خون خورده بی نظیر بود. جان دار و خون دار و پر قصه. نمی توانم بگویم چقدر لذت بردم از خواندنش. از تک تک قصه ها. از گم شدن در تاریخ. از صلاح الدیم ایوبی. از سرزمین بیت المقدس. از کلیساها. از فضاهایی که بی اندازه نزدیک بودند و دیدنی. از دانشجوی دانشگاه تهرانی که در این کتاب نیز وجود دارد- کیف می دهد دانشکده ی ادبیات را ببینی. دانشگاه تهران را ببین. شانزده آذر را ببینی. میله های سبز دانشگاه را لمس کنی.- دو روح و دیالوگ هایشان که شیفته ی رابطه شان بودم وقتی باهم از مرگ شان از تن شان و از قبرشان حرف می زدند. عجب طنزی داشت. می خندیدم بلند بلند میان حرف های دو روح. بی اندازه این کتاب عالی بود. عالی واقعی
.
اولش خون بود...
.
شروع با خونی شدن کفشی که به خون گربه ای در خیابان می گیرد.
" در صبح پاییزی به تماشای خونی مشغول بود که کل ترک های آسفالت را پر کرده بود و کم کم فرو می رفت در زمین...
.
" روح خبیث خالدار بی خوصله سر چرخاند و روبه روح شاعر آزادی خواه گفت."
.
" و روح شاعر آزادی خواه هنوز ته امیدی داشت که قبرش در ابن بابویه تخریب نشود و نیفتد در اتوبان در دست تعریض."
.
کنار محسن مفتاح نوشته ام- این شخصیت های عزیز دل دانشگاه تهرانی جان دل ها- محسن مفتاح دانشجوی فوق لیسانس دانشگاه تهران در رشته ی زبان و ادبیات عرب باید وقتش را تنظیم می کرد تا به همه ی قبرها برسد.
.
" ارواح نشسته کنار صلیب تا ناپدید شدن کامل محسن مفتاح در اعمقا ایستگاه مترو، رد کفش هایش را نگاه کردند و دوباره سر چرخاندند طرف خیابان خون گرفته."
.
" تاریخ پر است از دانشجویانی که ادبیات و تاریخ و سیاست خوانده اند و مجبورند برای پول در آوردن کار گل بکنند و رویا پروار کنند تا مگر روزی همین لحظات شان بشود سرمشق دیگرانی که سر کلاس هایشان خواهند نشست و محوشان خواهند شد. " به صیغه ی مستقبل نزدیک..." این چند کلمه ی اخری را محسن بلندتر گفت...
.
" پدرش همیشه می گفت کلمه ادم زنده رو سبک می کنه چه برسه مرده رو."
.
" با رویای بیروت سوار شد در شلوغی قطاری که می رفت به سمت گورستان تهران."
جزییات دقیق سوار شدن در مترو و ادای کلمه ها " محسن حروف را درست دقیق ادا می کرد پدرش شخصا نظارت داشت بر کارش و نشد هیچ وقت حمد و السوره و الضالین را بدون مد بگوید
.
قسمت های اضافه ی شده ی – تو دو لیست- عالیه. خط کشی های برنامه ی روزانه ی کاری و عکس های مستند از در و دیوار و روزنامه ها که به کتاب اضافه شده واقعا د کیوتست وان
.
" هر وقت نزدیک ایستگاه بهشت زهرا می شد رویاها جان می گرفتند. انگار مرده ها رویایش را داغ می کردند. تا وارد گورستان بزرگ شود سرش پر شده بود از خلیج بیروت و کافه هایی که می گفتند تا صبح می شود تویشان درس خواند با سفارش یک فنجان چای فقط."
.
" محسن مفتاح عاشق فلافل بود و محمود درویش و غاده السمان را بهتر از خیلی ها می خواند و با کلمات شان می گریست و زور می زد کسی را پیدا کند تا عاشقش شود."
.
قسمت های صلاح الدین ایوبی فوق العاده ست. فاتح اورشلیم. قدس زیرپایش بود. از فراز گنبد مسجد القصی خیره بود به صلاح الدین.
لقبش را گذاشته بود " ذوالدم" صاحب خون. سرها را می انداخت و دست ها را می کند از جا. به عشق جنگ خود را رسانده بود به صلاح الدین. یک بار سلطان ه او گفته بود در تو ایمان نمی بینم. بیشتر عطش کشتن است. و او این را به حساب تعریف گذاشته بود.
" وقتی خودش را رساند بالای قبه الصخره سر برگرداند و دید رد خونی قدم هایش خشک شده اند زیر آفتاب.".
.
" روح شاعر آزادی خواه گفت": دلت برای تنت تنگ نمی شه اصلا؟ بالاخره تو هم یه جایی چال شدی دیگه. ادم اینقدر بی عاطفه." 😊 و روح خبیث خالدار گفت " سوسول فضول." و به کارش ادامه داد و کسی نفهمید که ناگهان در سرش تنش پدیدار شده است زیر آفتاب دروازه ی شرقی قدس. بی سر و تنها. غصه اش گرفت.
قبر اول ناصر سوخته.
برادر اول. ناصر سوخته.
من در سال 1360 مردم. ناصر سوخته هساتم. متولد 1332 در تهران. محله ی پامنار. بزرگ شده ی نارمک. من گم شده ام. مرا به یاد آرید. من گم شده ام.
.
اتاقش رو به خیابان بود. رو به کلیسا.
.
حضور ادم های واقعی و تاریخ سازی مثل مهندس موسوی و سمین دانشور در خلال کتاب و خیل آدم های زنده و مرده چنین در هم تنیده.
.
" دود ویسنتون خاصیت عجیبی دارد. آبی ست. تیز است. مثل شمشیر. کام عمیق ناصر."
.
پدر حجله می خرد و کنار مغازه ی نفت می فروشد. پشت وانت آبی پدر، حجله ها را در محله های اطراف می چرخانند.
.
ناصر سوخته باستان شناسی می خواهد و با شایگان و سمین دانشور برای بورسیه ی خارج از ایران حرف می زند.
.
" میکاییل و شمایل چهار بال. باورش نمی شد کلیسای بی برج و باروی بغل خانه شان چنین شمایل جان داری داشته باشد و دیوارهای طروبت زده و بخاری نفتی و بدنه ی زنگ زده و حوضچه ی غسل تعمید." – از لحاظ فضاسازی و دقت در جزییات
.
" راسته ی انقلاب خلوت بود. پیچید سمت 16 آذر. دانشگاه بی روح بود و پارچه های تسلیت شهادت رجایی و تیریک ریاست جمهوری مهدوی کنی. نشان های مجاهدین را پاک کرده بودند."
.
ویسنتون به فیلتر رسیده بود و خنکی آب دوش لرز می انداخت بر تن ناصر. سردی آب زاینده رود مستقیم وصل می شد به جایی دور در تاریخ. به آخرین سرباز صفوی شاید که قبل از کشته شدن صورتش را در آن آب شسته بود یا فرمانده ی افغان ترس خورده از نادر که کسی به زور در ساحل خفه اش کرده بود و چشم هایش ثابت مانده بود زیر آب."
.
" صلاح الدین ایوبی، فاتح اورشلیم، خداترسف رام کننده ی کفار و حافظ قرآن."
.مرد درشت اندام بالای قبه الصخره صلیب دو نیم شده را پرت کرد پایین و رو به صلاح الدین فریاد زد " اودخلو بسلام امین."
.
" زنی یهودی در دمشق گفته بود هر کس صاحب اورشلیم شود امپراتور جهان خواهد شد."
.
" اسیر بی سر می خواست بلند شود. سرش آن سوتر با چشمانی مبهوت داشت تن را نگاه می کرد. صلاح الدین چشم های سر را تا لحظه ای که قران را روی سینه اش گذاشتند و اعلام کردند او از دنیا رفته است از یاد نبرد."
.
تکه هایی که از سرخ و سفید رمان قبلی به این رمان کشیده شده است. انگار تکه پاره های جامانده از داستان های ادامه دار آدم هایی دور و نزدیک و آشنا.
" در نهایت به گم شدنش در بخار خشک شویی خیابان شانزده آذر" یا نگاه کردن مردی که سیگار می فروخت از داخل دکه اش که در کتاب قبلی آمده بود.
.
" می گویند حوالی قبر خواجه فردوس، سنگ قبر عجیبی وجود دارد."
.
" در یکی از کلیساهای ایران شی متبرکی وجود دارد که بعد از سقوط اصفهان به دست ارامنه خارج می شود و یک افغان سواددار آن ها را با خود می برد."
.
" گورها را می شکافند تا تن گم شده ی تاریخ را بیرون بکشند. برهم زننده ی خواب مردگان."
.
قسمت های رفتن و رسیدن به تاریخ- فضای فوق العاده ی برخورد با تاریخ و قبری کهنه و تاریکی و ترس و هیحان و رازآلودی. کیف بی اندازه
.
" روح شاعر آزادی خواه پرسید: خوابیدن هم کیف خودش رو داره ها. تو چند سال می شه که نخوابیدی؟
روح خبیث خال دار گفت: خیلی سال
یعنی چند سال؟
هزار سال
و هر دو سردرگریبان با بال های بسته نگاه دوختند به موی دختر که از پایینش موخوره ها راه می گرفتند به بالا.
.
" گورگرفتگی. چیزی مثل دریاگرفتگی. هوایی کهنه وارد رگ ها می شد و خون را می خورد و پیش می رفت. باید زود از آنجا می زد بیرون."
..
" سر بریده به صلاح الدین خیره بود. جرج. بزرگ شده ی اورشلیم. نوزده ساله. دکان دار. کم تجربه. سر جرج بدن را نمی دید اما همانطور که خون باقی مانده ی گردنش خالی می شد توی خاک می شنید که سردار مسلمان فریاد می زند و بعد دیگر چیزی نشیند."
.
هذا راس یحیی بن زکریا
سری که بریده شد در تشت شد و سه بار آواز داد. سر یحیای تعمید دهنده.
.
سری که در دمشق مدفون شده بود. یحیایی که در شمایل عیسی را تعمید می داد در رود اردن."
.
در خاورمیانه یک باستان شناس باید به هر واقعیتی شک کند و هر افسانه ای را جدی بگیرد.
.
" این خاک خواهان زیاد داره.هزار بار تا به حال فاتحانش رو کشته . باید رامش کرد با خو ن."
.
پدرش همیشه می گفت باید پشت به باد بنشیند وگرنه مدام می چاید و نمی تواند نان دربیارود و محسن همیشه پشت به باد بود. اما باد این شنبه ی آذار فقط سوز داشت.
.
برادر دومی
من بی خون شدم. من هیچ جا نیستم. تنم گم شده تنم نیست. کسی می داند کجاست؟
.
مسعود پسر کریم سوخته از بچگی خواب ارواح می دید که گاهی برایش دست تکان می دادند😊 اون دوتا روح خنگو می گه احتمالا 😊
.
ارض ملکوت. قتلگاه عیسی. دیوار معبد سلمیان آن سو و معراجگاه رسول.
این زمین مقدسه. خون می خواد. تو خونش ندی یکی دیگه می ده و این بار خون ما خواهد بود. به خدا که خون می خواد و باید گردن همشون رو بزنی. ما فاتحیم. ما حق داریم."

.
.
عجب خاکی. قبل از اینکه سوار اسب شودف خم شد و مشتی خاک برداشت و بو کرد. همه نگاهش می کردند. او صلاح الدین بود. نباید می ترسید اما ترسیده بود.
.
" عقب تر دمشق بود. خنک، آرام. دلش خواست به جامع اموی فکر کند و گور یحیی. گوری که قبل از حرکت به سوی قدس از نو ساخته بودش. اما نه صلاح الدین نباید خیال زده می شد.."
.
حالا خلوت است. اوست و خاک. خاکی که فتحش کرده. او سیف الاسلام، ملک ناصر، اویی که دعایش کرده اند با شهدای بدر محشور شود. .
" دلش می خواهد زمین دهان باز کند و او در دل اورشلیم بخوابد. برای همیشه تا ابد. تا ته تاریخ. آرام.
.
حضور ایران درودی در بخش هایی از کتاب" وقتی ایران درودی را دیده بود از او شنیده بود که هیچ شهری نمی تواند جلوی نقاش شدن ش را بگیرد، صدچندان شده بود انگیزه اش."
.
" سوال به قدمت ابدیت. تاریخ پر است از خاک کردن برادر به دست برادر. برادر مرده ی جوان."
.
" زیاد هم پاپی نشد. تازه بعد از انفلاب فهمید که انداخته اندش در دریاچه ی نمک قم. با چند نفر دیگرو"
.
- تلفیق فضاها شهرها آدم های زنده و مرده و روح ها و از همه مهم تر تاریخ که انگار راوی اصلی داستان است. تاریخ که انگار زنده است و نفس می کشد در تک تک صفحه های این کتاب.
" سیاوش که به تهران بازگشت افتاد پی تن نمک خورده ی سهراب.
.
آشنایی زدایی از همه ی فضاهای جنگ. از تن و اندام های جنسی. از سینه و پستان که زیر پای سیاوش لیز می خورد. چربی مشبک بود.
.
" گاهی اوقات مردن بهترین اتفاق عالم است. به خصوص در جنگ. با گلوله. خون پاشان و جوان"
.
" ابوالحسن خود را رساند به ساحل. دستی کشید بر ریشش و نه به پسرش فکر کرد و نه به صنم و نه به شکسپیر و نه به مشهد.
.
" رد دودآلود منجنیق در هوای اورشلیم باقی مانده بود."
.
" و تاریخ پر است از پسران رهاشده در شهرهای جنگ زده که کم حرف اند و به جای دور خیره.."
.
" قلیش تیر کشید. قلب جوان که ماه ها بود با ضربان بالا کار می کرد و غرق نیکوتیم آرام کننده بود نفهمید چرا ایستاد. مسعود پسر کریم سوخته نشسته سکته کرد."
.
" پدری که روی تنش کلمات شریعتی را خالکوبی کرده است."
.
سومی" من منصور سوخته سال هاست که در بیروت سرگردانم. کسی مرا دیده است؟"
.
" بوی دود تا اخر دنیا باقی می مونه رفیق؟پ
چرا؟
چون می ره تو جرز خاک. توی دل دلش. پاک نمی شه هیچ وقت."
.
" بهشت عکاس هاست الان. هرچی بخوای هست. جنگ، برادرکشی،اسراییل، مسیحی، سرباز، شیعه های جهادی، یهودیف خرابه، هرچیو تازه مدیترانه هم هست."
.
" تاریخ پر است از لرزه های تنانه. از مردها و زن هایی که در بستری خنک به هم فکر می کنند. ارزشان می گیرد و نمی دانند چه اتفاقی قرار است برایشان رقم بخورد."
.
" رافاییل فرشته ی بازدارند بود. فرشته ی از رمق افتاده هایی مثل او."
.
" گفته بودند نظرکرده است. گفته بودند این بیماری پوستی نیست. روح مسیح است. رنج اوست. رنج برگزیده بودن. پوزخند زد."
.
فضاسازی بی نظیر- " روح خبیث خالدار بر تارج روی سر مریم مقدس نشسته بود و به مدیترانه خیره مانده بود."
.
" ماریا از راه خشکی به اورشلیم رفت. به شهری مقدس. و گم شد. منصور پسر کریم سوخته آرام در خاک بیروت حل شد."
.
" ابن بابویه را برای همین دوست داشت که روی قبرها دلیل مردن را می نوشتند و او نفسش چاق می شد بعد دانستن."
.
" محمود سوخته ساده ترین بنده ی خداوند بود." عاشق تهمینه کهن جان بود. " بره ی آرام خداوند بود انگار."
.
محمود سوخته دید که یار دارد می رود.
." و جهان برای پسر جوان تنهایی که به در شلوغی یک انقلاب بزرگ گیر افتاده جای راحتی نیست."
.
" بعد از خواندن رمان زمین نوآباد متوجه مشابهت های جدی میان دختر قهرمان رمان با عشق دایی یونس شده بود. به روی خودش نیاورده بود و به خودش گفته بود لابد عشق در بهشت سوسیالیسم همین شکلی ست وگرنه به مفت نمی ارزید."
.
" محمود را دوست داشت؟ نمی دانست."
.
تهمینه که خودش تصمیم می گیرد بکارت را از دست بدهد. " تهمینه شکایتی نداشت. خودش می خواست این قدم بزرگ را به سوی سوسیالیسم بردارد و از تعلقی آزاد شود که هیچ انسان خودساخهته ای از آن به عنوان امتیاز گرفتن استاده نمی کند. از ته دل از این خون که نشان تصویه وجودی اش بود راضی بود. شجاعتی که هر زنی چون او باید می داشت."
.
از نظرگاه استالین روی دیوار. نگاه و لبخند گیج و محو او و حرف زدن او از بخشی از تاریخ
.
" من را عشق کاترینا کشت. کشت. اما من انتقام می گیرم. من عکس نیستم و حتی اگر هم باشم باز هم استالینم. فورلادم. فولاد ناب روسی."
.
" و خوشحال بود که دو روح مرموز از او حساب می برند و خوشحال بود که زنان زیبا عاشقش هستند."
.
" همان ورزها بود که روح شاعر آزادی خواه گمان کرد استالین شابلونی چیزی می گوید. شسعی می کرد به چشم هایش نگاه نکند. می ترسید. رنگش مدام پریده تر می شد."
.
" من می گم ما تاریخ رو تماشا می کنیم. خودت هم قاتیشی. مگه می تونی منکرش بشی؟"
" من که می گم گور پدر تاریخ. گور پدر جدش. یعنی این همه خرتوخر دیدی هنوز آدم نشدی؟"
" توچی ؟ تویی که معلوم نیست مال کدوم عهد بوقی، شدی؟ واقعا تو کی هستی؟"
- اینجا خیلی خیلی بلند بلند خندیدم. عالی بود یعنی.
.
" صلاح الدین نفهمیذد چه مرگی به او هدیه داده است. او پرواز می کرد بر فراز بیت المقدس. مثل مسیح. روی ارض موعود. احساس کرد بال دارد. بال هایی که بعد پرتابش باز خواهند شد و او را به عرش می برند. شروع کرد به خواندن شهادتین."
.
" فرصت ترسیدن نبود. در چهل سالگی کاری را انجام داده بود که برایش متولد شده بود. حالا سبکبار بازمی گشت به خراسان. بال هایش او را می برند. او قهرامان واقعی و اصلی خواهد بود."
.
" هیچ ایده ی سیاسی خاصی نداشت. چندان هم کتاب نخوانده بود/. عاشق سیم بود و لامپ زرد گازی. می لنگید اما چندان برایش مهم نبود. تنها چیزی که برایش اهمیت داشت همین دختر زیبای مشهدی بود که مدام سیگار می کشید و مدام او را رها می کرد و می رفت پی شعارنویسی و دیدارهای مهم."
.
" از دیشب فکر کرده بود مارکسیم اگر همین تهمیه باشد حتما چیز جذابی ست. هم خوش رنگ است و هم کلی اتفاق جذاب دارد.".
.
" زنش می شد؟ می توانست کنارش در شوروی درس بخواند. عاشقش بود؟ نه... از همین ناراحت بود. دوستش نداشت و فقط می خواست کنارش باشد که برسند تا مرز و بعدش.. بعدش.
محمود دوستش داشت. همین حرصش می داد. محمود...محمود با هیچ حرف او مخالفت نمی کرد.
.
" تاریخ پر است از دخترانی که تصمیم می گیرند حقیقت را به پسرها بگویند. بگویند چندان دوستشان ندارند. کسالت بارند. اصلا گاهی بود و نبودشان برایشان فرقی ندارد و اینکه ان ها باید بروند دنبال زنی برگردند که موی بافته ی بلند دارند و باکره است. چشمش به در باشد و وقتی بچه ی اولشا سقط شد یواشکی گریه کند و بلافاصله خودش را جمع کند تا مردش افسرده نشود. اما دختران در این شرایط چیز دیگری می گویند."
.
" انتهای این فصل. جمله ی دوستت دارم را سیگارفروش می شنود. از رمان سرخ و سفید به اینجا امده است و چقدر با دقت و ظریف و بی نهایت کیف دارد فهمیدن این نکته ها.پ
.
" پسر خراسان در ارض موعود بیت المقدس را از بالا خواهد دید. از آسمان. جایی که فقط پیامبران دیده اند. لبخندی زد و از نو چشمانش را بست."
.
" نمک دشمن رنگ است. جان دادن مسیح شور است ساید. همه نگاهش می کنند از پایین و مجمود ار بالا. فرشتگان پوشیده و شوری ای که نشست بر تن مرد مصلوب."
.
توجه شدید به جزییات در حین تعمیر و تمیز کردن فرشته های کلیسا. عالیه و فوق العاده
.
" کم کم می فهمید فاتح اورشلیم چه کرده با او. ادم تا خونش نرود نمی میرد. باید کاری کرد اما تکان نخورد. آرام ماند در سبد فلزی منجنیق. جمع شده بود در خودش. جنینی بود که می خواست پرتاب شود روی دنیای تازه. به وعده ی خدا فکر کرد. این که حی لایموت است.
.
" مهیای دردی شد که قررا بود بر تنش وارد شود. بدون درد که معنایی نداشت. درد همه چیز است. و مرد خراسانی بعه خوبی می دانست که در چگونه جان را شاد می کند."
.
" در حالیکه ترس وجودش را پر کرده بود بی فکر و آنی پلاستیک بزرگ را کنار زد و خودش را چپاند در قبر دهان باز کرده. تابوت پوسیده زیر وزنش از هم شکافت."
.
" محمود سوخته را اطرفا حرم همنه می شناسند. مردی ست دوست داشتنی. اسمش را گذراشته اند صمد. حرف نمی زند. کسی از هویت اش چیزی نمی داند. روزی سر و کله اش پیدا شد و انقدر ماند تا همه عادت کردند. عقیق های سرخ دوست دارد. کارش فرورفتن در قفبرهای تازه ی سرداب حرم و خواباندن جنازه های تازه."
.223. – ادامه دارد.
.
" پدرش از شریعتی تقل قول آورده بود که چقدر سفارش کرده به سر زدن به گورستان و بعدها که این را گوگل کرد چیزی نیافت و فکر کرد پدر این حرف را به نام شریعتی زده تا حال خودش خوش باشد."
.
" و تاریخ پر است از رویاپردازانی که کسی جدی شان نمی گیرد و بعد آن هایند که دیگران را جدی نخواهند گرفت."
.
" می گفتند زن میانسال بعد از مرگ چهار پسرش در عین شگفتی این پسر را به دنیا آورده و بعد کلا بی حس شده و ساکت."
.
" او ادمی را کشته که اسیر بوده. اگر رسول الله را زیارت کرد در روز حشر چه بگوید؟ بگوید قول او را زیر پا گذاشته و دلش لرزیده.. می خواست هر چه زودتر قدس را بگذارد و برود دمشق.
پارچه ی سرخ از دورش رها شد و او باز بالاتر رفت. فریاد کشید. همه جا نور بود و آفتاب و بعد دیگر سبکی.. قلب تاب نیاورد... مرد سقوطش را تجربه نکرد و صد تکه شدن و دفن شدنش را در اطراف دروازه ی شرقی ندید. آنقدر سبک شد که احساس کرد روح است. یک روح خبیث خالدار..
.
" مثل جدش که در تنور نانوایی اش به آتش کشیده شده بود به دست اعضای کمیته ی مجازات و جوری سوخته بود که ده سال آخر عمر را گوشه ی خانه تکان نمی خورد. زیر لب ذکر می گفت و حلالیت می طلبید از هر که می دید. وقتی داشت می میرد دیدند شعر هم می نوشته و سوخته تخلص می کرده."
.
" کل کتاب مقدس پر بود از خون های ریخته ی قدیسین. خون سر یحیی، خون مسیح، خون متی... جانی که بی خون برود کمی مشکوک است."
.
دو روح خنگول عزیز دل و دیالوگ هایشان
- سیگار خیلی کیف داره؟
- زیاد زیاد. آروم می کنه. دود خفه ت می کنه تا نفست به شماره بیفته و حظ کنی از اینکه زنده ای."
.
" جوان تاریخ خوانده زیر لحدهایش است و سیاه پوش ها در راه تهران"
.
" ان قطعه ی نفرین شده... چیزی در محسن مفتاح فرو ریخت. قطعه ی اعدامی ها با سنگ های شکسته. پوشیده از علف. پوست خشک شده ی نارنگی. کم تر گذارش به آن سمت افتاده بود و کلی قصه شنیده بود. محسن از سیاست می ترسید."
.
" بیتی از عنتره که تهش را با لذت می خواند وقتی شاهان ایران را تهدید می کرد. او تا بن استخوان به رهبر وفادار بود. رهبر برایش همه چیز بود. با هر کلامش از خود ب یخود می شد و با هر نگاهش قصه ای به خاطراتش افزوده می شد. جهان با صدام حسین زیبا شده بود. حالا او می خواست ابابیل خود را بر سر سپاهان غاصب ایران بفرستد.
" روح شاعر آزادی خواه ناآرام بود و روح خبیث پی صلاح الدین می گشت. هر دو عصبی. روح خبیث گمان کرده بود فاتح بیت المقدس را شاید بعد از هزار سال اینجا بیابد... و صلاح الدین آن جا هم نبود. وقتی به او گفتند اعدام انجام شده و سرباز خراسانی پرتاب زیر لب شروع کرد به خواندن دعا، به اناالیه گفتن و نفس عمیق کشیدن. نه تنها آرام نشده بود که بازش سنگین تر هم شده بود. از حالا داشت نفرین شهر را حس می کرد."
." صلاح الدین در همه کار ناتمامی. در همه کار. اصلا شبانه برو به جایی دور. برو به شام و کشاورزی کن. برو استغفار کن..." اعوذبالله من الشیطان رجیم... نباید این شک را می دید.
.
صفحه ی 262
.

" مردی در حال حفاری کنار قبه الصخره، کشف استخوان های کهن موقع خاک برداری اطراف دروزاده ی شرقی باستانی، بسته بندی استخوان ها برای ارسال به دانشکده ی مردم شناسی تل آویو. سر یحیی در کارتون کهنه. بایگانی کلانتری در اصفهان و انتقالش به زیرزمینی حادار نزدیک زاینده رود خشک. ترمیم گوری در مشهد که هر چند سال یکبار فرو می رود. خاک سست. کلیسای تعطیل شده ی مسروپ و دختر جوان راهنمای تور. زنی که به خاطر سردرد در خواجه ربیع دفن شده است.
.
و دیالوگ پایانی و بی نظیر دو روح که عاشق و واله و شیفته شان هستم.
. روح خبیث خالدار که داشت به محسن مفتاح نگاه کرد، بی هیچ مقدمه ای رو کرد به روح شاعر آزادی خواه و گفت: " من سرباز صلاح الدین بودم. من فاتح قبه الصخره ام. حالیته؟"
رو ح دیگر که یکهو از عوالمشس بیرون آمده بود جوا داد" فاتح چی؟"
" قبه الصخره. توی قدس."
" دمت گرم. خودت تنهایی فتح اش کردی؟"
" پس بذار یه خبری بهت بدم. چندماه دیگه گورت می افته وسط اتوبان و کلا نیست می شی."
" من بازم یه گوری داشتم. تو چی؟"
و روح خبیث خالدار سرش را خاراند و گفت: " من چرا توی کمونیست خدانشناس حرف می زنم اصلا؟"
" چون مجبوری. چون کسی رو نداری. راستی می دونی سیگار فیلتردار خیلی حالش از سیگار دستی بیشتره؟"
" جدی ؟ چجوریه؟"
و قدم زنان در بابا سیگار گپ زدند و بال های شان را روی سنگ قبرهای بلند و کوتاه کشیده می شدند. دور شدند و دور دور...
.
" گل های پوسیده. پوسته های کیک یزدی. بطری های خالی از آب معدنی و اعلامیه ها. دفن دانشجوی تاریخ قطعه را کثیف تر از همیشه کرده بود. جارو را شدیدتر حرکت داد و ناگهان دید دارد خیس می شود. ابرها به تهران رسیده بودند. آب روان شد میان قبور. آدم ها پناه گرفتند. جوی ها پر شدند."
.
" باران قطع شد. از دهان ادم ها بخار بیرون می زد. ناگهان سرما آمده بود ان پایین. در گور طاهر سوخته که باید کنارش سیمان می شد. همه چیز خیس بود. خیس خیس. آخرش آب بود..."پ
.
به نظرم چهار عنصر اصلی را به شیوه ی فیلسوفانه در این سیر رمان ها در حال ادامه دادن است نویسنده. خون و آب و بخار و .. اولش.. آخرش...
شاهکار بی بدیل و لذت بی اندازه

بازی های ساختاری کتاب را دوست داشتم. در مرز میان خیال و واقعیت قدم زدن. رابطه ی عاشقانه ای که کشش ایجاد می کند برای ادامه ی خواندن. بازی ها ساختاری برای اولین بار نیستند البته و به شدت من را یاد فرم کتاب رضا قاسمی- ارکستر شبانه ی چوب ها- می انداخت. کتاب به لحاظ فرم و محتوا برای من تلفیقی توامان از روزها و رویاها پیام یزدانجو و ارکستر شبانه بود.

فکر می کنم بخش عمده ی جذابیت برای نویسندگان باشد. یعنی ان هایی که با بازی های فرمی پست مدرن آشنا هستند و جلد سوم کتاب داستان های کوتاه دکتر حسبن پاینده را خوانده اند.

.

" فرق نویسندگان با مردم عادی این است که هیچ وقت نمی میرند. انگار خداوند تکه ای از وجود نامیرایش را به ودیعه گذاشته باشد در جان نویسنده و از گل تخلیش آن ها را خلق کرده باشد."

.

" معتقدم راه خود من بهترین است. معتقدم دین دارانه ترین شیوه هم هست. چرا که من با نوشتن اولین جمله آغاز می کنم و برای دومین جمله به قادر متعال متوکل می شوم."

.

بعد از پایان فصل سوم نوشته ام جمع و جور. پیش رونده. بدون اطاله ی کلام و باز یهای اضافی فضاسازی.

.

" مگر می شود نویسنده در هر شرایطی بنویسد؟ مگر می شود نجار توی جوب، میز و صندلی اش را بسازد؟. مگر می شود قصاب توی جوب گاو و گوسفند را بکشد؟..."

.

" در خیابان شاعری یخ زد و مرد." یاد قصه ی غلامحسین ساعدی و عاشق زنی که سرخ پوش بود.

.

حضور عشقی و عشقی که دختر شاعر به او دارد و عاشقش است چندان جان دار نشده. شاید باید نقب بیشتری می زده در رابطه و خواب ها و جزییات. دقیقا نمی دانم چطور و چگونه اما مثالش- نمونه ی خیلی خوب این دست از تلفیق های تاریخی در خون خورده ی مهدی یزدانی خرم.-

.

" سید رضا و حالا حس مبهمی که از انگشت هایش مانده. انگشت های ظریف و کشیده ای داشت." – یاد دست ها که در آثار مصطفی مستور مهم اند و همیشگی.

.

" دل لیلا هوای آوازی را کرد که به یاد میرزاده ی عشقی خوانده بود."

.

از قسمتی که قاتل رمان را از روی میز برمی دارد کمی پیچیده می شود.

.

همچنین بازی با راوی های داستان که کدام مرده است کدام زنده است.

.

تسلط بر فضای مطبوعاتی و اینکه هر روزنامه نگاه جناحی خود را دارد.

.

" نوشت تمام سرمایه ی ملویل که تجربه ی سال های دریانوردی اش بود صرف موبی دیک شد و ته کشید. نوشت تعجبی ندارد که ملویل بعد از آن دو سه کتاب فقط چندتا داستان پیش پاافتاده نوشته و بعد هم تخته کرده. او که ملویل بود انطور گفته اند درباره اش. من که منم، یک نویسنده ی کتابی."

.

 

اسب ها در خواب، شاعران را سواری می دهند.

