جت لگ در خانه

راضیه مهدی زاده

 

لینک اسامی راه یافتگان به بخش نهایی جشنواره ی جمالزاده-

بخش جستار کرونا

 

در یکی از کتاب های عهد عتیق، سلیمان نبی اینچنین می نویسد:

برای هرچیز زمانی ست و هر مطلبی را زیر آسمان، وقتی ست.

 زمانی برای تولد، زمانی برای مرگ

زمانی برای گریه، زمانی برای رقص

زمانی برای آغوش گرفتن، زمانی برای اجتناب از به آغوش گرفتن

 

 

حالا دقیقا به آن زمانِ اجتناب رسیده ایم. زمانی برای اجتناب از درآغوش کشیدن. زمانی برای سکوت و تماشای جهان که اندک است و صغیر، آنقدر که حدود و ثغورش رسیده است به مرزهای تن ِخاکی مان و مختصاتش شده، جغرافیای خانه هایمان. عالم صغیری حبس در عالم صغیر دیگر.

حالا که مرز شهرها، کشورها و جهان بسته شده است و بیشترین جایی که می توان به آن سفرکرد تا سر کوچه هایمان  برای خریدهای خیلی ضروری می باشد، حالا که هیاهوی بیرون و سر وصدای جهان، اندکی آرام گرفته است، صدای درون است که بیشتر شنیده می شود. فقط صداها نیستند. چشم ها نیز هستند که فول اچ دی شده اند با قدرت فوکوس بالا و وضوح تصویر باورنکردنی.

 

 در کتاب پنجم عهد عتیق، خداوند به یوشع پیامبر فرمان می دهد که با سپاهیانت به سمت کنعان برو. در میانه ی نبرد، آفتاب از حرکت بازمی ایستد تا یوشع همراه سپاهیانش دشمن را نابود کند. یوشع رو به خداوند دعا می کند و خداوند آفتاب را از حرکت باز می ایستاند.

حالا در قرن بیست و یک، آفتاب و جهان به وسلیه ی یک ویروس نادیدنی برای ما نیز ایستاده است. سرعت زندگی کم شده است و ما  آدم های مدرن دقیقا نمی دانیم این ویروس چیست؟ نمی دانیم از کجا آمده است؟ نمی دانیم چقدر طول می کشد؟ نمی دانیم چطور از بین می رود و...

 در یک " نمی دانیم" بزرگ گیر افتاده ایم. "نمی دانیمی" که وضعیتی نزدیک به معجزه دارد برای آدمی در این قرن که سرتاپا غزه است به هیبت شکوهمند علم. "نمی دانیمی" که می تواند شروع تازه از حضور یک تردید باشد برای دوباره دیدن جهان، برای دوباره دیدن خودمان، آنگونه که سقراط می گفت " می دانم که هیچ نمی دانم."

 در این دوره ی " ندانستن بزرگ" هنوز چیزهای کوچکی هستند که می توانیم عمیقا آن ها را بدانیم. چیزهایی بوده است که نمی دانستیم و حالا زمان آگاه شدن به آن چیزهاست. نوعی از دانش و آگاهی ای که در قلمرو سرزمین خدای چیزهای کوچک، زیست می کند

.

مثلا از وقتی قرنطینه را آغاز کرده ام متوجه شده ام که در گوشه های خانه هر روز یک تولد رخ می دهد و سرانگشت های یک گیاه در کنج اتاق، سبز می شود. فهمیده ام در این روزهای کند می توان صدای قد کشیدن یک برگ را به وضوح شنید. اتفاق کوچکی که احتمالا از مدت ها پیش- شاید سال ها پیش- در حال رخ دادن است، حالا تبدیل شده به معجزه ای بزرگ و عرصه ای برای تماشا.

هر روز نگاهشان می کنم و همراه با نگاه، آن اتصال جادویی و ازلی میان مان برقرار می شود. گیاهان نگاه را می فهمند. جنس نگاه آدم را می شناسند. آن ها می دانند که هر دومان به نوعی ریشه در خاک داریم.

 

نگاهشان می کنم. از تولد و نوجوانی و بزرگسالی شان عکس می گیرم. توی اینستاگرام استوری می کنم و برایشان یک های لایت مخصوص درست می کنم که رویش ناگزیر جوانه ها را از یاد نبرم حتی در روزهایی که احتمالا عادتِ ناشی از راه طولانی، چشم هایم را کور خواهند کرد. این جمله را پارمنیدس، فیلسوف پیش از سقراطی می گوید" مگذار عادت ناشی از راه طولانی، چشم هایت را کور کند." این جمله را همه ی ما  با عمق جان درک می کنیم. خوب می دانیم که گاه چقدر چشم هایمان کور شده است انقدرکه یک مسیر تکراری را رفته ایم و آمده ایم تا جاییکه جزیی از آن مسیر شده ایم. جزیی از آمدن و رفتن. در این روزهای خانه نشینی، چشم هایم بینا شده است و هر روز به خودم تلنگر می زنم که مبادا جزیی از گیاهان، پنجره، خانه و عادت به تماشا و... شوم.

یکی دیگر از چیزهایی که در این روزها می توانم ببینم، عشق بازی دو موجود است. مرحله ی پیش از زایش را می توانم تماشا کنم. لحظه ی موعود زندگی را. این مرحله، مدت زمان کوتاهی طول می کشد. چند دقیقه است اما جاندار و عمیق. شبیه چیزی ست که شاملو می گوید "فرصت کوتاه بود و سفر جان کاه. اما یگانه بود و هیچ کم نداشت."

