اولین روز که پیدایت شد داشتم کباب تابه ای سرخ می کردم. زیر گاز را کم کردم و یک لیوان برداشتم. دستگاه را چند ثانیه گذاشتم داخل آن مایع شبه زرد و روی صفحه اش ان کلمه ی انگلیسی را نوشت... شروع کردم به دویدن دور خانه. می دویدم و گریه می کردم. قلبم تند تند می زد. گریه می کردم و می دویدم و ترسیده بودم. به غایت وجودم ترسیده بودم. برای امدن آنقدرها که باید تصمیم نگرفتم. چون از تصمیم گیری می ترسم. چون هر وقت پای عقل سلیم وسط می آید من با این ذهن از کودکی فلسفه خوانده کم می اورم و عقب می کشم و پا به فرار می گذارم. تصمیم های بزرگ زندگی را نباید با عقل گرفت. باید با تمام تن و روح و تمام اجزای نادیدنی وجود گرفت؛ جایی بیرون از عقل..

 اما بگذار راستش را بگویم. همان روز. همان چند هفته ی پیش از این کلمه.. دقیقا لحظه ای بعد از آن رابطه ی تنانه فهمیدم تو هستی. ویکند بود و گفتم برویم رستوران هندی هوبوکن. رستوران جذابی نیست اما یادم هست که پنج سال پیش وقتی خبر کارت سبزمان امد با هم رفتیم آنجا. از این نظر آن رستوران در زندگی ما مهم است. لباس پوشیدیم و رفتیم رستوران هندی غذا خوردیم و من مطمین بودم تو هستی و یک ساعت از عمرت می گذرد. تقریبا چون از بودنت مطمین بودم پینشهاد انجا را دادم. کارت سبز و تو... کارت سبز و نور و روشنایی...

اما تا هفته ها نمی خواستم باور کنم. نمی خواستم هیچ دستگاهی به من این قطعیت را بدهد؛ قطعیت حضور تو را.. چرا؟ چون این ترسناک ترین و بزرگترین تصمیم زندگی یک ادم است. ورود دیگری به این جهان که انقدرها هم جای خوشی نیست. خوشی هایی دارد. موهبت هایی دارد اما زخم هایی هم دارد که می رود تا اعماق روح...

نمی خواستم باورت کنم اما آن کلمه آنجا بود و من با اشک دور خانه می دویدم و تو از این همه دویدن پرسرعت من بدت امده بود. حالت داشت به هم می خورد. یک بولوبری بودی اما خودت را به رگ و ریشه ام می کوباندی و اخطار می دادی که آرام باشم... آرام نمی شدم. ترسیده بودم. تمام سلول های تنم از ترس می لرزید.

در اتاق را باز کردم و به ح نشان دادم و به نفس نفس افتادم. او آرام تر بود. مثل همیشه. مثل ان روز که کارت سبز را فهمید. آرام بود. خوشحال بود. اشک آلود بود. باورش نمی شد. من را آرام می کرد. می دید که چقدر ترسیده ام... توی شوک بود... انگار خیلی منتظر بودی. سال ها در انتظار نشسته بودی و با یک بار آب، تو جوانه زدی...

شب اول هر دویمان لباس های قشنگ مان را پوشیدیم و برایت فیلم گرفتیم. وقتی با تو حرف می زدم هی گریه ام می گرفت. نمی دانم چرا؟ از خوشالی بود؟ از حیرت بود؟ از به یکبارگی بود؟ بغضم را می خوردم و به تو می گفتم امروز فهمیدم هستی. شرایط جهان را برایت گفتم که ویروسی نادیدنی امده و دارد ما را دانه دانه می بلعد. از روزهای خودم گفتم. ح رفت لباس مرتب پوشید و شلوار لی.. انگار خجالت می کشید با تو حرف بزند. معذب بود... برای من راحت تر بود. نمی دانم چرا؟ اینکه د رکل ادم راحت تری هستم یا اینکه با همیم و به هم گره خورده ایم.

آن شب به خودم قول دادم هر روز برایت فیلم بگیرم. یا هر روز برایت بنویسم یا هر روز برایت ویس بگذارم اما فقط دو روز اول بود.. بعدش کم کم رفتم یا تو مرا بردی به جایی دور.. جایی که هیچ کاغذ و قلم و هیچ صدایی وجود ندارد برای ضبط کردن. مدت هاست آنجا هستم. احتمالا فقط تو می دانی آنجا کجای عالم امکان است؟ یک کهکشان خیس و لزج... یک مرداب که هر تلاشی برای بالا امدن بیشتر داخل ترت می کند...

نوشتن دیدگاه