چهارهزارکیلومتر پرواز

داستان کوتاه هزار کلمه ای

راضیه مهدی زاده

  

با لگد از خواب بیدار می شوم. نور خورشید از پنجره ی نیمه باز، داخل اتاق می شود. برمی گردم و موبایلم را از کنار تخت برمی دارم. مثل تمام این 5ماه، تماس های از دست رفته ی کوهیار، روی گوشی ام هست.

 واتس اپ و تلگرام و اینستاگرام را چک می کنم. خیلی وقت است در هیچ کدامشان، هیچ فعالیتی ندارم. چه حرفی دارم؟ همین مانده وسط این همه گرانی، بیکاری و تحریم از بیماری ام حرف بزنم. همه سرگرم زندگی شان هستند:کار، تحصیلات، مهمانی، تولد. من هم سرگرم "ام. اس" هستم.

پنج ماه پیش،دم رفتن کوهیار بود که فهمیدم. قرار بود برای فرصت مطالعاتی، 6 ماه به آلمان برود. گفته بودم بعد از سه ماه، من هم می آیم و با هم در برلین خواهیم ماند.

اما وقتی فهمیدم بهانه آوردم.گفتم می خواهم در این مدت، روی زندگی و رابطه مان بیشتر فکر کنم.هیچ نگفت. حتما به خاطر اصرارش به بچه دار شدنِ دوباره بعد از آن تجربه ی تلخ، خودش را مقصر می دانست. من هم مثل او دلم بچه می خواست. اما دکتر گفته بود دو هفته ی دیگر برای جواب آزمایش"ام.اس" بیا.

تا فرودگاه که رساندمش هیچ حرفی نزدیم. سوار هواپیما شد. دست تکان دادم. همه ی مسیر بازگشت از فرودگاه را با سوال"چرا من؟"رانندگی کردم. در اتوبان،دلم می خواست گوشی تلفن را بردارم و با آدم ها حرف بزنم و به همه بگویم که"ام.اس"دارم.

 

به هیچ کس زنگ نزدم. تنها کاری که کردم،چمدانی را که برای سفر به آلمان خریده بودم، پر کردم از لباس و وسایل ضروری تا برای مدتی از خانه دور باشم. موقع بستن درِ خانه، چشمم به جاکلیدی ای افتاد که سه سال پیش، وقتی اولین بچه مان سقط شد به کلیدم آویزانش کرده بودم:یک لک لک بود که قنداقی سفید از منقارش آویزان شده بود. لک لک را با حرص کندم و انداختم ته چمدانم.

در راه، شماره ی خانه و موبایل مامان و بابا را وارد لیست سیاه گوشی ام کردم. بعد هم از همه ی گروه های مجازی دوستی و خانوادگی خارج شدم.

نور صبحگاهی توی صورتم می تابد. سعی می کنم با زل زدن به موبایلم، نور را فراموش کنم. وارد کانال تلگرام انجمن می شوم: شعرهای امیدبخش و خواص میوه ها و ویتامین دی.

آخرین مطلب کانال، یک مقاله است که می گوید "به حرف های بدن مان گوش دهیم." همینجای مقاله یک لگد محکم نثارم می کند. یک هفته بعد از رفتن کوهیار، از حضور او باخبر شدم. "شما یک ماهه که حامله اید. هیچ مشکلی هم ندارید. فقط درمورد آمپول آونکس که استفاده می کنید با پزشکتون مشورت کنید."

 

زاویه ی نور آفتاب، کج می شود. برمی گردم به سمت پنجره و از گوشه ی نیمه بازش، پرنده ها را می بینم که به صورت دسته جمعی در حال گذر از آسمان هستند. چندتایی لک لک روی تیر چراغ برق، یک پا راه می روند. خنده ام می گیرد. یاد خودم میافتم، وقتی دچار شبه حمله می شوم و عضله ی پای چپم منقبض می شود و باید خودم را روی یک پا بکشانم.

مامان می گفت:«محلی ها معتقدند زمستان ها که خبری از لک لک ها نیست،دسته جمعی رفته اند مکه، زیارت خانه ی خدا. مردم روستا هم آن ها را حاجی لکه لکه می نامند:نشانه ی برکت و تولد نوزاد» همان لحظه هم آرزو کرده بود که زنده باشد تا لک لک من را ببیند.

مامان زنده است اما من دارم می میرم. اگر این حرف ها را به دکترم بزنم می خندد.یکبار همانطور که می خندید برگه ای را داد دستم.«برای خرافاتی های مثل توست.»

تفکرات غلط و غیرعلمی ای بود مثل "ام. اس واگیردار است." "حاملگی برای بیماران ام.اس خطرناک است." پر کردن دندان حاوی جیوه و مواد شمیایی روزمره عامل مهم ابتلا به ام. اس اند."طول عمر را کم می کند و ...

 

بلند می شوم تا چای دم کنم. یک ایمیل روی گوشی ام ظاهر می شود. توجهی نمی کنم. با یک دست،کتری را پر از آب می کنم و با دست دیگر که روی شکمم گذاشته ام غر می زنم که چرا اینقدر زود من را بیدار کرده ای؟

 ایمیل را باز می کنم.انگلیسی نوشته شده است.باورم نمی شود.می گوید برنده ی جایزه ی هزار دلاری،بلیط رفت و برگشت و یک هفته اقامت در هتل جشنواره ی عکس کانادا شده ام.

 پارسال بود که از آشیانه ی لک لک منتظر، عکس گرفتم. مادر، قصه اش را برایم تعریف کرده بود: هنگام مهاجرت دسته جمعی لک لک ها،یکی شان،صید تیر شکارچی می شود.زخمی می شود و برای همیشه در روستا ماندگار می شود. اهالی روستا مداوایش می کنند.حالا بعد از سال ها، جفت لک لک، اوایل بهارِ هر سال، چهار هزار کیلومتر پرواز می کند تا به آشیانه و یارش برسد.

اسم عکس را گذاشتم"نگاه نگران به آینده"و برای جشنواره فرستادم.

پرده را می کشم. نور آفتاب و صدای پرندگان،خانه را پر می کنند.شماره ها را بالا پایین می کنم.وارد گروه تگرام "ام. اس" می شوم و برایشان ویس می گذارم"من ام. اس دارم بچه ها، من جایزه ی عکاسی دارم. من بچه دارم."

 

برای کوهیار هم عین همین پیام را تکرار می کنم. از گروه"ام اس" قلب و گل است که پشت سر هم برایم می فرستند. کوهیار همان لحظه جواب می دهد که امشب بلیط می گیرد و راه می افتد. می پرسم: «همین امشب؟»

کوهیار شروع می کند به نوشتن. در حالیکه منتظرم تا جوابم را بنویسد برمی گردم و از پنجره،به درختی که در دوردست قرار دارد نگاه می کنم. یک لک لکِ منتظر، روی درخت نشسته است. شاید همانی است که پارسال از او عکس انداختم. از لک لک چشم برمی دارم.

برمی گردم و به خانه نگاهی می اندازم. باید یک مهیمانی حسابی بگیرم. باید همین امروز جاکلیدی لک لکم را از ته چمدان پیدا کنم و دوباره به دسته کلیدِ خانه آویزانش کنم. خیلی کار دارم. چه خوب شد امروز زود بیدار شدم.

صدای گوشی، من را از فکر خانه و میهمانی بیرون می آورد. به جواب کوهیار نگاه می کنم. «امشب میام. چهار هزار کیلومتر که چیزی نیست. از لک لک که کمتر نیستم.»

 

 

نوشتن دیدگاه