 

 

نور از منتهی الیه شرقی آسمان روی دست و پا و تمام بدن گیاهان می افتد. ابتدا آن ها عشوه گری می کنند اما اندک اندک کمرشان را  به سمت نور خم می کنند.کیف می کنند. صورتشان گل می اندازد و بعد از چند دقیقه زیر لب زمزمه می کنند- هرگز نبوده قلب من اینچنین گرم و سرخ- و در این لحظه من به وضوح می بینم که عشق، پیچکی ست که بر شاخه ی تاک می پیچد. عشق، همین نوری ست که بر صورت سبز گیاه در ساعت 4 بعدازظهر می تابد.

آفتاب که می رود آن ها هنوز در همان حالت اند. سرخوش و دل از دست داده. آفتاب رخته کرده است در دورترین سلول های مغزشان و آن ها هنوز در خاطرات عشق بازی روان اند تا فردا و همین لحظه ی دیدار دوباره.

فقط تماشای نور و سایه و گیاهان نیست که این روزها را قابل تحمل می کند. دیروز فهمیدم تابلوی ون گوگ چقدر دلتنگی ام را برای بیرون رفتن از خانه کم می کند. در طول این سه سال که تابلو به دیوار وصل است، هیچ وقت به این نقاشی و جزئیاتش دقت نکرده بودم. یک کافه در فضای باز. مردم روی صندلی های کوچکش نشسته اند. آسمانی نیمه آبی که بعدازظهر را نشان می دهد و ستاره های بزرگ و درخشان در آسمان. اسم این تابلوی نقاشی، "کافه" است و نگاه کردن به آن، هوس بیرون رفتن را کم می کند.

این روزها فقط نگاه کردن نیست. بوها هم هستند که از منفذه های شوفاژ و کولر وارد خانه می شوند. از طریق بوها می فهمم امروز همسایه ی هندی مان از ادویه ی کاری استفاده است. یا همسایه ی اسپنیش مان در حال درست کردن بوریتوست.

 

یکی از همین روزها عطر برنج دم پخت و ماهی دودی در خانه مان پیچید. من را از قاره ها و مرزهای قفل و زنجیر شده رد کرد و به شهر نیاکانم رساند. مرا برد به سفر در شهری که این روزها نیمه جان است.عطر برنج یادم انداخت گیلان نفسش تنگ است و صدای خس خس سینه اش درشب ها و بی خوابی های من جاری ست. 

یادم انداخت چرا پدرم این روزها اصرار دارد برود شمال. می خواهد خودش را به هر قیمتی شده برساند به خانه چوبی روستایی مان. پدرم به طرز حیرت انگیزی از این ویروس کشنده، جان سالم به در برده است. او دیابت دارد و کهنسال است. دو هفته در بیمارستان زیر دستگاه تنفس بوده است. روز اول قرنطینه یکی از دوستانش به او تلفن کرده و خبر مرگ دوست دیگر را داده که همین ویروس، جانش را گرفته است. دوستش از او چند سال جوان تر بوده. دوستش هم مثل او قند داشته و... 

پدرم از همان روز شروع کرده به خواندن و حفظ کردن دیوان حافظ و خیام. زندگی فشرده و روزهایی که گران اند و اندک، به آدم یادآوری می کند که روزگاری رویای این ها را داشتی. اما جهان آنقدر شلوغ بود و آنقدر آشفتگی و پریشان احوالی در خود داشت که همه را دانه دانه، ذره ذره از یاد بردی. حالا فکر کن همین دو هفته را وقت داری. ریه ات پر و خالی می شود و هر نفس که می رود شاید بازنگردد. 

 

حالا پدرم خوب شده و دوره ی درمانش را گذارنده است. دیگر ناقل نیست، اما بعد از دو هفته حبس خانگی، اصرار دارد برود گیلان که خطرناک ترین شهرهاست. 

او در این شهر خانه ای دارد. خانه اش چسبیده به قبرستانی ست که پدر و مادر و دایی و خاله و عمه و همه ی اجدادش را در خاک خود آرام کرده است. من فکر می کنم این خانه و این روستا با همه ی مختصاتش است که او را می طلبد وگرنه می داند که راه های گیلان را بسته اند. می داند کسی نیست که باغِ خانه را آباد کند و عید نوروزی هم در کار نیست. اما این وسط چیزی ست که خاک ِتنِ نجات یافته اش را می خواند به سوی خاکی که تن های آشنا را در خود جای داده است. او در تب و تاب است تا به گفته ی اورسلا- در صد سال تنهایی- برسد. آنجایی که می گوید: وطن آدمی جایی ست که در آن مرده ای دارد. 

او بی قرار روستایی شده که در آن متولد شده است، در آن به مدرسه رفته، احتمالا در آن اولین جرقه های روشن عاشقی را از سر گذرانده است، با برادرهایش در آنجا فوتبال بازی کرده، اولین دوستی های عمرش را در آنجا تجربه کرده است و آنجا بوده که برای اولین بار شنیده است در شهرهای دیگر ایران، انقلابی در حال شکل گیری ست و... 

عطر برنج یادم می آورد پدرم می خواهد تنِ از مرگ فرارکرده اش را ببرد به این روستا. و خودش را در چنگال تن و روستا و وطن و خانه ی چوبی اش اینچنین قرنطینه کند. همینطور که در خانه نشسته ام و با این بو از سفری دور و دراز بازگشته ام به این فکر می کنم که گاهی یک عطر، یک لحظه بس است تا نشانمان دهد که چقدر زندگی نکرده ایم.

 

 

 

 

نوشتن دیدگاه