس. دوباره لب‌های غنچه‌ات را جمع کن و با صدای ناامیدی بپرس: «تعلق چی؟ تعلق خاطر نداری؟» 
بیا تا بگویمت مامان. الان می‌فهمم تعلق یعنی چی؟! دارم، مامان. دارم. 
من به گوشه‌ی پله‌های سنگیِ پشت دانشکده‌ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران تعلق دارم. به نیمکت‌های دارز و چوبی دانشکده‌ی ادبیات تعلق دارم. به کرسی قرمز خانه‌ی خان ننه تعلق دارم. به آن روز که با هم رفتیم بازار بزرگ تهران و من از دست چانه زنی‌های تو کلافه شده بودم، تعلق دارم. به اختلاف نظرهای زمین تا آسمانم، به حیاط همیشه برگریزانمان، به پله‌های یوسف آباد، به غم روشنفکریِ پارک لاله، به همه‌ی این‌ها، مامان تعلق دارم. 
تعلق،‌‌ همان سوال تو بود مامان.‌‌ همان دست‌های من بود که توی خانه‌ی گرممان و میان اشیای سنتی و مدرن، تکان می‌خورد و جنجال به پا می‌کرد.‌‌ همان جزییات، اسمش تعلق بود. اما آن روز که می‌پرسیدی، نمی‌دانستم. نمی‌دیدمشان. مامان، من حتی به آن چای داغی که میان جروبحث‌هایمان سرد شد هم تعلق دارم. 
آمدم اینجا. اولش آرزو می‌کردم که کاش یک چیز راحت‌تر از تلفتی بود که با مامان و ترانه بیشتر حرف می‌زدم. بعد گفتم، کاش یک چیزی می‌آمد که می‌توانستم ببینمشان. بعد گفتم: کاش می‌شد لحظه به لحظه از حال هم خبر داشته باشیم. چیزی شبیه پیامک و فرستادن فیلم و عکس و... 
اسکایپ آمد، لاین، وایبر، اینستاگرام، وی چت، واتس آپ... اوایل، هر روز برایشان می‌نوشتم. فیلم می‌گرفتم. عکس‌هایم را می‌فرستادم. ماجراهای هفته و اتفاقات روزانه را می‌گفتم. حالا عکس‌هایم را هرزگاهی می‌فرستم. مامان که برایم قلب می‌فرستد، یواشکی می‌بینم که سین-seen- نشود تا مامان،‌‌ همان لحظه توقع جواب نداشته باشد. انگار دیگر جز فرستادن شکلک و جوک‌های بی‌مزه برای هم حرفی نداریم. 
می‌نشینیم رو به روی دایره‌ی روشن و کوچک کامپیوتر‌هایمان و همدیگر را از دو قاره‌ی دور تماشا می‌کنیم و هی از هم می‌پرسیم: «چه خبر؟ دیگه چه خبر؟» 
دلم می‌گیرد از این همه فاصله‌ای که نزدیک شده اما بی‌حرف مانده. می‌دانم که تقصیر من است. مامان هر روز زنگ می‌زند. حرف دارد. می‌نویسد. عکس می‌فرستد اما من کار دارم. 
به خودم می‌گویم: بعدا جوابش را می‌دهم. آخر روز، آخر هفته، آخر... به خودم دروغ می‌گویم. دروغ‌های کوچک خوشحال کننده. 
دو سه سال اول به خودم گفتم: «برای مامان پول بیشتر می‌فرستم. برای ترانه آنقدر پول می‌فرستم که بتواند اولین فیلم بلندش را بسازد.» 
ترانه دو سال پیش اولین فیلم بلندش را ساخت. مامان هم که پول بیشتر نیاز نداشت. با آن حرف‌ها فقط به خودم امید می‌دادم. برای خودم، دلیل‌های بزرگ منشانه می‌ساختم. فکر می‌کردم برای این همه تنهایی و ندیدن مامان و جواب ندادن به قلب‌های سرخ وایبرش باید دلیل محکمی داشته باشم. 
توی عکس‌ها، دنبال ترانه و مامان می‌گردم. عکس‌ها را زیرو رو می‌کنم. همه‌ی گوشی‌ام را نگاه می‌کنم. نیستند. توی هیچ کدام از عکس‌ها نیستند. لعنت به من و حافظه‌ی داخلی این گوشی. 
