بخشی از داستان دم، بازدم برگزیده ی جشنواره ی هنر و روان

راضیه مهدی زاده

 

پاهایم را باز می کنم. کف پاهایم سفت به زمین چسبیده است. ران هایم سنگ شده اند. با دست، ران ها را از همدیگر جدا می کنم. پوست پاها را ماساژ می دهم. پاهایم از هم فاصله می گیرند. فاصله را بیشتر و بیشتر می کنم. آینه را میان پاهایم جاسازی می کنم. آینه را نزدیک ورودیِ واژن می گذارم که صدای ویبره را می شنوم.

موبایلم زیر لباس هاست. بدون اینکه تعادل آینه و پاهایم به هم بخورد، چادر، مانتو، روسری، شورت و سوتین را کنار می زنم و به موبایلم می رسم. پیام را باز نمی کنم. فقط از روی صفحه ی موبایلم می خوانم.

"حجت: برای سه هفته ی دیگر بلیط هواپیما گرفته ام. می بینمت."

پیامش را سین نمی کنم. سه هفته وقت دارم برای تمرین کردن. اگر بتوانم هر هفته یک انگشت را داخل کنم، موفق می شوم. موبایل را پرت می کنم کنار کاغذِ مچاله شده و گواهی مدرک دیپلم. برای مصاحبه ی دکترا باید تمام مدارکم را تکمیل می کردم. کاش امروز را برای رفتن به دبیرستان و گرفتن مدرک، انتخاب نمی کردم.

به آینه نگاه می کنم. تمرکز کن، تمرکز. مشاهده کن. با دقت نگاه کن. روی چین ها دست بکش. نگاهم دوباره به کاغذ مچاله شده می افتد. هنوز آنجاست. تمام محله ی قدیمی مان پر شده بود از این کاغذ. این یکی را از درِ دبیرستان کندم و آنقدر انگشت های دستم را فشار دادم تا مستطیلِ کاغذ، تبدیل شد به یک گلوله ی کوچک.

تمرکز کن. چشم هایم را می بندم. نفس عمیق می کشم. دوباره به آینه نگاه می کنم و حرف های دکتر ژینوس را زیر لب، تکرار می کنم. این اسمی ست که بعد از اولین جلسه برایش انتخاب کردم. وقتی اسم اختلال روان-تنی ام را گفت. "واژینیسموس"

دکتر ژینوس گفت باید نگاهش کنی. همه ی گوشه و کناره هایش را باید با دقت بررسی کنی. و مهمتر از همه اینکه باید دوست شوی با این عضو مهم بدنت. این اولین مرحله است. دوستی کردن با بدن. نگاه کن. خجالت؟! نقطه ی آغاز هستی و پدید آمدن انسان هاست. خجالت ندارد. به پوست صورتیِ چروک شده و انحنای کشیده اش به سمت پایین نگاه کن.

 

جشنواره هنوز در حال برگزاری ست...تا اعلام نتایج نهایی، این بخش را در سایت می گذارم

 

 

نوشتن دیدگاه