.

در خواب و بیداری به یاد دختری افتادم که شب های پاییز

برای آپ.لون

شال گردن می بافت."

.

" نیمه شب

اسبی به خوابم آمد.

خسته بود. خوابید.

من تمام شب شعر می نوشتم.

در تاریک روشن صبح بیدار شد و شیهه زد.

اسب ها در خوابف شاعران را سواری می دهند."

.

" زیباترین شهر دنیا با سفرهای تو تغییر می کند.

زیباترین شهر دنیا

همان گوشه ای ست

که اکنون

نشسته ای و این سطرها را می خوانی."

.

سانت هایی برای تینا محشر بود.

از جان می آمد و بر جان می نشست. در سوگ خواهر

من بسیار گریستم با این مجموعه شعر

.

" استشمام سلول هایت بعد از دو روز."

.

" برگرد و پایان نامه ات را تمام کن تینا."

.

" جیغ بزن دختر و

به دنیا بیاور

کودکی را که می توانستی داشته باشی."

.

" و مزارت

میان رگ هایم

پوشیده از آفتاب گردان های صورتی ست.

.

" و سپس خودت را به در و پنجره ها کوبیدی.

تشنج آخرت لرزش به جان جهان نینداخت.

خدا سکوت کرد.

 در ردیف نوازندگان کر نشسته بود."

.

 

چنین گفت فردین- فردین نظری

.

شعرهای من از رگ هایم امده نه از ونیز

از روده هایم نه از آتن

از درد زانوها و سنگینی مخچه ام

کار من تشریح خودم بوده و کالبدشکافی ام

.

" همه چیز برای تو

همه چیز

تنها کفش هایم را باقی بگذار

می خواهم بروم."

.

" پالتوهایتان را دربیاورید.

شعرهای من شما را گرم خواهد کرد."

.

" زیاد سر به سر این خیابان نگذارید

خسته است و تلخ و روزگار بدی را پشت سر گذاشته است.

از دستش نمی آید کوچ کند.

و متسفانه عوض کردن اسمش هم هیچ چیز را عوض نمی کند."

.

 

در وضعیت کوانتوم- بهزاد خواجات

.

" لج کرده با یکی از الهاگان المپ"

.

" من رفته بودم از آبادان اندکی رنج بیاورم."

.

" سیمرغی که از تن کفتار می خورد سیمرغ ما نیست."

.

" فرض کنیم که اهواز چشم های تو باشد."

.

کلمات تنم را کبود کرده اند.

.

" اما هنوز

جای صدایت درون گوشم درد می کند.

جهان دست به توطئه زده است و

هیچ خیابانی

مسیر رفتنت را لو نمی دهد.

مغزم

هفت طبقه تا رهایی از تو فاصله دارد."

.

" حریف ماهی های چشم هایم نمی شوم

آن قدر لیزند که ممکن است از کاسه ی چشم هایم

به درون قلب عابری بلغزند."

.

" باید برگردی

تا حلزونی که در درونم ساکن شده

انگیزه ی کافی برای حرکت کردن به بیروت داشته باشد."

.

این مجموعه داستان را به پیشنهاد ابوذر قاسمیان خواندم. سه داستان کوتاه درخشان در این مجموعه وجود داشت. یک تکه کاج- همه ی کت های آقای شریفی و زخم های زاینده رود. ایده های خوب و تازه در این سه داستان.

.

داستان اول- پل معلق

" اخرین بار یازده سال پیش بود که از من خواست دیگر خبری از من نباشد. با آن لحن هایی که ظاهرش امری ست و درونش پر از خواهش. حال ده سال است که خبری از من نشده. ده سال است که ترسیده ام برگردم. ترسیدم برگردم و رد اشک هایش توی فرودگاه مانده باشد."

.

داستان فوق العاده ی یک تکه کاج که برنده ی جایزه ی بهرام صادقی هم شده است.

" خیابان پر از آدم هایی با تن های سالم. حالا نه سالم سالم. در این حد که مرگ توی دست و پایشان نپیچد. دوست دارم بنشینم کنار خیابان و گدایی تن کنم. اگر کسی تن اضافه ای دارد به من بدهد."

.

" دکتر هاشمی گفته بود هیچ کاری نمی شود کرد. کاش می شد حرفش را می پذیرفتند و می توانستم از همین چندوقت لذت ببرم. اشتباه می گوید که امید چیز خوبی ست لااقل نه همیشه. احساس می کنم چند ماه آخر زندگی ام را امید دارد تباه می کند.

.

" توی پنجره یک تکه کاج پیداست."

.

" دیگر بدتر ادم سالم را روی لپ بوس می کنند و مرده را روی پیشانی. کار را تمام شده دیده اند."

.

نگاهم به لپ تاپ است اما فکرم جای دیگری ست. امروز عصر طوبا امد تو ازش پرسیدم می آی با هم روی لپ تاپم فیلم بردمن را ببینم؟ گفت نه وقت این کارهارو ندار. پس فقط دارد کارش را با مهربانی انجام می دهد. فردا محلش نمی گذارم. هنوز ده دقیقه از فیلم نگذشته که در لپ تاپ رت به روی صدای مایکل کیتون می بندم."

.

آخر داستان عالی تمام می شود با تدبیر مینی سریال هانتیگ د هیل هوس. در لحظه ی انگار مردن و انگار دوباره زنده شدن از کودکی تا آن روز تولد که از بیمارستان به خانه اورده اند او را.

.

داستان گلادیتور خیلی برایم آشنا بود. داستان یک دانه سیب جای پرداخت بیشتری داشت و شبیه یک خاطره ی کوتاه بود.

.

طرز تهیه خوراک فرشته که داستان دو خواهر دوقلو است.

.

داستان زانیده رود زنی که منتظر بوده سال ها برای شوهرش که زا زندان بازگردد و حالا دیگر نمی داند برای چه چیزی باید منتظر باشد.

" ده سال دور تن جوانم پیله بستم. پروانه نشد که هیج بلکه سال به سال شکسته تر شد. روحم اگر معیار است روح پرواز می کند به هرکجا بخواهد.  راستش حالا که انتظار تمام شده و حالا که صبر کردن معنی اش را از  دست داده شک دارم بخواهم با تو بمانم

داستان هایی که بیشتر از همه طعم داستان داشتند- هور خشک و پرسه زن و مردی از فولاد که داستان سورئال با فضای خاص و شخصیت های عجیب بود.-.

داستان اول برای من تلفیقی از داستان نسیم مرعشی – اسمش را یادم نمی آید. آقای کشاورز برایم فرستاده بود و داستانی دیگر از نویسنده ای جنوبی که در ان هم خودسوزی شوهر و سگی رخ می دهند در اثر انفجار پالایشگاه. اسم ان داستان را یادم نمی آید از ول. اما نویسنده اش را مدت ها در وبلاگش دنیال می کردم. باور کنید اسم نویسنده را هم یادم نیست اما داستان و فضای داغ و شرجی و غم نشسته اش را کاملا به یاد دارم. داستان درخشانی بود و نویسنده در وبلاگش از زندگی می نوشت و انگار ادبیات و نوشتن را هم بی خیال شد. بعد از مدت ها دوباره به وبلاگش که سر زدم آپدیت نکرده بود و کلا اسمش را هرچقدر سرچ کردم جایی نبود.

.

 داستان اول هورت خشک را می گفتم که به نظر شخصیت اول داستان که نقش راوی را بر عهده گرفته است می خواسته لحنی سبینی داشته باشد اما جسارت ش در اواسط داستان برای داشتن چنین لحن و شخصیتی از دست رفته است و صرفا به گفتن مسخره اکتفا کرده است.

  • فضای داستان اول شبیه به کارهای پیمان اسماعیلی و همچنین مجموعه ی فوق العاده ی خودرنی-داوود آتش بیگ هم نزدیک است.

فضاسازی گاها در داستان اول غالب می شود بر اتفاق ها و خط داستانی را به کلی محو می کند. – اسکلت پرنده های کوچک اینجا و آنجا. جوی های پای نخل همه خشک و پر آشغال. یک بچه گراز را ار پاها بسته بودند و روی یک چوب بلند با خود می بردند.

انتهای داستان در لحظه ای که پدر  و مادر می آیند. بچه اش می آید. توی همان وان سرش را بلند می کند و دستش را می گذارد لب وان- واقعا بی نظیر و خوب است.

این داستان را دوباره بخوانم.

.

داستان دوم- جایی که مرده ها می خوابند به شدت اطاله فضاسازی دارد. و بدطینتی شخصیت ها فیک است نمی شود با آن ها همدردی کرد. برای چنین بدطینی هایی باید راوی برج سکوت را یافت. برج سکوت بخوانید تا بدانید تلخی ها را چگونه باید نشان داد. با گذر از کودکی و محله و دوستی ها و... در این داستان سعی شده فضایی شبیه به هیچ آباد برج سکوت ساخته شود اما در داستان کوتاه مجال ان جهان پیچ در پیچ نیست.   برای دریافت فضای ناب خراب آبادها برج سکوت بخوانید.

.

پرسه زن- شروع درخشان

من یک روح پرسه زنم. عزراییل پیرمرد و پیرزنی که در این خانه زندگی می کنند.

  • به جز اتاق دربسته ی پسرشان- قسمتی که در این داستان آمده است در فیلم اتاق پسر نانی مورتی و کتاب روزحلزون زهرا عبدی داریم.
  • در نهایت این داستان آمدن مرگ و فضای خوب و کاراکترهای تازه در داستان-
  • این داستان را دوباره بخوانم.

.

داستان آهان هنری و کتاب زمان بیشتر شبیه به خاطره بودند.

داستان مردی از فولاد داستانی خاص و تازه بود.

.

داستان دو به دو را اصلا دوست نداشتم. قرار بود در فضایی بکت و استراگون ولادیمیر باشد اما خوب پرداخت نشده بود.پ

داستان ویلون زن هم به شدت با احساسات امیخته می شود به یکباره.

.

داستان دوم شخص قاتل یک اسم فوق العاده که بیشتر داستان به خواب و خیال می گذشت.

داستان آخر – فوت- را هنوز نخوانده ام.

 

.

زنی که همسر جانباز می شود به دلیل عشقی در گذشته. زن بازیگر است. تیپ امروزی دارد. سیگار می کشد و به خاطر احترام به همسر شهیدش در تلویزیون دیگر بازی نمی کند. فضای خاطره و قدیم. مادری که آلزایمر دارد و گم می شود. پدری که در کانادا می میرد. خواهری که در کانادا نمی داند با جسد پدر چه باید بکند- ایران بفرستد یا در همان کانادا خاک کنند.- خواهر زندگی کاملا خارجی دارد. شوهر کانادایی و بچه و به ایران سر نمی زند.

به وقت بی نامی

.

زنی که همسر جانباز می شود به دلیل عشقی در گذشته. زن بازیگر است. تیپ امروزی دارد. سیگار می کشد و به خاطر احترام به همسر شهیدش در تلویزیون دیگر بازی نمی کند. فضای خاطره و قدیم. مادری که آلزایمر دارد و گم می شود. پدری که در کانادا می میرد. خواهری که در کانادا نمی داند با جسد پدر چه باید بکند- ایران بفرستد یا در همان کانادا خاک کنند.- خواهر زندگی کاملا خارجی دارد. شوهر کانادایی و بچه و به ایران سر نمی زند.

خواهری دیگر که سال هاست خانواده از او خبر ندارد- مشخص می شود در انتهای کتاب که با همسر اول راوی- موگه- در اصفهان زندگی می کند.

دوستی به اسم ستاره که جانباز- همسر دوم و عشق قدیمی موگه عاشق او بوده ونامه ای به او به عنوان دوستش داده است که به دست ستاره برساند و او این کار را نکرده است.

ایده های جذاب.

.

پدر در حالت کما روایت می کند. روایت ها از طریق پدر و من بیان می شوند.

.

احساس نزدیکی فضای سه دختر و مادرشان/ این تیکه دقیقا ماییم.

" سه تا دختر بزرگ کردم و خودم باید برم صف نون وایستم. یه وقت از جاتون بلند نشین چایی دم کنین. یه سفرهای بندازین."

.

موگه. گل مریم مقدس است. گل ملی مردم یوگوسلاوی است.

.

امن ترین جای دنیا برای من سجاده ی مادر است.

.

شغل پدر من اینه که تو جنگ می چنگه.

.

فضای کتاب در لویزان و اتوبان بابایی ست.

.

 

به وقت بی نامی

.

زنی که همسر جانباز می شود به دلیل عشقی در گذشته. زن بازیگر است. تیپ امروزی دارد. سیگار می کشد و به خاطر احترام به همسر شهیدش در تلویزیون دیگر بازی نمی کند. فضای خاطره و قدیم. مادری که آلزایمر دارد و گم می شود. پدری که در کانادا می میرد. خواهری که در کانادا نمی داند با جسد پدر چه باید بکند- ایران بفرستد یا در همان کانادا خاک کنند.- خواهر زندگی کاملا خارجی دارد. شوهر کانادایی و بچه و به ایران سر نمی زند.

خواهری دیگر که سال هاست خانواده از او خبر ندارد- مشخص می شود در انتهای کتاب که با همسر اول راوی- موگه- در اصفهان زندگی می کند.

دوستی به اسم ستاره که جانباز- همسر دوم و عشق قدیمی موگه عاشق او بوده ونامه ای به او به عنوان دوستش داده است که به دست ستاره برساند و او این کار را نکرده است.

ایده های جذاب.

.

پدر در حالت کما روایت می کند. روایت ها از طریق پدر و من بیان می شوند.

.

احساس نزدیکی فضای سه دختر و مادرشان/ این تیکه دقیقا ماییم.

" سه تا دختر بزرگ کردم و خودم باید برم صف نون وایستم. یه وقت از جاتون بلند نشین چایی دم کنین. یه سفرهای بندازین."

.

موگه. گل مریم مقدس است. گل ملی مردم یوگوسلاوی است.

.

امن ترین جای دنیا برای من سجاده ی مادر است.

.

شغل پدر من اینه که تو جنگ می چنگه.

.

فضای کتاب در لویزان و اتوبان بابایی ست.

.

 

خواهری دیگر که سال هاست خانواده از او خبر ندارد- مشخص می شود در انتهای کتاب که با همسر اول راوی- موگه- در اصفهان زندگی می کند.

دوستی به اسم ستاره که جانباز- همسر دوم و عشق قدیمی موگه عاشق او بوده ونامه ای به او به عنوان دوستش داده است که به دست ستاره برساند و او این کار را نکرده است.

ایده های جذاب.

.

پدر در حالت کما روایت می کند. روایت ها از طریق پدر و من بیان می شوند.

.

احساس نزدیکی فضای سه دختر و مادرشان/ این تیکه دقیقا ماییم.

" سه تا دختر بزرگ کردم و خودم باید برم صف نون وایستم. یه وقت از جاتون بلند نشین چایی دم کنین. یه سفرهای بندازین."

.

موگه. گل مریم مقدس است. گل ملی مردم یوگوسلاوی است.

.

امن ترین جای دنیا برای من سجاده ی مادر است.

.

شغل پدر من اینه که تو جنگ می چنگه.

.

فضای کتاب در لویزان و اتوبان بابایی ست.

.

 

فصل دهم. شخصیت و خود در روایتنویسنده ی نهفته
.
" شعوری که مخاطب می تواند با تکیه بر آن روایت را تفسیر کند. نویسنده ی نهفته است."
می گویند جایگاه نویسندگان در مقام تفسیرگر ضعیف ترین جایگاه است. او نه می تواند ادعا کند مانند منتقدان از متن فاصله دارد ونه می تواند وانمود کند همان کسی ست که هنگامنوشتن بوده."
نویسنده ی نهفته همان شعوری ست که روایت را توجیه می کند.
.
کم خوانی و بیش خوانی
کاملا طبیعی ست که جز به جز نوشته های یک رمان خوانده نشود و دچار کم خوانی شود.. یکی از شکل های جالب کم خوانی اثر تقدمی ست که معمولا در ذهن مان الویت را به نخستین برداشت می دهیم.
.
بیش خوانی. ما خوانندگانی با پیش زمینه ها و تداعی های مختلف و ترس ها و امیال گوناگون هستیم.
.
کم خوانی وبیش خوانی در راستای پر کردن شکاف های موجود روایت گام برمی دارند. و به همین دلیل تفسیرهای چندگان به وجود می آید.
.
سه خوانش
.
خوانش قصدگرا- نویسنده ی نهفته که در راستای همین خوانش است. در تناسب با نویسنده ی نهفته
.
خوانش نشان یاب.
معمولا با اطلاعات پیرامتنی همراه است.
.
" روایت راهی برای شناخت خودمان است. فقط به واسطه ی روایت است که ما خود را به مثابه موجوات فعالی در بستر زمان می شناسیم.

.
روایت راهی ست برای شناخت خودمان. فقط به واسطه ی روایت است که ما خود را به مثابه موجودانی فعال در بستر زمان می شناسیم. حتی دانشمندان که ما را بررسی می کنند فرم روایی می پندارند ما را.
.
شخصیت و سیر وقایع جدایی ناپذیرند. هنری جیمز می گوید یاد گیری هنر رمان به این صورت نیست که ابتدا شخصیت را خلق کنیم و بعد سر وقایع را طرح ریزی کنیم. شخصیت ها و سیر وقایع در نهایت تمیزناپذیرند و هر دم در یکدیگر می امیزند.
.
شخصیت ها در ذهن نویسنده حیاتی قدرتمند دشانه اند ومیتوانند در خلال نوشتن نویسنده را غافلگیر کنند. – ایده-
.
خودزندگی نامه نوشت و روایت های معطوف به خود- روسو و اعترافات آگوتسین و سارتر و...
مهم این است که هدف چیست.
رابرت شیلدرز اهل ایلت تنسی. کشیش که در سن 91 سالگی از دنیا رفت. او دفترخاطراتی از خود به جا گذاشت که 37 میلیون واژه داشت در 91 جعبه و تک تک ارهای خود را در هر لحظه و بیدار شدن ثبت کرده بود.
.
.
فصل داستان و ناداستان
.
روایت های غیرداستانی جاذبه ای دارند که داستان ندارد. بر پایه ی واقعیت اند. روایت های واقعی پرطرفدارند و مخاطبان در آن ها ضعف های هنری را نادیده می گیرند.
.
به نظر می رسد یا روایت داستانی داریم یا غیر داستانی.روایت میانه ای وجود ندارد. به همین دلیل ارجاع به واقعیت در ناداستان نخستین قانون داستان را می توان نادیده گرفت- اینکه نمی شود نویسنده را با راوی یکی دانست.
.
تفاوت داستان و ناداستان در کارکرد اجتماعی ان هاست. ما از ناداستان انتظار داریم به بهترین شکل ممکن حقیقت رخدادهای واقعی را منتفل کند. به علاوه ناداستان نمی تواند همه ی شگردهای ادبی را استفاده کند.
.
حقیقت داستانی بیش از هر گزاری نوعی انتزاع فلسفی ست. حقیقت داستانی لزوما حقیقت ندارد. حقیقت داستان را در ناداستان هم می توان پیدا کرد.
به بیان دیگر هر روایت داستانی ایده هایی درباره ی جهان دارد که چندان هم از درون جهان نیامده اند.
.
در کلمه ی هیستوری استوری هم نفهته است. به عبارتی تاریخ و قصه از یک کلمه استفاده کرده اند. شاید بتوان گفت تاریخ واقعا در گذشته رخ نمی دهد. بلکه باید منتظر ماند تا کسی گذشته را روایت پردازی کند.
.
.
روایت به یک معنا هنر آفرینش و درک یک دنیاست. تشکیل شده از فضای زمانی و مکانی و احوال درونی شخصیت."
.
گاهی دنیای راوی و دنیای داستان در هم آمیزد و روایت پریشی ایجاد می شود.
.
پیکار روایی- مثل فیلم راشامون کوروساوا
.
خواندن روایت به معنای پر کردن شکاف ها و جاهای خالی ست.
.
قصه ی اودیپ وبرداشت های مختلف- خود اسطوره و داستان پر از جذابیت است.
اودیپ به معنای پای متورم است. زیرا وقتی فرزند پادشاه به دنیا می آید به پای او میله ای آهنین فرو میکنند و او را به چوپانی می سپارند تا کودک را در کوهستان رها کند وچوپان دلش نمی آید و...
.
جدال این قصه را اغلب کشمکش بین اودیپ و سرنوشت ش می دانند.
.
نکاه ارسطویی کارکرد قصه را تراتژدی در راستای برانگیختن حس ترحم و ترس با هدف پالایش احساسات و کاتارسیس می داند.
.
فروید- از جهت کشتن پدر و خواستن مادر قصه را دارای اهمیت می داند.
.
پراپ کشمکش تاریخی را می داند. تکلیف پادشاهی که بر اساس نسب مادی معین می شود و نظام جدید...
.
لوی استراوس- انسان شناس معروف. خوانش ساختارری و هم زمانی قصه به جای خوانش اساطیری آن . قصه ی اساطیری را مکان مند کرد تا به تفکر موحود در ان دست یابد.
.
ادامه دارد هنوز
راوی را نباید با نویسنده ی نهفته اشتباه گرفت. راوی ابزاری ست در دست نویسنده که با استفاده از آن قصه اش را روایت می کند. راوی های ناموثق هم داریم.

رود راوی را با شوق فراوان آغاز کردم. کلمه های باشکوه ابوتراب خسروی در دستم بود و بی اندازه سرمست بودم اما میانه ی راه چیزی بیشتر از کلمه نبود و پلات و ساختار داستانی وجودنداشت و مثل این بود که کلمه های فوق العاده معلق در هوا هستند.

.

قسمت اول کتاب که پسر جوان برای اموزش به هند می رود و رویاهایش بسیار زیبا و رویایی ست. فضاسازی خاص کارهای ابوتراب را دارد اما در ادامه رها می شود انگار.

.

“ اشاره ی عمو به پرسه های گاه و بی گاهم کنار رود روای عجیب بود."

.

" در واقع ادمی مثل من به دنبال کشف ماهیت درد در کلاف سردرگمی از بو و رنگ و غرابت تن ادمی گم می شد. و رد درد جا به جای نسوج جسد مانده ولیکن عین درد هیچ جا نبود. درد که تنها در نسوج ادمی پرسه نمی زند. گاهی هم سراغ اشیا می رود. حتی ممکن است در قاب عکسی منزل کند یا حتی در الفاظ یک صدا. باید کلمه بهترین مکان برای سکونت درد باشد که ادمی رنجش را در کلمه مستحیل می کند و بر صفحات کاغذ می نویسد تا درد را از خود دور کند و در کلمات محبوس."

.

" واقعا نمی دانم به تخته بند گفتم یا گایتری که فرزند مرا در تنت بپذیر. ببین که چطور تنم می خواهد به خود بپیچد."

.

" نمی دانم بادی از زخم ها بپرسی. بار اولشان نیست که پشت کسی باز می شوند تا ماموریت انجام دهند. گایتری زبان زخم ها را می دانست. از ان ها درباره ی علت حضورشان در آن حوالی می پرسید. اولش چیزی نمی گفتند. فقط همهمه می کردند. بالاخره همهمه شان فروکش کرد و یکی شان که حتما ارشد زخم ها بود گفت آن ها از ماموران حضرت مفتاح هستند و اختیارشان دست خودشان نیست.

.

" وقایع هرگز واقع نشده اند. با نوشتن است که وقایع حیات می یابند."

.

" امکان وقوع هیچ واقعه ای نیست. نوشتن است که باعث حیات آن واقعه می گردد."

.

" ودستش همچون شاخه ی نوری در تاریکی درخشید."

.

" ان ها می گویند با وجود این زخم ها احساس تنهایی نمی کنند و یکی از سرگرمی هایشان مصاحبت با زخم هاست. زخم شانه ی مرد پروانه ای ست که گاهی که مرد برهنه است می پرد و در هوای سرداب پرسه می زند. مرد گفته گاهی ان ها زخم های تن شان را با یکدیگر عوض می کنند."

.

  • فضای سورئال دارالشفا شبیه فیلم فیلمساز یونانی لابستر است."

.

حضور گایتری زنی مرموز و اهل لاهور که در تنش قرار است بذری کاشته شود. این مفاهیم زن و تن و بذر و حامل بودن و خاک و.... در اسفار و در کتاب ویران و در مجموعه داستان دیوان سومنات

.

" حقیقت عین خواب هایی ست که می بینیم ولی در هیچ جا ثبت نمی شود."

.

.

فضاهایی که می سازد درباره ی گربه ها و گریه کردن و سورئال شان بسیار بسیار بسیار بهتر از موراکامی و اینچنین فضاهای اوست.

.

.

 درکل با اسفار کاتبان ودیوان سومنات و کتاب ویران برایم فاصله ی بسیار داشت اما کماکان ابوتراب، جان من است.ز

جاده را به پیشنهاد و قربان صدقه های فراوان وبلاگ " گلوله ای برای ژنرال" خواندم. اما نتواسنتم با آن ارتباط برقرار کنم. فضای آخرالزمانی پدر و پسری که در سرزمینی به سوی ناکجا حرکت می کردند. کتابی ایرانی که خیلی بهتر و بی قرارانه تر در این فضای پدر پسری آخرالزمانی خوانده ام کتابی ست به اسم نگهبان نوشته ی پیمان اسماعیلی که به نظرم کم قدر دیده است. بی نظیر است این کتاب. سوز سرمای کتاب از لابه لای کلمه و جمله ها منتقل می شود.

 .

" با خود فکر کرد اگر بسیار عمر کند دنیا آرام آرام گم خواهد شد. مثل آدم هایی که تازه نابینا شده اند و پس از مدتی جهان را به کلی از یاد خواهند برد."

.

" این لحظه را در ذهنت حک کن و ان وقت تاریکی و سرما را فرابخوان."

.

" کاری برای انجام دادن نیست. فقط روز است و بس. بعدی وجود ندارد. امروز همان بعد است."

.

" چطوری زندگی می کنی؟

هیچی فقط به رفتن ادامه می دم."

.

" همه چیز از انسان کهنسال تر بود و زمزمه ای زمزآلود داشت."

 

جان فانته برای من از یک پارارگراف شروع شد که در وبلاگ گلوله ای برای ژنرال خواندم. که من دیگر نویسنده با خدا قرار مداری می گذارد که نویسنده شوم و... از غبار بپرس برایم غریب بود اولش اما کمکم با نویسنده ی کتاب یکی شدم و حالت ها وپیچیدگی های زندگی اش و عشقش که دیگری را دوست داشت و دیگری از او متنفر بود.آوارگی نویسنده در دوره هایی و پولدار شدنش بعد از منتشر شدن کتاب ش. احساساتی که به یگانگی نویسنده و حالت هایش می رسد. فوق العاده ست.

.

بوکوفسکی می گوید جان فانته خدای من است. " بالاخره مردی اینجا بود که از نشون دادن احساساتش ترسی نداشت."

.

باندینیی، نایب شخصیت جان فانته در چهار رمان معروف است. مثل فردینان سلین. شخصیت هایی که همگی من نویسنده هستند.

درون مایه ی کارهای او تکراری از فقر و مذهب و خانواده و هویت ایتالیایی- آمریکایی ست.

.

نبرد نویسنده ی کتاب با نوشتن در دوره ی بلاک شدن.

روزهای بی باری اراده. کلمه ش همین بود. اراده. باندینی دو روز پشت سر هم می شینه جلو ماشین تجریرش با این اراده موفق بشه. ولی فایده ندارد. طولانی ترین محاصره ی ازاده ی راسخ و سریع توی زندگی ش رو تجربه می کنه و بعد از دو روز فقط همین دو کلمه رو می تونه بنویسه. درخت نخل درخت نخل... درخت نخل بعد از دو روز مبارزه برنده می شه.

.

" وقتی بچه بودم برای داشتن یه خودنویس به درگاه ترزای مقدس دعا کرده بودم. حالا دوباره به درگاه ترزای مقدس دعا می کنم خواهش می کمنم ای قدیس مهربان ودوست داشتنی بهم یه ایده بده."

.

کار بامزه ای که می کنه نسخه های داستانش رو روی مبل ها و کتابخونه های مختلف میذراه تا بقیه توجهشون جلب بشه و بخونن داستان ش رو.

 فضای اینکه فکرمی کند نویسنده ای نابغه و مشهور خواهد شد و رابطه ی پیچیده اش با دختری که در رستوران کار می کند و رابطه ی مهر و کین اش با او.

.

" چجوری متوجه اینها نشده بودم. ولی یادم اومد اتفاقا همون روز پودرها و چروک ها روهم دیده بودم و توی دو روز خیال پردازی و رویابافی درباره ش این هارو قایم کرده بودم تا اینکه الان اینجا بودم و فهمیدم نباید می اومدم."

.

" ما اصلا زنده نبودیم. به زنده بودن نزدیک می شدیم ولی بهش دست پیدا نمی کردیم."

.

" یک ایده اومد. یک ایده ی که خود به خود می رفت و مثل خون جاری می شد."

.

نامه ی پر از خشمی که به سمی می نویسند که درگذشت تو اقبالی ست که به همه ی ما روی آورده. من از طرف تمام انسان های عاقل و متمدن از تو می خواهم این کپه ی کود ادبی را بسوزانی و از این به بعد از قلم وجوهر فاصله بگیری." 😊 😊 و در ادامه پپشیمان می شود از فرستادن و پست کردن.

کاملیا دختری که مواد می کشد و در آستانه ی فروپاشی ست به خاطر اینکه عاشق فردی ست که از او متنفر است و دارد می میرد و نویسنده اما کاملیا را دوست داردو از او مراقبت می کند. رابطه شان خیلی خوب است.

.

  • لحظه ای که دختر او را بغل می کند و دوستش دارد و بعد در یک لحظه به او مشت و لگد می کوبد و جیغ و فریاد راه می اندازد که تو اون نیستی و... چقدر تکان دهنده بود.

اون می خواست آرتورو باندینی رو دوست داشته باشه ولی نمی توسنت.

.

لحظه ای که بدون دستپاچگی بغلش کردم و لمسش کردم در اوج گریه که برام بگی سمی از تو متنفره و تو تا صحرا روندی تا اون با مشت و لگد سیاه و کبودت کننه.

گفتم : خب جرا می ری دیدنش؟

"چون عاشقشم."

.

به سمی ودست نوشته های کریه ش فکر کردم. به اینکه اون باید تورو بزنه. اون حتی نقطه گذاری هم بلد نیست.

.

" اگه تو فقط اون بودی... تو چرا نمی تونی اون باشی؟ ای خدای من چرا نمی تونی؟"

.

" براش پنجاه دلار فرستادم. چون فکرکردم احتمالا داره بی پول پرسه می زنه و زیر بارون گیر کرده. گفتم برای خودش لباس بخره و زیر بارون هم واینسته."

.

" ولی صبح روز بعد از خونه متنفر شدم. بدون کاملیا اونجا فقط یه خونه بود. با اون اونجا بخشی از یه رویا بود."

.

پایانش فوق العاده بود فقدان دختر و رفتن ش و کتابی که نوشته بود را به سمت صحرا پرت می کند تا شاید به دست کاملیا برسد روزی

.

.

 داستان در لس آنجلس می گذرد اما ربطی به هالیوود ندارد و داستان دختر مکزیکی که در بستر زندگی مدرن نمی گنجد و به ماری جوانا روی اورده است. عقلش را از دست داده و با یک سگ کوچک زندگی می کند.

.

بوکوفسکی شعری گفته برای جان فانته

" وارد شدی به کتاب های ابدی

درست اونجا کنار داستایوفسکی، تولستوی و رفیقت شروود اندروسن

بهت گفتم که

و تو گفتی " تو که سر به سر یه پیرمرد کور نمیذاری؟"

 

شمس تبریزی با نوعی تفاخر از شهرش یاد می کند. او تبریز را دریایی می داند و خود را خاشاک که از دریا به کناری افتاده است.

