"بخشی از داستان "ناگهان دیر شد.

 

خواهر کوچیکه تولدت مبارک. باورت می شود که شصت و پنج ساله شدیم؟ دیروز که تماس تصویری گرفتیم ترسیدم رسم هر ساله ی نامه نوشتن را یادت رفته باشد. همین ایمیل نوشتن هم خوب است. بهتر از تلگرام و واتس اپ و بازی های تصویری جدید است.

یک سالی بود که دست به کیبورد نزده بودم. صدای تق تق اش من را برد به روزهای بیست سالگی مان که صبح زود از خواب بیدار می شدیم، می رفتیم استخر شهرداری و بعد هم سر کار و ماشین نویسی. دامن پلیسه ای طوسی و پاپیون توری سفیدمان را یادت هست؟ انگار همین دیروز بود آناهیتا. کی باورش می شود 45 سال از آن روزها گذشته باشد؟

دیروز که واتس اپ را قطع کردم، مسئول طبقه مان پشت در برایم کیک گذاشته بود. گفت "نگران نباش. ضدعفونی شده است. برای اطمینان بیشتر می توانی داخل مایکروفر اتاقت، دوباره گرمش کنی." اسم هایشان را روی چوب کبریت نوشته بودند و توی کیک فرو کرده بودند. از طرف پریکا، مرمره و اولگا. می دانی که سه کله پوک حسودند. وقتی فهمیدند بین شان فقط من می توانم شیرینی بخورم و دیابت ندارم، دشمنم شدند. باور کن این کیک هم نشانه ی دیگری از کینه شان است.

اما دلم برای کنایه های ظریف پیرزنانه شان هم تنگ شده است. چند ماهی می شود که ندیدمشان. قدم زدن در حیاط را نوبتی کرده اند. استخر هم شش ماهی می شود که تعطیل است. برایت تعریف کرده ام که اولین بار اولگا و مرمره را در استخر دیدم. مرمره بعد از اینکه دید در آب شیرجه زدم، آمد سراغم. قصه ی شهری کوچک در ترکیه را برایم تعریف کرد که دختری بود در روستای نِرسیس. هر روز ساعت ها به آب و عکس خودش در رودخانه زل می زد. دختر از بس عاشق خودش بود توی آب شیرجه زد تا خودش را در آغوش بگیرد.

حسودی اش شده بود که خودشان فقط می توانند در استخر، دست و پایشان را تکان بدهند و من، طول و غرض استخر را شنا می کنم. با اولگا خودم پیش دستی کردم و نگذاشتم این یکی هم زخم زبان جدیدی بارم کند. گفتم:" اسمت من را یاد رودخانه ی ولگا می اندازد که در روسیه جاری ست." خودش نمی دانست ولگا به خزر و ایران می ریزد.

.....

 

نوشتن دیدگاه