به ریحانه گفته اند یک لحظه گوشی همین الان آقای هدایت خودشون باهاتون صحبت می کنند. و ریحانه همانجا حیرت کرده که آقای هدیات دیگر کیست؟ مگر خودکشی نکرده بود؟ مگر یک دوست دختر نافرجامی نداشت؟ مگر اصلا ازدواج کرده بود که مثلا این آقای هدایت بچه اش باشد و؟ همینطور هزار سوال تا اینکه جهانگیرخان هدایت امده اند پشت تلفن و ریحانه که هنوز نه اسم ایشان را می داند و نه دقیقا نسبتش را با صادق هدایت درک می کند نمی داند این آقا با این صدای کهنسال کیست؟ صدای کهنسال مشکوک ترش می کند و پیش خودش حساب می کند اگر زنده بود همین صدا را داشت احتمالا...
 جهانگیرهدایت، می شود برادرزاده ی صادق هدیات که  رئیس بنیاد صادق هدایت هم هست. ریحانه و جهانگیر مدت طولانی با هم حرف می زنند و جهانگیر با مهر و محبت او را با من که نویسنده ی داستان باشم اشتباه می گیرد و با لطف فراوان او را برای مراسم که در روز تولد صادق هدایت برگزار می شود دعوت می کند. 
داستانم از میان هزار داستان به شش تای اول رسیده است و جهانگیر عزیز به ریحانه گفته به احتمال زیاد اول می شود و حتما برای مراسم باید بیایید. برای این جایزه همیشه دندان هایم کلمه وارم را تیز کرده بودم. سه سال است که هر سال فقط نامزد می شم و تا مراحل بالا راه پیدا می کنم اما هیچ وقت اول دوم سوم نشده ام. کاش بشود در این روزهای خاموش و تار...
 
نام داستانم" زندگی جای دیگری ست." قصه ی دختری که در آمریکا از پدر مادری ایرانی به دنیا امده است اما در نوزادی مادر او را با گذاشتن نامه ای به زبان فارسی رها می کند. دختر در حال یاد گرفتن زبان فارسی ست تا بتواند نامه ی مادر را بخواند. 

نوشتن دیدگاه