دوباره، دست‌های تیغ تیغیِ تنهایی می‌افتد به جانم. تنهایی، پشمالوست و موهای زبری دارد. همه‌ی تخت و ملحفه‌های سفید پر شده از موهای ریز و درشت تنهایی. تختم یک قایق چوبی ست وسط یک اقیانوس عمیق. هرجا را نگاه می‌کنم آب است. طوفانی از دوردست به سمت قایقم می‌آید و من فقط می‌توانم به گوشه‌ی چوبی قایقم بچسبم و رویم را از طوفان برگردانم. 
به خودم گفتم: «هنوز یک چیزی با توست. پیدایش کن. یک چیز قریب غریب. یک خشکی. یک خشکی وسط قلبم است. پارو‌هایم را باید به آن خشکی برسانم. خشکی را ب خودم آوردم.» گوشه‌ی چمدانم بود. توی دست‌های عرق کرده‌ام بود وقتی می‌خواستم موقع خداحافظی، ترانه را بغل کنم. توی فرودگاه روی یکی از صندلی‌های آبی نشسته بود وقتی سنگدلانه، صورتم را از مامان برگرداندم تا اشک‌های یواشکی‌اش را نبینم. توی موهای بلند آن دختر بلوند آمریکایی بود که کمکم کرد تا چمدان بزرگم را جا به جا کنیم. توی دست‌های سیاه و پینه بسته‌ی آن کارگری بود که وسط تنهایی و بی‌زبانی همه‌ی وسایل‌هایم را تا هتل آورد. 
مامان که ترسیده بود فراموشش کنم، بوی خدا را بسته بندی کرده بود. گذاشته بود توی جعبه و برایم فرستاده بود. جعبه را باز کردم. چادر نماز و مهر بود. 
آرام‌تر شده بودم قایق چوبی‌ام داشت از طوفان فرار می‌کرد. یکی دیگرم گفت: «غلط کردی. حالا یادت اومده؟ حالا که افتادی گوشه‌ی بیمارستان یادت اومده تنهایی؟ بی‌کسی؟ بدبختی؟! تا قبلش که همش می‌گفتی، خوبه. بد نیست. در کل، خوبی هاش به بدی هاش می‌چربه. تو ایران بودی، خونه داشتی از خودت؟ یه لونه موشم نمی‌تونستی با اون پولت اجاره کنی. خونه هم اجاره می‌کردی از گشنگی پس می‌افتادی. خرج اون تیپ و قیافه تو کی باید می‌داد؟ اصلا به فرض که پولم داشتی به توی دختر مجرد کی خونه می‌داد؟!» 
یکی دیگرم می‌گوید: «از بیمارستان که بیرون آمدی، تحریم‌ها که برداشته شد، باید برگردی. برمی گردی پیش خانواده‌ات. پیش ترانه و مامان. یعنی تو نمی‌تونی قدر همین دو نفرِخونوادت رو داشته باشی؟!‌ای خاک بر سر تو و اون تحصیل علم و دانش ت.» 
باز یکی دیگرم می‌گوید: «حالا اینکه یک شب یا ده شب دیگه هم توی بیمارستان بمونی چه فرقی داره؟ کی منتظرته؟ خواهرت؟ مادرت؟ اینجا که هیچکی منتظر تو نیست بدبخت.» 
همه‌ام را توی خودم خفه می‌کنم. مثل یک بچه‌ی بی‌تاپ هوای مامان را کرده‌ام. آخ، مامان کاش درخت توت خشک شده‌ی حیاطمان بودم، وسط باد، وسط تگرگ، وسط باران، اما توی خاک خودم. بعد، تو هر روز می‌آمدی و آبم می‌دادی و من هم هرگز پای رفتن نداشتم. 
بیرون دارد یک ریز برف می‌بارد. بی‌صدا، آرام. با اینکه پنجره بسته است اما بو دارد. برف بو دارد. بوی شمال می‌آید. بوی لاهیجان، بوی آستارا، بوی سیاهکل. بوی یکی از داستان‌های تلخ و گزنده‌ی تو، مامان. 
یادت هست همیشه تعریف می‌کردی که دایی حمزه آرزو داشت توی دانای علی خاکش کنند اما آن قدر ماند، آن قدر ماندگار شد که توی لندن مرد و‌‌ همان جا هم خاکش کردند. 
سرما می‌پیچد توی تنم. خودم را به آن راه می‌زنم که داستانت را فراموش کنم. پنجره‌ی بیمارستان را نگاه می‌کنم. آن طرف‌تر رودخانه

