سه جستاری که راجع به روزهای قرنطینه نوشته بودم توسط انتشارات نظام الملک برگزیده شد و در کتابی شامل مجموعه داستان های "قرنطنیگی" روانه ی چاپ شد.

 سه جستار:

  1. گذر از بهار
  2. جت لگ در خانه
  3. آسایش
  4.  

گذر از بهار

راضیه مهدی زاده 

شب ها می ترسم بمیرد. روزها هم می ترسم اما شب ها بدترند. شب و روز چه فرقی می کند؟ از اینجایی که منم، هشت ساعت اختلاف زمان داریم. این روزها هم که معلوم نیست چه زمانی، شب است و چه زمانی روز.

دکتر به خواهرم گفته است، پدرت با این قند و دیابت، چطور انسلین مصرف نمی کند؟! بعد، دو کتاب حافظ و باباطاهر را از دستان خواهرم گرفته است تا به بخش قرنطینه ی بیماران کرونایی ببرد. هیچ کدام شان نمی توانند داخل شوند. نه خواهرهایم، نه مادرم و نه من. من، نه می توانم وارد بیمارستان شوم و نه وارد ایران. مرزهای ایران و امریکا و همه ی کشورهای دنیا را بسته اند. هیچ راهی به ایران و تهران و بیمارستان نیست.

دو هفته است که بابا در خواب سرفه می کند. سه روز است که با یکدیگر حرف نزده ایم. اینترنت موبایلش خراب است. اینجا هم اسکایپ کار نمی کند. از بس درخواست ها زیاد شده و خط روی خط می افتد. خواهرهایم می گویند پدرم از وقتی به بیمارستان رفته و زیر دستگاه اکسیژن است، به ندرت از خواب بیدار می شود. چند دقیقه چشم هایش را باز می کند و چند کلمه ی نامفهوم، پشت تلفن به آن ها می گوید. بعد هم بی حال و بی اشتها می خوابد.

کلمه هایش بیشتر راجع به این است که به زودی می میرد. ما هم همین فکر را می کنیم. در میان مان یک راز هولناک، در سکوت و نگاه، مرز قاره ها را می شکند و واتس اپ، این الهه ی هرمس در عصر کرونا، راز مسکوت و بی صدایمان را به همدیگر منتقل می کند.

خواهرهایم را دیروز، تا پشتِ شیشه ی ملاقاتی ها راه داده اند. از پشت شیشه به پدرم تماس تصویری واتس اپ را یاد داده اند. یاد نگرفت. فقط می تواند دکمه ی سبز را فشار بدهد و جواب تلفن هایمان را بدهد. ویس گذاشتن و زنگ زدن و جواب به پیام ها را نتوانست یاد بگیرد.

اولین بار که زنگ زدم، اینجا شب بود و آنجا صبح. تلفنش را جواب داد. توانسته بود دایره ی سبز را فشار دهد. صدای نفس های کوتاهش و تنفس سنگین و سختش را می شنیدم. سعی کرد حرف بزند: مکن کاری که پا... بر... .  داشت یک شعر می خواند اما مفهوم نبود. حدس زدم شعر باباطاهر است. "مکن کاری که پا بر سنگت آیو   جهان با این فراخی تنگت آیو"

موبایلش را نمی توانست روی تصویر خودش تنظیم کند. تخت بیمارستان و دستگاه اکسیژن و در و دیوار را بیشتر نشان میداد تا قیافه ی خودش. اما چندبار در حین خواندن شعر باباطاهر، نگاهمان در هم گره خورد. انگار روی چشم هایش پرده ی نیمه شفافی کشیده بودند. سختش بود که بیدار بماند. دهانش را باز کند و کلمات را ادا کند. صدا مبهم بود و میان سرفه های خشک و ممتد بیماران بخش، چیزی شنیده نمی شد. سرفه هایشان سخت بود و از اعماق تن.

تلفن را قطع کردم و از خانه بیرون زدم. هنوز اینجا را قرنطنیه نکرده اند. هنوز گورهای دسته جمعی و آهک و سیمان، نساخته اند برای این شهری که من ساکن آنم. رفتم بالای پشت بام. یکی از سیگارهایی را که از ایران، با خودم آورده بودم آتش زدم؛ فیلتردار با طعم لیمو و نعنا. در امریکا هیچ وقت مشابهش را ندیده بودم. دیده بودم هم نمی خریدم. یک بسته یازده دلار، معادل صد و پنجاه هزار تومان.

