جمع کرده ایم و رفته ایم. 
 
اما در تمام این روزها شجریان گذاشته ایم- ایران من- گوش کرده ایم. نامجو گذاشته ایم و از خودمان پرسیده ایم چطور خط بزنیم؟ چطور خط بکشیم دور ایران را؟ می شود؟  کتاب ها را ورق زده ایم شاید پناهگاهی بیابیم و رسیده ایم که نامه های گلستان به سیمین آنجا که می گوید "از یک خاک به خاک دیگر رفتن که هجرت نیست.  ایران یک واحد جغرافیایی نیست. یک حالت فرهنگی ست. فرهنگ در جغرافیا اسیر نمی شود. جغرافیا نباید صحنه ی محدودی برای فکرهای ما قرار گیرد. هویت، محلی نیست. یک ارث ثابت نیست. هویت از محل و محله نمی آید. از زمانه می آید."
 کتاب ها را گشته ایم و در میانشان به "درهای نیمه باز" رسیده ایم. آنجا که می گوید وطن، ساحتی ست در ذهن و روان آدم و مرزهای این وطن را خیلی چیزها گشادتر و تنگ می کنند. 
غاده السمان خوانده ایم که تمام عمرش در شرایطی مشابه ما زیسته است، آنجا که می گوید
 هنگامی که به بیروت سفر می کنم پشیمانم.

و هنگامی که به بیروت سفر نمی کنم باز هم پشیمانم.

زندگانی در بیروت طاقت فرساست.

زندگی بدون بیروت طاقت فرساست..

گریزگاه کجاست؟ درحالیکه اندوه فراروی من و پس پشت من است.

.

در پاسخ به مجری چادری که چشم های درشتی دارد. 

نوشتن دیدگاه