فرزانه دوست زیبایم که نامش برازنده ترین است به او برایم تعریف می کند که چگونه در میان اعتراضات بعد از اینکه یک نفر شمع اش را خاموش می کند و می گوید اینجا روشن نکن. اینجا جای شمع روشن کردن نیست. برو سر قبرشون روشن کن. یکی این را می گوید و او بلند می شود و یک باتوم از پشت توی سرش می خورد. او می دود و همانطور که دور می شود یک باتوم از جلو توی جناق سینه اش می خورد.
  درد جسمانی توانسته بود در لحظه خشم و درد روانی اش را به یکباره کاهش دهد. برایم گفت هشتاد و هشت را به یاد داری که یک روز مینی بوس های کوچک و بزرگ دم در شانزده آذر و قدس پارک کردند و آدم ها پیاده شدند. ادم های کوچک و بزرگ با لباس هایی خاک آلود که چند نرفشان از ما پرسیدند مسجد دانشگاه کدام سمت است؟ 
از شهریار آورده بودنشان و قرار بودند دم مسجد دانشگاه وظیفه ای را که بهشان محول شده بود را انجام دهند تا وقتی شب از داشنگاه سبزمان به خانه می رسیم بیست و سی را ببینیم که می پرسد- خودتان قضاوت کنید. کدام یک بیشترند؟-
ف با دردی که داشت و گاهی منقطع حرف می زد برایم گفت ده سال پیر شدیم و همان است که بود. ده سال می گذرذ از هشتاد و هشت. هیچ و هیچ و هیچ... کی سر می آید این زمستان که همیشه دی است و به بهمن که می رسد فقط سیگار ارزان و کوچکش به یاد می ماند.؟

نوشتن دیدگاه