چاپ شده در كافه داستان

دست استخوانی اش را جلو آورد و تعارف کرد.بد بود اگر قبول نمی کردم،مخصوصا که توی خیابان فشن هم ایستاده بودیم و دیده بودم که اوا با چه ذوق و سلیقه ای،توتون ها را ریخت توی کاغذ سفید و با یک دستگاه کوچک کاغذ را پیچاند.

می خواستم بگویم ممنون. الان حسش نیست.

اما دستش را با مهربانی جلوتر آورد. دست دیگرش توی پالتوی بافتی بود که حتما اتیکت “مید این اسپین” نداشت. دلیل نمی شود که آدم از اسپانیا بیاید و همه ی وسایلش مارک اسپانیا داشته باشد. کدام یک از وسایل من “مید این ایران” بود؟!
همانطور که دستش نزدیک من بود،چروک های بی حال روی کاغذ را دیدم. دیدم کاغذ با صبوری تمام،توتون حجیم شده را داخل خودش بلعیده. “اوا”همیشه کاغذهای روغنی کوچک داشت. کاغذها را با همان دستگاه می چرخاند و لبه هایش را با تف به هم می چسباند.

لپ های استخوانی اوا گل انداخته بود. شبیه فشن های استخوانی نیویورک شده بود. وسط نیویورک و توی خیابان فشن هم که ایستاده بود.از نیویورک و فشن اونیویش فقط همین اوای از اسپانیا آمده مانده بود. آنقدر هوا سرد و مه آلود بود که هیچ فشنی دیده نمی شد. از ایمپایر استیت به آن بلندی هم فقط نوک بی حالش پیدا بود اما هنوز هم مهم ترین عنصر نیویورک زنده بود. آن تاکسی های زرد رنگ اگزیستانسیالیست.

