شب ها از خواب می پرم و داد می زنم مامان. مثل ادم های موجی... مثل صحنه ای که بارها دیده ام، پریدن از خواب و به خود لرزیدن و درخواست آب کردن و فریادهای بی معنا و گاهی معنادار... من فقط همین یک کلمه را می گویم. تا به حال هیچ چیز دیگری نگفته ام. نمی دانم مامان را صدا می کنم با خودم به دیگری می گویم مامان. یعنی تو را صدا می زنم یا مامان خودم را... شب ها با حال نزار از خواب بیدار می شوم. نفس هایم به شماره می افتد و در هر شماره می گویم: مامان مامان مامان... و بعد گریه ام می گیرد؛ گاهی در سکوت و بی صدا و زیر پتو و گاهی هق هق و بلند و دنباله دار... با هر نفس یک مامان می گویم. نمی دانم این از مجای ناخوداگاهم بیرون آمده. از دلتنگی و هوم سیک شدن و افسردگی و پندمی ست، از این دوری ست. از این طوفانی هورمون هاست که من را هل داده اند به انتهای یک کوچه ی بن بست سیمانی؛ به جایی که هرگز تا به جال نبوده ام. نقطه ای از خودم که هیچ وقت ندیده بودم. یک کوچه ی بن بست هزارتو لزج که روی دو زانو می نشینم؛ خسته و بی حال. آنقدر بی انرزی که نمی توانم لیوان آبی به دست بگیرم.

من از کی وارد این نقطه شدم؟ اصلا مگر اینجا هم وجود داشت. چقدر این نقطه دور و ناشناخته است. اما در من است. در من بوده است و هیچ وقت در تمام سی سال زندگی ام از کنارش رد نشده بودم. شاید هم رد شده بودم اما آنقدر سرد و تاریک و سیاه بود که توجهی نکرده بودم. مثل هزرا کوچه و خیابانی که از کنارشان رد می شویم اما هیچ وقت کنجکاوی مان را برنمی انگیزد... حالا در انتهای این کوچه ام. هیچ راهی نیست به بیرون این کوچه. چه جای عمیقی ست. چقدر کوچه ای ست که تمام اجزای تن در آن رقیق می شوند.

مادرم می گفت تا قبل از به دنیا آمدن من، هیمشه با داس گردن مرغ را می زده و برای مهمان ها غذا آماده می کرده. ما همیشه با نوعی شجاعت از این حرک او یاد می کردیم. اما بعد از این جمله همیشه می گفت بعد از به دنیا آمدن اولین فرزندش یعنی من دیگر دلش را نداشته. رقیق القب شده است و ما سه تا همیشه دستش می انداختیم و به او می گفتیم چقدر سوسول. بعد از زایمان طبیعی و آن حجم از پاره شدن تن همه چیز سوسول بازی ست و اتفاقا ادم باید قوی تر شود و... اما تن ادم شاید قوی تر شود قلب آدم ساختار خودش را دارد. قلب آدم نازک تر می شود.

من هم در شروع همان کوچه ای هستم که قلبم در آستانه ی نازک شدن است. یه جای دور در خودم گم شده ام که دقیقا نمی توانم به هیچ کس آدرسش را بدهم که بیایند و سری به من بزنند. که بیایند و چراغی روشن حتی در دستشان باشد. من در یک نقطه ی خیلی دور و یک مغاک خیلی بزرگ درون خودم گم شده ام که دلم برای همه ی ادم های تنها و افسرده ی جهان می تپد. که دوست دارم از حجم تنهایی جهان کم کنم. که فکر می کنم کمک کردن به ادم ها فقط با پول میسر نیست. زمان است که ادم ها را می سازد و از تنهایی جهان کم می کند؛ زمانی برای گوش دادن. زمانی برای نگاه کردن. زمانی برای حرف زدن. زمانی برای غذای گرمی به دوستی رساندن.

به ی مسیح دادم و گفتم ان موقع که افسرده بودی و قرص می خوردی من با خودم فکر می کردم خوب چرا به خودش کمک نمی کند، مثلا کتابی برنمی دارد. پادکستی شروع نمی کند. چرا کتابی باز نمی کند؟ چرا به خودش کمک نمی کند... چقدر ساده لوح و احمق بودم... به نون مسیج دادم و گفتم آن موقع که می خواستم مدیریت روزهای بارداری تو را بر عهده بگیرم و برایت یک برنامه ی طویل و عریض در نظر گرفته بودم چقدر کودک بودم...

در این گوشه ی دنیا هیچ دستی نیست. هیچ تنی نیست که بتواند خودش را بکشاند. هیچ سلولی نیست که از بقیه قوی تر باشد و بقیه را مجبور کند به نفس کشیدن و بلند شدن. من هیچ وقت اینجا نبوده ام در سراسر زندگی ام. هیمشه با یک تیرامیسو و با فرزند نگاه کردن های پی در پی، با کشف یک کتاب، با تلفن زدن به مرضیه و ریحانه خودم را بلند کرده بودم. اما این بار... این بار هیچ تیرامیسویی در جهان نیست. فرزند سرم را درد می آورد. پادکست فردوسی خوانی را  تا افراسیاب نصفه رها کرده ام. شکوفه های عناب که یکی از بهترین کتاب هاست را تا قسمت پایانی خوانده ام اما نمی توانم تمام کنم. مدت هاست که روتین نوشتنم را که سه ماه تمام مداومت ورزیدم رها کرده ام. خودم را تمام کنار گذاشته ام. این نقطه ای که نشسته ام که خمیده تکیه داده ام به دیوار نمورش جایی ست علیه من... جایی ست که هیچ ربطی به من ندارد. حتی تعداد لیوان های آبش که روزگاری ده لیوان بود حالا بی تمایلی ست و بی آبی.. اینجا کجای من است؟ پس وقتی آدم ها می گویند افسرده ام در این گوشه ی خودشان گیر می کنند؟!

دیدگاه‌ها  

# نجمه 1399-09-06 13:54
اصلا مگر این نقطه هم وجود دارد؟!

تجربه‌‌ای ست دوزخی ولی به نظرم هر آدمی سزاوار است که یکبار از نزدیک این نقطه را ببیند. مثل نقطه‌ی شانس است. نقطه‌ای که آدم‌ها سکه می‌اندازند و آرزو می‌کنند.نقطه‌ی امید و گم‌شدگی. نقطه‌ی دریده شدن و نقطه‌ی نوازش شدن.

من هم این روزها همینطور از خواب می‌پرم و با خودم می‌گویم فقط به خاطر همین حال وحشتناک بی‌قرار شایسته‌ام که بهشت بروم...
بعد فکر می‌کنم همه‌ی آدمها به خاطر رنجی که متحمل می‌شوند
به خاطر افسردگی و اندوهی که جای خالی بین دو تنهایی ست. سزاوار بهشتند
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن

نوشتن دیدگاه