" آنجا کسانی بوده اند که کمترین شان منم.

که بحر مرا برون انداخته است. همچنان که خاشاک از دریا به گوشه ای افتد. چنینم تا آنها چون باشند."

.

.

" سر پیشرفت تصوف این بود که پیران قوم حالتی خوش داشتند و کلامی نغز و دلکش. ان ها عبادت و نظافت را با استراحت و سماع و موسیقی و رقص توام کرده بودند. از همین رو مردم وپادشاهان دوستشان می داشتند."

.

" و آبی از سر عطش ننوشیدم.   که عکس خیال تو را در کاسه ی آب ندیدم."

.

" محمد خوارزمشاه که نامدارترین سلاطین عالم اسلام بود سر به نیست شده بود و کسی نمی دانست که اودر کجاست؟ گاهی می گفتند که در نزدیکی های همدان مرده و مرگش را پنهان نگاه داشته اند. گاهی گفته اند که به سوی فارس رفته و در آنجا مرده است و گاهی گفته اند به طبرستان رفته و در دریا خزر درگذشته است وسرانجام این روایت اخیر درست درآمد."

.

"امدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند."

.

" نیک مرد بود الا عاشق نبود. مرد نیکو دیگر است و عاشق دیگر... احوال عاشق را هم عاشق داند."

.

" پدر از من خبر نداشت. من در شهر خود غریب. پدر از من بیگانه. دلم از او می رمید."

.

" می گویند عالم از شیخ کامل خالی نیست. من هم به هوای دیدن چنان شیخی از شهر خود بیرون امدم. اما دراین جستجو ناکام ماندم. شیخ کامل که هیج. شیخ هم ندیدم که دست کم اینقدر از خود وارسته باشد که اگر به او بگویند فلانی پشت سر تو بد می گفت برایش تفاوتی نکند ونرنجد و اگر هم می رنجد از آن گوینده برنجد که نقدا دارد بدگویی می کن. چنین شیخی هم ندیدم و حال انکه این هنوز پله ی اول است و دارنده این صفت باید صدهزار سال دیگر راه برود تا به حد کمال برسد. اما عاقبت مولانا را یافتم که این صفت را داشت وبرای خاطر همین صفت بود که او را برگزیدم واز حلب بدن جا امدم.".

.

" خود تقاضای این سودا بی قراری ست و سفر است که در ابتدا گرچه مطلوب را هیچ جای نیست."

.

" و این سیر وسفر آدمی ست در خود که باید دایم از حال به حال دگر گردد. اگر جاهل است عالم شود و اگر غمگین است شادمان گردد و اگرمنقبض است منبسط شود همچو سنگ لعل. راه رود، معنوی، بی حرکت قدم.".

.

" به فقیهی راضی مشو. گو زیادت خواهم. از صوفی ای زیادت. از عارفی زیادت. هرچه پیشت آید از آنزیادت. "

درواقع شمس در هیچ منزلی فرود نمی آید و به هیچ شرابی از پا نمی افتد."

.

" تو را از قدم عالم چه؟ تو قدم خویش را معلوم کن که تو قدیمی یا حادث؟ این قدر عمر که تو را هست در تفحص حال خود خرج کن. در تفحص قدم عالم چه خرج می کنی؟ ای احمق. عمیق تویی. اگر عمیقی هست تویی.

.

" در میان عارف و معروف حجاب ها از نور است و حجب نور را نهایت نیست."

.

" این مرد اهل است. با نشستن او می آسایم وآسایش می یابم."

.

سال تولد واقعی شمس چه اهمیتی دارد. سال تولد واقعی او از زمانی ست که مولانا را دیده است.

.

" بایزید در حال خود تا جایی پیش رفت که دامن از دست داد و در برابر شکوه و عظمت او خیره ماند."

.

" اکنون تو را چه؟

چون تودر عالم تفرقه ای. صدهزاران ذره، هر ذره در عالم ها پراکنده، پژمرده و فروافسرده

او خودهست. وجود قدیم اوست.

تو را چه؟ چون تو نیستی.

او یکی ست.تو کیستی؟ تو شش هزار بیشی.

تو یکتا شو. و گرنه از یکی او تو را چه؟

.

کمال در آن سوی مستی ست. یعنی در هوشیازی. شاعران از شراب مردافکن گفته اند. شمس از مرد شراب افکن می گوید.

هرچه می خورد هشیارتر. هرچند مست تر هوشیارتر. تا گلو پر شده اس همچنان هوشیار و هوشیارکننده ی جهانی و عالیم.

.

در خواب دیدم که مرا گفتند که تو را با یک ولی همصحبت کنیم. گفتم کجاست آن ولی؟ شب دیگر دیدم گفتند در روم است.

چون بعد از چندین مدت بدیدم. گفتند که وقت نیست هنوز الامور مرهونه باوقاتها.

.

گفتند مولانا در میان قوم، ناهموار

.

" این ذوقنون عالم که در فقه و اصول و فروع متبحر است اینها هیچ تعلق ندارد به راه خدا و راه انبیا. بل پوشاننده است او را.اول از اینها همه بیزار باید شد. اورا پیری و مریدی راست است. و راه ورای پیری ومریدی ست."

.

" تا بدانی این عمل ها را به اندرون، هیچ تعلقی نیست."

" پاره ای از انانیت کم شود راه مسلمانی بر او پیدا شود."

" انکس به صحبت من راه یافت علامتش آن است که صحبت دیگران براو سرد شود وتلخ شود. نه چنان سرد شود و همچنین صحبت می کند بلکه چنانکه نتوان با ایشان صحبت کردن."

.

" زاهد کشوری بودم صاحب منبری بودم

کرد قضا دل مرا عاشق و کف زنان تو

صبر پرید از دلم، عقل گریخت از سرم

تا به کجا کشد مرا مستی بی امان تو"

.

" مولانا می فرماید با تو آشنا شدم این کتاب ها در نظرم بی ذوق شده است."

.

"نه از فراق مولانا مرا رنج    نه از وصال او مرا خوشی

خوشیمن از نهاد من رنج من از نهاد من."

.

" تشنه ای خواهم آب زلال جوید."

.

" آبی بودم

برخود می جوشیدم و می پیچدم

و بوی نا می گرفتم

تا وجود مولانا بر من زد

روان شد.

اکنون می رود خوش و تازه و خرم."

.

" یک غزل بی تو هیچ گفته نشد."

.

" شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد."

.

" هیچ عاشق نمیتواند دلیل بیاورد که چرا دل به معشوق بسته و هیچ کس نمی تواند با اقامه ی دلیل او را بر آن دارد که دل از معشوق برکند."

.

" تو آسمان منی. من زمین به حیرانی"

.

" هر که را خلق و خوی فراخ دیدی و سخن گشاده و فراخ حوصله که دعای خیر همه عالم کند که از سخن او تورا گشاددل حاصل می شود و این عالم و تنگی بر تو فراموش می شود آن فرشته است وبهشتی و آن که سخنش قبضی می بینی و تنگی و سردی آن شیطان است ودوزخی".

.

" که گفت ان زنده ی جاوید بمرد؟ که گفت آن آفتاب امید بمرد؟"

.

من بر خود نهم رنج سفر را. جهت صلاح کار شما. زیرا فراق پزنده است. البته فراق پخته می کند و مهذب می کند.

.

شمس با همه ی بزرگان زمانه ی خود نشست و برخاست داشت.

سهروردی را گویند که علمش بر عقلش می چربد.

.

فخر رازی که به خود غره بود. می گفت محمدتازی چنین گفته و محمد رازی چنین می گوید.اما هرچه هست امام فخر با آن همه دعوی و باد در آخر کار همه را فروگذاشت ونوشته های خود را عبث و موهوم خواند و گفت علم های متدوال هیچ نیست. ظاهر آنهمه را مرعوب می کند وباطن آن هیچ نیست. آری آن ازدهای هفت سر کرمی بیش نبود و این بحث ها همه مشتی قیل و قال بودند.

آورده اند که در کوچه ای نشتسه بود و می گریست. پرسیدند چرا می گری؟ گفت سی سال بر باوری بودم و امروز فهمیده اماشتباه است می ترسم همه ی باورهای من چنین باشند.

.

محی الدین عربی و ماجرای میل جسنی و در شصت سالگی مزدوج شدن با زنی نود ساله و تمایل جنسی که از هیجده سالگی از بین رفته بود و... ابن عربی را پرکارترین در میان صوفیه می دانند زیرا در دوران او علما به نوشتن رغبتی نشان نمی دادند چن معتقد بودند حقایق عالم را نمیتوان از راه نوشتن انتقال داد به دیگران

 


جان چیور می خوانم. تازه با هم آشنا شده ایم. این اولین دیدار است وخوش است. بله خوش است. من با کارور و دوستانش خیلی نمی توانم ارتباط برقرار کنم اما چیور خوب بوده تا الان. خیلی خوب که می چسبد.

داستان شناگر – یک داستان که در انتها روشن می شود راوی اصلی در گذشته ای دور مانده است و شنا می کند در همان گذشته و زمان خودش-

.

داستان بدرود براردم پر از جزییات دوست داشتنی که از پس بی اهمیتی شان مشکلات بغرنج زاده می شود و مسایل خانوادگی و درگیری ها را نشان می دهد.

.

داستان ای شهر رویاهای قمصور- امدن بچه های سابرب به نیویورک- که کاملا ناامیدکننده بود برایشان

.

روز معمولی هم در ان چیزهای کوچک و جزییات فجایع بزرگ را برملا می کند.

هنوز دو داستان رادیو بزرگ و چند شخصیت که دیده نخواهند شد باقی مانده است.

.

او را چخوف آمریکا می دانند و آشفتگی روایت دارد و به نوعی سبک پست مدرن هم می باشد.

.

از همه بیشتر- به درود برادرم- را تا اینجا دوست داشته ام. بی نظیر از جزییات و فضاهای خانواده با فضای بازی و مشروب خوردن و میهمانی رفتن و شنا کردن و...

" دارد این حقیقت را آشکار می کند که ما بارقه ی جوانی را از دست داده ایم ودر زندگی هیچ بارقه ی امید تازه ای پیدا نکرده ایم. خالی از ایمان و اصول شده ایم و احمق و افسرده ایم.ز

.

دو داستان پایانی رادیو بزرگ و چند شخصیت که دیده نخواهند شد به زعم خود جان چیور از اولین داستان ها و بدترین هاست اما برای من خواندش ایده هاییی را به همراه داشت. ایده ها با خودکار قرمز در انتهای داستان آخر نوشته شده اند. یادآوری.

.

داستان چند شخصتی که دیده نخواهند شد انگار شخصیت های خودکاری و کلمه ای یک نویسنده هستند نه شرح واقعی روایت های داستانی.

.

" بعد سرش را گذاشت روی بالش و مرد. در واقع اینها کلمات اختضارش بودند. واین ها برای من کلمات احتضار نسلی از قصه گوهاست وگرنه چطور این گذرگاه برفی کوهستانی سساختگی با آن سه مسافرش میتواند جهانی را به نمایش بگذارد که همچون خیالی حیرت انگیز وبهت افزا دورتادور ما پراکنده است."

پرنده های هلندی را که دیدم اولین چیزی که یادم آمد اسم نویسنده اش بود. نویسنده ای که چند ماه پیش فوت کرده بود و من نمی شناختم. همین عذاب وجدان و شرم باعث شده بود که وقتی چمدان 30 کیلویی پر شده از کتابم را باز کردم 3 عدد کتاب یک شکل و همسان از او داشته باشم.

بعد که در گودریدز به مجموعه داستان یک ستاره دادم باز هم شرمم شد و ناراحت شدم که نکند روح نویسنده ی گرم جنوبی را خلیده باشم با این یک ستاره و امشب بیاید به خوابم و...

چرا اینطور فکر می کنم؟.

چون فقط ادبیات است که می‌تواند شما را به روحِ انسانی دیگر، به‌مثابۀ یک کل، وصل کند؛ با همۀ نقاط ضعف و قوتش، همۀ قیدوبندها، تنگ‌نظری‌ها، وسواس‌ها و افکار و عقایدش؛ با همۀ چیزهایی که برایش جذاب می‌شود، به آن‌ها علاقه پیدا می‌کند، از آن‌ها هیجان‌زده می‌شود یا به آن‌ها نفرت می‌ورزد.

.تنها ادبیات است که از پشتِ خروارها خاکِ گور، شما را به روح یک انسان وصل می‌کند؛ اتصالی بی‌واسطه‌تر، کامل‌تر و عمیق‌تر از وقتی که با دوستتان رودررو حرف می‌زنید.»

داستان اول را خیلی دوست داشتم.داستانی شاعرانه و لطیف- تویی که می شناسمت-

.

شروع تکان دهنده ی داستان- او نیست. رفته. فاصله ی بلوار ساحلی تا اسکله را آرام و تلخ طی کرده، با قدم هایی که از پشت شیشه ی خاک گرفته ی ماشین محکم به نظر می رسد. رفته و هیچ هم برنگشته پشت سرش را نگاه کند."

.

" مثل آنکه مرده باشم فکر می کنم به لحظه ی آخر، به نام او که هنوز در دهانم آشناست. فکر می کنم به او و خودش که رو برنمی گرداند.".

.

" زنی که من می گفتم در کودکی و نوجوانی و میان سالی ام بود و هست و مدام با من سفر می کند. در کوچه ی شمشادها در محله ای شرکتی در آبادان، در شلوغی و سرو صداهای "مرگ بر..." و "زنده باد..."

در هر بندری که روز و شب در آن پهلو گرفته ام ...

.

بیشتر داستان های دیگر حال و هوای خاطره و ماجراهای جزیره ی قشم را دارند.

.

داستان دیگری که بسیار دوست داشتم گم شده ی یعقوب بود. عالی بود این داستان. پیرمردی که در انتهای داستان به دنبال پسر گمشده اش می آید و... یعقوب اما در جزیره اعدام شده به جرم دزدی و قتل

.

داستان شام ایرانی- خاطره ای از حضور ژاپنی ها در جزیره

پدرم- خاطره ی پدر بددهن و عصبیز

داستان اول را خیلی دوست داشتم اگرچه توئیست انتهای داستان کمی غیرمنتظره و غیرقابل باور بود. اما داستان یک ایرانی و یک کوبایی وهمسایگی شان جذاب بود- داستان من و دنی و فیدل

.

داستان سمیره ها که از زبان یککودک بود را دوست نداشتم. سانتی مانتال بود.

.

داستان متغیر منصور- بازی های فرمی

.

در کل، کتاب وتک تک داستان های فرم آزمایی و بازی های فرمی داستان بود بیشتر

.

 داستان میت هم یکی دیگر از فرم های داستانی را امتحان می کند. این داستان کوتاه خیل بلند بود و بسیار اطاله و اطناب داشت.

.

داستان شرح نامشروح آرایش نامه یکی دیگر از آزمایش های فرمی داستان در زبان قجری و نثری قدیم که اصلا تا آخرش را هم نتوانستم بخوانم.

.

داستان برف در فرم دیالوگ و هسته ی اصلی داستان که انگار زیر برف ها پنهان مانده باشد. داستان سرد و بی روحی بود.

.

"نه من چیزی از کوبا می پرسم و نه دنی از ایران. نه دنی از کوبا شکایت می کند و نه من از ایران.".

"مرگ فیدل همه ی دنیا را دوست و دشمن را به واکنش واداشته. هر گروهی علیه گروه دیگر شعار می دهد. عده ای جشن گرفته اند و عده ای برای درگذشتش سوگواری می کنند.".

آدم های این داستان انگار هر کدام داستان شهرها وانقلاب هایشان هستند. ایزابل داستان دیوار برلین و آلمان است در آن دوره ی بخش غربی و شرقی آلمان. اقبال که همه او را اگبال می نامند داستان ایران و انقلاب های همیشه است. دنی داستان انقلاب کوبا است که کاسترو گفت هرکسی این کشور را نمیخواهد برود بیرون و...

.

" میگفت مگر ان مملکت هم جای زندگی ست؟ من هم می گفتم ما هم مثل بقیه. از این جمله متنفر بود."

.

شروع داستان متغیر منصور خیلی خوب بود. من را یاد یکی از کتاب های ناباکوف می اندازد. همان که کور می شود و...اسم ش را یادم نمی آید.

" در بهترین حالت، منصور ب مثل این گردوهای ریزه میزه است که پوست سفت دارند، بدقلق اند و اگر با چکشی، سنگی تو ملاج شان بکوبی نیم مثقال مغز آن وسط هست پیچیده لابه لای دیوارهای سفت و سخت و دهن ادم سرویس می شود تا درش بیاورد.".

.

" چطور می تواند به چشم های زنش نگاه کند جوری که تازه باشد ودلش را به تپش وادارد؟ می شود بعد از نه سال؟ باید بشود دیگر. تغییر همین است."

.

" باز همه چیز را به فردا موکول کرده است. فردا بله حتما تغییر می کند. شعار دادن هم کافی ست. از این فرداها زیاد امده و رفته.باید کاری کند ان فردا همان فردای معهود باشد. فردای بزرگ، فردای تغییر. این مهم است که باید کاری کند تا فردا صبح یادش باشد چه تصمیم مهمی گرفته است.".

در نهایت منصور شروع میکند به خودزنی بدنش- انتهای داستان فضا بسیار به یکباره تغییر می کند یدون هیچ هینت و نشانه ای.

.

ساختار داستان میت جالب است. خیلی رو و نویسنده در داستان وارد می شود و حرف می زند و دخالت می کند.

 

  

برای خواندن کتاب جدید آرش صادق بیگی خیلی خیلی ذوق داشتم. گفتم مثل بازار خوبان باشد. اما کتاب را که به دستم رسید و شروع به خواندنش کردم دیدم نصف داستان ها را قبلا خوانده بودم. یکی را هم در سایت خاتم خوانده بودم.

داستان پاسخ چشم که در شماره ی ترکیه چاپ شده بود. شروع درخشان وتکان دهنده ای داشت.

" پرتو با همان دقتی که از یک کلکسونر کار می گرفت و تمبرو عکس و نسخه ی خطی را مرمت  می کرد خودکشی کرد.".

.

" برایش نوشتم باشه عشقم و پشتش چندتا چشمک فرستادم. رندی همین بود که جوابم ترکیبی از شوخی و جدی باشد تا قلاب مکالمه به هر طرف که خواست گیر کند."

.

" بعد از بیست روز پرتو تازه به مرحله ی پاسخ چشم رسیده است. فقط یک پاسخ ان هم به درد."

.

دویدن در خواب، آشفتگی روایت دارد و چند فضا وچند قصه با هم تلفیق شده است.

.

شاخه های روشن- با زبان قدیمی و به رسم قاجار نوشته شده بود.

.

قنادی ادوارد فضای ذهنی جالبی داشت. مردی که در حین خون دادن در سن شصت و هشت سالگی از حال می رود و بیهوش می شود و در این فضا به کودکی و جوانی و ادم های ان دوره برمی گردد.

.شروع داستان

" اصغر هنوز در سن شصت وهشت سالگی سالی سه بار خون می دهد.".

.

 بعد از تمام شدن خون دادن و از خاطرات گذشته بیرون امدن تصمیم می گیرد به محله ی قدیم و دوست قدمیش آواک سر بزند.

" کاغذی روی دیوار قنادی بود. اعلامیه ی هفتم آواک بود. دوباره تنش سرد شد. به موهای خاکستری عکس نگاه کرد. به هوش توی چشم های اواک. حتما اگر کرکره را بالا بزند توی همه ی یخچال ها بیسکوییت شیری چیده شده است."

.

کبابی سردست را هم خوانده بودم که مرد به ال ای می رود و کبابی می زند و با سلطنت طلب ها می نشیند و ...

اسم کبابی هم به این دلیل سردست است که دکمه های سردستی را یادگاری از اعلی حضرت نگه داشته بود و برای رفتن به آمریکا به همراه خواهرش مجبور به فروش آن می شود اما عکسش را نگاه میدارد.

.

 

 

 

 

 

 

 

کتاب های نشر بان خیلی خوشگل اند. زیبایی بصری دارند. جلد محکم. فونت خاص، طرح جلد ساده و رنگی، کاغذهای کاهی.

.

درباره ی داستان. فرم و بازی های ساختاری را دوست داشتم. اما درون مایه و محتوا آنچنان جذبم نکرد. از طرفی بسیار برایم یادآور " راهنمای مردن با گیاهان دارویی" بود.

.

" توی جنگ مرد. همان وقتی که من مردم. همان وقتی که صورتم پاک شده بود. همان وقتی که مادر گریه می کرد. دستشویی را پیدا نکردم. همه داشتند من را نگاه می کردم. آن وقت بود که بمب افتاد و خانه خراب شد."

.

" یا باید عادت کنی یا با ان بجنگی و همیشه عادت کردن آسان ترین مسیر است. این طوری ست که آن ها به این شرایط عادت کردند."

.

" مادر کاغذ و قلم را به دست می گیرد و می گوید تو همه چیز را به هم می ریزی. از اینجا به بعد من روایت می کنم. تا بوده و نبوده مادرها قصه می گفتند."

.

" اگر شما روایتگر این قصه باشید من دیگر نمی توانم روزنامه بخوانم. می نویسید روزنامه نمی خوانم و من هم دیگرروزنامه نمی خوانم."

.

" بنویسم پدرم حامله است و بچه می زیاد. به جایی برمی خورد؟"

.

" ان ها اینطوری با هم قهر می شوند. یعنی من می نویسم قهر هستند و ان ها با یکدیگر قهر می کنند. مادر با دیوار رو به روییدوست شده. آن ها به هم خیره می شوند."

.

" انگار کلمات سنگ باشند و بخواهند چیزی را بشکنند ولی کلمات و حرف ها و واژه ها روی هم انبار می شوند. ظرفیت پدر پر می شود و نمی تواند بار این همه کلمه را به دوش بکشد."

.

" مادرها با دیوارها همیشه نسبت داشته اند.دوست های سالیان یکدیگر هستند. فکر می کنم این جمله شبیه شعار است. آن را پاک می کنم و مینویسم مادرها ودیوارها همیشه با هم دوست بوده اند."

.

" حتما تمام کلمات را روی من خالی می کند تا من زیر کلمات مدفون شوم."

.

" سه نقطه حرف های بی شمار پدر است که روی من خالی می شود و من زیر کلماتش دفن می شوم. زیر کلمات نفسم می گیرد. دارم خفه می شوم. دست و پا می زنم که مادر می آید سمت من و شروع می کند کلمات پدر را پاک می کند. من لا به لای کلمات در حال غرق شدنم.".

.

" پدر هنوز لا به لای کلمات ورم کرده است."

.

" بوی جوهر و اشک های مادر قاطی شده و آب به کلمات رسیده و بوی گند درست کرده است و بوها تا اعماق کلمات رسوخ کرده اند."

.

" خواب عین کلاغ است. نوک می زند. صدای قار قار کدام کلمه است؟ حالم بد می شود از کلمه ی قار."

.

" ومن با کلمه ی تنهایی تنها می مانم. تنهایی روی دیوار اتاق ایستاده و به من نگاه می کند. همانطور که روی تخت خوابیده ام و تب دارم می گویم توی این اتاق تنهایی موج می زند"

.

فصل از هوش رفتن و حرف در سر و بالای سر امدن و آشفتگی بسیار طولانی شد و کمی آزاردهنده. همین اطاله از خلاقیت ش کاست.

.

" مادر به زمین تبدیل می شود. درد می کشد. خودش می خواهد که درد بکشد. درد لذتی ست که می پیچد توی تن. هر بار گیاه خودش را زاییده. رشد کرده گیاه و ان گیاه هم گیاه خودش را داشته. لذت زمین زیاد می شود.دردش زیاد می شود. ناله می کند زمین. گیاه ریشه می دواند. تن زمین ریشه می کند. ریشه چنگ می اندازد. جان زمین را می گیرد. درد هنوز می ماند.در تن زمین می ماند. مادر می توانسته در طول تاریخ این درد را به پدر منتقل کند. نکرده است ودرد کشیده. مادر نخواسته و پدر شیار کرده و بذر کاشته.

گیاه زمین متولد می شود. مادر می گوید: راحت شدم. و نفسی عمیق می کشد. زمین جان می گیرد."

متر از بقیه ی جستارهای نشر اطراف دوستش داشتم.
.
خیابان و پرسه زنی در خیابان
" فلانر- جمعیت برای فلانر حکم هوا برای پرندگان و آب برای ماهی ها را دارد. عشق او و شغلش یکی شدن با جمعیت است. دور بودن از خانه و در عین حال همه جا را خانه ی خود حس کردن، دیدن جهان، بودن در مرکز جهان و در عین حال پنهان ماندن از چشم جهان. کسی که به ظاهر هیچ کاری نمی کند و فقط پرسه می زند ولی همواره در حال مشاهده ی شهر و مردمانش است."
والتر بنیامین، فلانور را نمونه ی اعلای تماشاگر شهرهای مدرن می داند."
.
نویسنده ی این کتاب و زیست جهانش که دخرت یک دیپلمات مکزیکی ست و در کشورهای مختلف زندگی کرده است من را یاد هانیه می اندازد.
نویسنده خودش همیشه در آستانه و مرز بوده است چه در جغرافیا و چه در زبان.
.
در میان تابوت ها و سنگ قبرها قدم زدن.
.
"شهر بدون رودخانه یعنی بدون چهره. به امان خود رها می شود و می تواند مثل مکزیکوسیتی تبدیل شود به لکه ای بی شکل."
.
دوچرخه سواری، سرعت مناسب برای شهر
.
نوستالژی- درد- آلرژیا برای خانه- نوستوس
.
" ولی نوستالژی همیشه نوستالژی گذشته نیست. بعضی چیزها از قبل نوستالژی ایجاد می کنند. فضاهایی که به محض یافتن شان از دست خواهند رفت. جاهایی که می دانیم خوشحال تر از هر زمانی از آینده خواهیم بود. در این مواقع روح دور خودش می چرخد. انگار بخواهد تماشای حال خودش را از آینده بازنمایی کند.شبیه چشمی که از جایی در آینده به خودش نگاه می کند.حال دوردستش را می بیند و مشتاق است."
.
شهرهای پرلکنت- به لحاظ مکانی و زبانی
.
ویتگنشتاین زبان را شهری بزرگ می داند همیشه در حال ساخت و ساز. برایش زبان مثل شهر مجله های تاریخی داشتند. زیرگذر و پیاده رو و آسمان خراش و خیابان و کوچه های ساکت."
.
" مهاجر کسی ست که هرجا برود دنبال همنوع اش می گردد."
.
" خوشحالی یعنی آگاه شدن از خود بدون حسرت" ولی هیچ وقت کسی به این حال نمی رسد.
.
کامپیوتر شخصی به وضوح بزرگترین حمله ی جهان مدرن به سنت کهن چشم چرانی ست و همین است که زندگی همسایگانم مثل من ملال آور است."
.
" بدترین عیب همسایه های اینجا این است که نمی شود پشت سر هیچ کس حرف زد."
.
" نویسنده هایی داریم که شهرها را اختراع می کنند ودوران های تاریخی را در دست خود می گیرند. کسانی که بر لبه ی تیز نبوغ قلم می زنند."

" بهترین نوشته ی هر نویسنده ای، بدون استثنا همانی ست که در شرف شرمنده کردن اوست.  حتی فرک کردن به آن ها هم زیادی شرم آور است به همین دلیل باید از آن ها نوشت. رو به رو شدن با خود شرم آورمان"

.

"تجربه ورزی های جستارنویس نباید بی خطر باشد. اینطور نیست که داستان شخصی و خصوصی تو برای غریبه ها جالب باشد.".

.

“دوستم دوست دارد مدام از رفتن توی گود و عشق ورزیدن به یکی" حرف بزند. منظورش آن گل و لایی ست که عشق، ناگزیر بر آینه ی عزت نفس مان خواهد پاشید."

.

" هیچ کسی در دنیا نیست که شما ذره ذره ی واقعی اش را دوست داشته باشد بنایراین دنیای دوست داشتن نهایتا دروغی بیش نیست."

.

"برای عشق ورزیدن به یک آدم به خصوص و درک کشمکش ها و لذت های او طوری که انگار مال خودت است باید بخشی از خودت کوتاه بیایی."

.

" بله درد اذیت می کند. سپری کردن زندگی بدون درد فرقی با زندگی نکردن ندارد. حتی همین که بگویی" من بعدا سراغ ماجرای عشق و درد واین چیزها می روم مثلا توی سی و سه سالگی مثل این است که خودت را سپرده باشی به ده سال آزگار جا اشغال کردن روی کره ی زمین و سوزاندن منابع آن. یعنی که مصرفکننده باشی. چطور درگیر شدن با چیزی که عاشقش هستید شما را به رو به رو شدن با خود واقعی تان سوق می دهد."

.

" قلبم از عشق لبریز است و عشق جایی ست که دردسرهایمان شروع می شود."

.

" وقتی چنین عشقی به سراغ تان می آید دیر یا زود رابطه تان با دنیا تغییر می کند."

.

" به عنوان مثال در دنیای روزنامه نگاری چیزی که به من آموخت اینکه به جای گریختن از درد و عصبانیت و درماندگی به استقبال شان بروم. کم کمنوع جدیدی از سفراش های روزنامه نگاری را قبول کردم چیزی که زمانی ناخوش داشتم شد همان چیزی که میخواستم درباره اش بنویسم."

" در تمام موارد ملاقات با دشمن با ادم هایی مواجه شدم که واقعا دوست شان داشتم ودر برخی موارد درجا عاشق شان شدم."

.

" وقتی در اتاق تان می مانید و حرص می خورید یا پوزخند می زنید یا شانه بالا می اندازید همه ی کارهایی که من سال ها کردم. دنیا و مشکلاتش بی نهایت مخوف و سهمگین می شوند ولی وقتی از اتاق بیرون می زنید و خودتان را در تعامل با ادم های واقعی قرار می دهید خطر بسیار جدی ای پیش روی تان است که کارتان به عشق و عاشقی بکشد."

.

" فقط زنگ زده بودم که بگویم دوستت دارم."

" این محتما است که تکرار روزمزه و متواتر عبارتی آن را از معنی تهی کند."

.

در انتهای جستار دوم. اخرش از مادرش می گوید که اگرزنده بود شما هم مجبور بودید " دوستت دارم" من را بشنوید. البته آهسته می کنم.

.

" مسئله این است که در فرهنگی زندگی می کنتیم که همه چیز را به صفر و یک تقلیل می دهند. یا تو بیماری یا سالمی. یا گلیمت را از حادثه می کشی بیرون یا نه..."

.

" چون اعتقاد ندارم همه ی مشکلات دنیا لزوما درمانی هم دارند."

.

باید یک بار دیگر این کتاب را بخوانم.یادآوری کنم که یادم نرود.

.

"وقتی آدم اثرش را تمام کرده و تحویل داده دیگر چه انتظاری دارند که حرفی برای گفتن داشته باشد؟ هنرمند مگر غیر از تفاله ی کار خودش است؟ مگر غیر از اغتشاشی انسانی ست که دنیال کار خودش راه افتاده و اینور و آنور می رود؟"

.

" البته سکوت وقتی حربه ی کارسازی ست که کسی جایی انتظار شنیدن صدایت را داشته باشد ولی در دهه ی نود این سکوت تضمینی بود برای تنها بودنم. و بهایی که بابت سکوت می پردازی دیگرنه گمنامی بلکه فراموش شدن مطلق است." گوشه نشینی صادقه نه برای نویسندگانی که بعد از عصر ماهواره به دنیا آمده اند دیگربه هیچ وجه امکان پذیر نیست."

.

" به محض اینکه از غارم پا بیرون گذاشتم دیدم به هر کسی که می رسم اغلب ترس های مرا دارد. و بیشتر از اینکه خودم را به دنیا معرفی کنم دنیا را به خودم معرفی کردم."

.