از دست “اوا “بو بلند می شد اما بوی توتون نبود. بوی بهارنارنج بود. بوی مربایی بود که زن دایی طاهره برایمان درست می کرد.در همان لحظه از همین بو به رازی بزرگ پی بردم. رازی که سال ها فکرم را به خود مشغول کرده بود اما فراموشش کرده بودم.
“اوا” را نگاه کردم. از بینی کشیده اش،از چانه ی استخوانی اش،از موهای مشکی اش که کناره های پیشانی اش را پوشانده بود به راحتی می شد به زن دایی طاهره رسید. از اوای اسپانیایی وسط نیویورک،راز بزرگ عاشق شدن دایی محسن را یافتم. حتما دایی محسن،عاشق بوی بهارنارنج شده بود.
بویی که توی انگشت های زن دایی طاهره جریان داشت. توی موهای سیاه و فرخورده اش جا خوش کرده بود.این تنها علت منطقی اش بود وگرنه یک دختر شانزده ساله آن همه در بحبوحه ی جنگ با آن عکسی که من از زن دایی طاهره دیده بودم که هنوز آثار بلوغ،توی دماغش پیدا بود،دلبری نمی دانست.لوندی بلد نبود اما دایی محسن یک دل نه هزار دل عاشقش شده بود.
دایی محسن دل به دریا زده بود. رفته بود و جلو و گفته بود.. نه نرفته بود جلو. قدیم ها که اینطوری نبود. به رسم قدیم، نامه ای برداشته بود و با هزار کلمه ی در حریر پیچیده و هزار سخن از لفافه های عشق و عاشقی گفته بود: دل ما رفته است. بعد هم مانده بود که نامه را چه کند؟
کمی بعدتر دریافته بود که مینا خواهرزاده اش همکلاسی طاهره است.نامه را با لرزش دست و پروانه های خشک شده ی داخلش به مینا رسانده بود.
طاهره هم بعد از خواندن نامه یک دل نه صددل عاشق شده بود. جانش رفته بود. شب ها با ماه و ستاره ها حرف می زد و می گفت برسد به دست محسن جانم.دلیلش هم واضح و مبرهن است. جنگ بود. اشک بود. مرگ بود. دلخوشی نبود.جای عشق خالی بود. حالا فرقی نداشت چند ساله باشی. فرقی نداشت از عشق،فقط عین ش را یاد گرفته باشی،انتخاب با تو بود. می توانستی انتخاب کنی که دلت از صدای هواپیماهای جنگی و شکستن پنجره ها بلرزد یا به جایش دلت از چیزی مثل عشق بلرزد و بی تاب شود.
زن دایی طاهره هم لرزش دل را انتخاب کرده بود. نامه را زیر خاک حیاط خانه دفن کرده بود.رویش یک گلدان شمعدانی گذاشته بود و شب ها به بهانه ی آب دادن به گلدان شمعدانی می رفت و یک بار دیگر نامه را می خواند.
پاییر که شد،گلبرگ های خشک شده ی شمعدانی را توی پاکت نامه کنار پروانه ها ریخت.حالا نامه ها بوی گل های شمعدانی می دادند و دست های زن دایی طاهره هم بوی بهارنارنج.
فکر کن،شب ها وقتی زن دایی طاهره نامه را می خوانده چقدر بو توی هوا بوده. حتما به خاطر همین بوها بود که همه ی خانه های اطراف را بمباران کردند اما هیچ آسیبی به خانه ی زن دایی طاهره و خانواده اش نرسید.
حتما بوها مثل یک حفاظ شیمیایی قوی و نامرئی عمل می کردند و هواپیماهای جنگی را فراری می دادند. شاید یک روز علم،خاصیت گیج کننده ی بوها را کشف کند.
“اوا”،دستمال کاغذی اش را بیرون آورد و فین کرد. یک فین بلندصدادار. حتما یک ماده ی لزج سبز هم توی دستمال کاغذی،جاری کرده.
این فین بلند صدادار یکی از غریب ترین خاصیت های مهاجرت است. توی کتابخانه نشسته ای،فین می شنوی. توی تاکسی نشسته ای،فین می شنوی. توی رستوان،فین می شنوی. اصلا” فین” در اینجا یک هویت مستقل دارد.اولش حالم به هم می خورد. تعجب می کردم و پیش خودم فکر می کردم،حتما این ها یک اقلیت هستند اما بعدتر دیدم فین را همچون سرفه و عطسه عادی می دانند.
“اوا” که فین کرد فهمیدم زن عمو طاهره هم وقتی جوان بوده،فین کرده است. یک فین بلند صدادار با محتویات کیفیِ سبزرنگ.
یک روز فاطمه،بچه ی زن دایی طاهره،دستمالی را از توی گنجه ی رازها و چیزهای گرانبهای زن دایی پیدا می کند.فاطمه ابتدا از دستیابی به یک رازِمگو که انتهای کمد لباس ها پنهان شده بود،احساس غرور می کند اما بعد از نگاه کردن به دستمال خاک خورده که وسطش هم چروک شده بود،نتوانسته بود دلیلی قابل قبولی برای غرور خود پیدا کند. به همین دلیل مجبور می شود دستمال را به زن دایی طاهره نشان دهد و جویای راز شود.
زن دایی طاهره عصبانی می شود. بیشتر به خاطر لو رفتن جای گنجه. به هر حال هریک از ما گنجه هایی داریم که در آن چیزهایی را مومیایی کرده ایم.هرچیز را به شیوه ی خودش. شیوه ی سال های زن دایی طاهره هم خشک کردن پروانه و گل های شمعدانی و.. بوده است. اما حالا جای مخفیِ گنجه برملا شده بود و خودِ همین گنجه داشتن بود که چیزهای کوچک و بزرگ را ارزشمند می کرد.
زن دایی طاهره در آن لحظه تصمیم می گیرد راز را به دخترش بگوید و بعد از گفتن راز،جای گنجه را تغییر دهد.
• : ” اون موقع ها که بابات می خواست بره جبهه من خیلی گریه کردم. این دستمال هم یادگاره همون دوران ه. همه ی اشک هامو با همین دستمال پاک کردم.ما تازه نامزد کرده بودیم و اصلا معلوم نبود رفتن بابات بازگشتی هم داشته باشه.”
فاطمه که هم سن همان روزهای زن دایی طاهره است و با عین اول عشق به شیوهای مدرن تری آشنا شده،با تعجب به دستمال نگاه می کند و می گوید: ” مامان،یعنی بابارو اینقدر دوست داشتی؟”
صدای بلند الله اکبر کشیده ی دایی محسن در حین رکوع و سجده،هانیه را بدخواب می کند.زن دایی طاهره که درحال بافتن شالی بلند برای دایی محسن است،می گوید:”آرام تر محسن. بچه خوابیده…” دایی محسن بین دو سجده لبخند محوی می زند.
صدای زنگ کلیسا بلند می شود.ساعت کامل شده است.”اوا”،دستمال فینی اش را توی جیب پالتوی بافتنی اش فرو می کند.بوی خوش توتون دست ساز و بهارنارنج،همه ی خیابان فشن را پر می کند.

