اولین روزی که دیدمت یک حس غریب داشتم. مادرهای از ذوق و شوق می گویند. از ان لحظه ی بزرگ و باشکوه می گویند. از اینکه دوباره از نو زاده شده اند انگار خودشان... اما فکر می کنم مادرها گاهی یا دروغ می گویند یا دچار کلیشه های همیشه می شوند. احساسات مادرانه مثل یک بسته ی آماده ی فست فودی در اختیار همه ی زن های جهان قرار داده اند که باید فداکاری کرد و نفع فرزند را مقدم شمرد و نباید از تلخی ها حرف زد و همیشه اگر می گویید سخت است یک اما باید استفاده کنید که بگوید اما شیرین است.

 همه شان به همین غالب حاضر آماده رجوع می کنند و از احساساتشان می نویسند که چقدر بزرگ منشانه است و... اما احساسات مادرانه هم به اندازه تک تک مادرهای جهان متغیر است. مثل تمام احساسات دیگر؛ مثل احساسات همسرانه. مثل رابطه. مثل خانواده و مثل همه چیز دیگر... چرا مادرها همه باید غالبی باشند؟ شیفته و عاشقان دلسوخته ی همیشگی... با شباهت های بیش از اندازه... کتاب هفته ی سی و نهم را می خواندم که نشر اطراف چاپ کرده است. خاطرات مادرهاست. اکثرا هم مادرهای تحصیل کرده و پولدار.. ادبیات همه هم ساننی مانتال و گل انازه بچه م و شکوفه ی گیلاسه و... همه هم فقط و فقط نگرانی شان آینده ی بچه هایشان بود و آرزوهای خرسندی و شادی و... کلیشه های همیشه شینده شده... چرا هیچ کس از تن خودش حرف نزده بود؟ چرا هیچ کدام شان از دهانه ی واژن و این معجزه ی شگفت نگفته بودند؟ چرا هیچج کدام آن کانال طویل و غریب را شرح نداده بود؟ چرا هیچ کس از پارگی برجای مانده اش نگفته بود؟ چرا هیچ کس خودش را ادم حساب نکرده بود کلا؟ همه چیز شده بود بچه..

 مثل اینهایی که تا بچه دار می شوند همه ی عکس پروفایل و صفحه هایشان پر می شوند از عکس بجه شان. این شماره ی تلفن توست. چرا همه اش عکس بچه هایت است؟ ذوب شدی یعنی؟ خودت کجا رفتی لعنتی؟

من اما اینطور نبودم که اولین بار وقتی تو را دیدم دو بال از روی شانه هایم بیرون بزند. برای من اینطور نبود که از نو زاده شوم. صدا نداشتی اولین بار که دیدمت یعنی صدای قلبت هنوز شنیده نمی شد چون کوچک تر از این حرف ها بودی و خانوم سونوگرافی دستگاه را روی شکمم فشار می داد. برای من دیدنت شبیه لحظه ی آها مومنت بود. چیزی که اینجایی ها می گویند: لحظه ی آهان.. لحظه ی کشف.. لحظه ی اینکه پس تویی داری من را می خوری... پس تویی که شب ها از خواب بیدارم می کنی. پس تویی که بهانه ی هوای تازه می گیری و من را بلند می کنی پرت می کنی بیرون از خانه. پس تویی که شب ها به من دستور می دهی که ساعت 7بخوابم و روزها ساعت 4 از خواب بیدار شوم و به در و دیوار نگاه کنم... وقتی دیدمت تنها ان گوشه برای خودت بالا پایین می پری دلم برایت سوخت.. از اول آروز می کردم دوتا باشید که وقتی می آیی تنها نباشی.. دلم می خواست خواهر برادر داشته باشی از لحظه ی ورود به این دنیا.. اما فعلا تنهاییمغ من و تو با هم...

دیدگاه‌ها  

# نجمه 1399-09-06 14:03
شاید چون سانسور هست زنها از پاره شدن نمی‌نویسند

در همین فروم‌های زنانه پر است از این احساسات رنگارنگ و متفاوت و گاه متناقض.


برای من صدای شنیدن قلبش خیلی عجیب بود
فکر کردم این صدای رحم منه؟! صدای یه اندام داخلیه؟
بعد فهمیدم که هست
واقعا هست و من در همه‌ی این مدت دچار توهم نشدم
لحظه‌ی قشنگی بود
دلم میخواست واقعا اشک بریزم
ولی نریختم
اشکم نیومد:(
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن

نوشتن دیدگاه