آدم فکر می کنه چیزی بهتر می شه اما نمیشه هیچی... هیچی... هیچی... سیگار بکشی چی؟ سیگار با دو تا طع لیمو و نعنا چی؟ دودش رو فوت کنی تو صورت برج های غروب زده ی نیویورک چی؟ ببینیش دوباره چی؟ ببینی دوباره قلبت افتاده گوشه ی زمین و داره واسه خودش پرواز می کنه تا بره اون دوردورا.. یه جایی که تو دستت بهش نمی رسه...  ببینیش که انگشت های سفیدش قرمز شدن چی؟  ببینی رفته چی؟ ببینی تموم شد چی؟ ببینی دیگه جایی نیست که همون سالی یک بار هم ببینی ش؟

 ببینی قلبت خالیه.. خالیه و دیگه هیچ جایی نیست. ببینی حتی دیدن اونم هیچی به هیچی چی. ببینی تموم شده رفته چی؟ ببینیش اتفاقی چی؟ تو خیابون شاد و خندون؟

 ببینی قلبت خالیه خالیه... یه نقطه ی روشن هم دیگه نیست. ببینی چشماش تموم شدن... مژه هاش دیگه کار نمی کنن. ببینی همه چی خالی شده... دست کنی تا ته قلبت ببینی هیچی به هیچی... هیچی نیست؛ نه پرنده آبی ای که منفجر شده باشه... نه ماهی قرمزی که سرخ شده باشه... نه نهنگی که هر چند وقت یه بار گوشه های تنت رو به دندون بگیره... هیچی... هیچی.. هیچی نیست اون تو... تاریک تاریک... تو نشستی وسط تاریکی و هرچقدر نگاه می کنی هیچی نیست... دست می کشی به تن تاریکی؛ سرد و لزج...

دست می کشی و برآمدگی های کوتاه و بلند تن تاریکی رو لمس می کنی. تو دنده های یک نهنگ بزرگ نشیستی.  نهنگ سال هاست خوابش برده. نه، دست می کشی و می بینی دنده ها پر از تار عنکبوتن...  نهنگ سال هاست مرده و تو، تو اعماق تاریکی تا ابد مونده گاری.. نهنگ ها می میرند و همه ی ته مونده های یونس هارو با خودشون می برن ته اقیانوس افسرده گی...

بدیش اینه که حتی اگه تو هم بودی خیلی فرقی نمی کرد. نه اصلا فرقی نمی کرد. تو بودی خیلی بدتر هم می شد. اصلا چه خوب شد که نیستی... اصلا نباید از اول هم می بودی و پیدات می شد..

دلم برات تنگ شده؟ نه.. خیلی وقته دلم برات تنگ نمی شه... تنگ بشه که چی؟ بهت بگم که چی؟ که برام گل بفرستی؟ شاید اونم نفرستی؟ که ببینی دلم برات تنگ شده و هیچی به هیچی... نه دلم دیگه برات تنگ نمی شه... سِر شده دلم؛ بی حس و بی خیال و یخ زده و بی هیچ نقطه ر روشنی...

 یه ماشین با دوتا چراغ خیلی روشن از روی پل سبز روی رودخونه گذشت... فکر کن دلم اینطوری بود این دفعه که دیدمت.. تو و چشم های روشنت و نور وسط این همه سال تاریکی... مثل همین دو تا چراغ روشن از روی رودخونه ی تاریک دل و روده ی من.

تموم شده همه چی.. خیلی وقته... ده سال پیش.. نه دقیقا دوازده ساله پیش... چی شد؟ نمی دونم چی شد... گریه کردی.. دوستت داشتم دوباره... تو چی؟ چندبار گفتی؟ سه بار؟

تاریک بود دستشو گرفتم... دستاشو گرفتم با تو حرف زدم چون فکر می کردم اون یه لحظه ی جادوییه.. چی جادوییه تو این دنیا؟ دیگه نمی خوامش... حالا چی ژوره؟ حالا چی می گی؟ تموم شد. اینم قلب خالی ای که می خواستی... همینو می خواستی دیگه... یه تیکه گوشتِ لخته شده ی بی خاصیت.... بیا... مال تو.. دیگه نمی خوام... دیگه ازت چیزی نمی خوام. تموم شد... فایده ش چیه؟ دلت خنک شد؟ کیف می کنی یا چرت می زنی؟ یا می گی یه صدایی شنیدم اما مهم نیست و ادامه ی چرت عصرگاهی..

اینجا شبه تو چی؟ تو چی ژوزه؟ اونجا تو آسمون چهارم عصره نه.. پاشو.. بیدار شو.. می خوام بهت بگم دیگه نمی خوامش.. یعنی دیگه چیزی نمونده. هرچی دست کردم دریغ از یه قطره خون... یه چیکه آب.. خشک خشک.. خالی خالی.. بیابون و خاک و  هیچی.. هیچی... کویر  شده...

همینو می خواستی؟ بیا اینم کویر.. بارون نمیاد خیالت جمع حتی یه قطره.. هیچی هیچی... دوستش داشتم چقدر؟ ایتقدر که دیدم بال هام زدن از پنجره ی های کوچیک ماشین بیرون.. داشتن می رسید به نوک قله ی کوه.. از پیچ های جاده گذر کرده بودن.. بیابورن کجا بود. مزرعه شده بود. درخت ها جا نداشتن برای ریشه زدن.. هی پیچک  و هی چیک.. هی چیک... همه جای اون دشت سرسبز رو پیچک برداشته بود.

کاش یه چیزی می شد.. نشد دیگه... نمی شه همیشه بشه.. می دونم خودم. بچه که نیستم. می دونم خودم. فقط خواستم بهت نشون بدم. این شکلی شد این قلب از پارسال تا الان. تو که چرت می زدی و به هیچ جات نبود. می دونی چند تا درخت قطع شد؟ می دونی چندتا طوفان اومد و همه ی پیچک ها رو از جا درآورد... نمی دونی که... خواب بودی.. خواب عمیق... منم دیگه حوصله نداشتم هی صدات کنم.. هی التماست کنم بگم بیدار شو.. چقدر دیگه باید منت می کشدیم و تمنا می کردم... بیا اینم کویری که می خواستی. بردار ببر. اینم مال خودت.

نوشتن دیدگاه