در همین یک هفته ای که رسیدم سعی کردم خودم را گرم کنم. گرم کردن گاه با خورشید اتفاق می افتد که اتفاقا بسیار مهم و بی اندازه داشتن ش غنیمت است. وقتی یک هفته نباشد تازه می فهمید که به یادگارش می توان حتی سرودی خواند. می توان از دلتنگی اش به عکس روزهای آفتابی پناه برد.
اما روش دیگری هم برای گرم شدن وجود دارد که آن پناه بردن به ادم هاست. در ایران تماما گرمم. در خانه ی نجمه در یک روز بارانی مگر می شود گرم نبود. در خانه ی فروغ در روزی که رنگین کمان زد و ما جاده چالوس را دخترانه می راندیم مگر می شد گرم نبود. در خانه ی ص که دوروز ماندیم و شب فال می گرفتیم و از گذشته که می شد چیزی حدود ده سال پیش می گفتیم و احضار روح می کردیم و با هم مثل یک خانواده ی کوچک اشک می ریخیتم و رازهای مگو را لو می دادیم و تا نیمه های صبح خواب و بیدار به گفت و گو می نشستیم مگر می شد گرم نبود. در ان خانه های گرم حتی اگر آفتاب نبود گرمایی بود که می شد به راحتی جای آفتاب را بگیرد. اما اینجا نه آفتاب است و نه خبری از ان خانه ها.
تلاشم برای گرما مرا کشاند به تولد مرضیه در ان وای پی سی و بعد کلاس مولانا و بعد هم تولد زینب. اما همان شب و همانجا بود که همه ی تلاش ها شکست خورد و در خلایی ابدی گرفتار شدم. 
کلاس مولانا رفتم و یک بسته از پشمک های حاج عبدالله را با خودم بردم برای پخش کردن.زعفرانی و بی اندازه خوش طعم که پشیمان شدم چرا فقط سک بسته خریدم.  دکتر از دیدنم خوشحال شد و خانوم میم بعد زا کلاس با نگرانی سمتم امد و گفت دلم شور می زد که نکند تو در این هواپیما بوده باشی. آخر جلسه که از مولانا خواندیم یک فال حافظ گرفتیم. دست هایمان را محکم در هم گره کردیم. ده نفر بودیم. همه شان بیشتر از ده سال بود که رنگ ایران را ندیده بودند. خیلی هایشان در طول زندگی های 60 ساله شان، کمتر از تعداد انگشتان دست، به ایران سفر کرده بودند اما با تمام وجود و از ته تن و اعماق استخوان هایشان، خودشان را ایرانی می دانستند. دست هم را گرفتیم. روزی ست که همه مان می دانیم هواپیما سقوط کرده است. هنوز نمی دانیم چگونه و چطور؟ هنوز به خودمان دلداری می دهیم که موشک خودی شایعه باشد. دل هامان شرحه شرحه است اما هنوز مانده تا سیاهی های عمیق تر. شب بود و منهتن خیس بود از باران عصر. دست هم را گرفتیم و از دکتر خواستیم برای وطن- همان پرنده ی پر در خون- فالی بگیرد. یک دقیقه منتظر ایستادیم با دست های به هم گره کرده. می دانید حافظ چه گفت
 
.  فاتحه‌ای چو آمدی بر سر خسته‌ای بخوان

لب بگشا که می‌دهد لعل لبت به مرده جان

آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و می‌رود

گو نفسی که روح را می‌کنم از پی اش روان

ای که طبیب خسته‌ای روی زبان من ببین

کاین دم و دود سینه‌ام بار دل است بر زبان

گر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت

همچو تبم نمی‌رود آتش مهر از استخوان

حال دلم ز خال تو هست در آتش وطن

چشمم از آن دو چشم تو خسته شده‌ست و ناتوان

بازنشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین

نبض مرا که می‌دهد هیچ ز زندگی نشان

آن که مدام شیشه‌ام از پی عیش داده است

شیشه‌ام از چه می‌برد پیش طبیب هر زمان

حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم

ترک طبیب کن بیا نسخه شربتم بخوان

.
حافظ با فاتحه شروع می کند. می داند که از دست داده ایم. می داند کلمه نور است و آرام می کند.. در نهایت در میانه های غزل این را می گوید و حجت را بر همه ی ما تمام می کند.
  حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن  
.
.
.
در ادامه ی شب...
 
تولد زینب را نمی خواستم بروم. چون انچنان احساس نزدیکی نمی کردم و از طرفی خیلی دیر یعنی دقیقا همان روز فهمیدم اما در کلاس تصمیم گرفتم بروم چون دقیقا ساختمان پشتی می شد. بعد از جلسه یک ساعت تمام دم در ساختمان با خانوم هایی که همه شان از چهل پنجاه سال قبل به این کشور امده بودند و به شدت من را یاد مدل زندگی گلی ترقی و ایران درودی می انداختند حرف زدیم. خانوم هایی بزرگی که همه شان جای مادر من بودند. از امریکا و سیاست ها و وضعیت فرهنگی اش از بازی های نژادپرستی درونشان از همه ی اینها متنفرند و برایم از خاطراتشان بسیار تعریف کردند و من تشنه ی قصه سعی می کردم مکالمه را با نگاهم. با چشم های درشتم با تماما گوش بودنم طولانی تر کنم. حرف هایشان برایم تازه بود. زندگی های بی اندازه متفاوت که می توان نسبت به ان ها بسیار کنجکاو بود. هرجا که ظرفی ست که یم توان از ان قصه ای یافت باید غنیمت دانست.
بعد از یک ساعت هم رفتم تولد زینب که لباس مخمل بلندی پوشید. تولد در یک سالن در خوابگاه دانشگاه کلمبیا بود. شلوغ و شاد و سرشار. ادم های زیادی را دیدم و دیدن شان بعد زا مدت ها خوشایند بود. هر کدام می توانستند آفتابی باشند که من برای گرمایش از خانه بیرون زده بودم یا حداقل ستاره ای سوسوزنان. میم با لباس چرم مشکی اش و پوست بیش از اندازه سفیدش و گرمای وجودش که نمی شود او را دوست نداشت. دیدن پوریا برای آخرین بار که داشت به آروزونا می رفت و دوباره غم در دل من زنده می شود با رفتن هر مهاجری که همچو ابر است و نمی توانی دل ببندی به بودنش. دل خوش باشی که یکی هست عطر وطن می دهد. و نگین دوست مرضیه که عجیب من را یاد ان دختر می اندازد. ر. که اسمش را به پ تغییر می دهد و کندذهنی اش را بیشتر نمایان می کند. خوش گذشت و شاد بودیم و می خندیدم  و تلاش می کردیم در انتهای غم ها و خبرها تولد زینب را کوفت نکنیم. 
 ساعت یازده خیابان خالی و خلوت را تا مترو تنها طی کردم. ح زنگ زد وگفت اطلاعیه ارتش آمده که موشک کار خودشان بوده.
 

نوشتن دیدگاه