" حالا فاصله ی بین مولف و خواننده در حال آب رفتن است. به جای اینکه ساکنان المپا از آن بالا برای توده ها وانبوه زیردستان دست تکان دهند و سخنرانی کنند همگی یهودیان آوازه ای هستیم که به هم می آییم. خوانندگان ونویسندگان را نیازشان به خلوت متحد می کند. دست پیدا کردن به درون."

.

"رمان لزوما نباید چیزی را تغییر دهد بلکه می تواند از چیزی محافظت کند."

.

" مردمی که امیدی ندارند نه تنها رمان نمی نویسند بلکه نکته ی اصلی در اینجاست که اهل رمان خواندن هم نیستدند. به هیچ چیزی طولانی خیره نمی شوند. چون فاقد جسارت اند. کسی که در پی درماندگی است از هرگونه تجربه ای سرباز می زند. رمان، صدالبته راهی برای تجربه ردن است"

فلانری اوکانر

.

" چقدر عطش این را دارم که دنیای خیالی بسازم که در ان ساکن شم. این عطش از جنس همان تنهایی بود که داشت مرا از پا در می آورد. چرا فکر کرده بودم باید خودم را درمان کنم تا با دنیای واقعی جور دربیایم؟

من نیازی به درمان نداشتم.دنیا هم نیاز نداشت. تنها چیزی که نیاز به درمان داشت فهم من از جایگاهم در نیا بود. بدون این فهم، بدون داشتن نوعی حس تعلق به دنیای واقعی امکان کامیابی در دنیای خیالی میسر نبود.".

.

" نوشتن نوعی آزادی شخصی ست. ما را از هویت انبوه سازی که اطراف مان می بینیم می رهاند. نویسنده ها برای این نمی نویسند که قهرمان قانون شکن نوعی فرهنگ زیرزمینی باشد .در اصل مینویسند تا خودشان جان سالم به در برند. هر کسی می نویسد تا خودش را نجات بدهد.".

.

" ان روزها دنیا داشت به آخر می رسید. هنوز هم دارد به آخر می رسد و من خوشحالم که جزئی از آن هستم.".

.

مجموعه داستان فرار آلیس مونرو خوانده شود حتما.

در داستان های مونرو فقط لذت قصه گویی را می یابید. اینطور نیست که همزمان درس های آموزنده و اطلاعات تاریخی باارزشو.... اسم های کانادا و... هم نمی گذارد. عکس هایش هم لبخند به لب دارد انگار که رفیق خواننده است. عوض اینکه با گرهی بر پیشانی و قیافه یاندوهگین عزم ادبی واقعا جدی اش را به رخ بکشد." همیشه هم قصه ی مختصر و تکراری در همه ی کتاب هایش دارد. و همزمان با اوج گرفتن جاه طلبی روایی اش علاقه ی مونرو به خودنمایی کمتر و کمتر شده است در حالیکه کارهای اولیه اش پر است از عبارت های چشمگیر بلیغ با جزییات عجیب غریب.  اما حالا هر گونه مداخله در داستان ناب به مثابه ی خیانتی زیبایی شناختی و اخلاقی عملا اسباب زحمت شده و او را ناخش می آید.

و نکته ی دیگر پرده برداشتن از چیزهای تو در تو ست.ز

خواندن همزمانی و وحشیانه ی کتاب ها را شروع کرده ام. به طرز خسته ناپذیر و مریض احوال گونه ای. به خودم گوشزد می کنم آهستگی و تعمق... اما هیچ از پس هیچ...

به خودم می گویم فقط برای اینکه بدانتم چه خبر است. فقط برای برطرف کردن ان قسمت جذاب کنجکاوی اما فایده ای ندارد. زیادند. همزمان سه کتابی که می خوانم " تاریکی معلق روز" "مقالات شمس" که صبحگاهی اند و باید هر روز انجام شوند وامروز هم بالاخره نوشتم شان. کمی شان را تا صفحه ی 119 خوانده ام. مجموعه داستان مخلوقات غریب را هم میخوانم. بد نیست و از غبار بپرس جان فانته که رهایی و بی قیدی فردینان سلین را در خود دارد. شخصیتی ولو در لس آنجلس که برای نویسنده ها آشناست ودوست داشتنی.

.

.

در فاصله ی دو نقطه.

.

تلاش و کوشش تمام ناشدنی ایران درودی به عنوان نقاش و هم نشینی اش با بزرگان ادب و فرهنگ و انسان های تاثیرگذار، واز طرفی این شوق و شعف برای زندگی و این مثبت اندیشی اش برایم بسیار جالب است. یکی از موردهای پس زننده ی کتاب نثر پر از تفاخری ست که خیلی جذاب نبود. اما در کل کتابی ست که قطعا باید خواند. نورهایی برای راه و ادامه دادن.

.

زندگی در کودکی در آلمان و جنگ جهانی و امدن شان به ایران وزندگی در یک روستا همراه با خانواده- یکی از موردهای عجیب که مدتی ست ذهنم را به خود مشغول کرده اتفاقی ست که در کودکی برای دو خواهر می افتد. هر دو نزد فالگیر پیری می روند و او همه چیز را به دقت در مورد آینده هر دو می گوید که یکی قرار است تا آخر عمر با سوزن کار کند ودیگری با قلم و سفرهای بسیار او را پیش بینی می کند و شهرتش را در زمان حیات.

.

" فقط انسان های برگزیده اند که زواید را نمی بینند وصدای حقیقت را با وجود هیاهوها می شنوند. نادرند کسانی که به ندای قلب خود گوش فرا می دهد و در مرداب، به رویش نیلوفر آبی می نگرند."

.

یکی از قصه های دیگر آشنایی شان با خسرو گلسرخی ست و عاطفه گرگین وپسرشان به اسن دامون- دامون در گیلگی یعنی جتگل.خیلی زیباست.

با خواندن این ماجرا سراغ گلسرخی رفتم وتا جایی که می توانستم از عاطفه گرگین خواندم. در فرانسه زندگی می کند. همان سال ها با دامون رفت. نوشته ها وحرف های دادگاه گلسرخی را می خواندم که در آن سال ها هم سن من بوده. جوان. بسیار جوان و پرشور و بسیار پخته تر و عمیق تر از من.

.

کودکی و توجه به نازیبا بودن و به شکل یک کودک دیریاب و عقب مانده به اونگاه می شده که خواهرش همیشه هوای او را داشته- یکی از زیبایی های زندگی اش این رابطه ی خواهرانه است. خواهرانگی را به زیباترین وجه بیان می کند.

.

اولین طراحی های دخترهای عریان- که معلم بر سر او می کوبد ومادر او را دعوا می کند و می گوید اگر به پدر نشان بدهد...

.

یکی دیگراز زیبایی های این کتاب، قصه وداستان پس و پشت هر کدام از نقاشی هاست. بارقه های زندگی در لحظه های خاص که چگونه باعث آفرینش اثری هنری می شود. خیلی زیبا بود. هر غم وهر شوقی و هر سفری نمودی در نقاشی پیدا کرده است. قندیل ها، خاک ها و گل ها و شهرهای خاکستری.

.

در کودکی یک بار بینایی اش را از دست داده. " نابینایی دردناک ترین و هولناک ترین حسی بود که تا آن روز تجربه کرده بودم."

"درد نابینانی و وحشت تنهایی مرا وادار کرد تا به پا خیزم وموجودیتم را به دیگران اعلام دارم. این به پا خواستن پیکار با زندگی بود که باید از یک جایی شروع می کردم با اینکه ان زمان بیشتر از ده سال نداشتم."

.

" بی استعدادتر از خودم در جهان کسی را سراغ ندارم اما از آن جا که سخت کوش بودم، با زحمت و ممارست فراوان، هر ساله در پایان سال تحصیلی کارنامه ی شاگرد اول را دریافت می کردم."

.

" ارزش ها را با قیمت ها اشتباه نکن."

..

" شاید به همین خاطر است که به خوابیدن های شبی دو سه ساعت عادت کرده ام وهمیشه شب هنگام نقاشی می کنم. در سکوت شب است که آویزهای خیال را به تاریکی های اسرارآمیز می بندم و راز هستی کوچک خود را با آن ها در میان می گذارم.

در شب همه چیز نمودی متفاوت دارد. اشیا اشاره ای به بودن دارند و چگونگی شان با تصویری که قبلا در ذهن ساخته ام می بینم. در شب آنچه ما را احاطه می کند به وضوح قابل دیدن نیست. با این همه ما تمامی حضورشان را احساس می کنیم. این مسئله اساس نقاشی ست در ان سال ها هنوز نقاشی تمام زندگی ام نبود اما بی آنکه بدانم نقاش زیستن را تمرین میکردم."

.

"اغراق نکرده ام اگر بگویم من در خاک سرزمین ریشه دارم، نه فقط به خاطر ساختارهای فرهنگی وسنتی، بلکه به خاطر عزیزانی که در ان به ابدیت پیوسته اند."

.

دوره ی تحصیلات و زندگی در دوره ی انقلاب و جنگ بیشتر در فرانسه می گذرد اما دوره ای هم در آمریکا بوده، در نیویورک و همانجا با پرویز آشنا شده که بسیار عاشق ش بوده و در یک حرکت شجاعانه خودش در اولین دیدار از او خواستگاری می کند و بعد هم دوره ای در ایتالیا بوده- برای من کمی این دوره ها و آغاز و تصمیم بر بودن و کلا سرزمین هایی با زبان های مختلف زیستن کردن هنوز کمی گنگ است.-

.

"اما تاخیرم در فراگیری و به طور کلی کندی ذهنم در زندگی برایم حادثه ی غمانگیزی بوده است و مرا به قبول این نکته وادار کرده که بدانم دچار وقفه زمانی هستم در یادگیری."

.

سال های نوجوانی- تولد و مرگ خواهر شیشه ای- جنگ وصلح در آلمان. کوری و بازیافتن بینایی- خرافات و ایمان- عشق و نفرت و بالاخره خودکشی پدربزرگ که تاثیری زیادی روی او می گذارد.

.

" چه شگفت است عشق که هم زخم است وهم مرهم."

.

" از وقتی که وارد جامعه ی فرانسه شده ام چهل سال می گذرد اما من در عرض این ساال های دراز هرگز جای خاص خود را آنطور که باید در جامعه ی فرانسه نیافته ام. شاید به این خاطر که همیشه در این دیار خود را رهگذر موقت دانسته ام."

.

" باید پذیرفت که زندگی خلاصه ای از اشتیاق هاست و افسوس ها. و افسوس، چهره ی دیگری از عشق به زندگیست که جایگزین اشتیاق می شود."

.

" موفقیت زودگذر، هدف و راه تقاش را به بیراهه می کشاند. خطر در مغرور شدن است."

نخستین نمایشگاه در میامی آمریکا به تمامی موفقیت بود وتمام درهای شهرت و ثروت را به رویم گشود.

.

عروسی دختر همسایه شان که خواهرش لباسش را طراحی می کند. دختر همسایه- فرح دیبا. زن شاه.

.

سرنوشت های متفاوتی در انتظار هر یک از ما بود.. دختر زیبای ساکن طیقه ی سوم چند سال بعد بر اثر بیماری ناشناخته ای جوانمرگ شد. من نقاش شدم. ان مرد جوان ومودب رییس تلویزیون شد. بعدها من وهمسرم به استخدام تلویزیون در آمدیم که او رییسش بود. دختر همسایه ملکه ی ایران شد وخواهر پیانیست من تدریس پیانو را رها کرده و به کار طراحی لباس و سنگدوزی پرداخت."

.

" هنر جدا از زندگی وجود ندارد. پس می بایست زندگی را از هنر سرشار کرد. نگریستن را می آموختم. تفاوت دیدن را با نگریستن در می یافتم.

.

دیدار با ژان کوکتو و شرکت در مهمانی های نیویورک وبرتا مکزیکی .

" بذر دوستی را می باید با فروتنی کاشت. با عشق آبیاری کرد و علف های هرز داوری ها را که مانع رستن نهال هستند چید."

.

" بارو دارم دوست ها را می باید با غرورشان دوست داشت."

.

" به اوج رسیدن دشوار است اما در اوج ماندن دشوارتر. چرا که نهایت اوج نخستین مرحله ی سقوط است."

.

دیدار با سالوادور دالی- در اوج شهرت در یکی از مجلل ترین آپارتمان هایی که در پاریس اجاره کرده بود زندگی می کرد. مصاحبه در پاریس

حضور همسرش گالا با چشمانی ریز و نافذ که برعکس در اکثر نقاشی های دالی چشم های درشتی دارد و – رفتار مزحرف دالی در برخورد با انداختن گلدان و بیرون کردن ایران.-

.

حضور پررنگ و پولدار عمو عسگری در آمریکا که همه ی نقاشی های ایران را می خرید در دوره ای که در آمریکا برای تحصیل کارگدانی و تهیه کنندگی رفته بود-= چهره ی آرمانی ایران کشور ایران در این سفرهای مکرر و بی درد سر.

.

" وقتی در خانه و زیرزمین عمو عسگری دیگر جایی باقی نمانده بود که تابلوهای ایران بخرد برای بانکش در سویس میخرید."

.

غور کردن در مفهوم زیبایی- به نظرم اینجا بیشتر شبیه مغلطه و این حرف است که صورت زیبای ظاهر هیچ نیست که واقعا دروغی سانتی مانتال و عرفانی ست. به هر حال...

" انسان کسانی را که دوست دارد با حافظه ی عاطفی می نگرد. همچنان که خودش را در آیینه این گونه می بیند."

.

در نیویورک ازدواج با پرویز و هیجده سال زندگی کردن با او که خود را کاملا خوشبخت می داند.

.

بعد از میهمانی که داده وطبق معمول غذای سوخته ای – لوبیاپلو- جلوی مهمان ها گذاشته گل سرخ را به او می دهد و از او درخواست ازدواج می کند- یعنی در سورئال ترین شیوه بعد از یک بار دیدنش بدون هیچ شناختی از هم. وبعد هم رفتن به سیتی هال برای عقد و رسمی کردن.

.

" از زندگی مشترک مان باید یک اثر هنری بسازیم."

.

" من بین هدیه و بخشنده، بخشنده را انتخاب می کنم." در وضعیتی که عمو عسگری به ان ها ماشین گرانقیمیت داده بود به عنوان هدیه ی عروسی.

.

" پذیرش هدیه ای چنین گرانبها تعادل رابطه ها را به هم میریزد."

.

من در ان دوره دلهره های بسیاری داشتم و برای فرار از آن ها زندکی را لحظه لحظه باید زندگی می کرد. او معتقد بود فقط هنر است که انسان را از ابتذال چهارچوب ها و قیود زندگی روزمره می رهاند."

.

ازدواج خواهر با هوشنگ طاهری- سردبیر مجله ی سخن و منتقد و رزونامه نویس و مترجم

همکاری خودش با بیژن مفید کارگردان و نمایشنامه نویس- دیدار با سهراب و فریدون و... کلا همه ی آدم های مطرح

.

کار کردن در تلویزین و هم زمان کار کردن روی تابلوی نقاشی ای که شرکت نفت پیشنهادش را داده بود که بسیار پول زیادی بود واو صرفا چاپ کارش در مجله های مهم دنیا را خواست.

.

پیرزن فالگیر در این حد دقیق گفته- همسر تو هوشنگ نام نخستین پادشاه شاهنامه را خواهد داشت وهمسر تو پرویز به معنای پیروز خواهد بود.

.

دوستی زیاد با شاملو و آیدا و رفت و امد با ان ها- حتی شاملو یک شعر هم سروده برای ایران به نام برای ایران و تلاش رنگین اش

.

نقاشی گل های انفجار پس از شنیدن خبر اعدام خسرو گلسرخی ست.

.

طی دو دوره تدریس در دانشگاه دوستان زیادی برای سال های خستگی به دست آوردم.

.

کتاب نقاشی هایم با مقدمه ای از " مالرو" " کوکتو" شعر احمد شاملو و نقدر هوشنگ طاهری منتشر شد. – یعنی همه ی ادم های مهم و بزرگ ایران ودنیا را با هم-

.

" انسان برای رسیدن به هدف هایش تاوان می دهد."

.

اندره مالرو برایش نوشته " برای خانوم ایران درودی- کوششی برای آگاه کردن انسان ها از عظمتی که در آن هاست و از آن بی خبرند."

.

سفر به هند و دیدن تاج محل واتفاق عجیب، دیدن مرد فالگیر از پشت سر در نور آفتاب ومکاشفه ای عجیب."

.

سفر به مکزیک و جسارت عجیب غریب دعوتنامه نوشتن برای دیگران و در تلویزیون مکزیک اد رفتن برایش.

.

بازگشت به ایران پس از هشت ماه و هفت نمایشگاه در گوشه گوشه ی دنیا وخون ریزی معده ی پرویز

.

" چه سخت است شنیدن گفتار انسان هایی که کلام را برای رنجش دلها به کار میگرند وچه تلخ تر، شنیدن گفتار انسان هایی که جهان هستی را در ندانسته هایشان خلاصه میکنند."

.

در فرانسه در اتاق بسیار کوچکی با پرویز زندگی می کردند که پدر فوت میکند. شعر ریلکه

گل سرخ، ای تناقض ناب

خواب هیچ کس نبودن    فراسوی پلک ها

.

ای کاش پدر به سرنوشت سفارش کرده بود که دو سال بعد در چنین روزی پرویز را از من جدا نمیکرد.

به زن هایی که از همسرانشان آزار دیده بودند حسادت می کردم چرا که این زخم ها روزی مزهمی برای دلتان خواهد شد. وای من مرهمی این چنین نداشتم.

.

" ما هدف مشترک داشتیم. آفرینش یک اثر هنری از زندگی توامان"

.

باورنکردنی ست که رگه های سنگ مرمر تصویر به شکل دریای خزر که زادگاه اوست ایجاد کرده- در بابل است. در مازندران- دوست دارم یکبار به مزار پرویز مقدسی بروم.

.

" نقاشی برای زیستن کافی ست.برای نخستین بار نقاشی پناهم شد تا با او همه چیز را به فراموشی بسپارم تنهایی وغربتم را..

" به مدت یکسال نتوانستم نقاشی کنم و نخستین اثرم " عروج پرویز بود که پر بود از یخ و قندیل ها."

.

لئوناردو داوینچی کتابش را با این جمله آغاز می کند." دردها، انسان را نجیب و شریف می کنند."

.

" انسانی که با موفقیت ش تنها می ماند تا آن را برای خودش حفظ کند انسان غمگینی ست که معجزه ی شادی آفرینی موفقیت را نمی شناسد. موفقیت تنها چیزی ست که به همان قدر که آن را با دوستان تقسیم می کنیم به کمیت و کیفیت آن افزوده می شود."

.

در یکی از جلسات مجله سخن رفته و به مهدی اخوان ثالث که خجالتی هم بوده گفته " شما مفهوم زیبا زیستن هستید. زیبا در چهره و شکوهمند در شعر" شاعر بیچاره هم آب شده- کلا این مدل جسارتی که داشته مثلا اون جمله هایی که در فرودگاه به مسول بازرسی گفته با صدای بلند در رابطه با شیرینی نخودچی ها.

.

طنز هوشنگ طاهری وقتی ایران به خانه شان می آمده- باسوادی و باکلاسی یک خانواده واقعا از همین طنزهاشون می شه فهمیدو-

ورود به منزل- فاجعه ای که آغاز می شود.   به خواب رفتنم- اماندادن به مظلومان—      دشمنانم- پاک باختگان      خریداران آثارم- قربانیان خاموش    دوستانم- ساده دلان

.

تنهایی رفتن به نیویورک محله ی سوهو در نیمه شب برای فروختن نقاشی هایش.

.

اما من می دانم در این دیار گرچه بی چهره ام ولی بی هویت نیستم.

هیچ زائری چون من در این شهر، غریب و بیگانه نبوده است.

 

 

کتاب "فقط روزهایی که می نویسم را در فرودگاه خواندم. از تهران تا استانبول و جا ماندن از پرواز و رسیدن به فرودگاه تازه تاسیس استانبول که بی نظیر بود و فوق العاده و بسیار بزرگ. مبله و جای خواب داشت. همانجا در اتاق های مخصوص نشستم و بخش بیشترش را خواندم. بقیه را هم در پرواز نیویورک خواندم. کنار خانوم مراکشی ای که کنار نشسته بود و یک بچه ی کوچک نوزاد داشت. بوی شیر می داد شدید. بوی شیر حالم را بد می کرد. خانوم مراکشی مسلمان بود. نیمه حجابی داشت. بچه را خیلی راحت شیر می داد در حالیکه بعل دستی ام یک آقای سفید آمریکایی بود. به هر حال کتاب را در چنین شرایطی میان آسمان و زمین خواندم.

فقط روزهایی که می نویسم. فقط روزهایی که پرواز می کنم.

.

" جستار، جست و جوگری ست. از این منظر، جستار، کنشی ست که خواننده را با تکاپوی نویسنده در درک و تحیلیل رخدادهای واقعی و مفاهیم مختلف، همراه می کند."

.

"آرتور کریستال را یکی از خدایان جستار روایی می نامند."

کریستال هیچ وقت رمان نویس نشده اما نقد و ریویو روی کتاب های مختلف می نوشته. گزاره ی ناهنجاری که خلاف رویات غالب است اما حداقل یک بار از ذهن همه گذشته بر می دارد و تصمیم می گیرد آن را در چند هزار کلمه به نرمی و شیوایی تمام" اثبات" کند. اسنادش؟ انبوه کتاب هایی که خوانده و البته روایت های شخصی اش. ابزارش؟ چشمی که بارها و بارها دور سوژه می چرخد و آن را از زاویه ها و فاصله های مختلف ، در امتداد تاریخ و جغرافیا نگاه میکند و "ان قلت" ها و واکنش های احتمالی خواننده را حدس می زند و جواب می دهد."

جستار روایی، همین معنا دادن به تجربه ها و ایده ها و فکرهای پراکنده هستند با نشاندن شان روی نخ روایت.

.

.

سخن گوهای تنبل- فصل یک

.

اینطور نبود که خودم را جای مالرو، بایرون و رمبو و پوشکین ببینم ولی سرمشق شان باعث می شد احساس کنم پیروی از الگوی عادی و آدم وار زندگی، خیانت به رویاهای سوزان آن هاست.

ولی از آن طرف، چیز دیگری هم نمی خواستم بشوم. این سوال آزاردهنده ی دوران کودکی- وقتی بزرگ شدی می خوای چی کاره بشی؟ همهیشه مرا در بهت و حیرت فرو می برد.

رمان نوشتن، انگیزه و تعهد " ترولوپ"وار می خواهد.

.

" آدم ها بدون کار پژمرده می شوند. از ان طرف بعضی از آدم های هستند که از اسا پژمرده و افسرده اند. بچه های کوچک را در نظر بگیرید. همه شان مثل کارتون ها در زمین بازی ورجه وورجه نمی کنند. یکی دوتایی هم هستند که برای خودشان می نشینند و در بحر ده تا انگشت شان فرو می روند."

.

" با آنکه تنبلی در ساده ترین تعریفش، بی رغبتی به کار است اما چیزی نیست که بشود به یک فرمول ساده تقلیلش داد."

.

"رابرت برتون پرتلاش نوشت" من از اندوه می نویسم که مشغول باشم و از اندوه بر حذر باشم."

.

"نخستین مقاله نویس ما مونتنی هم اعتراف کرده که دارای مقادیر معتنابهی از تنبلی بوده."

.

"چخوف می گوید چون به ایستایی ابدی محکوم بودم در زندگی هیچ نکردم. ساعت ها از پشت پنجره به آسمان و پرندگان و خیابان ها خیره شدم. هرچه از پست برایم آمد خواندم و خوابیدم. گاهی از خانه بیرون رفتم و تا نیمه شب در خیابان پرسه زدم.

.

"تنبلی مثل کک و مک و کوررنگی صرفا هست. وقتی دنیا جوان تر بود عقلا اعتقاد داشتند که خوب و بدن بودن، فعال و منفعل بودن اختیاری نیست.".

.

ساموئل بکت می گوید: نه چیزی هست که بگویی. نه چیزی که با آن بگویی، نه چیزی که از آن بگویی. نه توانی برای گفتن و نه میلی به گفتن اما باید گفت."

به عنوان عضو قدرتمندی از رده ی لمیدگان می توانم بگویم که بار این باید، چندان هم سنگین نیست. با این حال من خودم آن را دارم. لحظاتی که می خواهم درخشش رو به زوال پوستم را دریابم."

.

فصل دوم- لذت های گناه آلود

.

درباره ی کتاب هایی که دوست دارید اما خجالت می کشید که دیگری در دست تان ان ها را ببنید.

.

" از دید او داستان ادبی به خودش اجازه می دهد که روی لذت های حاشیه ای مکث کند حتی اگر این کار، ریسک گم کردن راه را با خودش داشته باشد."

.

"نویسنده ای که می تواند با قتل و خشونت و هراس و در یک کلام با عناصر تراژیک زندگی دست و پنجه نرم کند در مقایسه با نویسنده ای که تلاش هایش هرگز  او را از قدم زدن های خوش خوشان زندگی روزمره فراتر نمی برد، هنرمند بزرگتری ست."

.

" شاید نویسنده ها هیچ کدام شان دنبال کشف راز طبیعت نبوده اند. فقط دلشان می خواست یک صدای آشنا و صمیمی، داستانی را قبلا نشینده اند برایشان تعریف کنند."

.

فصل 3- وقتی نویسنده حرف می زند.

.

" یک سری کارت ها را زیر و رو می کند. یادداشت هایش را. حرف هایش را از رو می خواند. به سه زبان مسلط است اما برای حرف زدن درباره ی کتابی که نوشته به پاسخ های آماده احتیاج دارد. – ناباکوف- را می گوید. توی ذوقم می خورد؟ اولش بله. ولی بعدش فکر می کنم نویسنده ها مجبور نیستند آدم های خوش صحبتی باشند. تیزهوشی جز وظابف شان نیست البته به جز زمان هایی که می نویسند."

.

"نویسنده ناگریز از نوشتن است. خوش یا ناخوش. خردمندانه یا ابلهانه اما فکرنمی کنم ناگزیر باشد بهتر از بقیه حرف بزند. همانطور که لازم نیست بهتر از بقیه برقصد یا اسب سواری و شمشیر بازی کند. مطالعه، تحقیق و سکوت و تفکر، مقدمات خوبی برای پرگویی نیسیتند."

.

" شرمنده ام که نمیتوانم انقدر خوب حرف بزنم در جمع.  چیزی که این روزها هم معنی مصاحبه با رسانه است. این روزها نویسنده فقط نمی نویسند بلکه اگر ناشرش جفت وجور کند باید آماده باشد روی آنتن تلوِیزیون و... اماده شود. و خوب من صدایم آنقدر خوب نیست و..."

.

" چیزی که بیشتر شرکت کنندگان در این جلسات مصاحبه ی رادیویی متوجهش نمی شوند ان است که نویسنده ها هیچ دلیلی برای حرف زدن درباره ی کارشان ندارند. ما همان موقعی که متن را نوشته ایم حرف هایمان را زده ایم. کار، انجام شده است."

.

"دیوید فاستر والاس که در حوالی درس دادن و سینما و تنیس و نوشتن پروسه می زنند. مثل آیدا دقیقا.

.

" معذب بودن، بهایی ست که از بابت کرم کتاب بودن باید پرداخت.  نوشتن برای انتشار چیز غریبی ست. چون تکه ای از تو که یک بچه مثبت کتابخوان است و تکه ای دیگر، ضایع ترین هنرپیشه ی تاریخ. یک تکه می خواهد توی کتابخانه بماند و تکه ی دیگر از ته دل دوست دارد مشهور و محبوب باشد."

.

"جان آپدایک فقید چنین نویسنده ای بود. که گاهی کلمات شفاهی اش شیوایی فرح بخش کلمات مکتوبش را داشت."

.

" به نظر پروست، کتاب محصول خرد دیگری ست متفاوت با خودی که در عادت ها، ضعف ها و زندگی اجتماعی مان نمود پیدا می کند.". " در واقع موقع نوشتن آدم باهوش تری هستم."

.

" مردم درباره ی فکر کردن حرف می زنند. من به جز وقت هایی که می نشینم سر نوشتن، فکر نمی کنم." علتش هم این نیست که نوشتن به مرتب شدن فکرهایم کمک می کند یا احساساتم را درباره ی چیزی برملا می کند. علتش این است که نوشتن واقعا فکر می آفریند یا حداقل ظرفی برای پیدایش آن فراهم می آورد. و به همین دلیل است که اگر موقع نوشتن باهوش تر به نظر می آییم علتش این است که عامدانه در مسیر وضوح و دقت قدم می گذاریم."

.

" نوشتن یعنی خود را نویسنده در نظر گرفتن چیزی دارد که ناگزیر بر نحوه ی بیان مان تاثیر می گذارد و بر نحوه ی فکر کردن مان."

.

" ممکن است مبنای تجربی و علمی نداشته باشد اما اگر همانطور که دانشمندان می گویند استفاده از قلم به جای تایپ کامیپوتری بخش های متفاوتی از مغز را فعال می کند چرا نباید تفاوت معناداری بین فعالیت مغز در نوشتن و حرف زدن وجود داشته باشد؟"

.

" وقتی ساز متفاوتی می نوازیم ذهن هم جور متفاوتی فکر می کند. در مورد نوشتن هم شاید ماجرا این است که وقتی می نویسیم جریان فکر، تغییر می کند و باعث آزاد شدن جملاتی می شود که در کرانه های آگاهی، پنهان بوده اند. انگار ریتمی در نوشتن است که نت های ناشینده را به چنگ می آورد."

.

زندگی و نویسندگی – فصل 4

  • از سامورایی می خواندم که نویسندگی یک سبک زندگی ست نه لزوما کتابی منتشر کردن یا نکردن.

.

" بنابراین با سطرهایی که روی کاغذ می آید از بودن و هستن خود باخبر می شوید. برای این ادم ها هر اتفاقی فقط به دلیلی رخ می دهد که روی کاغذ بیاید." و اعتقاد راسخ برای این ها این است که تجربه فقط با نوشته شدن به انجام می رسد.- یاد سنگی بر گوری می افتم وحرفی که یکی از دوستان جلال به او زده بود که تو زندگی می کنی که بنویسی ملت فقط زندگی می کنند. هیچ کارشان از روی فکر نیست حتی بچه دار شدن شان."

.

" هنر مانند خون آشامی زندگی هنرمند را می مکد."

.

" کسی که همیشه دارد فکر می کند تجربه را چطور می شود به هنر تبدیل کرد ممکن است نتواند تجربه را به معنای واقعی و با تمام وجود درک کند.انگار که آگاه بودن از زندگی وقتی از حد بگذرد زندگی را مختل می کند. هنری جیمز که عقیده داشت نویسنده باید کسی باشد که چیزی از دستش در نرود این را هم می دانست کخ این حرفه نمی گذارد صاحبش در تجربه غرق شود. و این بلاتکلیفی... " قوه ی ادراک انسان مجبور است یکی ار انتخاب کند . کمال زندگی یا کمال اثر."

.

" احتمالا این نوستالژی برای دنیایی که یا از دست رفته یا هیچوقت در اختیار نبوده ، پس زمینه ی همه ی آثار ادبی جدی ست چون خود عمل آفریتش بر حدی از حس فقدان یا ناکامی آفریننده در جهان دلالت می کند."

.

" همه ی فلسفه در کنه ش " خشم نهانی ست علیه پیش شرط های زندگی." اگر بخواهیم تعدیلش کنیم وجود یک راز است. مهمیزی برای ان ها که محکوم به کشف و استنتاج اند. قلقلکی که به قلم فرسایی می انجامد."

 

.

" مرگ تعقیب مان می کند و همزمان ما را می آفریند و پندار و رفتارمان را شکل می دهد."

.

" فلسفه بافی می کنیم چون هیچ وقت نمیتوانیم مطمئن باشیم که دانش مترادف با حقیقت است؟"

.

