چقدر شوپنهاور خوب می گوید: زندگی فاصله ی میان رنج و ملال است.
از یک سو رنجورم که نیست. که غیاب ش چنان آشفته ام می کند که هیچ کس این حجم سخره آلود از اضطراب را درک نمی کند. غیابش بی اندازه برایم تلخ بود و... - نمی دانم واقعا هست؟- 
رنج برای داشتن و ملال از بودن افراطی یک چیز و یک پدیده. با خودم بارها ان یک دقیقه ی انتهایی را مرور کرده ام. آن یک دقیقه ی به غایت رسیدن یک رنج و توامان یک شور و یک شوق بی وصف را... با خودم بارها ان لحظه ی خالی را مرور کرده ام و گوشزد کرده ام که انتهایش چیزی نیست جز همان یک دقیقه ی تهی شده از هرچه فکر می کردی. 
همینه هیچی نیست. اون شوق و تشنگی و ذوب شدن به اون لحظه ی آرامش خنثی و ملال آور بعد از طوفان می رسه. نمی مونه اونم. داشتی ش به قدر و اندازه ی کافی. همین اندازه تا انتهاش رفتی و داشتی ش. بسته. بیشترش نیازی نیست. 
.
از من پرسید از این وضعیت معلق چه می خواهم؟ چه می خواستم؟
هرچقدر به شیوه ی عینی و زمخت او فکر می کردم بیشتر می فهمیدم که نمی توانم چیزی بخواهم. که جلوه ی بیرونی این چیزی که در حال رخ دادن است- چیزی که با ادبیات ابن سینا می شود انسان معلق در هوا را شاید بتوان نام گذاشت اتفاق ها و پالس های معلق در هوا- جلوه ی بیرونی او پنهان شدن بود و در حالت عینی همه ی زیرورهای ذهنی پاک شده بود و وضعیت نه چندان آهنگینی رخ داده بود. این بود؟
 نه این را نمی خواستم. این چیزی نبود که دنبالش می گشتم. گفت نه مثل تو که پرواز می کنی. راست می گفت. من در میان موسیقی و شب و جاده و گل ها و شانه اش در حال پرواز بودم. قلبم فرسنگ ها جلوتر از من در حال دویدن بود و من تلاشی نمی کردم برای به دست اوردنش. می گذاشتم قلبم جلوجلو بپرد. پبرد و پر دربیاورد و غیب شود از جهان های عینی که هر ان ممکن است تیزی ای به او نزدیک شود یا از کنارش عبور کند. 
شب بود و در راه بازگشت، جاده های نرفته گوش می دادم و می دانستم این شعر و این نام ،نماد تمام سال های این وضعیت است. نماد تمام... نماد تمام چیزهای که قلبم را به پرواز درمی اورد. جاده های نرفته گوش می دادم و بلند بلند آواز می خواندم و می گذاشتم باد بزند لای موها و دست هایم روی شانه های درختی خشک شود و بوی تلخ و تند شیرینی بپیچد توی ریه هایم. 
راست می گفت و با چشم های بیش از اندازه عینی اش دیده بود پرهای من را.. پرهای ادمی در نیمه های جوانی که در جاده های شب در لواسان در جال جدا شدن از شانه هایش بودند. راست می گفت. من را در حال پرواز دیده بود و هر انسانی از ادمی با پرهای بلند، خوف برش می دارد. گیج می شود او چیست؟ کیست؟ اگر انسان است این بال ها چیست و اگر پرنده است این دست های روی شانه های من چیست و از کجا امده است؟
بله پر درآورده بودم و حالا که ان ثانیه ها را به یاد می آورم می بینم این تصویر را همیشه گوشه ی ذهنم داشته ام. از سال ها پیش. چیزی شبیه یک رویا. چیزی شبیه به یک آرزو. چیزی شبیه نامیدن خوشبختی بر لحظه ای کوچک. چیزی شبیه خدای چیزهای کوچک اگر وجود داشته باشد. این همان تصویری بود که سال ها در خواب ها و ناخوداگاهم حملش می کردم و در ان لحظه ، میان باد و پرهای نیمه افراشته ام آن را به یاد نداشتم. پرهایم را باد هر لحظه با خود می برد و تو می دیدی یک نفر دارد پرواز می کند و چه چیزی عجیب تر از این است که در ماشین نشسته باشی و فرمان را سفت گرفته باشی و آرام آرام ببینی یک نفر در صندلی کناری ات در حال پر کشیدن است. پر می زند و دور می شود و در رفت و بازگشت است. از ماشین لحظه ای بیرون می پرد و دوباره به شانه های تو بازمی گردد.- آخر می دانی که... درخت پیر خشکیده ی حیاط را هم تو آنطور صدا کنی گل می دهد. باور کن. یکبار باید صدا کنی تا ببینی- 
.