راضیه مهدی زاده

چاپ شده درمجله ی سیاه سفید

چاپ شده در کافه داستان

یک مدلی بود که در ایالت تگزاس آمریکا زندگی می کرد.هر روز ورزش می کرد. می رفت استخر. شنا را به شکل جدی دنبال می کرد و بعد از شنا هم دو ساعت تمام می دوید و وقتی می رسید خانه پروتین می خورد و قرص های مخصوص که عضله می آورد و زیبایی های مناطق خاص بدن. او همه ی آرزویش این بود که یک روز یک مدل معروف شود. به مجله های مختلفی روزمه و عکس می فرستاد. شاید که یک روزی یک مجله ای به او زنگ بزند.
یک دختری بود بیست و پنج ساله. در چین زندگی می کرد. شانگهای را دوست نداشت. پکن را دوست نداشت. بیجینگ را دوست نداشت. جهان را در کل دوست نداشت و زندگی کردن برایش یک چیز مسخره ی تکراری بود. هیچ کاری نبود که دوست داشته باشد. از روی بی حوصلگی تصمیم گرفت لخت شود و عکس های لخت ش را توی شبکه های مجازی پخش کند. بعد هم کم کم معروف شد و دوست هایش هم گفتند از ما هم عکس می گیری. دوست هایش هم لخت می شدند و او از آن ها به شکل های عجیب و غریبی عکس می گرفت. او اما کماکان بی حوصله بود و خوشحال نبود.
.
یک آقای سی و پنج ساله ای بود اهل اکوادور که عاشق شیشه ها بود. دوست داشت همه ی شیشه ها و پنجره ها برق بزنندو او عاشق تمیز کردن شیشه ها بود. به همین خاطر از کشورش آمد به شهر پر از برج و شیشه ش منهتن. او مهاجرت کرد و هر روز ساعت ها شیشه های برج ها را تمیز می کرد و از جرثقیل مخصوصش بالا می رفت و شیشه ها را برق می انداخت و وقتی می رسید خانه لبخند می زد به زندگی.
.
یک آقایی بود شاعر بود. یعنی همه او را به ترانه سرا می شناختند اما او سال های بسیاری روانپزشکی خوانده بود و روزنامه نگاری کرده بود و در مجله های موفقیت از رمز و رازهای زندگی خوب گفته بود. او بیشتر سال های زندگی اش را رفته بود دانشگاه شهید بهشتی تهران و درس ها روانپزشکی را خوانده بود اما آدم های خیلی کمی او را به عنوان روانپزشک و روزنامه نگار می شناختند. اسمش که می آمد آدم ها زیر لب زمزمه می کردند” وقتی ابد چشم تو را از ازل می آفرید… من عاشق چشمت شدم…”
.
مدل آمریکایی یک روز که توی خانه نشسته بود و مادرش داشت غر می زد که وضعیت ایالت و نفت خیلی به هم ریخته و این دموکرات ها دیگر امسال نباید رای بیاورند، به مادرش چشم غره رفت و با خستگی پاهایش را مالید. امروز سه مایل دویده بود و ناراضی بود. نمی دانست باید مدل شود یا نه. هنوز هیچ مجله ای با او تماس نگرفت. این همه فمر پر کرده بود اما حتی یک موسسه هم خبری نبود.
مادرش همینطور که داشت غر می زد و بوی استیک و روغن سوخته همه ی خانه را برداشته بود،تلفن را برداشت. گفت: آره خونه ست.گوشی دستتون باشه.
فرنزیا رفت پای گوشی،سعی کرد خودش را کنترل کند. گفت کی می تونم بیام؟ من از همین فردا هم آمادگی دارم. گفتند نه باید هفته ی دیگه بیاید. قرارشان شد روی ریل های قطار برای عکاسی.
این اولین موسسه ای بود که او را تبدیل به یک مدل معروف می کرد. تلفن را قطع کرد. از پله های خانه بالا رفت و لباس هایش را روی تخت ریخت و به نوبت رو به آینه پوشید و خودش را در زاویه های مختلف نگاه کرد.
.
دوست های دختر چینی هر روز بیشتر از او می خواستند که سوژه ی عکس هایش باشد. دختر چینی نمی فهمید چرا باید این همه برای آدم ها جذاب باشد

داستان صوتی چاپ شده در پادکست نامیلیک

چاپ شده درکافه داستان

همه چیز از گل های قرمز ظرف های خیلی نازک چینی شروع شد. من می خندیدم و به موذیانه ترین شکل ممکن ظرف ها را قایم می کردم. بعضی اوقات هم نوعی بی احتیاطی های بیش از حد درموردشان به خرج می دادم که از دستم بیفتند.