" لوی خودش را کشت نه به خاطر اینکه هنرمند یا استاد رنج بود چون لحظه ای فرا رسید که هنر دیگر نمی توانست نجات ش دهد. ان لحظه بود که لوی تصمیم گرفت به جای چیزی بودن هیچ باشد."

.

" نیازِ تبدیل زندگی احساسی شان به هنر است و دریافتن اینکه اختیار و انتخاب انندکی در ماجرا دارند. کسی تقاضای شاعر یا رمان نویس بودن نمی کند. آدم می نویسد چون نمی تواند جلوی خودش را بگیرد چون واقعا چاره و اختیاری ندارد."

.

" زندگی کردن و نوشتن درباره ی زندگی، وجوه متقابل بودن اند. کسی که می نویسد و کسی که زندگی می کند مکمل یکدیگرند. هر کدام دیگری را تغذیه می کنند."

.

" جان کیتس در نامه هایش آگاهی کسی را که برای شناختن خود تقلا می کند به تفضیل و مهارت توصیف کرده است."

.

" این شاید بیشترین دریافت ما از زندگی نویسندگی ست. زندگی ای با هدف تحصیل هویت هم به عنوان هنرمند و هم به عنوان فرد."

.

والت ویتمن وعده داده هرکسی کتابی را لمس می کند انگار انسانی را لمس کرده باشد.

این ها ارواحی اند که امیدواریم همچنان بر ما ظهور کنند."

.

فص 5- دیگر کتاب نمیخوانم.

.

" ادبیات دیگربرایم اهمیت چندانی ندارد. مطمئنا زندگی ادبی از آن هم کم اهمیت تر است."

.

به یک عبارت هویت پیشین مان، کسی که سابقا بودیم حالا دیگر وجود ندارد. من سابقا یک ادم ادبی بودم.

.

" اینطور بود که ما نمی دانسیتم مرز میان ما و کتاب ها کجاست. کتاب ها، آب وهوای ما بودند. پوشش و پوشاک ما بودند. ما فقط کتاب ها را نمی خواندیم. ما به آن ها تبدیل می شدیم. ما کتاب ها را به درون مان می بردیم و ان ها را به سرگذشت خودمان بدل می کردیم. کتاب ها متعادل مان می کردند. آرام مان می کردند. به ما وزن می دادند."

.

" کمتر کسی درباه ی ارتباط بین سن و تجربه ی خواندن صحبت کرده است. اسمش را بگذارید بیولوژی ذائقه چون ممکن است رابطه ای بین تعادل های هورمونی و حوصله ی لازم برای خواندن رمان وشعر جدیف وجود داشته باشد."

.

" زمانی که کتاب ها به خصوص رمان ها واقعا توانستند شیوه ی نگاه و احساس من نسبت به دنیا را تغییر بدهند اما این ظرفیت و امکان- امکان به شوق امدن و شکل گرفتن با کتاب ها- حداقل درمورد من موقتی از آب درآمد."

اما بی علاقگی به تولستوی و جورج البوت را کجاب دلم بگذارم؟

حقیقت تلخ این است که نمی توانم به هیچ نویسنده ای ، جدی فکر کنم. به جایش به همه ی ان چیزهایی فکر می کنم که هر آدم غیرادبی میان سالی فکر می کند. خانواده و سلامتی و پول و دارایی و گذر عمر و ...

.

قبول. من اما می گویم زمانی می رسد که آدم از رمان ها بزرگ تر می شوند و آن ها را پشت سر می گذارند. لااقل از آن جهت که کلمات، دیگر ژرفاهای تازه ای را درباره ی یک تجربه ی زیسته، بر ادم عیان نمی کنند."

.

"آناکارنینای امروز، خودش را جلوی قطار نمی اندازد بلکه به طرف نزدیک ترین کلوپ مرکز شهر راه می افتد."

.

" همه ی ما به نوعی برای سرک کشیدن در زندگی بقیه چیز می خوانیم. خواه مثل آبلوموف تمام روز را در رختخواب دراز کشیده باشد یا مثل مادام بواری جور دیگری ماجرا را برگزار کند.

علتش جوهره و حجم گفتمان عمومی ماست که متاع احساسات را – که زمانی شخصی و پرقدرت و ارزشمند بود- همه جایی و بی قدر و بی بها کرده است.

.

من از خواندن کتاب های جدید بیزارم.

می خواهم بگویم شاعران و رمان نویسان در اعماق وجودشان می دانند که دیگر کارشان اهمیت و طنین سابق را ندارد و مسلما مسئولیت آثار معمولی و میان مایه ای را که این روزها به عنوان هنر ادبی پذیرفته می شود تا حدی به عهده ی همین دانستن است. خلاصه اینکه نویسنده ها دیگر رشک برانگیز نیستند. آن ها می دانند که توان رقابت با زمانه را ندارند اما چون نویسنده اند می دانند که نمی توانند عقب نشینی کنند یا انصراف بدهند. خواننده ها اما می توانند.

.

 

«قُمو بیشتر دوست داری یا نیویورک؟»: ترسیم ویژگی‌های بیان‌گریز زندگی بیرون‌وطنی

  

زندگی در بیرون از وطنی که با آن آشناییم، جزییات غیرمنتظره‌ای دارد که گاهی در تازگی و هیجانِ شکل و روشی متفاوت از زندگی جدید تجلی می‌شود و گاهی در دلتنگی نبود امری آشنا و مانوس؛ اگر «بود» کارناوال سالانه ناتینگهام در لندن می‌تواند برای مهاجر هیجان‌برانگیز و تازه باشد، «نبود» نان تازه لواش نیز می‌تواند دلتنگی غریبی داشته باشد.

مجموعه داستان‌ «قمو بیشتر دوست‌ داری یا نیویورک؟» نوشتهٔ راضیه مهدی‌زاده که به تازگی از سوی نشر ققنوس در ایران منتشر شده، آمیزه‌ای از همین‌ تازگی‌ها و دلتنگی‌های زندگی بیرون‌وطنی است؛ تجربه‌های مشترک مهاجرانی که شاید تا قبل از آن‌که به روال سفت و سخت زندگی در نیویورک و لندن و هامبورگ تن نداده‌ بودند، نمی‌توانستند تصور کنند که روزی وسط کافه شلوغ استارباکس احساس خواهند کرد که به «کرسی قرمز خانهٔ  مادربزرگ» و «پله‌های سنگی پشت دانشکدهٔ هنرهای زییای دانشگاه تهران» تعلق دارند.

راضیه مهدی‌زاده با ظرافت و ژرف‌بینی خاصی تکه‌های زندگی در نیویورک را کنار تکه‌های گذشته می‌گذارد و حس غربت را به عنوان یک واقعیت سادهٔ زندگی بیرون‌وطنی و بی‌هیچ شعار و قضاوتی با خواننده تقسیم می‌کند؛ واقعیت ساده‌ای که ممکن است زیر تازگی‌ و شلوغی زندگی جدید مهاجر دفن شود، اما هیچ وقت محو نمی‌شود.

 شخصیت‌های داستان‌های مهدی‌زاده دلتنگی مزمن برای شهر و دیارشان را به عنوان واقعیتی از زندگی بیرون‌وطنی‌-اشان می‌پذیرند و با آن‌ کنار می‌آیند. سعی نمی‌کنند «شرم» ترک وطن را با شعارهای احساساتی و ناواقعی جبران کنند. پذیرفته‌اند که دلیلی موجه دارند که موقتا یا برای همیشه در محیطی جدید و ناآشنا زندگی کنند، از آن لذت ببرند و با این ناامیدی هم مواجه شوند که تصویر ذهنی غریبه‌ها از آن‌ها، آن‌قدر که خیال می‌کردند، درست نیست:

«بعد از آن بهار تصمیم گرفت سفیر صلح بشود و ایران را به هر آدمی‌که می‌بیند و می‌شناسد به عنوان مظهر مهمان نوازی و فرهنگ و صلح و دوستی معرفی کند. از یک دوست سنگالی شروع کرد و گفت:«آیم فرام ایران» و منتظر بود دوست سنگالی قربان صدقه‌اش برود و کلی ذوق کند. اما دوست سنگالی گفته بود: «عراق؟ ایران؟ چطوری می‌نویسید؟ اسپلش کن لطفا؟ تا به حال نشنیده‌ام.»

بهار کمی ‌ناامید شد و سراغ یک دوست کاستاریکایی رفت و او کمی ‌ذوق کرده و گفته بود می‌دانم زبان شما عربی‌ست. بهار هم توضیح داده بود که الفبای ما با عربی مشترک است اما زبان‌مان فارسی‌ست. دوست کاستاریکایی هم به نشانه‌ی فهمیدن سری تکان داده بود، اما فردای همان روز وقتی بهار به او گز تعارف کرده بود، دوست کاستاریکایی با لهجه‌ی غلیظ گفته بود: «شکراً!» ــ از داستان «نیویویوک شهر تو نیست، بگو که دلت هوای نان تازه کرده»

 

داستان‌های راضیه مهدی‌زاده نکته‌هایی از مهاجرت را بازگو می‌کند که شاید به جز در قالب ادبیات داستانی قابل بازگویی و توضیح نباشد.

مثلا چطور می‌توان به زبانی غیر از داستان توضیح داد که دیدار دوستی در خیابان برادوی می‌تواند به مثابه کشفی بزرگ باشد:

« حالا خوبی‌‌‌‌‌ها و بدی‌های مهاجرت باشد برای یک وقت دیگر اما از آن روزی که پوریا را وسط خیابان برادوی دیدم، فهمیدم کشف من بزرگتر از تمام کیفیات و کمیات مهاجرت است. کشف بزرگم این بود، آدم ‌‌‌‌ها نمی‌میرند. فقط از دنیایی به دنیای دیگر منتقل می‌شوند.»  از داستان «بگو در دنیای تازه خنده‌هایت را هم آورده‌ای؟»

 

راضیه مهدی‌زاده در داستان‌های کوتاه خود به ابعاد دیگری از زندگی بیرون‌وطنی نیز می‌پردازد. راضیه مهاجرت را به ورود به «دنیایی دیگر» تشبیه می‌کند: نوعی مرگ و زنده شدن دوباره:

«مثلا پریروز پسرعمه قاسم را دیدم که در دنیای اول محافظ آقای بوق بود. در دنیای اول پسرعمه قاسم، ریش سیاه کوتاهی داشت. ریشش نافرم بود و شبیه تنک های بیابان یک‌جا پرپشت بود و جای دیگر کم پشت. چشم‌های سیاه درشت داشت و از جیب شلوارش هم ادامه‌های یک تسبیح دانه درشت، آویزان بود.یک‌بار به خاطر اینکه من از آقای بوق انتقاد کردم، دو ماه با من حرف نزد و روابط خانوادگی‌مان شکرآب شد. پریروز وقتی پسرعمه قاسم را در خیابان دیدم، کمی تعجب کردم. ریش‌هایش را مرتب کرده کرده بود. ریش‌هایش کمی بور شده بود. شلوارک آبی پوشیده بود و سوار دوچرخه بود. به جیب شلوارکش نگاه می‌کنم اما خبری از تسبیح نیست. قلادهٔ یک سگ قهوه‌ای هم به دسته‌ی دوچرخه‌اش وصل کرده بود.» از داستان «بگو در دنیای تازه خنده‌هایت را هم آورده‌ای؟»

 

راضیه مهدی‌زاده (در گفتگو با نبشت) داستان‌های خود را ترسیم «وضعیت آونگ‌گونهٔ آدم‌های همیشه مهاجر» توصیف می‌کند و می‌گوید: «ابن‌سینا برهانی دارد به نام انسان معلق در فضا. این برهان یکی از دلایل فلسفی و تجربی ابن سینا برای اثباتِ وجود نفس و مغایرت آن با پیکر انسان است. مهاجرت و زیستنِ همزمان در دو دنیا شاید به نوعی این مغایرت و این تجربه دو دنیای توامان در هر آن و لحظه است. داستان ها فقط در زیست جهان خودشان معنا دارند و می توان آدم قصه‌ها را صرفا در آن بستر شناخت و به نظاره نشست. اما وضعیت آونگ‌گونهٔ آدم‌های همیشه و تا ابد مهاجر، خودش گواهی است بر انسان معلق در هوای ابن‌سینا که سوار بر چرخ و فلکی میان زمین و آسمان در سیالان است. تصویر طرح جلد این کتاب هم به همین چرخش و حس تعلیق اشاره دارد و به سرمستی و سیال بودن و در جست و جوی خاکی گرم و پذیرنده برای دمی پیاده شدن از چرخ و فلک.»

نگاه مهدی زاده در داستان‌های این مجموعه، با وجود ظرافت شعرگونهٔ متن، نگرشی جدی و واقع‌گرایانه به مهاجرت و جزئیات «بیان‌گریز» آن است؛ حسی که زندگی‌ بیرون‌وطنی دارد، چیزی نیست که بشود به سادگی و با کلمات روزمره به زبان آورد. می‌توان از دلتنگی برای شهر و دیار خود گفت، از آفتابش و از رنگ خاکش و کوچه‌های پیچ‌درپیچش. اما انتقال آن حس پس ذهن با واژه‌ها همیشه ممکن نیست. راضیه به جای «گفتن» این حس را «نشان» می‌دهد: دختر دانشجویی در نیویورک کالایی را آنلاین سفارش می‌دهد چون روی جعبه «نوشته شده بود می‌تونید باهاش نون درست کنید، حتی نون شیرینی!» یا دو تا ساعت دیواری می‌خرد که یک را روی ساعت تهران تنظیم کند و دیگری را به وقت نیویورک و یا:‌

« از هم خداحافظی می‌کنیم. یکی را می‌بوسم. یکی را بغل می‌کنم. به یکی دست می‌دهم. برای دیگری اندکی خم می‌شوم و لبخند می‌زنم. حواسم هست که با هرکس به سبک خودش خداحافظی کنم. کافیست اشتباهی به جای دو بوسه به رسم رایج ایرانی سه بوسه تقدیم کنم تا مجبور شوم فلسفه‌‌ی سه بوسه را به غیرمنطقی‌ترین روش توضیح بدهم.»  از داستان «کافه‌های شهر و سقراط آرزو»

«قُمو بیشتر دوست داری یا نیویورک؟» سومین مجموعه داستانی راضیه مهدی‌زاده و شامل چهارده داستان کوتاه است که همه در نیویورک اتفاق می‌افتد و درون‌مایه اصلی آن مهاجرت است. از این نویسنده قبلا رمان «یک کیلو ماه» و مجموعه داستانی «موخوره» نیز در ایران منتشر شده است. راضیه مهدی‌زاده مدرک کارشناسی فلسفه از دانشگاه تهران و کارشناسی ارشد مطالعات سینمایی از دانشگاه هنر تهران دارد. او ساکن نیویورک است و دوره‌های نوشتار خلاق (Creative Writing) و دیگر آموزش‌های هنری را نیز گذرانده است. 

 

 

 

رسم بر این است کتاب هایی که میخوانیم را چیزی بنویسم تا پربارتر شود. اما انطور که کورتاثار می گوید خواننده شریک نویسنده است و اینطور نیست که نویسنده تا ابد به تنهایی چیزی را بنویسد. دوست دارم بخوانید و شریک شوید برای غنی کردن قصه ها و کلمه ها.
.
صبحی آفتابی بود که ایمیل آمد از چند قاره دورتر که کتابتان منتشر شد.
طرح جلد را که دیدم ذوق کردم. هیچ نظری نداده بودم اما شیفته اش شدم. چرخ و فلک به مثابه ی سیلان زندگی و گردش آدم ها در کنار زمینی که آنچنان هم محکم نیست و او هم همراه ما می چرخد. مثل ما سرگردان است. دلمان را به خاک گرم و پذیرنده و ایستادن روی آن خوش کرده بودیم. اما او هم می چرخد و سرگیجه دارد. 
برای دو دنیایی ها ،یک چرخ و فلک مضاف دیگر هم وجود دارد. برای کوچ کنندگان و آن ها که هجرت را در بخش هایی از زندگی شان- حالا چه مکانی و چه ذهنی و چه در دنیای ادبیات و سینما و هنر و... – تجربه کرده اند این چرخ و فلک، آونگ تر می کند ماجرا را... معلق تر می کند و شاید هم سرخوش تر...
به وضعیت آدم های روی طرح جلد کتاب که خیره شدم این سرخوشی و سرمستی را در چهره شان دیدم حتی اگر صورتشان پیدا نباشد اما مشخص است که هر کدام شان از این میان زمین و هوا بودن به نوعی کیف می کنند. شاید همان چیزی ست که در زبان انگلیسی و در شش ماهه ی اول ورورد به هر موقعیت و مکان و شهر تازه ای به آن "کالچر شاک "و "هانی مون" می گویند.
ماه عسل و شوک شدن که همراه با خنده و قهقه های طولانی ست. بله این چرخ و فلک به خوبی گویای قصه های این کتاب است که در چهار سال نوشته شده. چهارده قصه به نام های "چشماتو ببند، بعدش بهشته»، «کافه‌های بی‌قرار قاره‌های دور»، «خانه نیستم، برگشتم تماس می‌گیرم»، «قم رو بیشتر دوست‌داری یا نیویورک؟»، «بوی کتلت در عید شکرگزاری»، «پوریا و پریا»، «چشم‌های مامی»، «زن در میدان زمان»، «راز بهار نارنج»، «رودخانه هادسون و ماهی‌های نورانی‌اش»، «قطار لرزان»، «دودنیایی‌ها»، «راز فارسی من و مام هالیما» و «بگو دلت هوای نان تازه کرده».
قصه ی آن ها که دچار نوعی لامکانی و لازمانی می شوند و دوباره و دوباره و هزار باره همراه با چرخ و فلک می چرخند تا سرشان گیج برود و خیلی چیزها را فراموش کنند.
بخشی از حرف هایم در مجله ی ادبی نبشت را هم دوست دارم اینجا بنویسم.
ابن سینا برهانی دارد به نام " انسان معلق در فضا".
انسانِ معلق در فضا یکی از دلایل فلسفی و تجربی ابن سینا برای اثباتِ وجود نفس و مغایرت آن با پیکر انسان است.
مهاجرت و زیستنِ همزمان در دو دنیا شاید به نوعی این مغایرت و این تجربه ی دو دنیای توامان در هر آن و لحظه است. 
.
می دانیم که داستان ها فقط در زیست جهان خودشان معنا دارند و می توان آدم قصه ها را صرفا در آن بستر شناخت و به نظاره نشست اما شاید این وضعیت آونگ گونه ی آدم های همیشه و تا ابد مهاجر، خودش گواهی باشد بر "انسان معلق در هوای ابن سینا" که سوار بر چرخ و فلکی میان زمین و آسمان در سیالان است، آنچنان که روی طرح جلد کتاب می بینیم، در چرخش، معلق، سرمست و سیال و در جست و جوی خاکی گرم و پذیرنده برای دمی آرمیدن و آسوده پیاده شدن از چرخ و فلک.
.

یک نقد به یاد ماندنی هم در اینجا گرفته ام از نویسنده و مترجم باسواد آقای حکیمی

مجله ی نبشت- قمو بیشتر دوست داری یا نیویورک

----------------

لینک های زیر از کتاب گفته اند.

گودریدز- قمو بیشتر دوست داری یا نیویورک

خبرگزاری مهر- قمو بیشتر دوست داری یا نیویورک

خبرگزاری کتاب ایران- قمو بیشتر دوست داری یا نیویورک

وب سایت قطره- قمو بیشتر دوست داری یا نیویورک

مجله ی آفتاب- قمو بیشتر دوست داری یا نیویورک

شهر کتاب آنلاین- قمو بیشتر دوست داری یا نیویورک- تهیه ی کتاب

مجله ی کتابخوان- قمو بیشتر دوست داری یا نیویورک

ایرنا- خبرگزاری کتاب ایران- قمو بیشتر دوست داری یا نیویورک

خرید آنلاین وب سایت باهوک- قمو بیشتر دوست داری یا نیویورک

روزنامه ی اعتماد- قمو بیشتر دوست داری یا نیویورک

روزنامه ی سازندگی- قمو بیشتر دوست داری یا نیویورک

روزنامه ی اصفهان- کتاب باز- قمو بیشتر دوست داری یا نیویورک

کتابخانه ی ملی ایران- قمو بیشتر دوست داری یا نیویورک

 

 

خواندن سیاسنتو در هوای منفی پانزده درجه و غرق شدن در گرما و شرجی هوا، یک شاهکار بی نظیر بود. فکرمی کنم تمام جنوبی نویس هایی که در سال های اخیر با آن ها آشنا شده ام و کارهایشان را خوانده ام حتی ذره ای نتوانسته اند به قله ی محمدرضا صفدری نزدیک هم شوند. فضاسازی درهم تنیده وخورد شده ی سال های نفت و ورود انگلیسی ها با زندگی مردم جنوب. داستان های سیاسنبو واکو سیاه و علو و سنگ سیاه حیرت انگیز بودند. دو داستان دیگر در این مجموعه نبود متاسفانه- دو رهگذر و چتر بارانی- من خیلی خیلی دنبال مجموعه ی کامل گشتم در ظاقچه و فیدیبو و هرجایی که بتوانم اینترنتی دسترسی پیدا کنم که در نهایت اسکن شده ی برگه های قدیمی مجله ی جمعه- به سردبیری شاملو- را پیدا کردم و این چهار داستان بی نظیر را داشت. حتما ایران که رفتم از هر کتابش سه تا می گیرم برای خودم و هدیه دادن ها...

.

در ابتدای داستان سیاسنبو که در مجله ی کتاب جمعه چاپ شده است، تحریریه که مربوط به سال های 50 60 باید بشود حیرت و شگفتی خود را از داستان نویسنده اعلام کرده اند و سردرش نوشته اند که ما باور نمی کنیم این داستان اول نویسنده باشد.

.

شروع داستان ها فوق العاده است. و پایان های تکان دهنده. داستان هایی که روزها رهایتان نمی کنند و ضربه های کاری می زنند در هر پاراگراف.

.

" چند روز بعد جسد ورم کرده ی پدر از دریا بالا می آید و خانه به دوشی شروع می شود."

.

"فرنگی ها تو جنوب بار انداخته اند و هر وقت گل شان بلند شود با زن ها می خوابند."

.

" با لگد در کپر باز می شود. کپر آیاد."

.

" خانه ها تا سقف رسیده اند و تنها قیرگونی و سفیدکاری مانده است."

.

" السنو" "خالومنو"

.

" بشکه ی قیر که غل غل می زند."

.

" با دست های بسته توی میدان پرپر می زند. دمی بعد پوست سر و پیشانی اش کشیده می شود روی سنه ی آویزانش. هراسان است. تیرمست شده است و به هر سو می دود. قیر داغ دیوانه اش کرده. کاسه ی سرش را آتش زده است. فرنگی ها در رفته اند و السنو همچنان زوزه می کشد."

.

شروع داستان اکو سیاه

" آب کدام دریا کم می شود اکر دست های زنی سبزه و ترکیه شانه های آفتاب سوخته ی آکوسیاه را مالش دهد؟"

یعنی فوق العاده نیست این شروع بی اندازه لذت بخش.

.

" بدشلوار- زنباره   آکو- مخفف اکبر-   دل بالا- زنان حامله-  غر تابستان- اوج گرما"

.

" فقط فرنگیها و کارمندها و بچه ها شیر می خورند. همه جا خشکی ست. هر جا زمین را بکاوی شور آب است و پایین ترش نفت."

.

" لک لک – نوعی غذا که با روغن مخلوط می کنند."

.

" پسرک هم پخ پخ کنان پر مرغی را به لاله ی گوش پدر می کشد."

.

" خاکستون- گورستان"  " دیگه بندر بیشتری نیست- این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست."

"کاری سرشون میارم که هر یکی شون به کون ستاره ای در برن- دنبال سرواخ موش بگردن"

" کاه کهنه باد مده- موضوعات گذشته را پیش مکش"

"دوش که بیرون نرفیت؟ دوش- دیشب"

"سرپری مکن- مقاومت مکن"    " دنیاوارث ها- کسانی که دنیا را به ارث برده اند."

سر می کند- بنا می کند."   

.

" نفت عین ماستی که خوب نبسته باشد با صدای مخصوص وارد مخزن می شود."

استعمار و رنج های نهان و قصه هایی که در پس آمدن انگلیسی ها به حنوب رخ داده. اینکه چطور نعمت نفت تبدیل به تلخی طولانی مدتی شده که مردم را از شهر و خانه ی خودشان فراری داده. خیلی خیلی دردناک است. تا قبل از اینکه شنیده بودم از استعمار انگلیس و امدن روس ها وانگلسیها به خاک ایران اما وقتی امدن را درک می کنی که چنین قصه هایی بخوانی که اکو سیاه چطور برای بچه شیر خشک می دزد و به خاطر همین زنده به گور می شود و چقدر این صحنه و فضاسازی فوق العاده است.

.

" خودش هم ده به دو شده- مشکوک شده"

شبگریز- احتمال شبانه گرختن

" چه باک که ادم به خاطر مادر بچه چندتای دیگر ار هم دوست داشته باشد؟ خیلی باید دریادل باشی که از ناتورها و تفنگدارهای فرنگی نترسی. اخر یک جعبه شیر کم چیزی نیست."

.

" اگر دستم بهت برسه چنان می زنمت که دزارات قد پهنات بشه"

.

" ها بکشی فرنگی ها ریختن- نفس بکشی."

" سید علی باز زبان می کشد- به معنای ادامه دادن حرف است."

.

"دلم می کشید- دلم می خواست."

.

" هنوز اکو نفس را بیرون نداده که تفنگدار با پاشنه ی پوتین انگشت هایش را له می کند. نه هر جور شده باید بلند شود. چون الان است که خاکگودال را پر کند. تا زانو. تا کمر. و حتالا تا شانه اش بالا امده."

.

داستان علو که دوستی اش با جمشید پسر بور و بچه پولدار محل است تا می رسد به وضعیت خانواده و مردن خواهر کوچک و پدرش که در تظاهرات شرکت می کند و...

.

" اینا قول شون مثل بولشونه. شب که می خوابن تا کسی کمرشون رو خمالش ندهد خوابشون نمی بره. شام می خورن شب ها نه مثل تو که نون و خرما می خوری. بعدش هم پالتوش رو درمیاره مسره تو رختخواب. پتو مخملی. جون دل. نرم نرم. ادم کیف می کنه توش بخوابه. اما تو چی؟ تو جاجیم تون مثل جیگر زلخیا هفت تا وصله خورده."

.

توماتو- گوجه فرنگی

.

حسین دشتی و عباس تنگسیر می گن که به حای آرد بهمون گندم شته دار می دن.

.

گرگو اسم بابای علو بود.

.

" تعجب نداره خالو اینا همشون یه کون و یه تنبون اند. باید هم با هم عکس بگیرن."

.

بازیار- نگهبان

.

شورت علو را که با کیسه ی گندم دوخته بودند و رویش نوشته بود هدیه ی مردم آمریکا به ایران با عکس دو دست به نشانه ی دوستی

.

دی: مادر-  بی هوای- بی توجه.

.

قرمساق نون کمی- کم یعنی شکم. نون کمی کسی را می گویند که در مقابل یک تکه نان در باغ یا زمین اربابی کار کند.

.

گاو بوره می کشید- بوره کشیدن یعنی صدای گاو

.

" گرگو تا نصف شب غلبان می کشید. چه غمی ست این؟ غربت؟ بیکاری؟ در هم شکستن؟ تحقیر شدن؟ یا اندوه از دست دادن نخل ها؟ ننگ است برای مردمی که تخل هایش را بفروشد و پی کار از این شهر به ان شهر برود. آن هم نخل هایی که با دست های خودت بزرگ کرده ای. مصیبت."

.

" علو نمی دانست که پروین و جمشید هر روز ماست گاو شان ر می خورند."

.

" انبارها پره آرده. اما چو انداختن که آرد تمام شده. اون وقت سیدقباد به جاش گندم به مردم میده. میخواد گندم هایی که رو دستش مونده رو با این کلک آب کنه."

.

" سید قباد ازت بد برده- بهت شککرده."

.

" کسی با گل کس دیگه دوماد نمیشه."

.

" همگی چلادند- هجوم بردند."

.

" وقتی زار حسین بند گاو را دور دست پیچید و پیشانی گاو را نوازش کرد زن پا سست مرد و با زانوهای بردیه انکار توی فضای خالی افتاد.".

گرگو از شهر می رود و غیب می شود. داستان ها هر کدام فضا و جهان خودشان را دارند اما انگار دنباله رو همدیگر ند و می توان در داستان بعدی رفتن او و بازگشتش از کویت را به طریقی دیگر دید.

.

سنگ سیاه هم یکی از داستان های فوق العاده ای که در زمان رفت و برگشتی و سیال ذهن فردی که سال هاست خانواده و شهرش را ترک کرده و حالا با نامه ای مجبور به بازگشت می شود که همسر و پسرش مرده اند و او به دنیال قبر انهاست. بی نظیره فضاسازی و غربت این داستان.

.

شروع-

" انکه موبش بلند بود و کمی ریخته بود پرسید: دیگه چه نوشته؟

.

" ان روزها عبدالله به یاد هیچ کس نبود. بچه اش کوچک بود و ماه بگم پا دردش کهنه می شد."

.

" شب بود و لنج می رفت. نرمه بادی تنش را خنک می کرد. سیگار می کشید. یادش می آمد روزی پسرش برایش نامه نوشته بود.تازه یاد گرفته بود بنویسد."

.

" مگر چه می شد می رفت پیش زن و بچه اش و دیگر به کویت برنمی کشت؟ اگر زن را به شیراز وتهران می برد؟ می گفتند خدر همیشه نمره ی بیست می گیرد. کاش مهندس شود. انگلیسی ها همه شان مهندس اند. پس خودش چه؟این همه سال سرگردانی؟ مردم دستش خواهند انداخت. برگردد به ده و بگوید ده پانزده سال جان کندم و هیچی یاد نگرفتم؟ برزو ریشخندش نمی کند؟"

.

گناوه ای بود و زنش مال دشتی که آواز می خواند و... نوار دست به دست رسیده بود و در کویت به آواز زنش گوی مش داد."

این رفتن ها و دغدغه ی برگشتن ها و برای خود کسی شدن ها به درستی و دقت نشان داده شده. عالی ست واقعا.

.

گدشته ی عبدالله که بی پدر ومادر بوده که زنش ماه بگم را مدت هاست ول کرده و  خبر مرگ پسرش او را به شهر می کشاند و او گدذشته و حال و آینده ی مجهول را در این سفر در هم می امیزد و به زندگی و عصاره اش می اندیشد. فوق العاده جریان سسال ذهن این داستان

.

" عبدالله روی دیوار گردن کشید. دیده اونشسته است با جامه ی سیاه و تن و پیکری که گوشت اورده بود. سفیدخاره بود و مینار از گردنش افتاده بود و موهای سفیدش. ماه بگم."

.

