من خودم را انتخاب کردم. خودم را برداشتم و بردم بیرون؛ بین آدم ها. دوست داشتم برانچ بخورم در هوای نیمه آفتابی پایان نوامبر که به طرز عجیبی گرم است. روزهای تولدم را به یاد دارم که همیشه هوا صفر درجه بود. اما امسال هوا 22 درجه بود. گرم و روشن و آفتابی... خودم را برداشتم بردم بیرون و خودم و تو را با هم به خطر انداختم. رفتیم وسط کرونا و اماری که هر روز بالا می رود تا با هم املت بخوریم و بستنی و وافل و توت فرنگی و لب رودخانه بنشینیم و به قایق هایی که از وال استریت می آیند نگاه کنیم.

من خودم را انتخاب کردم میان ترس و شادی خودم، شادی خودم را برداشتم و یک کار خطرناک کردم. باید عذاب وجدان داشته باشم. شب که رسیدم خانه داشتم. بعد یادم رفت و دیدم چقدر نیاز داشتم به این بیرون رفتن. به این دیدن ادم ها. ادم هایی که احتمالا اگر بهشان بگویم تو هستی من را طرد کنند. شاید هم اینها قضاوت های نادرست من باشد. اما همه شان منفی اند به حضور دیگری در این دنیای آشفته حال.. می فهمم. من هم تا مدت ها دلایل منطقی برای پدید نیاوردن داشتم. هنوز هم فکر می کنم وقتی نیازی از قبل در این جهان وجود دارد چرا باید یک نیاز تازه ساخت و به ان پر وبال داد. چرا باید تخم و بذر خود را در دنیا کاشت. چیزی غیر از خودخواهی شدید خود است؟ چیزی غیر از نیاز چندش آور خود را گستردن؟ نه نیست. به لحاظ منطقی هنوز هم همه ی اینها را درست می بینم. فقط فکر می کتم ادمی همه منطق نیستو. عقل یک بخش کوچک انسانی ست که به خاطر جای قرار گرفتنش- آن بالا- فرمانبردار همه چیز و همه ی لجظه ها می خواهد باشد. ادمی اما درهم تنیده ی هزار اتفاق دیدنی و نادیدنی ست. هزار یاده ی نخورده در این تاک است که باید به ان ها هم گاهی پر و بال داد.

حالا من این رنج را انتخاب کرده ام. چون زندگی مگر چیست جز رنج های مدام. اینبار رنجم را خودم برگزیدم. رنجم را انتخاب کرده ام و می خواهم طعم این رنج تازه را تجربه کنم. انتخاب رنج چه کار دهشتناک و احمقانه ای ست. چرا ادمی نباید بایستند تا رنج خودش را به او برساند؟ چون ادمست با همه ی خریت هایش... چون هنوز ته اعماق وجودش به یاد می اورد ان اولین انتخاب و تصمیم احمقانه ی رنج کشیدن را؛ آن لحظه ای که سیب ترش را چید و گاز زد و مزه ی رنجی ابدی را به جان خرید به خاطر آدم بودنش. به خاطر کنجکاوی ذانی اش... به خاطر راضی نبودنش که فقط بایستد و منتظر باشد تا رنج ها از راه برسند. آدمی ست که گاهی دوست دارد چند قدم هم او به سمت رنج بردارد. رنج می آید و او هم با آغوش گشوده چند قدم به سمتش برمی دارد. به همین دلیل لحظه ی رسیدن رنج او هم اماده است. به رنج که می رسد می گوید: منتظرت بودم. بعد دستش را جلو می برد. با هم دست می دهند رنج و ادمی... و شروع می کنند به زندگی در کنار هم؛ روزها و شب ها.. رنج خواب و خوراک را از او می گیرد. بیداری اش را مه آلود می کندو خستگی را در تنش آنچنان می نشاند که هیچ وقت این همه عمیق نبوده است. اما ادمی با خودش می گوید حداقل این بار من او را انتخاب کردم. حداقل من هم سهمی داشتم در این رنج. منفعل نبودم که فقط بیاید و من را در گرداب خودش ببلعد. ادمی ست و دلخوشی های کوچک و لحظه ای. به همین انتخاب های خرد است که آدم می شود. که با خودش شاد می شود و می بالد که در پهنه ی هستی "هست". هستندگی اش را در انتخاب رنج های شخصی اش می جوید. من این بار تو را انتخاب کردم. چه فعل سخت و بزرگ و هراسناکی...

نوشتن دیدگاه