هوا سرد بود و مه تمام شهر را پوشانده بود. گاهی ابرها تکانی می خوردند و قسمت نورانی از ساختمان های کوتاه و بلند، نمایان می شد. نورها مهم نبودند. هیچ چیز مهم نبود. پدرم داشت می مرد. فقط این مهم بود.

روی علف های نم دار، راه می روم و خیابان را که 50 طبقه پایین تر از بالاپشت بام است نگاه می کنم. یک آمبولانس از خیابان فرعی با سرعت می پیچد و می افتد داخل اتوبان. یک نفر هم اینجا دارد می میرد.

ذهنم را همراه با صدای آمبولانس، روانه می کنم. او می میرد. مرگش را به من نمی گویند و همه چیز را از من پنهان می کنند. بگویند هم من نمی توانم بروم. تا روزها و هفته ها و ماه ها. معلوم نیست تا چه زمانی؟! کی می داند؟ شاید این هم هشت سال طول بکشد مثل جنگ، مثل آن ها که هفته های اول با یک دست لباس و شلوار برای بچه ها سوار ماشین هایشان شده بودند و از شهر، زده بودند بیرون به خیال هواخوری. به خیال اینکه هفته ی بعد، اوضاع آرام می شود. وقتی برگشته بودند نه شهری مانده بود و نه خانه ای و نه آرامشی.

تا چند وقت، به من چیزی نمی گویند و من حس خواهم کرد. حس ششم به کار خواهد افتاد و می فهمم بابا مرده است. اما نمی توانم حسم را ثابت کنم. به من نمی گویند و بدون مراسم و بدون آغوش، با فاصله و در سکوت، سوگواری می کنند. یک پلاستیک را گره می زنند. آهک و سیمان می ریزند رویش و تمام.

سیگارم را کنار یک درخت، چال می کنم. درخت، بوی جوانی می دهد. سرانگشت های درخت سبز شده است. آماده است برای بهار.  بهار است و باید این موقع سال در راه شمال می بودیم. می رسیدیم به خانه روستایی مان. سگ روستا تا دم در می دوید و با خوشحالی برایمان دم تکان می داد. ته مانده ی غذای ظهر را برایش می ریختیم. بعد از نهار با خواهرهایم می رفتیم پشت بقعه ی روستا. قدم می زدیم تا عصر.  وقتی برمی گشتیم او را می دیدیم که در حال کندن علف های هرز است و برای خودش آوازهای بداهه درست می کند.آوازهایی که گاهی از سر حادثه، شعری معنی دار از تویش پیدا می شود. مثل این: "علفی هرزه نیست در عالم   ما ندانیم و هرزه نام کنیم." اینجا بهار است آنجا هم بهار است اما نمی دانم  او می تواند از این بهار گذر می کند؟!

موبایلم را نگاه می کنم. اپلیکشن پیاده روی، برایم دست می زند و تبریک می گوید. امروز هم قدم هایم از مرز 6000 گذشت. سراغ اپلیکشن های دیگر می روم. دنبال چیزی هستم شاید آرامم کند. اپلیکشن های کتابخوانی ام را باز می کنم. تکه شعری، داستانی، نوشته ای که آرامم کند. هیچ نیست. سراغ عکس ها و فیلم ها می روم. هیچ. صدا ها و آهنگ ها و باز هم هیچ.

در مه راه می روم و به رابطه مان فکر می کنم. در بچگی چند بار آرزو کرده بودم بمیرد. دلیلش را دقیقا یادم نمی آید. احتمالا در راستای برآورده نکردن یکی از آن آرزوهای کوچک، کوتاهی ورزیده بود و مجازارتش این بود که بمیرد. حالا آرزوهایم را گم کرده ام. مغزم خالی ست. در مه راه می روم و دنبال چیزی می گردم که بتوانم چند دقیقه بنشینم. هیچ چیز نیست. هیچ.

راه می روم و ابرها لحظه ای کنار می روند. ساختمان های بلندِ شهر به رنگ قرمز درآمده اند. وال استریت، نورهایش را مثل قلب تپنده ای تنظیم کرده است. یک لحظه قرمز می شود و لحظه ی دیگر سفید. یادم می افتد یک چیزی هست که می تواند آرامم کند. در یوتوپ سرچ می کنم. شروع می کند به خواندن. ابرها به سمت منهتن می روند و من را رو به روی منظره ی وال استریت تنها می گذارند. روی نیمکت نم زده می نشینم. به نورهای سرخ خیره می شوم و اذان انتظار گوش می دهم.

 

 

نوشتن دیدگاه