 

 ز


کتاب را یک بار در فیدیبو خواندم و یک بار هم کاغذی اش را. کاغذی اش را با خط کشیدن ها و حاشیه نویسی های فراوان. نوشتن ش مصادف شد با برنده شدن این کتاب به عنوان بهترین داستان بزرگسال و جایزه ی ادبی غنی پور.
کشش روایت، تازگی روایتی آشنایی زدایی شده که با دختری مواجه هستیم که نه دغدغه ی عشق دارد و نه دغدغه های اجتماعی. او دختری ایرانی با پیشینه ی مذهبی ست که به دنبال فعالیت های سیاسی جاسوسی و طرح های پیچیده ی خاورمیانه که در لبنان و سوریه و تهران می رود. شخصیت محیا به خوبی ساخته پرداخته شده است و از طرفی شخصیت روحانی ساکن نیویورک را داریم. روابط پیچیده ی شخصیت ها که آمیخته ای از مهر و کین و قدیم و جدید است. انگار هر شخصیت خودش شهری ست. شهری گمشده. شهری که در مکانی مثل تهران و دانشگاه شریف و قم و خانه ی آقا و نیویورک و مسجد الخویی، قرار و آرامش را پیدا نمی کند.
ساختار و نثر و اتفاقات رمان بسیار جسورانه پیش می رود. از طبقه ی اجتماعی و ماجرایی ها می گوید که کمتر در ادبیات فارسی دیده شده است.
رمان محکم و قوی پیش می رود. جان دار و تحقیق شده و در هم تنیده با اطلاعات تاریخی و سیاسی. اگر از من پبرسید دو کتاب را نام ببر به عنوان بهترین خوانده های امسال حتما یکی از ان ها شهرهای گمشده است. دومی را هم بپرسید خواهم گفت 😊
.
شروع قوی:
: " اما این همه ی چیزی نبود که آن روز ظهر، در مسجد امام الخویی نیویورک، به آن فکر کند. بعد از نماز، تکیه داده بود به یکی از ستون های نمازخانه و به وعظ امام جماعت سوری درباره ی مرگ گوش میداد."
.
" همه چیز می تواند محکم باشد و آرام الا مرگ که سید احمد نوری داشت درباره ی ان وعظ می کرد. کنار مرگ راه رفتن برای بعضی ها یک جور اعتیاد است که از درد احتیاط زیاد سراغش می روند."
.
"ویرش گرفته بود جوکی سرهم کند درباه ی مرد انگلیسی دیوانه ی هندی که یکهو به سرش می زند برود پنجاب و سیک شود. اما آخرش با یک دختر حامله برمی گردد."
.
جهان ملتهب سر صبح نیویورک
" زن هایی با کت و شلوار یا دامن، پاشنه های بلند و موهایی که با آرزوی سفید شدن در کاخ سفید کوتاه می شدند. خسته کننده است که توی لبخندشان باید دنبال هزار معنی بگردی."
.
" آدم در بیست و دو سالگی شاید از همه ی دنیا خجالت بکشد اما همان دنیا را توی مشتش دارد. هرچه می گذرد خجالت می رود ولی در عوض دنیا هم از لای انگشت هایش سر می خورد."
.
" هنوز هم می توانست این فرمانده ی چشم آبی چهارشانه را نابغه بداند که پنج سال بعد از نامه ی اولش به سناتور، در زمان شروع بهار عربی، نامه ای به فرمانده بازنشسته ی زمان کلینتون نوشته بود و فقط در یک خط از سلاح هایی ححرف زده بود که به کمک عربستان سعودی برای سنی های مخالف بشار اسد فرستاده می شد. چه نیش ظریفی بود به دوستی ها و جاده های ابرایشم هیلاری در خاورمیانه."
.
" این شهر خیابان ها و کوچه هایش نه آرامش کوچه های سینا یا عدن را دارد و نه مظلومیت حلب و رقه و نه گرمای دمشق سال های پیش را. در محله ای مثل بروکلین هم زبان وهم کیش اگر نباشد همدرد و شبیه ما زیاد است."
.
" عادت هایی هست که چرک نویس زندگی اند. و از یک وقتی به بعد آدم به جایی می رسد که دیگر شکستن عادت ها اسمش جسارت نیست. بلکه وفاداری بهشان به ادم قدرت می دهد."
.
" مثل ذکری که انقدر برای بی اهمیت ترین نیازها به ان متوسل شده بودند که خاصیت خودش را از دست داه بود."
.
" محیا تشکر کرد. همین مانده بود خاکستر خلبان بهایی را ول کند وسط بساط سنی ها در یونیون اسکوئر"
.
" اما در شهری مثل نیویورک کی گذشته ی ادم ها را باور می کرد؟ سرزمین موعود مثل پاریس روزگار گذشته همه آمده بودند کسی شوند با ان را که بودند دفن کنند."
.
" ان ها را می کشتند. چون ایمان داشتند کسانی را که می کشتند ذکات ایمان اند."
.
صحنه های ظریف عشق بازی و اروتیک با موج ههای دریا بسیار خوب از آب درآمده و شخصیت ها هر کدام با دقت و جزییات پرداخت شده اند.
.
" خانه ای که از پدر آقا به ارث رسیده بود که بزرگترین تفریح اش تا کردن عبا روی ان فرش ها بود و بزرگترین آزمونش این بود که عبا را قرینه کند."
.
" بعضی چیزها یک حور ظرافت ذهنی می خواهند. ذهن او برای انیجور ظرافت ها تربیت نشده بود."
.
" ان شب از تونل لینکن می گذتشند که شصت سال می شد زیر رودخانه ی هادسون، منهتن را به نیوجرسی وصل می کرد و زیر این بار افتخارات بیست و شش هزار ساله یتاریخ و جغرافیای رود دوام آورده بود."
آشنا بودن لوکیشن ها و محله ها برای من بسیرا جذاب است. مجل هایی که در ان ها زندگی می کنی و قدم زده ای حالا قصه ای متفاوت از زیست هر روزه ات پیدا می کنند.
.
" مردیت مثل مومنی فراری بود که در قصه های شرقی از شهری به شهر دیگر میروند تا ایمانش را نجات دهد."
.
" عزیر خوشحال بود. آقا گفته بود پرستو بی خانه است. امیدش به کوچ است. نمی ماند."
.
" من به حد مرگ از پدر و مادرم متنفرم. چون من را سال هایی ساختند که نباید. و به همان اندازه از کسی که تمام آن چهارده سال پدرم بود بدم می آمد، برای اینکه نباید من را قبول می کرد وقتی زنش از اصل من بیزار بود."
.
یک کلمه ها ومکان ها و چیزهایی هم هست که به نظرم برای بعضی از خواننده های ایرانی می تواند کمی ناشناخته باشد. مثلا دانشگاه کلمبیا که شاید خیلی از افراد ندانند در شهر نیویورک است یا دی سی که شاید خیلی ها نمی دانند همان واشینگتن دی سی پایختن امریکاست. و از این دست اطلاعات که بدیهی به نظر می رسد از جهاتی.
.
" عزیر برای تولد نه سالگی اش مولودی گرفت."
.
" نمی شود حاج آقا طفل جهود است. اما حاج آقا می گوید نوزاد آدمیزاد است. تکلیف ندارد...."
وقتی که طفلی یهودی را حاج آقا و خانوم می خواهند به فرزندی قبول کنند.
.
" میان بندگانت فقط بایزید شفاعت شیطان را کرد."
.
" دختر آیت الله قوامیان قاتل پسر شهید سید احمد نوری ست."
تو می امدی خانه مان و من را موقع بازی کردن به گربه ها می دیدی. کسی را که بعدها پسرت را به کشتن داد."ز


. شروع و پایان کتاب به شدت عالی بود. فصل های میانی کتاب به شدت دچار انباشت اطلاعات تاریخی و سیاسی به شکل گل درشت و به شیوه ای که اصلا به خورد داستان نرفته بودند.

دیالوگ ها قوی نیستند و بسیار شنیده شده اند در موقعیت های دعواهای زن و شوهر. همچنین پیشروی رمان عجولانه است و در زمانی که قرار شام بین دکتر و زن برقرار می شود، دکتر به یکباره همه ی اطلاعات و گذشته ی خود را زیرو رو می کند در صورتیکه با طمانینه ی بیشتری در طول رمان می توانست این اطلاعات به خواننده داده شود.

- تجربه ی مهاجر بودن من هم باعث می شود که تازگی خیلی از لجظه ها را در کتاب از دست بدهم اما روایت ها به نوعی نوشته شده انگار برای ترجمه شدن اماده باشد.

-طرح جلد کتاب ساده و زیبا بود.

داستان در شهر تورنتو کانادا می گذرد و دو نوع مهاجرت را دربر دارد. مهردو مهاجرانی اجباری از دو دهه و تاریخ مختلف ایران. یکی روزنامه نگاری در سال 88 که مجبور به ترک ایران شده و ظاقت دوری از وطن را ندارد و در رویای خود دوست دارد تبدیل به پرنده ای کوچک شود تا بدون ترس و با حیال راحت از مرز رد شود و زندانی شدنی در کار نباشد. دیگری روانپزشکی که در دوره ی حزب توده و چپ ها 50 سال قبل، به کانادا امده و فارسی حرف زدن را فراموش کرده و وقتی با زن خبرنگار حرف می زند یاد جوانی ها و شور بیست سالگی اش می افتد و...

.

شروع با این جمله- دست های بزرگ وگرمی داشت اما نمی شد فهمید در سرش چه می گذرد.

.

منطق داستانی هم در جاهایی به هم می ریخت- زنی که مجبور است در فروشگاهی در شهر تورنتو کار کند اما در یک برج لاکچری زندگی می کند و هر وقت بخواهد بچه ها را به بیبی سیتر می سپارد.-

.

"وقتی بنفشه ی سفید و بنفش در باغچه نباشد چه بهاری چه فروردینی."

.

" آدم در مملکت خودش روانی بشود و با دیوانه ها و دکترها و پرستارها فارسی خرف بزند بهتر از دیوانه شدن در مملکت غریبه است."

.

"شما می دانید که پرنده ی مهاجر دست کم سالی یک بار به یکی از دو وطنش سر می زند. از یک جا گرما با خودش می آورد. یه یک جا سرما می برد و اگر گرمش نیست یا سردش نیست اغلب سیر است و شاد... اما وقتی یک سال شد دو سال. دو سال شد پنج سال...

.

"یک برادرم سوئد است. یک برادرم در جنگ کشته شده است. در عملیات مرصاد سرباز بود."

.

در زبان روانپزشک، گاهی اصطلاحاتی وجود دارد که اصلا با زبان فارسی ندانی او منطبق نیست.

"مخم سوت کشید." او نمی تواند این جمله را بگوید. "قسر درفتم" "خادم مسجد امد."

خادم؟ قسر؟

.

بهمن وقتی می میرد نمیتوانند جسد او را به ایران انتقال دهند و همانجا در تورنتو در قبرستان ایرانی ها خاکش می کنند در مسجد پاکستانی ها به او سدر و کافور می زنند.

.

پایان بسیار درخشان

" ماهی را دوباره به آب پرت کرد مثل هر بار مثل تمام325 بار گذشته که انگار مردی از بالکن طبقه ی چهاردهم یک ساختمان به بیرون پرت می شود. انگار دستش را در قفس می کند وتوکای آبی را بیرون می آورد و به آسمان پرت می کند. توکا ناشیانه بال بال می زند تا بالاخره بر بال باد می افتد و او آنقدر نگاهش می کند تا توکای آبی بفهمد مسیر اقیانوس دوردست کجاست.

 

 ز



کتاب را بعد از مرگ قسطی سلین شروع کردم و همین رفت روی اعصابم که دوباره یکی می خواهد ادای سلین را دربیاورد.الان صفحه ی سی هستم و در حیرتم و شگفتی از این کتاب فوق العاده و پر کشش. واقعا این اثر به مثابه ی یک شاهکار بی بدیل در ادبیات ایران مهجور مانده. تا اینجا کهک . بی نظیر است⚘
.
.
از این کتاب بسیار بسیار خواهم نوشت. امروز تمام شد و در حیرت و لذت و شعف بودم تمام روزهای خواندنش را
.
.
.
نمی توانم بگویم چقدر خوشحالم از خواندن این کتاب. بعد از خواندن بیست صفحه ی اول از این شاهکار سه جلدی آمدم در گودریدز و پنج ستاره را دادم. به هر بیست صفحه اش میتوان پنج ستاره داد. 
یک تجربه ی بی بدیل و به غایت فوق العاده بود خواندن این کتاب. غرق شدنی طولانی و بی اندازه سرخوشانه در داستان منسجم و زبان به شدت صیقل خورده ی شخصیت هایی یگانه. شخصیت های کمتر دیده شده در ادبیات فارسی. شخصیت هایی که شاید دور و نزدیک در خیابان ان ها را دیده باشیم اما به راحتی از کنارشان رد شده باشیم. این کتاب و ساختار منسجم روایت و زبان و شخصیت ها و قصه گویی بی اندازه پرکشش یک تجربه ی غنی و به یاد ماندنی بود.
من شب ها بیدار می ماندم و سر که بالا می آوردم طلوع ارغوانی خورشید بود. مدت ها بود که هیچ کتابی، هیچ قصه ای اینچنین شب و روز و زمان را برایم از بین نبرده بود.
اگر به دنیال یک روایت بی بدیل و یک قصه ی جاندار هستید،اگر از ادبیات آپارتمانی و آبکی شبه نویسندگان خسته شده ای این کتاب را بخوانید. نوشتن این کتاب هفت سال زمان برده است. نویسنده در یکی از مصاحبه ها گفته که روزی چهارده ساعت روی این کتاب کار می کرده است و هنوز بعد از گذشت این سال ها خواب شخصیت ها را می بیند.
همچین گفته شده این کتاب، ادبیات ایران را به دو بخش قبل و بعد از خودش تقسیم کرده که اولش با دیده تردید و خباثت به این جمله می نگرید اما بعد از خواندن این سه گانه می بینید اصلا پربیراه نیست. اگر از این کتاب نمی شوید و صدایش را درنمیاورند بدانید از بدیِ طینت است و تلخی آدمی که طبیعی ست کاملا وقتی ببیند نویسنده ای اینهمه بهتر از شما وسایرین می نویسد. همانطور که جفا شده از قبل تر در حق این کتاب. یعنی پیش از چاپ کتاب. 
به هرحال در طول کتاب بسیار خندیدم. بلند بلند. بسیار گریستم بلند بلند. بسیار بغض کردم آرام آرام. بسیار شب ها بیدار ماندم کم و زیاد و بسیار غرق در لذت شدم. زیاد زیاد. خودتان بخوانید و لذت ببرید و غرق شوید.
من کتاب را بار اول از فیدیبو خریدم و بعد خود کتاب را خواندم. و مطمئنم بار دیگر نیز خواهم خواند.
راستی می خواستم تولد سلین را در ادبیات ایران به فال نیک بگیریم. سلین واره طرین کتابی ست که بعد از لحن و زبان تند و تیز جلال در سنگی بر گوری خوانده ام. و چقدر زبان سلین خوش است. با این تفاوت که سلین دوست دارد هی بگوید و بگوید اما زبان سلین واره ی این کتاب بی اندازه در اختیار روایت قوی آن است.
.
.
از اینجا به بعد طولانی می شود. چون آنقدر حین خواندن کتاب، مبهوت و محظوظ بودم که پشت سر هم زیر جمله ها خط کشیدم. ستاره دار کردن جمله هایی که جان دل بودند.
.
" خودش می گفت اگر به زور آزادم کنند شبانه خلاف می کنم و برمی گردم اینجا. همین جا. از شهر می ترسید. از آدم هاش هم. می گفت گیریم که آزادم کنند. کجا بروم وقتی حتی یک خیابان این شهر را به یاد نمی آورم."
.
"سوزن را کنار رگم گذاشته است. من تمام رگ های این تن را، حتی موی رگ ها را می شناسم."
.
چقدر دقیق و ظریف نوشته شده این قسمت.
" برایش سنگ تمام می گذارم. با هر فشار پیستون که از حجم مایع کم می شود، دوباره تلمبه را می کشم. حجم سرنک پر از سرخی خون می شود... تیزی سوزن که در پوستش نشست، لرزش رفت و آرام شد. حالا تکان نمی خورد. نگاه نئشه اش به تلمبه خیره است."
.
کنار کتاب نوشته ام. از صفحه دوزاده کتاب را دوست داشتم و من را گرفت.
"الیوت را خیلی دوست داشت و می خواند... چندباری که با هم تنها بودیم دیدم گریه هم کرد، اما خیلی بی سر و صدا و در خود. گه اش را که درنمی آورد. نئشه می کرد قشنگ می خواند. خوشم می آمد."
.
" نمی تواند رگ بگیرد. می زند تو عضله. همه ی دستش را آش ولاش کرده. آبسه های چرکی شده اند. میخواستم یادش بدهم مدتی بزند تو ساق تا زخم هاش بیایند. یاد نگرفت الاغ."
.
"همیشه بیخ تا بیخ پر است. الکلی، شیره ای، سوسول، کارتن خواب، آدم حسابی، عیال وار، بنگی، متادونی، چلیمی، بچه سوسول، لات، عزب، تزریقی، شالوله ای، ایذری، هپاتیتی، مفت کش هم که فراوان."
.
"یوهو می بینی این ریش و پشم را که بتراشی از زیرش یک بچه ی بیست ساله بیرون می آید."
.
"اتاق ناگهان شکل گرفت و گرمشد. نشسته ام رو به رویش و هر بار که سر بلند می متن انگار موج آرامشی از راه برسد و جانم را پر می کند. برایم نقش معبدی را دارد. تالاق تالاق تالاق... کم کم حجم می گیرد و بعد آرام، دور و محو می شود...احساس سفر و رفتن و کشف را در آدم زنده می کند. باید دنبال خودم بگردم."
.
"همیشه از جایی آغاز می شود که فکرش را نمی کنی... هیچ کس نمی داند بعد از این لحظه چه اتفاقی خواهد افتاد، همچنان که کسی نمی داند پیش از این چه گذشته است...شیطان می گفت زور مواد از خدا بیشتر است... مثل سرنوشت که زورش بیشتر از ماست... مثل نادانی های بشر... مثل تنهایی و مرگ که قوی تر از ما هستند..."
.
"و رفت... گم شد... یک بار برایش گفته بودم اگر همه ی آدم های دنیا کنار من باشند چیزی از تنهایی من کم نمی شود و اگر همه ی آدم ها مرا ترک کنند، چیزی به تنهایی من اضافه... من در عمق تنهایی زندگی می کنم..."
.
"صبح به صبح مامور خریدهای رستوران بودم. از شلغم تا آناناس، از تنباکوی معسل تا زغال لیمو، از بال مرغ تا میگوی آب شور. سر که می چرخاندی تا دسته فرو می کردند... سر هم که نمی چرخاندی تا دسته فرو می کردند."
.
" با هم قاطی شدیم و طرح رفاقت مان گرفت... روز راحت مان رسید."
از این قشنگتر می شود دوستی را نشان داد؟
.
--- فضاسازی های این کتاب و صحنه هایی که درست می شود بی اندازه بی نظیر است. در صحنه ای خر را می کشند تا برای کباب اماده اش کنند. به یاد ماندنی ست این صحنه. بی نهایت فراموش نشدنی ست.
" دودی که از کبابی آن سوی خیابان بلند می شود، زیر دماغم می خورد ودلم را آشوب می کند... خر داغ می کنند."
"مردک فرق پهن و گوشت کوبیده را تشخیص نمی داد، آن وقت سراغ گوشت خر را می گرفت. گوشت قاطر هم به اش می دادی نمی فهمید. میخورد و به به و چه چه می کرد."
.
"خر را آوردند با ان چشم های خمار. شاید فکر می کرد ببین چه شده که بعد از عمری خرکاری ما را آورده اند گردش."
"حیوان مشکوک شده بود. بوی خون را حس می کرد. می گفتند ده دوازده ساله است. نمی شود دست و پایش را بست. ده نفری حریف اش نمی شویم. بستنش به یک تنه ی درخت..."
.
"نمیدانم کارد را از کجاش دراورد و گذشات روی گردن حیوان و با حرکتی سریع شاهرگش را پاره کرد و عقب پرید. به قاعده ی دو سه متر خون فواره زد توی آسمان"
"نشستیم به تماشا. حیوان جفتک می انداخت. اندازه ی یک گله خر عر عر می کرد. خودش را چنان می کشید که گردن وطناب و درخت میخواست از جا کنده شود. یک دفعه پاهاش جا خالی کرد و انگار نشست... هنوز اما دست هاش صاف و استوار بود. عر می زد ولی با فاصله و از نفس افتاده.. آنقدر که دیگر برید. با پهلو و محکم و بی حال خورد زمین و در حوضچه ی خون غلطید..."
.
"بادیه را زیر گردن جیوان گذاشت و از خون پر کرد. حیران ماندم چه می خواهد بکند. از ذهنم گذشت نکند می خواهد خون را بخورد!"
.
"شلاقش را خوردم. خیلی مفصل... تمام و کمال... آش و لاش... یک کلام به یارو گفتم آرام تر بزن. لج کرد و تا میتواسنت محکم زد."
.
"هر شبانه روز هزار سال می گذرد. فقط تنفس در ان هوا ادم را دیوانه می کند. پر است از بوی کثافت. از بوی پا. بوی بدن های لچ انداخته از عرق. بوی ادرار. بوی گند دهان هایی که از عمق معده های خالی و پر از زرداب بیرون یم آید. بوی موکت پاخورده و چرک... چپ و راست هم می گوزند و می چسند. بی هیچ رودربایستی و خجالتی..."
.
"اگر می پرسیدی از کجا نان می خوری پشتش را سمتت می گرفت و دوضربه روی کپلش می زد و می گفت " از این مغازه ی دونبش."
.
دوباره یک تصویرسازی بی نظیر که عذاب روحی را نشان می دهد و به خواننده رنج و تحقیر شدن را می چشاند.
" منبع آب نشتی داشت. هر هفت هشت ثانیه یک بار، قطره آبی می چکید و میخورد پس گردنم. تا بیست سی قطره را دوام آوردم. بعد قطره ها شروع کردند به سنگین شدن. یک کیلو. دو کیلو سه کیلو... یک تن... دیگر چیزی جز برخورد قطره ها روی تنم حس نمی کردم. همه ی فکرها وحرف ها و تصویرها، حتی در مغز شلوغ من که نئشگی هم آرامش نمی کرد از بین رفته بود. فاصله ی چکیدن قطره ها انتظار عذاب بود و با ره قطره ای که فرو می افتاد خرد می شدم."
.
"هشت پسر دارد. هزارپا، عنکوبت، مورچه، پشه، زنبور، شته، ساس، کنه..." این زن ترکید بس که زایید.دیگرنام حشره پیدا نمی شود. 
.
" یک بار شنیدم که هوتول از قول خرمگس، پدر حشرات می گفت: چه کنم؟ بلد نیستم. نمی توانم جلوی خودم را بگیرم."
😊 عالی بود. کلی خندیدم.
.
"رادیو از صبح یک مارش پیروزی پخش می کند و لا به لایش می خواند ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش. شکم چاق و سینه ی کم موی حاجی از فاصله ی عرق گیر و شورت بیرون افتاده و نافش پیداست. "بابات عجب نافی داره. اندازه دو تومنی. لای در اتوبوس که گیر کرد از لای دکمه ی باز پیراهنش خودم دیدم."
.
"موهای سیاه و خاکستری زیر بغلش از آستین کوتاه و آب رفته ی عرق گیر چرک مرد پیداست. دلم می خواهد زیر بغل من هم مو دربیاورد. فرفری و پرپشت... دلم می خواهد چیز حاجی را ببینم. ولی از بس شورتش گل و گشاد و بلند است پیدا نیست... :😊"
.
" این سوردهای نظامی بدجوری ادم را تجریک می کند. می توانم همین حالا بروم جبهه و همه ی لشکر صدام حسین را یک تنه نابود کنم."
.
"آدم اسم اعلم است اما در معنای عام و اسم نوع بیش تر به کار می رود... ریشه و معنایش معلوم نیست... بعضی می گویند او را از آن جهت ادم نامیده اند که از ادیم ارض، یعنی روی زمین آفریده شده... بعضی می گویند ادم یعنی مرد گندم گون... کسی چه می داند."
.
"روایت راویان است که ادم چهل سال به شکل پیکری بی جان بر روی زمین افتاده بود و کسی کاری به کارش نداشت. گاهی فرشته ها می امدند تماشا که ببنید این چیست. روزی ابلیس آمد و دست بر شکم آدم زد. صدایی سوت مانند بلند شد. ابلیس به مسخره گفت اینکه درونش خالی ست. بعد از دهان او به درون رفت و از مقعد بیرون آمد و باز از مقعد به درونرفت و از دهان به در امد... و گفت: چیزی نیستی... برای خواسته ای از خواسته ها آفریده شده یا.همین."
.

فعلا تا صفحه ی 51 کتاب اول. برمیگردم
.
.

"شوهرش یک پسره ی بوسنیایی بود. بعد از دو سال یک روز می آید خانه و شروع می کند در سکوت به جمع کردن بار و بندیلش."
.
این شخصیت پردازی و حدس زدن های زیرلایه ای
.
"فرشته یک ماشین جبپ داشت. جیپ صحرا... گفت می روید خرید و اگر کاری ندارم همراهی اش کنم. فکر کردم مرا برای بارکشی می خواهد... از این اخلاق ها داشت. دیده بودم خنده خنده سر می برد."
.
"نم نمک اما داستانش را گفت. بی لاپوشانی."
.
"خود من ادعا می کنم که جز آخرین نسلی هستم که مستراح رفتن برایشان سر و سیاحت بود. یک جور پیوند ناگزیر انسان با طبیعت! به خصوص نیمه شب ها، سال یا مریض، باید جاکن می شدی سمت مبال..."
.
"فوجی کفتر در آسمان بالای سرمان چرخ می زند. صدای هر هر بال هایشان که هوا را می شکافد، دور می شوند و دوباره نزدیک می شوند."
.
صحنه ی پلیس ها و فرار بی نظیر است. پر از شور و جوشش و استرس وجزییات کارآمد.
" حتی اسلام و خمیرگیرش آمده اند دم در برای تماشا... قباش از فرصت استفاده می کند بی انکه در مغازه را ببندد کرکره را پایین می کشد. حالا لب جو، میان کوچه افتاده... یک پایش توی آب است... مثل گوسفند سر بریده، بی جان لگد می پراند و خرخر می کند. کله دار میله ی آهنی را با دو دست می گیرد و انتهای میله ی عمود را توی صورت جوان می کوبد. قل قل خون از جایی که لب ودندان بود و حالا نیست بیرون می جهد."
.
"اصل و قاعده اتفاق است و علت ومعلول دروغ... مزخرف محض... وهم وسراب و حرف مفت... ساخته و پرداخته ی ذهنی ست که ی خواهد آشوب و عصیان ازلی و ابدی عالم را در زنجیزه ای به هم پیوسته باورپذیر کند و به خورد ما بدهد... آنچه واقعیت دارد، انچه حقیقت دارد، اتفاق است. فقط همینجوری یکهو، انفجاری بزرگ. درون انسان و بیرون او... این ها دلیل نمی خواهد... به قیاس و استقرا احتیاج نیست.."
.
"اسم یارورومانو پارونو بود. طرف پایش را گذاشت در خاک آمریکا آب و ابن وروح القدس یادش رفت. شد بنده ی مرفئوس! ارداتمند محض! افتاد به دود کردن تنباکو...دائم تو چادرف با سرخ پوست ها چپق چاق می کرد."
.
"هزار بار خودمان را نازک کردیم تا از میان دیواره ی آدم ها بگذریم. ولی باز گوشه ی سپرمان گیر می کرد. شیطان سازش را برد و تو جعبه ی در پشت گذاشت."
.
"شیطان خودش را جمع و جور می کند. می خواهد برود تو لک... هنرمند است دیگر! دلش نازک! کاری نمی شود کرد! لب ورمی چیند...سوزن را از دستش می گیرم و می گویم بیا جلو... ساعدش را می گذارد روی میز... می گویم ساق پایت را بده. وضع دستت خراب است."
.
"خود خرش لابد بلد نیست که اینطور ناکار شده... تلمبه را پرملاط می کشم."
.
"احساس عجیبی دارد. ملغمه ای از خشم و نفرت و عشق! نمی شود گفت... مثل زندگی ست که باید بگذرانی تا معناش را بفهمی... گفتن هر حرفی درباره اش بی معناست."
.
"ته همه ی جانورشناس های عالم بود. بدتر از خودم از بس توی زندگی رنگ ووارنگ جانور دیده بود."
.
"دست کم سه گرم جنس توی جیبم بود. حاضر بودم از سر برج آزادی بپرم. پس باید چی کار می کردم؟"
.
"ان جمع مهربان را می بردند. فقط همان چیز فری برای اعدام شان کافی بود."
.
فضاسازی دقیق جزییات با پرداخت زنانه
" نقشه ی خانه درست مثل بالاست. غیر از اینکه در پشت چینش اشیا حضوری زنانه احساس می شود. گل دانی با گل های مصنوعی رنگارنگ وسط میز مستطیل پذیرایی، لبه های صاف و میزان پهن شده ی رومیزی قلم کار، فاصله های منظم و میزان مبل و صندلی ها با میز، پارچه ی گل درشت مبل ها با گل صورتی و زمینه ی کرم طلایی، ریشه های بافته ی کنار فرش، عروسک سرامیک بودای شکم گنده روی تلویزیون، ظرف کارد و چنگال کریستال و قندادن نقره ای و جفتی نمکدان روی عسلی... سطل آشغالی طلایی کنج اتاق... یک سر سوزن خاک جایی دیده نمی شود. تمیز تمیز... حضوری زنانه و پرقدرت اما نامرئی."
.
"شورتم هنوز خیس بود. نمی دانستم چه کار کنم. در آشپزخانه چشمم به ماکروفر افتاد.. گفتم سی ثانیه می گذارم این تو خشک شود... ناچاری شورت را توی یک کاسه گذاشتم و کاسه را توی ماکروفر..."
.
"تاریخ بشر تاریخ اعتقاد به گرایش به کلفتی ست... تاریخ تقدس اندازه های حجیم... تاریخی که در آن،درک کلفتی، درک زیبایی و آرامش است.."
.
"هوتول عجیب بوی گند میداد... چرک و نجاست از قیافه اش بالا می رفت... وقتی هوا گرم بود ماهی یکبار و سرما که می زد دوماهی یک بار می رفت حمام عمومی... یک کت پشمی جودان داشت که زمستان و تابستان همان را می پوشید... همیشه زیر کت یقه های چند پیراهن رنگارنگ تا به عرق گیر می رسید. من اگربرای سالار نبود از خودش بدم نمی آمد... قصه هایی تعریف می کرد که من و آقا دوست داشتیم، همه از جن و پری... ده بار اگر می گفت قشنگی اش از بین نمی رفت... آقا می گفت در قصه گفتن ابن والوقت است و حال شنونده و مجلس را در نظر می گیرد. مثل نقال ها. وقت تعریف، محو قصه ای می شد که خودش می گفت ودر عالم دیگری زندگیمی کرد... می افتاد به پاک کردن چرک از لای انگشت های پا ومدام هم انگشتش را بو می کشید."
.
"گاهی هوتول ته قصه را درز می گرفت. آقا چشمکی به من می زد و سر به سر هوتول می گذاشت."
.
اسم محله ای که همه ی هوتول و شیطان و دهنی و حرمله و...دیگران در آن با هم بزرگ شده اند محله ی هیچ آباد است. اسم نمادین و بی نقص و بی بدیل.
.
" عشقش اما مخدرهای جدید بود. فضایی ها! تریاک و شیره و حشیش برایش شوخی و بچه بازی بود."
.
"دهنی فکر میکرد اعظم خانوم روز اعدام می آید دنبالش. دیوانگی بود. پیرزن توانش را نداشت. مادر بود. دهنی می گفت حتی گریه هم نمی کرد. بغضش را میخورد... یک تریشه ی سبز رنگ تبرک شده داد که برای شاشو ببریم. ببریم و ببندیم به دستش که وقت اعدام و جان دادن آرام باشد و زجر نکشد...خدا را چه دیدی؟ شاید روحش آرام می گرفت و بخشیده می شد."
.
"ای پت پتی بیچاره. تو کجا و کی زندگی کردی که زنده باشی برای مرگ؟ تو مرده به دنیا آمدی! مرده زندگی کردی و مرده خواهی مرد. مثل ما! حالا بفرما. انچه می خواستی."
.
" عاقله مردی میان جمعیت به سرعت روی سینه اش صلیب می کشد... لابد ارمنی ست... مسیوست... قاراپط است... اه ای پدر مقدس ما که در آسمان هایی نام تو متبرک باد. باشد که فرزندانت به زمین کمتر برینند. آمین."
.
"پشت چراغ قرمز نمی ماندیم. دهنی مهارت عجیبی پیدا کرده بود. خوب باهم جفت شده بودند. هر دو کله خر و قد."
.
"جناب مستطاب پشم الدوله ی پشم منش. سایه ی عالی مستدام. لطف عالی مزید. 
اینجوری حرف میزد. باید حرف هایش را می نوشتند به عنوان سرمشق. برای نسل های بعد که قیقاج نزنند. نرینند به زبان. "
.
" می گفت تو رفاقت کم گذاشته ام. می خواستم بزنم تو پرش که اگر دو تا پیک رفاقت می آورد من با نصف جمعیت دنیا رفیق بوده ام."
.
"مسیله ی ادامس خرسی نبود. یعنی آن چیز لاستیک مانندی که در دهان می گذاری و می جوی و یعد از چند دقیقه مزه اش از بین می رود و بیرون می اندازی. مساله ی عکس آدم اهنی پشت کاغذ ادامس بود که باید با تف و نه آب، طی فرایندی پیچیده روی پوست می انداختی."
.
"خروس نشان و شیک مزه ی دارچین و نعناع هم داشتند که به مزاق ما نمی ساخت. می ماند ادامس بادکنکی که بگو یک تکه پاره آجر یا مزه ی قند."
.
"کلاغ با وجود همه ی کتک هایی که از ما می خورد از ان شخصیت هایی داشت که کم محلی جذب شان می کرد. باج هم می داد. هر چه داشت. ولی در کل بچه ی تخسی بود. همین که خرمان از پل می گذشت تمام بود. قالش می گذاشتیم و در می رفتیم."
.
" بدبختی که خبر نمی کند. خیلی وقت ها بدبختی شباهتی به بدبختی ندارد. بزک دوزک کرده می آید. مثل یک عروس، مثل یک دختر بالغ... کمی تپل و چسان فسان. خیلی تیتیش مامانی."
.
" این کوه حجب و حیا را می سپارم دست شما 😊
" از میان وزرا و وکلا خواستگار برای سعیده ریخته بود ولی خوب چه می شود کرد که سعادت سعیده جان شانه های جناب بلور را برای ریدن انتخاب کرده بود."
.
" شیره ی روشنایی را تا آخرین قطره اش می کشیدیم. حتی نمی گذاشتیم یک شعاع نور حرام شود."
.
" سقوط فرشته؟ کجا خواندم؟ یادم نیست. مهم نیست. مهم این است که فرشته ها هم سقوطمی کنند. این را مطمئنم. نمونه اش هاروت و ماروت... پیش از این ایستاده بودند سر ملکوت... ایستاده بودند لب گود و می گفتند لنگش کن... به ادم ها می گفتند. نشاشیده بودند به دیوار سفت که شترک بزند روی شان."
.
" خاک چسبنده و سمج. دیده ای که؟ می خواهد مرده و زنده را با هم به دورن بکشد و در خود حل کند. کار آتش نیست. کار شیطان هم... کار خاک است فقط... مهم نیست که زنده ای... می چسبد به لباس.. برعکس آتش و باد و آب با تن غریبی نمی کند... هر تلاشی برای تکاندن ش بی فایده است. می ماسد به پوست. جذب می شود و می رود در رگ ها... در تمام بدن منتشر می شود... انگار جز و کل را با هم ئیافته اند."
.
" موج ها پیاپی از پیش چشمم می گذشتند. همه آغشته به مرگ.. ادمی که تا دیروز زنده بود و نفس می کشید و می خورد و می رفت و می آمد و می خندید، حالا سر دست ها می رود. هی. ادمی یعنی حالا و هیچ..."
.
صفحه ی 264- وضعیت آشفته و کثیف آشپزخانه بی نظیر توصیف شده.
.
" می رفت ساعت ها زیر دوش. گاهی هم چتر میبرد." 😊 زده بود اینجا
.
.
" فرشته ها هم سقوط می کنند. می دانی که بدتر از ادم ها... خیلی بدتر... چون فاصله شان زیاد است وقتی زمین می خورند چیزی ازشان باقی نمی ماند."
گقت " ای پدر روحانی بزن سوزن این فرشته را.
.



