گفتم دست هایت را نشانم بده. دلم مضطرب بود برای آن دست ها که یک دهه در فرازنشیب قاره های دور و نزدیک دوستش داشتم. دست هایش را نشانم داد. خالی بودند آن انگشت های همیشه سرد و سرخ... امروز صبح اما رفته بودند آن انگشت ها...

رفته بودند سمت خانه ی سوان. شب پر شوند آن انگشت ها.

شب دیگری ست. شب فردای آن شب... سکوت کردم. ...

چشم هایش... تاب از دست دادن آن چشم ها... تمام درد و تلخی و تیزی چاقو، طاقت فرسایی از دست دادن همیشگی آن چشم هاست. چشم هایش... دستم روی شانه اش بود. طولانی و گرم و عمیق... دستش توی دست هایم بود وقتی نمی خواست بگوید. وقتی سعی کرد از انگشت خالی ای که قرار بود دیگر خالی نباشد،حرفی به میان نیاورد.... دستم توی دستانش بود گرم و داغ و عمیق و ترسان و هراسان...

تمام شد. یک دهه رویای محال و بازی رویاگون و جهان ذهنی فرو ریخت. این نقطه ی پایان است. کاش به جای نقطه ویرگول بود. کاش ویرگول ها ادامه داشتند.

میم برایم ئی چینگ گرفته است. این بخش آمده " این زمان نقطه ی متبرکی ست. دنباله روی آمده. این نقطه ی متبرک باعث نزدیکی می شود. قدرت انعطاف و تطابق با شرایط باعث نزدکی بیشتر می شود."

 

نقطه ی پایان است. هم بودنش  و هم رفتنش از این خاک و هم زیستن مان در دو قاره ی غربت زده... غربت بپیچد در تن و جانمان کار عشق تمام می شود.

روزی که با بدنم برای اولین بار تجربه ای جدید درست کردم تمام روز می رفت. پی یک سنگین تر که طاقت نمی آورم بیشتر از این...

فال بگیرم. فال بگیرم فردا صبح. از زن پشت تلفن بپرسم از صدای من ناله را بیرون بکش. از زن پشت تلفن بپرسم از تنم از لحنم از سکوتم چه می فهمی. از زن پشت تلفن بپرسم برایم از یک اتفاق ده ساله بگو. از یک تن زخم خورده ی سفید و روشن که برای اولین بار درد را تحمل کرده است تا پایان خودش را ببیند. یا بسازد.

.

برایش جاده های نیمه تمام بگذارم  و در جاده ها گم شویم و آن گردنبند بیا با هم گم شویم ...  برای من انار بگیرد. نماد شب یلدا را.. نماد خودش را در دست های من به یادگار بگذارد. یک روز بیشتر عمر نداشت این جمله... به انار طلایی ام نگاه می کنم...

در خانه ی آذین ... بازی و کلمه ها... جاودان. قشقرق. کورس...

.دلتنگ تو می شوم و چشم هایم هراسان می شود. دوستش دارم و این همه ی تلخی هاست...

نوشتن دیدگاه