در سی سالگی دیگری را به این جهان آوردن یک فرق اساسی دارد با دهه ی بیست؛ فرقش در موهای سفیدی ست که لابه لای ابروها و شقیقه ی صورت دیده می شود. و موهای سفیدی یعنی زندگی های کرده. یعنی ثانیه های طولانی. یعنی گذران و رفتن و دیدن و شنیدن و دوباره رفتن و رفتن. موهای سفید رفتن های بیشتری را تجربه کرده اند. موهای سفید می دانند که زندگی لحظه است. می دانند که باید یافت و گشت و جست و جو کرد لحظه های رقیق اکنون را...

دیروز از میان ابروهای خیلی مشکی شده ام که یک سالی ست رنگ آرایشگاه را به خود ندیده اند دو دانه ی سفید چیدم؛ یکی را از وسط و دیگری را از لابه لای پرپشتی هایی که احتمالا کسی نمی تواند ببیند. دو دانه ی سفید را دیدم و فکر کردم بچه ام مادری دارد که شروع زندگی اش دوران گذار اوست. گذار از جوانی به میانسالی.  و این یک جمله ی غمگنانه ی پر از حسرت نیست. جمله ای ست در چرخه ی حیات زندگی مثل پاییز و زمستان و بهار که از پس هم می آیند و چاره ای نیست جز آمدنشان. در هرکدام هم که دقیق شوی گلچینی از خدایان چیزهای کوچک را می توانی پیدا کنی. در زمستانی که شاخه ها خشک و بی بارند و زمین در خودفرورفته است گاهی پرهای سفید و نرم از آسمان می بارد. شیب های سفید و روشنی که تا انتها ادامه دارند. در پاییزش که جنون رنگ هاست و چمان و خرامان ریختن شان از شاخه ها تا روی زمین. در بهار که پریشانی دشت هاست( آنطور که براهنی در رازهای سرزمین من می گفت گروهبان ها در دشت مغان دچار جنون بهار شده بودند و شاید اگر بهار نبود دست به یکی نمی کردند و نمی توانستد تیمسار آمریکایی را بکشند. بهار به آن ها این شهامت را داده بود. بهار و به سیم آخر زدن طبیعت...) در تابستان هم عصاره ی درخت ها همه روی زمین پخش می شوند. هرچه دانه ی زیر خاک در زمستان خودش را منجمد کرده بود در تایستان گشاده رو خودش را پخش زمین می کند و...

می خواستم بگویم مادر شدن در این فصل، در دهه ی سی یک برزخ است؛ یک مرز میان گذر کردن از بیست و دیدن چهل... روی این مرز ایستادن و زایش را تجربه کردن یک هراس بزرگ است. این یک واقعیت است. من هیچ وقت در تمام این 5ماه نتوانستم فقط و فقط، خالص و بی هیچ حس دیگری خوشحال باشم. خوشحالی بود و ترس و اضطراب و چرایی ها و هزاران سوال درهم تنیده... خوشحالی یک گلوله ی پرشده از احساسات  دیگر بود. شاید این هم برزخ سی است. شاید بیست هم این را داشته باشد. نمی دانم.

دیشب انیمیشن روح را دیدم و به تو فکر کردم. آن لحظه ای که شماره ی بیست و دو را هل داد و گفت "نوبت توست" من به تو فکر کردم. فکر کردم نوبت من است که دست بگذارم پشت کمرت و پرتاپت کنم به سوی زمین و بگویم نوبت توست و تو با چشم های پرسوال و پرسشگر به من خیره می شوی که خوب پس تو چی؟ تو همراه من نمیایی؟

و من باید بگویم من نوبت خودم را از سر گذرانده ام.- بی غم و بی حسرت این را بگویم. بی ترس و بی انتظار و بعد آرام دست بگذرام پشتت و تو وانهاده و پرتاپ شده مسیر زمین را طی کنی. برسی تا سفتی و سنگینی زمین را زیر پاهایت حس کنی. و سرت را با فشار و رنج از بطن گوشتی و کهکشان لزج درون من بیرون بکشی و نور را ببینی و آفتاب را... و درخت ها را... و سبزه های کوتاه روی زمین را. و شب های سرد و برف زده را....

دیروز وقتی انیمشن روح را دیدم به ح هم فکر کردم. شب موقع غذا خوردن( لوبیاپلو درست کرده و سالاد شیرازی و طبق معمول این سه هفته روی تخت سفره پهن می کنیم و با هم غذا می خوریم. چون من از هال خانه بیزار شده ام. چون انجا بود که حالم بد می شد و می خوابیدم و بی حال مثل یک گوشت لخت می افتادم...) ح گفت کاش بابام زنده بود. ازش می پرسیدم بچه رو باید چی کار کنم. گفتم مثلا چه سوال هایی می پرسیدی؟ گفت هرچی.. سوال های زیادی و سرش را انداخت پایین و سالاد شیرازی اش را خورد. و احتمالا به پدرش فکر کرد که وسط جنگ و زیر بمباران با ماشین چهار ساعت می رفته تا اهواز که برایش شیر خشک بخرد و بعد همه ی مسیر را برمی گشته و دو سال همین بوده و...

می خواستم از سی سالگی بنویسم رسیدم به جنگ و بمباران.. مثل یک دایره که از هر سو نگاهش می کنی می چرخد و خودش را می رساند به خاک اصیل خود...  c

نوشتن دیدگاه