توی کتاب علوم دبستان یا راهنمایی بود(حافظه ام را این روزها از دست داده ام و مغزم کند شده است.) یک حشره بود که به وقت زایش پوست می انداخت و جانش را از دست می داد. این روزها به او فکر می کنم. به تخریب ذره های وجود و قسمت های تن برای نزدیک شدن به مرحله ی زایش...

تخریب از داخل دهان تا نوک پا. از دست رفتن بخش هایی از حافظه که به ان مغرور بودم و همیشه مایه ی شادمانی ام بود. تخریب لثه ها و دندان ها و پوست و معده و عضله های پا و لک های روی دست و لحظه لحظه به تماشا نشستن رفتن گوشه ای از خود. زایش،با مرحله های پیشینش آغاز می شود؛ با تمام شدن و از نو پدید اوردن. زایش فقط یک روز و چند ساعت باز شدن دهانه ی رحم و زور زدن با تمام سلول های بدن نیست. نه ماه وقت داری برای از بین رفتن و نظاره کردن این از بین رفتن و دوباره بازگشتن. دو هفته لثه هایت نیستند و دوباره بازمی گردند. سه هفته دندانت درد می کند و نمی توانی از خوردن هیچ چیز لذت ببری. یک ماه تمام اشتهایت، میلت از بین می رود و فکر می کنی هرگز دیگر ان آدم سایق نمی شوی که چیزی را با تمام وجود می خواست و هوس می کرد. هر هفته و هر ماه چیزی می رود. ذره ای کم می شود. گوشه ای فاسد می شود و بعد از مدت ها که از یادش برده ای می گوید من برگشتم. این تخریب و زایش همزمان مثل یک تز و آنتی تز می رسد به آن روز طوفانی؛ به آن سنتز پدید آوردن. که شنیده ام دردی به مدت یک دقیقه که انگار کن یک سال تمام تنت را می خلد و جانت را می گیرد اما بعد از ان دو دقیقه وقت داری نفس بکشی. حالا ان دو دقیقه انتخاب توست که فکر کنی خدای من چقدر ان یک دقیقه سخت بود یا فکر کنی دوباره یک دقیقه ی دیگر را باید پشت سر بگذارم یا می توانی دو دقیقه را نفس بکشی و نگاه کنی به ترک های دیوار و انتظار درد را نکشی تا زمانی که خودش از راه برسد. این مرز باریک بین تخریب و زایش ... این همیشگی بودن و در هم تنیدگی شان...

دیدگاه‌ها  

# نجمه 1399-10-06 08:24
چه قدر قشنگ دیدی
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن

نوشتن دیدگاه