هراس، کلمه ای بود که نجمه به کار برد و چقدر درست می گفت. من برای فراموش کردن این کلمه و روبه رو نشدن با خودم، با خود هراس آلودم، این روزها کارهایی می کنم که هر گز در زندگی نکرده ام.

در زندگی سی ساله ام هرگز این همه وقت نگذاشته بودم که خانه را تمیز کنم. حتی وان حمام را سابیدم. لخت شدم و آن مایه ای که رفت توی حلقم و تا یک روز طعم دهانم را تلخ کرده بود ریختم کف وان و سابیدم. دست و کمرم دو روز است که درد می کند. می سابیدم و سیاهی ها از کف وان پاک می شدند و سفید و سفید می شدند. می سابیدم و از چیزی که دقیقا نمی دانستم چیست انتقام می گرفتم. داشتم از خودم انتقام می گرفتم. من در آستانه ام. اما نمی دانم در آستانه ی چه چیزی. فقط می دانم در یک مرز مجهول ایستاده ام.

بعد توی گوشی ام آدیوبوک "این آدر ورد " را گذاشتم و برای سومین بار این کتاب را خواندم. کتابی که دو بار به انگلیسی خوانده ام و یک بار به فارسی و یک بار هم گوش دادم و خانه را تمیز کردم.

فیش فیش را برداشتم و همینطور که جومپا از زائر زبان بودنش می گفت، فیش فیش را می زدم. افتاده بودم به جان لکه های یخچال و کابیت ها. چیزهایی که هرگز در زندگی ام نمی بینم. نه درخانه ی خودم و نه در خانه ی دیگران کمترین توجه ای به این سیاهی ها و لکه ها ندارم.

بعد شروع کردم به تمیز کردن آینه ها و شیشه های خانه. گلدان ها را آب دادم و چند گلدان جدید قلمه زدم و یک گلدان بزرگ برای اتاق درست کردم و یک پیچک سبز را دور آباژور مشکی پیچیدم و پرنده هایی که مرجان برایم از قشم خریده بود را کنار پیچک ها آویزان کردم. ترکیب قشنگی شد.

بعد به فکر رسیدم که می توانم همه ی گلدان های خانه را که تعدادشان ده تایی می شود را آب بدهم. آب دادم و فکر کردم خوب است برگ هایشان را تمیز کنم. همه ی برگ ها را دانه به دانه تمیز کردم.

جومپا هنوز از زبان می گفت. از غربت زبانی. از اینکه می نویسد تا از تنهایی اش فرار کند تا از خودش فرار کند. از اینکه نویسنده به هیچ زبانی تعلق ندارد- شاید این را به صورت ضمنی از او یاد گرفته ام وقتی در اولین اینترویوم در موسسه ی هنری نیویورک پرسید فکر می کنی نقاط قوت و نقاط ضعفت چه باشد؟ برای این سوال اصلا آماده نبودم. تنها چیزهایی که خودم را آماده کرده بودم پیشینه ی تحصیلی و کاری و نوشته ها و توضیحی کوتاه از داستان هایم بود و اینکه چرا این موسسه و چرا نیویورک و حتی برای خودم فکر کرده بودم اگر پرسید نیویورک را دوست داری و زندگی کردن در این شهر چگونه است یک جواب دم دستی ندهم بلکه یک جواب جذاب داشته باشم و بگویم خوب، من روی سنگی که ادگار آلن پو عصر ها می نشسته و رودخانه ی هادسون را تماشا می کرده است نشسته ام و از کنار خانه ی خانواده ی گلس ها که سلینجر در عالم خیال ساخته است در خیایان 70 م نیویورک رد شده ام و می دانم خیابانی که به یادبود آلزاک سینگر ساخته اند کجاست و....  برای همه ی اینها اماده بودم و تا حدی از هر کدام از اینها پرسید. اما این سوال یک لحظه شوک شدم. سریع گفتم خوب نقطه ی ضعفم را این می دانم که زبان اصلی من انگلیسی نیست و من همیشه به زبان مادری ام می نویسم و برای نوسنده زبان یعنی لند و خانه و وطن و خیلی سریع گفتم اما نقطه ی قوتم هم همین است که تجربه ها و ادبیات و قصه های متفاوتی شنیده ام. اینکه قصه ها فراتر از زبان هستند. زبانشان جهانی ست و دربند یک زبان خاص نمی شوند. اینها را در لحظه می گفتم و خودم را غافلگیر می کردم که واقعا اینطور فکر می کنم یا اینها را از جایی شنیده ام. آدمی چیست جز من و دیگری هایش که در گذر زمان بخشی جدایی ناپذیر از او شده اند. –

داشتم می گفتم که کتاب جومپا را گوش می دادم با صدای آرام خودش که همیشه اندوهی در آن نهفته است. گوش می دادم و به این فکر می کردم حالا می توانم لباس هایم را که از دو هفته ی پیش مثل یک کوه روی هم جمع شده اند را تا کنم. لباس هایم روی صندلی کوچک کنار کمد بودند. همه را روی تخت انداختم و دانه دانه تا کردم و توی کمدها چیدم.

بعد فکر کردم حتی می توانم آش درست کنم با اینکه پیاز در خانه نداریم. آش پختم و خوب شد و بعد فکر کردم دیگر چه کاری مانده است که انجام بدهم تا چیزی ننویسم. تا از این هراس تا از این در آستانه ماندن فرار کنم... رفتم حمام و وقتی موهایم را می شستم فکر کردم چقدر خوب می شود اسپنیش یاد بگیرم. امدم بیرون سه درس اسپنیش خواندم. حالا می توانم به اسپنیش بگویم سلام حال شما چطور است. من خوبم. شما چطور. ممنونم. هوا چقدر سرد است... اما نمی توانم چیزی بنویسم.. یعنی چیزی که باید بنویسم. می روم ادامه ی درس چهار اسپنیش را بخوانم...

 

نوشتن دیدگاه