مامانم نگاه می کرد. حرص می خورد. ناراحت می شد اما می گفت فدای سرت. قضا بلا بوده و بعد هم جاروی خیلی بلند را برمی داشت که خورده های گل سرخ توی دست و پایمان نرود.

من می خواستم به هر طریقی شده آن ها را نیست و نابود کنم اینقدر که ازشان بدم می آمد و به نظرم املی بودند و هی به مامان می گفتم اینها را چرا نگه داشتی آخر؟ بریزشان دور خوب...

 نمی ریخت. نگاهی می کرد و می گفت مادرم داده. مادرجون.. خیلی دوستشان داشت. می گفت تو یه کمد چوبی نگه شون می داشت برای روز مبادا. هر سال می رفت و یه دست شش تایی دیگر می خرید و طی سال ها شدن این همه...

.

راه افتاده ام توی منهتن. خیابان های نیویورک و مغازه های چینی و ژاپنی را بالا پایین می کنم شاید چندتا از ان ظرف های گل سرخ یا شبیه شان را پیدا کنم. آن ظرف ها دیگر فقط خاطره ی شکستن نیستند. خاطره ی تنهایی و اشک و آیدین و شیرینی هم هستند. خاطره  ی یلداهای بلندند که بوی گل پر،گل های سرخ را پر می کرد.

ظرف های گل قرمزی را پیدا نمی کنم.و خانه ی یک دوست ایرانی دعوت می شویم و در کمال تعجب می بینم یک دانه از ان ظرف های گل قرمزی دارد و یک لیوان هم دارد. ست هستند . دقیق همان ها هستند. به خجالت و حالتی عجیب ازشان درخواست می کنم که می توانم ظرف گل قرمزی تان را قرض بگیرم؟

ظرف را خالی را می خواستم. می خواستم عکس بگیرم ازشان. می خواستم انار بگذرام و گل های سرخ خشک شده کنارشان و عکس بگیرم و برای خودم توی آلبوم خاطره های دور و نزدیک تنهایی و مهاجرت سیوشان کنم.

.می گوید آره حتما. فقط ظرف رو می خوای؟؟

می گویم: آره...

 دیگر چیز نمی پرسد و من خوشحال می شوم.

.

 ظرف را می گذارم روی پارکت قهوه ای خانه و یاد آن روزی می افتم کمه هی می رفتم بالای پشتی و منتظر پسردایی آیدینی بودم. همیشه او می آمد و برایمان آیدین می آورد. آیدین های کش دار شیرین. آیدین ها را دور انگشتانمان می پیچیدم  تا بزرگ تر شوند و دراز شوند و ما کیف کنیم از این همه شیرینی

چاپ شده در مجله ی داستان شب

از لینک آبی گوش دهید.

چاپ شده دریک تجربه-همشهری داستان

باید یک عکس از این وضعیت بگیرم و زیرش بنویسم:"بفرمایید.عاقبت چپ دستی" بعد هم یک ایموجی لبخند از این خجول های ذوق کرده بگذارم و بفرستم برای بابا."

اسمش گلوریاست.وقتی دنبال توپ می دود،موهای صاف و طلایی اش مثل یک قناری زرد توی هوا پرواز می کند.

می پرسد: " وات آر یو ثینکینگ؟"

لهجه اش را چقدر دوست دارم. باید به جای این فکرها دنبال توپ بدوم تا کماکان مساوی باشیم.

عکس را اگر می شد بفرستم،حتما بابا پشیمان می شد و اولین خاطره ای که یادش می افتاد، روزهای سوم دبستان بود.آن سال بابا معلمم بود و من را هم مثل بقیه ی چپ دست ها بلند می کرد و می برد پای تخته و آن تنبیه همیشگی که هنوز هم لای انگشتانم سوز می اندازد. خودکار لای انگشت های دست چپ...

آن سال با همه ی چشم غره های بابا که آخر شب ها می شنیدم به مادر می گفت:" چی خوردی سر این بچه اینجوری شده؟ آبروی منو پیش بقیه ی معلم ها برده." تمام شد و بابا هم کم کم دست چپ بودن من را فراموش کرد.