"شام جوجه بود. جوجه که می گویم منظورم جوجه ی واقعی ست.دستور پختش تقریبا راز بود. پیش از آن می خواباندند توی آب زعفران با پیاز و زنجبیل، خیلی کم... اما پوست لیموی مفصل روش رنده می کردند و چند ساعت می گذاشتند در هوای معتدل که پوست لیمو خوب دم کند...عطر عجیبی پیدا می کردند جوجه ها... این را با پیاز حلقه ی سوخاری و سیب زمینی سرخ کرده و مخلوط سبزیجات پخته مثل هویچ و کرفس و جعفری و چه و چه می بردند سر میز... کولاک می کرد واقعا."
.
پابرهنه...دکمه های شلوار باز... جاسیگاری روی سینه... آن ها هم که با این وضعیت مرا دیدند پروو آمدند نشستند رو به رویم."
.
" می کوبید سر بلور که این ادم حتی یک مصرع شعر هم بلد نیست. یک کتاب هم نخوانده. این ادم یک خوک کامل است البته خیلی دوست داشتنی."
.
"گذاشتم توی کاسه اش. باید می گذاشتم. خیلی از قر و فر پسره گفت. از طرز لباس پوشیدنش.. از شعر خواندنش... از زندگی های شبانه اش... نیمه شب زمستان بیرون زدن به عشق یک بشقاب لبو و یک کاسه باقالی. به نظرش رفتار و منش بلور زیادی کاسب کارانه و بازاری می آمد حتی نوع لباس پوشیدنش."
.

.
کتاب دوم. دیوار شیشه ای
کتاب اول – نمایش مرگ بود.
.
.
این صحنه ی بی نظیر وتکان دهنده
.
" باباهه تا ان موقع ساکت نشسته بود. خودش را می خورد اما یک دفعه از جا پرید. چنان بی هوا زد توی دهن عشرت که برق از چشم هایش پرید. سفره را برگرداند. بلند شدو شلوراش را کشید پایین و شاشید همان وسط... رفت که بشاشد توی دهن عشرت. می گفت اگر نشاشم توی دهنت مرد نیستم."
.
" وقتی سوسکی هوا می رفتف همه ی هیچ آباد نگاهش به آسمان بود. نه فقط کفتربازها... خال می شد.رنگ سیاهش مثل نقطه ای محو بود در دل لاجوردی یکدست..."
.
"اعظم خانوم سنش کمتر بود. مثل یک خواهر خانوم را تر و خشک می کرد. با هم می رفتند حمام. یک نصف روز ان تو بودند و با هم حنا می بستند.. از نوک پا تا فرق سر... دونفری قرمز آتشی از حمام بیرون می آمدند."
.
"درخت ها خوب پوست و گوشت ادم ها را مکیده بودند و بلند شده بودند. مفصل سایه بودند."
.
" تیغه های آجر می گذاشتند. برای مرده که فرقی نمی کند. دارد تجزیه ی اندامش را تجربه می کند."
.
"معجزه مان را انداختیم روی ویلچر و از در بیمارستان زدیم بیرون. خانوم دیگر توان تکان خوردن نداشت. حتی یک وجب. از گردن به پایین لمس شده بود. حتی عضلات صورتش... یک کلام. تبدیل شده بود به نگاهی که پایان نداشت.
.
" همه دعا می کردند که خدا هرچه زودتر پیرزن را شفا بدهد جوری با یک سکته ی قوری که تمام رگ و پی اش در یک آن پاره شود و چیزی حس نکند و از دنیا برود."
.
"فری همان روز اول گفت زور بیخود نزن. راست می گفت. کار اگر خوب بود و به دردبخور همه آنقدر کس و کار و فامیل ودوست و آشنای سفارش شده دارند که به غریبه های بی کس و کار نمی رسد. کاری که از روزنامه سر درمی آورد به حتم چنان شرایط افتضاحی دارد که صاحیش حاضر نیست اطرافیانش را در آن قربانی کند."
.
"سینما ادم را هوایی می کند. از آن بدتر پول. همین دو مورد برای هوایی کردن نسل آدم کافی ست. نسلی که هوایی شدن در ذاتش است."
.
ص153

 
.
.

شیشه، کریستال، آیس، شابو.. نام علمی اش "فن سیکیلدین" است. از خانواده ی متاآمفین ها... درواقع پردسالارشان... چیزی مثل"دون کورلئونه" عمل جسمی ندارد. اعتیاد روانی اش آدم را زجر می دهد... می دانم از چه حرف می زنم. ته اش را دیده ام من... شاعرانه اش " گرد فرشته" است.

.

"ناخن هایش را لاک می زد. آن هم با قربان صدقه ی مفصل.. قالتاق، زبانی داشت که اگرمی خواست مار را از سوراخ بیرون می کشید... البته ار می خواست!"

.

"رنگ وارنگ برایش لاک می زد. چپ و راست رنگ مویش را عوض می کرد. بور،شرابی، پلاتینی، یک بار هم سیاه پرکلاغی، برایش لباس خواب های نخی و گل درشت با رنگ های زنده و تند و شاد می خرید. حتی لباس زیرهای خوش رنگ... کارش در حد معجزه بود. پیرزن ناگهان شکفت و موتورش انگار روشن شد."

.

"زندگی ست و راه و رسم و کارش نامعلوم... هر لحظه چیزی از آستین شعبده بیرون می آورد.... چیزی که پیش پایت است و همیشه در دسترس ناگهان دور می شود و ناممکن... و برعکس، انچه دور دور است و محال نشان می دهد یکهو می افتد پیش پا... می شود مال تو... حساب و کتاب ندارد..."

.

.

"می خواست این خانه را بسازد و کم کم بیاید ساکن شود و وقت مرگ، جنازه اش را تقدیم خاک وطن کند."

.

"انگار دو بال کوچک روی کمرم جوانه می زند و بیرون می آید.. بزرگ شدنش را حس می کنم... آنقدر سبک شده ام که می توانم پرواز کنم... شک ندارم.."

.

"ادم سینه سوخته و دنیاگشته ای بود. کشکول پری داشت. نگاهت که می کرد درجا می فهمید چه کاره ای! خودش هم ادمی بود که از روی اصول زندگی می کرد. چهل سال عمل داشت..."

.

"البته اگر حق و حقوقش چرب می رسید. وگرنه لال لال... نه حرف می زد، نه می خورد، نه می کشید... فقط مردم را تماشا می کرد...هر که می دیدش می گفت طرف مشنگ است. به قیافه اش می خورد با آن موهای ژولیده و شانه نکرده و چشم های سرگردان.. یقه ی لباس هاش همیشه شنبه یکشنبه بود. وای اما به روزی که دهان باز می کرد روباه پیر!"

.

"آدمی یعنی رویاهای پرپرشده. یعنی دریغ."

.

"کار خاصی نداشتم. منتظر هیچ کس نبودم. منتظر هیچ چیز نبودم... منتظر هیچ اتفاقی..."

.

"می خواست با محبت سعیده را زنجیز خودش کند. همین حرف های مزخرف که از هر دست بدهی با همان دست می گیری. یقین داشت که می شود و همین یقین پدرش را درآورد. توی زندگی کافی ست به دیواری تکیه بدهی و فکر کنی محکم است، همان لحظه فرو می ریزد. محبت های بلور هم امتیاز بود. می ترسید سعیده برود و بی کس بماند. چیز دیگری در زندگی اش نبود. سعیده هم ادمش نبود البته وگرنه یک عمر کولی می گرفت و بلور هم آخ نمی گفت."

.

"الکلام یجر الکلام... حرف، حرف می آورد. کلمه از دل کلمه می زاید... افسار قلم را که رها کنی رفته ای... بعد ناگهان چشم باز می کنی کلمه ها و جمله ها انگار پیر شذه اند. عصازنان، نای رفتن ندارند. می خواهند بمیرند و بمیرانند بس که کسل کننده اند."

.

"تکه های نور جذب رگ ها می شود و هر تکه به سمتی می رود... یک تکه را دنبال می کنم."

.

"ببعی دنبالم از راه می رسد. وقتی راه می رود ادم بدجوری هوس می کند. به خصوص از پشت، با دنبه اش بازی می کند و چپ و راست تاپ می خورد... ویرم گرفته دنبه اش را بخورم. بهش می گویم" اگر من دنبه ات را نگذاشتم لای باقالی پلو. حرف نداری."

.

"وضع اینطوری ست حالا. آسمان زیادی شلوغ و خطرناک شده. زیاد نمی شود سراغش رفت. قدیم ها یادش بخیر. می نشستی روی یک تکه ابر از آن هم بالاتر در گودی هلال ماه.. پاها را از دو طرف تیزی اش آونگ میکردی و زمین و آسمان را تماشا... دینی بود واقعا. لذتی داشت برای خودش افسانه ای"

.

"کشت و کشتار به پا می شد. همه ی آواره ها،ابن سبیل ها، آس و پاس ها، کارتن خواب ها، آسمان جل ها، همه ی آن ها که ماشین شان جوش آورده بود، همه ی ان ها که خودشان جوش اورده بودند، دخترفراری ها، کنوکوری ها، ننه باباگداها،... صف می شدند از اینجا تا کجا"

.

" من هر بار با انگشت زدم روی شقیقه ام و گفته ام تعطیل کردم عزیزجون. کرکره را کشیدم پاینن. خلاص"

.

پایان کتاب دوم.

" شورتم روی دستگیره ی حمام جا ماند" 😊

 

.

دانای کل با درد بیگانه است و فقط نگاه می کند... دوربینش زیادی دور است و به درون حادثه راه ندارد. حرف که می زند انگار دارد از بالا نگاه می کند و حوصله ی ادم را سر می برد. نمی فهمد در دل ادمی چه می گذرد. دانای کل درد کابوس را نمی داند. یا می داند و خود را به نفهمی می زند."

.

" این منم حرمله ی هیچ آبادی. خرد و خیمر از بار جنازه ی خویش... هر روز جنازه ام را بر دوش می کشم و ازز کوه بالا می آورم."

"مردی را تصور کنید که محکوم است به بالا بردن جنازه ی خویش از شیب تند دامنه یک کوه و ایستادن بر سر جنازه اش و دیدن تکه تکه شدن اندام خود."

.

"من خودم را محکوم کردم به دیدن زوال و نابودی جسم و ذهنم... محکومم که هر روز بمیرم و جنازه ام را بر دوش ببرم. چه فرق می کند از کوه بیاورم بالا یا در شهری که با همه ی آدم هاش بیگانه ام."

.

کتاب سوم قیامت است. بی نظیر است.

.

"درس و عبرتی شود برای همه ی آش و لاش های تاریخ"

.

"چنان سقوط کردیم که از زیر خط فقر گذشتیم و از آن سرش افتادیم پایین. در جایی که اسم ندارد اما کمی پایین ترش کارتن خوابی و آشغال گردی ست."

.

"کاری غیر از این نمیشد کرد. دردهای زیادی بزرگ، حریفی جز هجو و ریشخند ندارند."

.

"اول خون بازی غروب بود. پشت بندش سوسوی چراغ های شهر..."

.

"روی تابلوی سینه ی دیوار بزرگ نوشته بود فرار اول مساوی شکستن یک دست و یک دنده، فرار دوم مساوی شکستن یک پا ودو دنده... فرار سوم وجود ندارد."

.

این صحنه ی درخشان کباب کردن گنجشک

.

"یک بار تصمیم گرفتیم کباب بخوریم. سر کند چوب ها به سختی در بدن پرنده فرو می رفت و فشار هم که می دادی دل و روده را آش و لاش می کرد... بعد هم می گذاشتیم کنار آتش. تا به خود می آمدیم دسته ی سیخ ها سوخت و کباب مان افتاد میان شعله... بوی گند پرهای کزخورده بلند شد و خونابه ای از شکم پرنده ها راه افتاد. روی زغال های گداخته می سوخت و جز جز می کرد. حال مان به هم خورد حتی نایستادیم آتش را خاموش کنیم."

.

"آرام و دل ای دل کنان هم می زدم تا طلایی شد."

.

صفحه ی 143 نوشته ام.

این انسجام در رفتار و گذشته و محله ی بزرگ شدن و پدر مادر و کودکی و تفریحات و نوع زیست و تجربه ی عمیق زیسته ی کاراکترها. عالی ست.

.

شعارهای آش رشته خیلی بامزه و طنز

.

" به چیزی عمیق تر فکر کن . یا در هر رشته اش هزار راز زندگی نهفته است. اش رشته را می کنیم سالار تمام غذاهای جهان. آش یه قرن و تمام اعصار."

.

"رفتم سراغ لاشی خان"

" اپاراتی خانوم شاخ به شاخ امد توی صورتم."

.

ماجرای آش عالی بود و دلخراش. بی نظیر بود واقعا

.

آشنایی زدایی که در مفهوم شهید کرده. از همین بچه های هیچ آباد بود.

.

"سر تفنگ را برمی گردانم. کون شیطان هم می سوزد اینجوری"

.

"روی تخت کسی طاق باز خوابیده است. می روم بالای سرش. خودم هستم از سال ها پیش همینجا مرده ام. پوستم خشک و چروکیده و کبود است.. پلک ها بسته.. دست ها به موازات بدن... سرم را تخت گذاشته ام روی تشک. ردی از سرخی خون خشک شده میان سر و تشک پیداست. مدت هاست این جنازه، بی صاحاب اینجا افتاده است. آمده ام که بر دوش بگیرم و ببرم تا جایی برای دفن کردنش پیدا کنم."

 

 

 

صحنه ی تماشا کردن از پشت ویترین ودیدن انواع نان

.

دردهای مختلف را با دقت نام بردن.

.

"در شهر و در میان مردم خوبی اش این است که همیشه سر و صدا هست.. حواس آدم پرت می شود و گیر خودش نمی افتد. سکوت بد تله ای ست. آدم را از درون خرد می کند."

.

"رمانتیسم اش زیادی آبکی می شود البته. کسی باور نمی کند. به درد فرانسه ی قرن نوزده می خورد نه تهران قرن بیست و یک."

.

" از من بپرسی می گویم هر تلاشی برای گفتن بیهوده است. برای فهمیدن و فهمیده شدن... آن شب می خواستم به بلور بگویم تو نمی فهمی. اگر قرار باشد کسی بترسد آن کس من هستم. اگر قرار است کسی عمق ترس ادمی را بداند."

.

"وقتی قلب از حرکت باز می ایستد، گردش خون متوقف می شود.. رگ ها سفت می شوند و در اثر لخته شدن خون، پوست کبود می شود... دوزاده ساعت بعد جسد شروع می کند به گندیدن... باکتری های معده که تا همین دیروز غذا را هضم می کردند تکثیر می شوند و می ریزند در خون ساکن... شروع می کنند به تجزیه ی اندام درونی... از گاز ناشی از این تجزیه جسد باد می کند و رگ ها به رنگ قهوه ای از زیر پوست ورم می کنند. پوست شروع می کند به تاول زدن و نرم شدن، انقدر که شل می شود. جوری که حتی با یک اشاره از جا کنده می شود. صورت از شدت ورم و کبودی غیرقابل شناسایی می شود. هزار و یک جنازه مثل هم. بعد هم گازهای درونی که راهی برای خروج ندارند اول معده و بعد تمام اندام ها را متلاشی می کنند... بدن فرو می پاشد و بوی عفونت هوا را پر می کند. تا پنجاه روز پس از مرگ، باقیمانده ی گوشت جسد فرو می ریزد و از بین می رود. خوراک مگش ها و قارچ ها و باکتری ها و لاشه خور ها می شود. مشتی استخوان خشک و شکننده که سهم زمین اند و وفای به عهد آدمی با خاک پذیرنده.."

.

" جنگ تمام شد. ما ماندیم و در دنیایی بی پله، و کوچه ای به نام او.. پله ماند و شلمچه... شلمچه ماند و کانال ماهی... کانال ماهی ماند و انبوه جنازه ها..."

.

" به هیچ چیز در آینده نمی خواستم برسم و گذشته دیگر وجود نداشت... این معنای آدم بریده و تنهاست. ادم دورافتاده از خود. عمق ویرانی.. وقتی چیزی یا کسی پیش رو نباشد که زمان و مکان خودن را با آن هماهنگ کنی زمان و مکان درون آدمی فرو می ریزد. این یعنی تمام شدن... یعنی ته خط... یعنی نقطه ی پایان.."

.

" چیزی اما ته دلم نهیب می زد. احساس بدی می گفت تو تا حالا چه چیزی را در زندگی راحت به دست آورده ای که این دومی اش باشد؟"

.

صفحه ی 295- فروپاشی و تجزیه ی روانی یک انسان با قفل کردن روی جمله ی "زندگی زیباست." عالی و بی اندازه بی نظیره این صحنه.

.

297- شورت شناسی آدم ها ز

 

.

پسره اما خودش خواست یک تنه پای من بایستد و ایستاد. یک تنه. بدون هیچ حرفی.بدون منت. بدون حاشیه. می دانست من اهل حرف زدن نیستم. تمام ساعاتی که با هم تنها بودیم شاید دو کلمه هم حرف نمی زدیم. به خصوص بعد از رستوارن که زمینه ی کار و حرف مشترک از بین رفته بود. هر کدام به تنهایی در دنیای خودمان پرسه می زدیم. سر هر چیز اختلاف پیدا می کردیم، اخرش می گفت حرف تو. تو درس خوانده ای و بهتر می فهمی."

.

"نمیتوانم بگویم مرا دوست داشت یا زیادی با من رفاقت می کرد. نه. کودکی هایش را می پرستید و من تنها بازمانده ی آن زندگی و تاریخ سوخته بودم."

.

"نمی دانستم زیستن ارزش همه ی چیزهایی که در طول زندگی از دست می دهیم را دارد یا نه. چیزهایی که وقتی از دست می دهیم جایشان حفره ای سیاه دهان باز می کند که با هیچ چیز پرشدنی نیست و تا آخرین روز زندگی، هر بار که له ان حفره می رسیم در سیاهی بی پایان دست و پا می زنیم و رنج می کشیم. رنجی که از جنس سرب است. در عمق وجود ادمی رسوب می کند و بالا نمی آید تا به کسی گفته شود. درد و غمی جاودان و همیشه تازه.."

.

"آدم دلشوره ای دوبار می میرد. یک بار پیش از وقوع اتفاق و بار دیگر در هنگام وقوع اتفاق. انگار داشتم مرگ را پیش از وقوع تجربه می کردم بی آنکه حتی خودم بدانم."

.

"کنار نایلون نان را پاره کردم وتکه ای کندم و به دندان کشیدم. دو سه قدم با مکث زیاد رفتم. نایلون را گذاشتم زیر بغلم...نخی سیگار درآوردم و آتش زدم."

.

.

"یک قفسه ی آشپزخانه مخصوص خوراکی های ضد یبوست بود. از ترنجین و لواشک بیگر تا کوبیده ی سبوس و یک عالم گردهای با نام و بی نام... حال شان دست خودشان نبود. از شدت بدخلقی به هذیان می افتادند یا کم حرف می شدند و در چهره شان حالتی از غم و در خودفرورفتگی پیدا می شد. طوری که اگرکسی نمی دانست فکر می کرد مشغله های ذهنی آنچنانی دارند."

.

"خانوم زیلوی ایوان را پهن کرده و جفت پشتی های ترکمن را کنار هم تکیه داده بود به دیوار... ما که می رفتیم جاگیر می شدیم با سینی ورشو چای می آمد. اگر از بقالی کیک یا بیسکوییتی خریده بود با یک لیوان شیر یا چای کمرنگ برای من می آورد و به خوردم می داد. همه چیز به طرز غریبی خوشایند بود. از مزه کردن احساس این خوشی انگار کرخت شده بودم. آلبالوها را می خوردم و هسته ها را بی خیال تف می کردم روی پله ها و پیش پام. آقا داشت بوته های زرماری پای عرعر را آب می داد. در گرما و هوای دم کرده ی عصرگاهی عطرشان در فضا پیچیده بود."

.

صفحه ی 385 به بعد صحنه ی تعقیب و گریز عالی و پرکشش و بی نظیر نوشته شده.

.

"ته ریش چند روزه اش صورتش را پیر و شکسته نشان می داد. لکه ی تیره ی عرق از زیربغل تا پایین پهلو و شکم پیراهن سرمه ای اش بزرگ شده بود. جواب نداد. به رو به رو خیره شده بود و پی در پی و عصبی پلک می زد. جوابی هم نداشت بدهد. چه می خواست بگوید. با سیصد گرم جنس به کم تر از دار زدن ما راضی نمی شدند. شوهی نبود. من خودم تا آن وقت پیشتر از پنجاه گرم جنس یکجا ندیده بودم. هیچ راهی نداشتیم. با یاد درجا می انداختیمش دور یا ماشین را می گذاشینم و با پای پیاده در می رفتیم. البته راه سومی هم بود. بال درمی اوردیم و می پریدیم توی آسمان.

.

"نگاهم از جلوی تیرآهن ها تا عقب کشیده شد. حدس زدم به یک جای ماشین ما خواهد خورد. چشمم دنبال محل برخورد بود. یک ان دیدم تیرآهن ها دارد می آید سمت صورت من... دهنی هم فهمید. فرمان را تمام گرفت به راست. برای اینکه رد کند. نشد. دسته ی تیرآهن ها آمد توی اتاق... سمت بالای سقف را پاره و مچاله کرد و سمت پایینش غربیلک فرمان و حتی صندلی دهنی را از جا کند و تا وسط اتاق رفت.

ناگهان همه جا ساکت شد. دیگر هیچ صدایی نمی شنیدم. راننده ی نیسان خودش را به سمت دهنی رسانده بود و بی صدا بر سر می کوبید. چشمم به سه کنج یکی از تیرآهن ها بود که از تیزی اش خون شره می کرد و می ریخت روی ران دهنی و از انجا می سرید روی صندلی که دریای خون بود..."

.

فصل آخر با تکمیل رابطه ی پسر و پدر تمام می شود. همه ی قشنگی های دنیا مثل کتاب گا. خونی. مثل فیلم درخت گلابی وحشی.

.

"ادم یک روز به جایی می رسد که عشقش با توانایی هایش برابر نیست. خیلی بیشتر از آنچه معشوق هست می خواهد. اینجور وقت ها اگر معشوق را رها نکنی، خودت و عشق و معشوق و همه ی اطرافت را به لجن می کشی.هیچ چاره ای نداری. باید از یک جا به بعد ول کنی و بروی... بروی عقب. از دور بایستی و عشقت را تماشا کنی... اگر خواستی عاشق چیزی بمانی. اگر خواستی بزرگ شوی. اگر زندگی ات به چیزی گیر کرد، از یک جا به بعد ببوس و بگذارش کنار.. پشت دستت را داغ کن و دیگر سراغش نرو... اگر غیر از این کردی همه ی عمر دستت خالی ست."

.

مرگ آقا و صحنه ی پایان کتاب که شاهکار وبی نظیر بود.

" چشم هایش باز بود و به جایی محو در آسمان نگاه می کرد. رد نگاهش را گرفتم. کفتر غریبه رفته بود..."

 

مجموعه ی زخم شیر را به خاطر جوایز فراوانی که برد شروع کردم به خواندن و به غیر از سه داستان " موش خرما"- " زخم شیر" و " نام آن پرنده چه بود" بقیه ی داستان ها به شدت از تکرار فضا و ایده و تصویرهای یکسان که همگی در جنوب ایران اتفاق افتاده بود. بعضی از داستان ها مثل سگ ولگرد و سفر سوم و نی زن که کاملا خاطره وار بودند.

فضاههای یکسان جنوب. خانه های یک اتاق دار و لباس های گشاد و  زیر درخت نشستن و سیگار و قلیان.

.

"صف سیگار"

"شغل زایرنویسی"

" روش نمیشه با صندلی چرخدار از خونه بیاد بیرون. رادیو گوش می ده و سیگار می کشه و میاد لب باغچه می شینه و همینطور زل می زنه به گل ها و درخت ها و دونه می ریزه برای قمری ها."

.

 رنگ چشم ها در داستان ها به شدت تکرار شده. همه ی شخصیت های داستانی با رنگ چشم ها برجسته شده اند. مثلا رنگ لیمویی چشم ها. دقیقا چه رنگی میشه؟ زرد؟

یا چشم های دختر سبز روشن بود. یا چشم هاش رنگ کاچ؟ کاچ چه رنگی ست؟

.

" من هم جوون بودم دوتا از بچه هام مرده ن. زیر نخل گنتار خاک شون کردم. اون ور نهر شریف."

.

" نوزاد را بغل کرد و چشم هایش را بوسید و به آب سپرد."

.

داستان خروس که به شدت به شیوه ی روایی داستان گاو نوشته شده و همان دلیستگی به گاو حالا با خروس تکرار شده. در داستان خروس، قسمت اول داستان که فضای شیر و پلنگ و کشتن اسب است به شدت اطناب و اطاله دارد و به راحتی می تواند حذف شود.

.

داستان مهمان بدون هیچ کشش و تعلیق و موقعیت پردازی و لایه های شخصیتی.

.

داستان " در دام مانده مرغی" داستان دختری ست به اسم بلقیس که برادر و دوست برادرش باید در محیطی مردانه از او مراقبت کنند :0 اسم داستان یعنی چی؟ مرغ به مثابه ی دختری که در دام مانده؟ آخه این فضاها چیه واقعا؟؟

خواندن این جمله و کهیر زدن

" دختر از دوازده سال که گذشت مثل غنچه واز می شه و بوش همه ی این زنبورهارو می کشه سمت خودش" :0

.

در داستان- همان خاطره در واقع- سفر سوم، به تعداد بسیار زیادی، فشنگ های شلیک نشده وجود دارد. نارنگی خوردن و دو سفر اول و تعریف کردنش و...

.

شروع درخشان داستان زخم شیر

" از بس توی این سه ماه ونیم ماست و پنیر و فرنی خوردیم دیگه از رنگ وبوی شیر هم حالم بد می شد."

.

داستان زخم شیر پر از صحنه های تکان دهنده " پستان یکی شان ترکیده بود و لای پاهایش آویزان بود. خطی از شیر و خون روی پایش شره کرده بود و به زمین می چکید." گاوها با شنیدن صدای خمپاره ها وخالی شدن شهر از مردم

.

داستان تلخی و وابستگی یک خانواده را از بزحنایی و کهره اش نشان می دهد در دوره ی جنگ که باید شهر را خالی می کردند. یک موقعیت دوگانه ی فوق العاده

.

داستان نی زن می توانست با پایانی تکان دهنده تر تمام شود با توجه به اینکه گره های داستان مجهول ماندند.  جمله ی نامفهوم و ماجرای دختر چی بود؟

.

داستان نام این پرنده چه بود یکی از داستان های خیلی خوب

یوسف، یکی از همین جوان ها بود. تروریست هایی که می شنویم. کردها و جنبش ها و بی عدالتی و قصه ی یکی از افرادی که در روستاهای نزدیک سر پل ذهاب زندگی می کنند.

.

"این برگه رو امضا کنید و پول سه تا فشنگی رو که بهش زدن به این شماره حساب واریز کنید و فردا اول صبح بیاد ببرینش. تا فیش بانکی روتحویل ندین جنازه رو نمی دیم."

.

یکی از نکات دیگر داستان ها، زن ها که ابژه هایی هستند برای مراقبت شدن

.

فقط من یک جمله ی انتهای این داستان را نفهمیدم.

" اما نمیداست نباید عاشق چیز شیرینی شود که من در پهلوی چپم دارم وبرای همین کشتمش."

شیرین اسم خواهرش بود. ولی چیز شیرین در پهلوی چپ نفهمیدم منظور چی بود؟

.

 

مدت ها بود جستار یا همان نان فیکشنی که درگیرم کند نخوانده بودم. این کتاب را محمد طلوعی در برنامه ی کتاب باز معرفی کرد و سرچ کردم و در طاقچه پیدایش کردم.