پرنده ها -با پرهای در خون- به آسمان شب، به ماه، به پوست چروکیده ی درخت انتهای بن بست کوچه ی یاس و به دریا و به آب دعا می خوانند. این رسم پرنده هاست. در بلندترین شب سال به دریا و موج های متین ش دعا می خوانند. در شب های تنهای صادقیه به وقت کیک خریدن هنگامی که بر دیوارهای کنار خیابان دست می کشند- بال های زخمی شان است که با دست کشیدن خراشیده می شود.- دعا می خوانند. در میان شلوغی ها و هیاهوی شادی و فوت کردن شمع ها دعا می خوانند. وقتی به سر کوچه ی بن بست می رسند و می دانند تو دیر یا زود می آیی و ته دلشان لخته ای خون است و لخته ای شوق- دعا می خوانند. پرندگان به آب دعا می خوانند. پرندگان به آسمان و زمین و طبیعت دعا می خوانند. این است رسم نیایش آن ها. این شیوه ای ست که ان ها زیست می کنند. اما این یک راز است. گفتی رازهای بزرگ سنگین ندارم. بی انکه بدانی تمام هستی من راز است حتی اسمم را ان ها که نزدیک ند و مهربان تر از آب روان، انها همه شان اسمم را در گوشی هایشان "راز" سیو می کنند. من تمام رازم. رازهای کوچک جانکاه که هر کدامشان سال ها طول می کشد تا نقش بگیرد به درستی و به تمامیت. رازهایی برای افشا کردن و رنگ پاشیدن به عینیت تار و مه آلود جهان. 
اما تو راز من نیستی.  راز باشی سرنوشتت ذبح شدن پای قصه و ادبیات است. چندبار خواستم به شیوه ی ابراهمی، بدون ترس و لرز، گردنت را بر سنگی بگذارم و تیغ بردارم تا پای قصه ای، پای نوشته ای ذبح ت کنم. تا خون ت بپاشد و جوهر شود. اسماعیلی همیشه از راه رسیده است در این مواقع که خونت را نگهدارد. که در جهان زنده ها به تو اجازه ی نفس کشیدن بدهد. 
اما ابن بار ،تو خود اسماعیل خود شدی. خواستی ذبح شوی. خواستی بروی لای قصه ها و خون بپاشی بر خاک حاصلخیز جهان ادبیات، تا خون خورده شود و جان تازه ای بگیرد. این بار این خواست توست و من گردنت را روی سنگی می گذارم. به شیوه ی ابراهیم برایت خوابی را که شب گذشته دیده ام تعریف می کنم. خوابم اسطوره ای بود اینچنین
در زمان های بسیار دور، هر جنس از انسان، آدمی با چهار دست و چهار پا و چها گوش و دو صورت در عقب و دو صورت در جلو به همراه دو آلت بود. انسان ها در آن زمان بسیار قدرتمند بودند و این غرور آنقدر بالا گرفته بود که در صدد یورش برای حدف خدایان برآمدند. از این رو زئوس و دیگر خدایان دور هم جمع می شوند تا در برابر انسان ها بایستند. از طرفی نمی شد که همه ی انسان های روی کره ی زمین را کشت، پس زئوس پیشنهاد داد انسان ها را از وسط دو نصف کنیم تا هم زنده باشند و هم گستاخ نباشند. بدین ترتیب صاعقه ای رخ داد و همراه با آن صاعقه همه ی انسان ها دو نیم شدند و اینگونه بود که عشق متبادلی بشر ایجاد شد و بشر با رسیدن به نیمه ی خویش تسکین می گیرد و نمی خواهد از او جدا شود اما خودش دلیل این طلب را نمی داند. 
.
این داستان را برایت تعریف می کنم و با تیزترین چاقویی که پیدا می کنم در لحظه گردنشترا می برم. گردنت کلفت است و ممانعت می ورزد اما چاقو را چندبار جلو و عقب می کشم با قدرت و بی ترس. خون می پاشد. لباسم و همه ی سفیدی ها قرمز شده اند. خون تو ریخته است و دستم عطر تو را می دهد.

نوشتن دیدگاه