 کلاس پنجم هستم و یک دوست صمیمی دارم که اسمش احمد است. احمد، شاگرد اول کلاس مان است و فوتبال اش هم خوب است و با اینکه من چپ پا هستم و هیچکس دوست ندارد من توی تیم شان باشم احمد هوای من را دارد اما بعد از چند پاس گل که از سمت راست به من داد و من هول شدم و فرصت را از دست دادم و تیم کلاس چهارمی ها تیم ما را برد،احمد هم دیگر آنقدرها هوای من را نداشت. اما حتی این باخت هم انقدرمهم نبود که آن امتحان لعنتی...

امتحان انشا و خطاطی بود. احمد انشایش را نوشته بود و مشغول خطاطی با لیقه و قلم بود که آرنج دست چپم کار خودش را کرد و در یک لحظه همه ی برگه ی انشای احمد سیاه شد و چون بازرس از آموزش پرورش منطقه آمده بود هیچ التماسی پذیرفته نبود و احمد برای اولین بار در زندگی، معدل اش بیست نشد و برای همیشه با من قهر کرد.

آن سال بابا انتقالی گرفت و ما برای همیشه آمدیم شیراز.

دبیرستانی هستم.هفته ای دوبار می روم حافظیه و انجمن دوستداران حافظ و گروه موسیقی. همانجا بود که نجمه با آن چشم های درشت مشکی با صدای دف و هوای شیراز وارد خواب و خیال من شد. همه با هم دف می زدیم. نجمه صندلی سوم ردیف پنجم می نشست و من در ردیف ششم می ایستادم. چشم هایم را می بستم تا صدای دف نجمه را از بقیه ی دف ها جدا کنم.

یک بارچشم هایم را که باز کردم، استاد اشاره کرد که بعد از تمرین بمان.

ماندم و استاد گفت: " من تا به حال نمی دونستم تو گروهی هم چپ می زنی. اینطوری نظم گروه به هم می ریزه. یک ماه انفرادی، راست کار می کنیم بعد دوباره وارد گروه شو."

یک ماه شد دوماه و سه ماه و من چپ دست باقی ماندم. کلاس من وسط کلاس نجمه شروع می شد و نیم ساعت بعد از کلاس او تمام می شد و همین شد که نجمه گم شد. گرچه یک سال بعد از کنکوری که هرگز قبول نشدم و به بابا گفتم که یک ساعت وقتم فقط برای هماهنگی و آوردن صندلی مخصوص چپ دست ها رفت و...دیدمش. آن سال کلاس فیلمبرداری می رفتم. رفته بودم باغ ارم که با دست چپ، پن و تیلت های معروف خودم را ثبت کنم که توی قاب دوربین دیدمش. همانجا روی دست چپ اش زوم کردم و دیدم برق می زند.

 صبح ها  می رفتم باشگاه و یک روز خیلی اتفاقی بدمینتون را برداشتم و دیدم دست چپم دارد جدا از من زندگی می کند. انگار همه ی این سال ها منتظر این لحظه بود. مسابقات استانی،کشوری،تیم ملی...

گلوریا با تعجب می پرسد:"به کجا خیره شدی؟"

با دست ماشینی را نشان می دهم که برای گلوریا مثل همه ی ماشین های لندن است اما برای منِ چپ دست یک بهشت کوچک است.

چاپ شده در رادیو پویا- کانادا

هرکدام به نور شدن می اندیشیدند.

خودشان را با پرهای سیمرغ و معجزاتش مقایسه می کردند و هیچ کس هم نبود  که بگوید:سیمرغ،افسانه بوده جان من. به هر حال انقلابی در راه بود.

با سرهایی سوخته و آماده ی آتش. هر روز یک سخنرانیِ عظیم از انقلاب نور و آبادیِ جهان و یادآور شدن به تک تک شان که رسالت شان روشنگری ست و فلسفه شان،اشراق. همه شان جوان بودند با رسالت هایی از تغییر در جهان. با ایده هایی از روشن سازیِ دنیا و اطرافش تا نزدیکی های کهکشان.

البته در همین میان، بودند افرادی که تنها به زمین بسنده می کردند. یعنی فقط روشن سازی زمین،آرمان شان بود. چون شنیده بودند،خورشید و ماه و امثال این ها هم در جهان به کارهایی نسبتا شبیه به آن ها مشغول اند. یعنی شب و روز را هر کدام به نوبه ی خویش روشن می کنند.