بهترین ناداستان هایی که در سال گذتشه خواندم "به عبارت دیگر" جومپا لاهیری- "بی سوادی" آگوتا کریستف و یک مقاله از زیدی اسمیت بود که در کتابخانه ی نیویورک حرف زده بود. یک جستار خیلی خوب فارسی هم خواندم از شمیم مستقیمی. ساده اما خوشخوان به اسم درهای نیمه باز.

در این کتاب دوریس لسینگ آمیخته ی زندگی شخصی و اتفاقات سیاسی و تاریخی در زیست جهان خودش را به شکل ناداستان بیان کرده است. اسم کتاب بیش از اندازه جذاب است.

.

لسینگ در کرمانشاه ایران به دنیا آمده و برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات است.او در پانزده سالگی برای گریختن از دست مادرشف خانه را ترک کرد و به عنوان پرستار بچه مشغول به کار شد. کارفرمایش کتاب هایی درباره ی جامعه شناسی وسیاست در اختیار او می گذاشت.

.

"ان ها نسلی از زنان بودند که بعد از بچه دار شدن، زندگی برایشان متوقف می شد. بیشترشان به شدت به روان رنجوری مبتلا می شدند و دلیلش تضادی بود میان آنچه در مدرسه درباره ی توانایی های خود می آموختند و آنچه در عمل برایشان اتفاق می افتاد."

.

"چند سال بعد ازدواج کرد وصاحب دو فرزند شد اما خانواده اش را ترک کرد چون احساس می کرد در پس نقابی گرفتار شده که او را نابود خواهد کرد."

.

"ادبیات یکی از مفیدترین راه هاست برای دست یافتن به "چشمدیگر" تاریخ راه دیگری ست. .

.

"همه ی کا که در یک جامعه زندگی می کنیم شست و شوی مغزی شده ایم. زمانی قادر به دیدن آن هستیم که به کشوری دیگر سفر می کنیم و می توانیم با چشم های بیگانه نگاهی به کشور خود بیندازیم. در این مورد کار چندانی از دست ما برنمی آید. یکایک ما بخشی از توهمات نصف نیمه ای هستیم که هر جامعه ای برای بالا نگه داشتن اعتماد به نفس خود به کار می گیرد. بررسی این توهمات کار سختی ست."

.

"پژوهشگران شست و شوی مغزی و القا و تلفیق کشف کرده اند که آدم هایی که خندیدن بلد بودمد از همه بهتر مقاومت می کردند. مثلا ترک ها... سربازهایی که با خنده با شکنجه گران خود رو به رو می شدند گاهی نجات پیدا می کردند در حالیکه دیگران زنده نمی ماندند. متحجران به خودشان نمی  خندند. خنده بر حسب تعریف بدعت آمیز است. خنده ابزاری بسیار موثر است. و تنها انسان متمدن،آزاد ورها میتواند به خودش بخندد."

.

" مثال دوریس لسینگ که با نام جعلی کتابش را برای همه ی ناشرهایی که ادعا می کردند آثار او را می شناسند فرستاد و هیچ کس حدس نزد. " ما بیشتر از آنکه فکر می کنیم به نام مشهور وابسته ایم.  چون عملکرد ذهن جمعی اینگونه است. پیروی کردن از رهبر. ابراز یک نظر واحد همزمان." البته ادم های خلاق ههم وجود دارند. ذهن های خلاقی که هر کدام راه خودشان را می روند و گرفتار این ضرورت نمی شوند که چیزی را بگویند یا کاری را کنند که دیگران همه می گویند. ولی تعدادشان کم است. خیلی کم. سلامت و بقای همه ی نهادهای ما و نه فقط ادبیات به آن ها وابسته است."

.

 

 

.

فال خون را به پیشنهاد نسیم خواندم و در واقع به پیشنهاد حمیدرضا منایی که این اثر را یکی از جان دارترین کارهای غفارزاده می داند.

اثری که در یک موقعیت خاص با دو شخصیت خلق شده بود. در جنگ ودر سرمای برف ریزان وسوزی که در تمام داستان جریان داشت. می شود اسم کتاب را یک داستان بلند کوتاه گذاشت. من از طلقچه خریدم و 70 صفحه بود. به شدت من را به لحاظ اگزیستانسالیستی یاد دو شخصیت ولادیمیر و استراگون بکت انداخت. نوعی پوچی جنگ در فضا حاکم است. داستان موقعیتی که در لازمان و لامکان رخ می دهد و هیچ کاری نیست جزنگاه کردن به برف و باریدن ش . فقط نگاه کردن و به نوعی به خود مشغول شدن.

جالب است این کتاب را انتشاارات سوره ی مهر چاپ کرده و اصلا در راستای طرفداری از جنگ و مقدس بودن تلاشی نکرده. چهره ی کثافت جنگ و لایه های زیرین ادمی را در این وضعیت بیشتر نشان داده است.

بیشتر از جنگ و هر نام تبلیغاتی دیگری این اثری در باب انسان. انسان و شرایط و پیچیدگی هایش.

.

"طبیعت، بکری روزهای اول خقلت را داشت. آن لحظع فکر کرده بود اول خلقت باید اینطور بوده باشد. ساکت. خاموش و منزه. البته با بخار متراکمی که در هوا لمبر می خورده... اما دید نه. همه ی تصورات او خرده فکرهایی ست که از آن و این به عاریت گرفته و خودش هیچ وقت آنقدر فرصت نداشته که با خود خلوت کند."

.

"اگر مرگ مثل افتادن برگ از درخت باشد پس آن هم دنیای خودش را دارد. از خاک برامدن و به خاک شدن است. پس چرا باید این همه از آن ترسید؟ نه ترس از مرگ نبود. ترس از چگونه مردن بود."

.

"هرجایی می تواند آخر کار باشد. آن لحظه ی موعود."

.

"چندبار این صحنه  را دیده بود. شاید بارها این خواب را دیده بود که ایستاده میان چند تپه ی ماهور و هوا از روشنی و شفافی مثل آینه می درخشید.نه گرمای آزاردهنده هست، نه سرمای گزنده. چند پشه ابر سفید در افق شناورند و پرنده ای به سمت آفتاب بال می زند و آوازش از میان منقار کوچکش جاری ست و او هماهنگ با طبیعت در زیر بازش بی دریغ نور، ایستاده است. مثل آدمی بی گذشته و آینده، شناور در حال، غوطه ور در آفتاب. کی اینخواب را دیده بود؟"

.

خوابی که بسیار تکرار می شود برای من- شنا کردن در هوا ست. در فاصله ی کوتاهی میان زمین و آسمان شنا می کنم ودر اتمسفر جاری می شوم.

.

"هر کس مرگ خودش را داشت. پیشانی اش با ترکشی پران و سوزان، در دم گردنش را می پراندو او چند قدم بیشتر نمی دوید. در مقابل چشمان هنوز باز و حیرت زده ی سر افتاده و قوران هر دم فزاینده ی خون از گلو... فقط چند قدم. پشگه های خون در سرزمینی بیگانه و سر، خاموش می شد."

.

 چقدر تصویر و فضاسازی عالی و بدون عناصر سانتی مانتال است. اصلا ربطی به جنگ ندارد و کاملا داستان در بستر زندگی ست. جایی در مرز مرگ وزندگی.

.

" تنها لحظه ی مرگ بود که چهره ی واقعی شان رو می شد. همان ادم ها که تا چند دقییقه پیش گپ و گفت و گو می کردند، حالا افتاده بودند به هول و ولا. وحشت زده دنبال جان پناه می گشتند. به سنگ ها می گفتند پناهم دهید. از ترس مثل آدم هایی که دنبال گنج می گردند توی زمین نقب می زدند. به خاک می گفتند ما را دربرگیرید. اما ملجایی نمی یافتند و مثل شکاری در پنجه ی مرگ افتاده بودند. و انها که جان سالم به در برده بودند،دوباره می افتادند به گپ و شوخی. بی هیچ خیالی."

.

"احساس کرد دلش از خوشی می لرزد. همیشه با دیدن ابرها امنیت خاطر به او دست می داد. مثل دیواری که او را از دنیای زمخت و خشن واقعیت ها دور کند و در پشت خود، به دور از غم وشادی ها نگاه دارد."

.

"این درخت من است و از آب نهر من می نوشد و از آفتاب آسمان من گرم می شود و از خاک پربرکت من تغذیه می کند. مبادا کسی دور و برش بپلکد. درخت من. گفت اگر این درخت روزی بیفتد من هم از افتادگانم. سرنوشت ما دوتا عجین است."

.

"کاش یک پنجره داشتم. – چی؟ - پنجره. کیف دارد ادم از پشت پنجره باریدن برف را تماشا کند."

.

" ستوان به سرباز در برف ها و سوز بوران گفت " بگیر بخواب. بعد انگار چیزی یاد ستوان افتاده باشد گفت : هیچ چیز بدتر از بیهودگی نیست."

.

"دانه های ریز برف پراکنده می بارید. اما آسمان صاف بود وابری به دیدار نمی آمد. دیگر به چیزی یقین نداشت. و ناگهان احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده و در خلا ایستاده. باید هرطوری شده خودش را سرگرم می کرد."

.

"گوش تیز کرد. صدای ته قبضه ی گلوله ی ششم برخاست."

.

وضعیت نابه هنجار و پوچی که اول منجر به کشتن دیگری می شود و بعد خود.

.

این کتاب در آمریکا هم چاپ شده و به انگلیسی نیز ترجمه شده است.

 خصوصیت بازر این مجموعه داستان، فضاها و موضوعات متفاوت که سعی شدشه در هر داستان تفکیک شود. از داستان هایی که دوست داشتم.

جلال الدین افضل اصفهانی. که قبلا در همشهری داستان خوانده بودم. نوعی تلنگر وتغییر موقعیت در انتهای داستان که با روشنگری همراه است.

" مصاحفه و معانقه و همدردی ادم هایی که با آن ها قرابتی نداشت."

"نوک عصایش را از محدوده ی آفتابی ایوان بیرون کشید."

"پنجره های گره چین چوبی چندگوش، شیشه های رنگی داشت."

.

داستان نگهبان ساعت یک- عالی بود. یک سیر دروانی رویاگون در داستان وجود دارد. یک سوژه ی قوی و فضاسازی تازه. رودخانه ی مرزی. پیرمرد آشپز. نگهبان قرارگاه.

"قاعده، قانون یا منطقی در کار نیست. پیرمرد آشپز می ترسد با هر کسی هم کلام شود دقیقه ای بعد او را مرده بیاید."

" دم دست ترین چیزها مرگ است ودورترسین چیزها آرزو."

.

داستان انگشت گمشده عالی ترین. خیلی عمیق بود این داستان. اشاره به تخم کینه را کاشتن و ادامه دار کردن رفتاری نادرست در شهر وزندگی شهری و  رفتار با مردم با بازگشت نمادین انگشت.

"تعداد سربازهای دور گیوتین که زیاد می شود صدای اعتراض بلند می شود که چیزی پیدا نیست. تماشاگر بودن."

.

داستان "معلوم نیست کجا"- عوض کردن زوایا خیلی دقیق و با ظرافت در این داستان انجام شده بود.

جهرمی می توانست بنا باشد در شهرستان خودشان کار گچکاری دیوارنماها را انجام دهد و حالا در اینجا که معلوم نیست کجاست در یک هزارم لحظه،آخرین بازدم را به همراه یادی عجول از دختر و مادر و زن زیبایش از دست می دهد."

.

داستان رسول خیوه ای-

"دستمال گلدوزی شده ی عنابی رنگ"

"قورخانه"

"گرام می چرخد. قمر می خواند. دو قمری شانه به شانه روی مبل دونفره، دوگام پیشتر از آپاراتچی می نشینند. این صدای نرم عصاست که بر فرش می کوبد."

"کنار سقالخونه ی اسمال طلایی."

"نمایشتگاه خطش . پیرمد هفتاد ساله یه ذره هم دستش نمی لرزدی."

 

داستان های "یاغی" و "الیاس" و "رضا رزم" و "شبی از سال سی" بیشتر به خاطره نزدیک می شوند و از چهارچوب داستان خارج می شوند.  در داستان شبی از شب های سی نثر مسجع و شاعرانگی بسیار پررنگ است. خورشید شوخ بهار. سایه های نورس. آفتاب ملیح. بوی نم خاک. دالان خاطراتم.

داستان الیاس در فضای روستا و با ادبیات روستایی اتفاق می افتد. در این داستان در صفحه ی 120 کتاب یک جمله وجود دارد که بعد از شش خط به نقطه می رسد. در پایان داستان به شیوه ای پروضوح، نتیجه ی اهلاقی در باب زندگی در روستاهای مرکزی ایران گفته شده است. به نوعی نزدیک و شباهت به نتیجه ی اخلاقی دارد.

داستان "نامه ها" و "پیرزن مرگ" فضای سورئال و شاعرانه.

 

 

کتاب را در یک روز سراسر مه خواندم. با آمد و شد ابرها که پنجره را پیدا و ناپیدا می کردند. روزها و رویاها در این فضای مه آلود بسیار چسبید. یک رویای عاشقانه ی پر شده از سفر. در یک نشست خواندمش و اجازه ی بلند شدن نداد. مدت ها بود که کتاب اینچنین با  این خاصیت نشستن بسیار و بلند نشدن نخوانده بودم.

.

شروع درخشان و گیرا. و اینکه سعی شده بیش از اندازه در فضای ذهنی و فضاسازی جزییات غیرلازم پیش نرود. که یکی از نکات تحسین برانگیز است. فصل های ابتدایی کتاب در باب عشق و ظرافت ها و لایه های تا ابد نادیده ی آن است. فصل هایی که بی اندازه دوستش داشتم. آنقدر  ظرافت عشق و رابطه به خوبی پرداخت شده بود که به وجد آمدم.

.

" این ملال معمول روزهای جمعه نبود. ملالی در ادامه یا در نتیجه ی عیش بود، سرخوشی،احساس دوگانه ای که بارها تجربه کرده بود. یک ملال مضاعف. هم فقدان هیجان و هم حسرتی که از هیجان داشتن و از دست دادن آن به آدم دست می دهد. سکون و سکوت."

.

در شخصیت پردازی، اینکه بیتا به شیوه ای دخترانه اطلاعات را می دهد و در حد چند اس ام اس و چند خط با آن ها رو به رو می شویم خیلی تیزهوشانه استو حوصله ی خواننده ی باهوش را سر نمی برد با اطاله و اطناب پردازش شخصیت.

.

" هر عکسی نشانه ای از مرگ دارد. از ان لحظه ای که دیگر نیست. نوید کتاب، استمرار آن همه ی لحظه هاست. تکثیر زندگی. همه یک بار زندگی می کنند. نویسنده و خواننده بارها. به نظر بیتا، فرناندوا پسوا شاعر ونویسنده ی پرتغالی،امکان همین تصویر دوگانه بود. زندگی در کتاب ها و زندگی در رویا."

.

"هراس جذام گونه ای که روزی عشق مان را به یکباره برای همیشه از دست می دهیم. ترس به دست نیاوردن. وترس از دست دادن. وحشت و اضطراب."

.

" در اوج آن مکاشفه ها که در عهد عتیق و به زبان استعاره به آن "شناسایی تنانه" می گفتند. شناختی آکنده از عیش، معرفتی انگیخته از شر و شور. آنطور که در سفر پیدایش و در باغ بهشت رقم خورده بود و "آدم حوا را شناخت."

.

در فصل های سه و چهار به عمق عشق و تردیدها رفتن. به عمق رابطه و هراس و خواستن و استیاق و دوباره خواستن رفتن.  بسیار دقیق و زیبا نوشته شده. در خواب و رویا انگار. فصل های عشق و پرده افشانی از هزار لایه اش فوق العاده ست.

.

"عشق ورزی و ترس. و تردیدهای بعد از هر عشق ورزی هم یک وسیله برای برطرف شدن داشت. عشق ورزی بیشتر. شدیدتر. شب و روز... عشق مدام."

.

"بیتا رویاها و خانه های زیادی داشت. خانه های خراب شده، خانه های آباد، خانه های نیم ساخته و خانه های وانهاده و خانه هایی که باید می ساهت."

.

"به کلمه های آدم در باغ حوا."

.

"مثل دوستت دارم دختری که خودش را در اختیار آدمی در آستانه ی ارضا گذاشته، بدون اینکه متقابلا دوست داشته شود. دوستت دارم بی پاسخ که صادقانه ترین "دوستت دارم" هاست."

.

"هر نوشته ی عاشقانه روایت یک ناکامی ست."

بیتا من را یاد مریم می اندازد. مریم که هنر می خواند و عکاسی می کند و هم دانشکده ای دانشگاه هنر و سینما بوده ایم.

.

"برای هر چیز هنگامی ست و هر کار را زیر آسمان، زمانی ست. زمانی برای به دست آوردن و زمانی برای از دست دادن. عجله کردن فقط زمان ناشناسی بود. وقت نشناسی فقط اوضاع را وخیم تر می کند. نه آرامش و نه آهتسگی. برخلاف بیتا و شتابش، آرش به ضربان کندتر، به آهستگی نیاز داشت."

.

در خلال کتاب، گره های ریز جذاب وجود دارد. این گره ها باعث می شود کتاب ول نشود. شور و شوقش را خفظ کند مثل رابطه ی بیتا و آرش

.

در ادامه شخصیت پردازی آرش پیچده می شود. خواننده بیش از اندازه فرهیخته می شود. با دانش هایی از  هند و ترجمه دانی و نوشتن و زمان برای گسترده کردن زیست جهان فکری اش که کمی برای خواننده ی ایرانی این ویژگیهای همه جانیه ی فرهیخته گون، باورناپذیر است.

.

"همیشه دلشوره داشت. انگار در آستانه است. در آستانه ی اتفاق مهمی که باید بیفتد اما نمی افتد. و شاید عشق هم اصلا یک وضعیت اضطراری ست. در آستانگی...احساس می کند که دارد دیوانه می شود اما نه می داند که دیوانه نیست. در آستانه ی دیوانگی ست."

.

فصل دوم.زیبایی. کماکان کتاب، نرم و روان جلو می رود. نثر ول نمی شود و در رابطه گیر نمی کند. درجا نمی زند.

.

"یک فیلسوف یونانی به اسم آنتیسس می گوید فلسفیدن یعنی توانایی گفت و گو کردن آدم با خودش."

در صفحه ی نود نوشته ام. بسیار زنانه و بسیار پر جزییات زیبا.

" زیبایی آن لحظه ای ست که میخواهد از گزند زمانه برکنا رباشد و تا ابد بماند. بدون دگرگونی. اما هم زمان می گذرد وهم زیبایی شناسی هر آدمی به مرور زمان دگرگون می شود. و با این حال بسیاری از چیزها در گذر زمان هم زیبا جلوه می کنند."

.

"با کسی زندگی کن که بدون او نمی توانی زندگی کنی نه با کسی که می توانی با او زندگی کنی."

در فصل سوم جاودانگی در سفر به شما. احساسات کمی غلیظ می شوند و به سمت سانتی مانتالیسم گرایش دارند.

.

"هر عشقی اشتیاق به جاودانگی ست. هیچ چیز در این جهان جاودانه نیست مگر اشتیاق آدم به جاودانگی. با این همه جاودانگی یک تمنای بدون معناست."

.

"کتاب باید تیشه ای بر دریای یخ بسته ی درون باشد."

.

" همه چیز ما از چشم دیگری ست. به چشم دیگران خوشبختیم و به چشم دیگران بدبخت."

.

"همه ی ادم ها در چرخه ای به اسم سامسارا زندگی می کردند. دور تناسخ یا همان چرخه ی مرگ و زندگی که اساس ش اتفاق و تصادف است. نه طرح و برنامه. هر ادم بنابه کار وکردار خود بعد از مرگش به در آینده به شکل دیگری زنده می شود و در آن زندگی سزای کردوکار گذشته ی خود را می بنید.برای همین نباید از بخت و سرونوشت خودش شکایت کند. این اصل کارما بود و بعد از آن زندگی دوباره آدم دوباره می میرد و دوباره زندگی می کند و این چرخه به همیت صورت ادامه داشت. تا اینکه بالاخره در هستی اش به رهایی و به موشکا برسد و از این چرخه برای همیشه رها شود. نابودی نهایی که همان هستی ابدی ست. نیروانا"

.

" در نهایت چه کاری از عشق برمی آید؟ این که ما را به زیباترین شکل ممکن خودمان نزدیک تر کند."

.

دو فصل آخر به شدت به درسگفتار و مقاله های تحقیقی نزدیک می شود. پژوهش ها به شکلی گل درشت در فصل های آخر نمایان می شوند.  این فصل ها به شدت آمیخته ای از بودا و ززبان فرانسه و چکیده ی دانش در ابعاد گوناگون جذابی ست اتفاقا اما به یکباره فاصله ی زیادی با فضای داستان گوی رمان می گیرد.ایده های مسحور کننده ی ادبیات فرانسه قرن نوزدهم. زمان نویسی و...

  • یک مشکیلی که با بیتا داشتم. درس نخوانده بود و زود ازدواج کرده بود و  عاشق پیشه شده بود. این رفتارهای درخترانه ای که با عجله و ناپختگی همراه است با کافکا خواندن وکتابخوانی و عکس های روی دیوار اتاقش به عنوان یک شخصیت سازگار، کمی متناقض به نظر آمد.

"بدبختی نوع بشر سرتاسر از این مصیبت می آید که ادم نمی تواند تنها در اتاق خودش آرام بگیرد. چر؟ چون از وجد خودش خسته می شود. از وزن خودش. احساسی را تجربه می کند که عنوان گنگی دارد. سنگینی. ملال."

.

" یک دستنوشته ی بودایی چننین می گوید که فیل داناترین جانوران است. تنها جانوری ست که زندگی های گذشته اش را به خاطر می آورد. دیرزمانی بدون جنبش در جایی می ایستد و اندیشه می کند."

.

"ترانه ی لارا فابین. دوستت دارم. مثل یک احمق. مثل یک سرباز. مثل یک ستاره ی سنمیا. مثل سک گرگ. مثل یک پادشاه. مثل کسی که من نیستم. می بینی. آنطور دوستت دارم."

.

"چوانگ تزوار از مرد مصمیمی سخن می گوید که سه سال عمر خود را بی مزد و بی منت، به فراگیری فن کشتن اژدها اختصاص داد و در این هنر استاد شد. اما در عمر باقی مانده یک بار هم بخت هنرنمایی نباقت."

.

" عاشق شدن یعنی برهنه شدن. برهنه تر شدن. بی دفاع تر شدن. عاشق ، ادمی ست که به یک آدم دیگر اجازه می دهد او را زجر بدهد."

.

" همین امید و آینده عشق را به باد می دهد."

" دوستت داشتم که نبخشیده ام ت. بخشیدن یعنی فراموش کردن."

در کل کتاب روانی ست که من خواندنش را دوست داشتم و  دوباره خواهم خواند مخصوصا فصل های اول را.

 

 

 

مرگ قسطی،دومین تجربه ای بود که با سلین داشتم.اول، شاهکار "سفر به انتهای شب" را خواندم و مجذوب شدم و بعد هرچه نام سلین داشت را مثل یک گنج مخفی برای روز مبادا نگه داشتم.

مرگ قسطی، باز هم شگفتی راحتی و آسایش زبانی و روایت سلین را همراه خود دارد. و فضاسازی های دقیقی که در عین جزییات با آرامش نوشته شده است. خواندنش دو ماه طول کشید. ذره ذره و همراه با شگفتی و شعف.

.

"بدبختی من خواب است. اگر همیشه خوب می خوابیدم حتی یک خط هم نمی نوشتم."

.

"خاطره مثل خوره افتاده بود به جان مادرم. هرچه پدرم مرده تر می شد مادرم بیشتر دوستش داشت."

.

"پدرم آدم راحتی نبود. همه ی عمرش آرزویش این بود که ناخدای کشتی های دور باشد. آرزویی بود که اخلاقش را سگی می کرد."

.

"عمو آنگل مثل یک کولی ولگرد واقعی زندگی می کرد.در حاشیه ی جامعه در یک انباری زیرشیروانی."

.

شغل مادرش و کودکی سختش تا حدی من را یاد کتاب "میعاد در سپیده دم" رومن گاری هم می انداخت. هر دو فرانسوی و هر دو مادرانی که در کار فروش اجناس تزیینی عتیقه بودند.

.

  • در یکی از صحنه ها با دقت و ظرافت عصبانی شدن پدرش را شرح می دهد. یک صحنه ی فوق العاده از خشم و درد و خجالت و فقر

.

" با سگ که تنها می شدم لقدهای محکمی به او می زدم. میرفت زیر میز پنهان می شد. درست همان کاری را می کرد که من می کردم."

.

"دایی همیشه گشت و گذارهایی فراهم میکرد. بابا هیچ وقت قبول نمی کرد. نمی خواست زیر بار منت کسی برود. این یکی از اصول اخلاقی اش بود."

.

" حرارت بدنم را پخته بود. باورم نمی شد این همه چیزهای عجیب توی کله ی ادم وجود داشته باشد. چه خیال هایی. چه حس های عجیب غریبی."

.

"هیچ وقت فرصت نکردم ماتحتم را خوب بشورم از بس که باید عجله می کردم."

.

  • وقتی از کودکی اش حرف می زند عالی ست. ملغمه ای از رنج و کودن بودن و لحظه های مضحک و بی حوصلی.

 

از جسارت و تیزی کلام جلال در این کتاب، حیرت کردم. به نظرم به شدت سلین واره بود لحن این کتاب و بی اندازه دوستش داشتم. چقدر شجاعت داشته. یک روایت صاف از زندگی خودش و سیمین و از بچه دار نشدن و یک حسرت و حیرت وموهیت از بودن یا نبودن بچه.

چقدر خوشحالم این کتاب را خواندم. 38 دقیقه و رایگان در نرم افزار کتابخوانی طاقچه خواندمش. اما تاثیر و عمق کلام و روایت بی نظیرش، خراشش را گذاشت.

همیشه در ذهنم کلیشه ای بود اینچنین که سیمن از یک خانواده ی دکتر و تحصیل کرده و با اسم ورسم دار و همسایه ی گلستان ها در شیراز و دکترای استنفورد چطور با جلال و...؟

این کتاب و این نثر بی اندازه صاف و روشن و این تیزی سخن جلال، قضاوتم را از بین برد.

.

شروع کتاب این چنین است. بی بدیل، ساده و خیره کننده.

.

" ما بچه نداریم. من و سیمین."

.

"مرتب این سوال را به سکوت از خودمان کرده ایم. به نگاه. گاهی با به روی خود نیاوردن. نشسته ای به کاری و روزی خوش است و دور برداشته ای که هنوز کله ات کار می کند و یک مرتبه احساس می کنی که خانه بدجوری خالی ست و یاد گفته ی آن زن می افتی- دخترخاله ی مادرم- که می گفت: توی شهر بچه ها توی خانه های فسقلی نمی توانند بلدلند و شما حیاط به این گندگی را خالی گذاشته اید."

.

" پدرسوخته های ریقو عجیب می دویدند. درست مثل خودت. پس بی خود نیست که تو انقدر عجولی! انقدر تند می روی. عین این بی نهایت کوچک های خودت. و درست همانطور معلوم نیست به کجا؟"           از وضعیت اسپرم هاش می گه و چقدر ظریف و جالب و نترس. من حیرت کردم وقتی صحنه ی آزمایشگاه رو خوندم.

.

"درست مثل دستمال شب زفاف و به بوق و کرنای دهات روی بام حجله. و این ها یعنی اینکه من حتی در خصوصی ترین روابطم با زنم بنده ی همان مقرراتی هسام که قرن ها پیش از من وضع شده. و بی دخالت من. عین همان داغ باطله. و تازه اسم همه ی این ها تمدن است ومذهب و قانون و عرف و اخلاق. اینجاهاست که آدم می خواهد یک مرتبه بزند زیر همه چیز. "

.

اینجا واقعا فکرکردم سلین داره حرف می زنه. همون مدل غر زدن و به فحش کشیدن آدم و عالم 😊

" از وارث نام و نشان. از پردهنده ی آتی به اسم و رسم پدر جاکشی که تو باشی. از تقسیم کننده ی این دو تا خرت و خورت که از فضولات چهار پنج سال عمر جمع کرده ای. با کتاب ها و لباس ها.خوب دیگر چی احمق جان؟ که با چنین مال و منالی چنین در جستجوی میراث خوارانی؟"

.

  • این خواهر سیمین که خودکشی کرد و دکتر بود همان قابله ی خانوم محلاتی ست که در کلاس های اینجا می بینم و دوست دارم خیلی بیشتر با اودوست شوم چون او خواننده ی بسیاری از کتاب هاست و همه ی نویسنده گان را می شناسد."

.

"اصلا درد تو همین است که آنچه می نویسی بیخ ریشت می ماند. تو زندگی می کنی که بنویسی. آن های دیگر بی هیچ قصدی فقط زندگی می کنند. حتی بچه دار شدنشان هم به قصد نیست."

.

 

در عید شکرگزای گذاشتمش تا شب که شد بخوانم. پی دی اف را باز کردم و اولش را که خواندم کلمه ها به طرز معجزه آسایی من را تا انتها کشاندند.
انگار یکی در خواب دارد قصه ی وهم آلود عشق را می گوید به شیوه ای وبلاگ وار، به شیوه ای نامه نگارانه.
.
چققققدر خوب است شی سک شب دو...چقدر دلم برای عشقی اینچنین مملو از کلمه های داغ و شور می تپید.
.
البته خیلی پرش ذهنی داره. خیلی روان وبی دغدغه و وبلاگ گونه نوشته شده
.
"یک هواپیما از آسمان پاییز می گذرد."
.

"چراباید حساب زمان را داشت؟ زمان در ماست؟ یا ما در زمان هستیم؟ این شکوه را نباید با محاسبه آلود."
.
زن همین است. سرگشته ای در میان مرد رسمی و مرد دلخواه و هرگز رضایتی و کفایتی در کار نیست.
.
"بیا گذشته ها را اگر دوست داریم در آینده ها تکرار کنیم."
.
"تمام روزدر خانه به فکر من هستی. کوتاه ترین دقیقه هایی که با هم بودیم را به یاد می آوری."
.
"ماردش مرد. خوب شد. مادرش افیون متحرک بود. نمی دانم چه کسی را نفرین کنم؟ جامعه را یا مارد را؟ چون جامعه بالاخره یعنی مادر"
.
"نویسنده است ولی تا حالا چیزی ننوشته است."
.

"وظیفه ی خودت می دانی که او را شاد و راضی وخوشحال کنی."

.

انگار یکی دارد از عشق هذبان می گوید.


.

ایده ی سفر رفتن بسیار پست مدرن. سفر به مثابه ی رفتن و پرسه زنی و رفتن و رفتن...
.
" چه حرصی این روزهای آخر برای زندگی کردن داشت. می خواست پولش را تمام کند تا حرص نداشته باشد."
.
"این همه حرص می زد برای زندگی. ای کاش نمی دانست و همه چیز تمام می شد."
.
" اگر مادر به این زودی نمی مرد اینجوری نمی شد. اگر مادر نمی مرد تو نمی رفتی. من به موقع شوهر می کردم و شاید آقاجان هم حالا حالاها زنده می موند."
.
"فکر میکنم همه ی اونهایی که کتاب می نویسن آدم های تنها و بی کس و کار و بدبختی هستند."
.
در کل ایده ی داستان و پایان بندی فوق العاده اش، کتاب را بسیار خوشخوان و دلپذیر کرد برایم.
.
"هیچ کس دنبال کسرا نمی گشت. کسرا نرفته بود. کسرا سر خانه و زندگی خودش بود و می خواست هیچ وقت برنگردد. کسرا نبود یا دست کم یک کسرای دیگر بود. یکی رفته بود و یکی مانده بود."
.
"حالا که هیچ پولی نداشت بستنی خوردن کیف داشت."
.
بیشتر می توانست ایده ی یک داستان کوتاه جان دار باشد.