اما این دسته، توسط آرمان گرایان افراطی مورد تمسخر قرار می گرفتند. آن ها، نور را عالم تاب دانسته و  بی هیچ شکی،هر روز بیشتر از دیروز آماده ی رفتن می شدند.

گاهی به داستان هایی که از پیران سوخته ی راه های دور شنیده بودند می خندیدند. زیرا رسالت خواهانِ پا به سن گذاشته و فیلسوفانِ روشنفکرِ پیر را مهره های سوخته ای می دیدند که جسارت شان تمام شده و حال، نوبت به آن ها رسیده تا به نسل های گذشته نشان دهند چگونه جهان را منور خواهند کرد؟ تا نشان دهند اگر دست و پایشان در این جعبه ی نمناک کاغذی بسته نباشد چه هاخواهند کرد؟

بالاخره نوبت رسید به آنکه سرش بزرگتر از همه بود.

 جلو رفت.

خودخواسته...

پاهایش را صاف کرد و قامتش را محکم.

از جعبه بیرون آمد.

زیر گاز روشن شد.

و دیگر..

 همین..

 تمام شد.

کبریت کوچک سوخته،افتاد کنار ظرف های نیمه شسته و کبریت های تمام شده ی دیگر.

هرگز بازنگشت تا به سایرین بگوید که رسالت بهترین شان(که او هم جزء همان دسته بود)اگرهم آرمانی باشد و رسالتی،صرفا لحظه ای نور مجهول است و در نهایت جمع کردن خانواده ای دور میز شام...

همین...

وقت نشد به دیگران بگوید سهم شان از میلیاردها سال و حرکت و زمان،تنها جرقه ای ست که گاهی هم زده نمی شود.

هرگز بازنگشت تا برایشان بگوید از نسبتِ یک جعبه ی خیس کاغذی  با کهکشان و خورشید و راه شیری...

 تنها یک ثانیه کورسوی نور،تمام وظیفه ی خطیرشان بود.

 

چاپ شده درمجله ی مد و مه

 

پیر دانای همه ی قصه های پندآموز،چوب خشکش را به زمین کوباند و گفت:اگر باور نمی کنید نگاه کنید.

 و بعد هزاران ماهی قرمز از حفره های کوچکشان بیرون آمدند .

در دهان هر ماهی،سیبی قرمز بود و ماهی ها مثل خزندگانی مرموز با سیب های حجیم شده زندگی می گذراندند.

ماهی ها می دویدند.

 آن ها وظیفه ی آب رسانی به درخت را داشتند و درخت هر سال سیب های قرمز لغرنده می داد.

درخت در کویر بود اما بهترین سیب های آن حوالی را داشت.

 میان کوه های بلند نشسته بود و هر روز با خودش قصه ای تکراری را زمزمه می کرد.

 قصه ی تکراری وجود...

قصه ی تکراری ماهیت...

و می گفت روزگاری ساقه ای سبز بود در ته رودخانه ای جاری و هر سال عید که می شد که ماهی های قرمز زیادی که دریا را ندیده بودند،با قلب هایی تپنده به گردن او می چسبیدند.

ماهی ها مرحله به مرحله می خواستند.

اول دریا...

بعد،سکوتی ابدی...

 و بعد هم سفره ی هفت سین...

ماهی هایی که برای نجات جانشان به درخت آویخته بودند ،همه شان به دریا رسیده بودند و واضح است به دریا رسیدن کار هر ماهی نیست.

ماهی می خواهد و دل شیرماهی...

 تا اینکه عید یک سال ماهی گیری آن قدر زیاد شد که ساقه ی سبز،نحیف و رنجور شد.

  همان سال خشکسالی همه جا را فرا گرفت.

همه ی ماهی های قرمز کوچک صف شدند و دهان به دهان آب ریختند پای ریشه های درخت.

 آن ها همه ی دریا و تمام خوشی های کوچک شان را،مدیون درخت سیب بودند.

درخت سیب زنده ماند و هر سال سیب هایی لیز و سیال داد.

.

سیب و ماهی هرگز راز غریب شان را فاش نکردند.

شاید رنگ همدلانه شان تنها اشارتی ست بر راه دور و درازشان.

 

------------------------------------

 برگرفته از کتاب "موخوره" نوشته ی راضیه مهدی زاده – نشر کتاب کوله پشتی

مد و مه/جمعه ۲۳ امرداد ۱۳۹۴