به وقت به هم ریختن هورمون که ماهی یک بار اتفاق می افتد سیگارهای کهنه و تلخم را برمی دارم و می روم بالاپشت بام. رو به روی ماه و روشنایی شهر که روی آب منعکس شده است، بازتاب خودم را می بینم. با تلخی و دود و همه ی حالت های گندی که می توان به تمام لحظه های زندگی داشت.

امروز در پادکست محبوبم چیزهای بی ربط و بی معنی زیادی گوش دادم. یکی از پاری امانی که مادر دو بچه ی سیاه بود در آمریکا و نویسده و از تجربه ی مادر بودن در این شرایط امریکا و فرهنگ سیاه و سفید حرف زد و یک اپیزود دیگر از دو برادری گوش دادم که همه ی زندگی شان را گذاشته بودند و وقف یادگیری زبانی دورافتاده و مهجور کرده بودند.

در پادکسا. پاری یک جمله گفت که من را یاد حرف دکتر هم انداخت. اینکه چرا در فرهنگ آمریکا هیچ کس از تلخی های زندگی و چگونگی مواجهه شدن با مرگ و سوگواری اصلا حرفی نمی زند و این قسمت زندگی در این فرهنگ کاملا حذف شده است و...

 امده بودم بالاپشت بام تا برای میم پیامی بگذارم. پیام همدردی که دوست خیلی جوانش را از دست داده است.دوستش که خواهرش بوده و هر لحظه از او فیلم و عکس می گذارد. امده بودم بیرون که سیگاری بکشم و پیامی بگذارم. چون فضای خانه و تمام ساختمان برای گذاشتن این پیام ها و پخش کردن این کلمه ها در هوا کم است و کوچک است. ادم قلبش می گیرد و نفسش بند می آید. امده بودم بیرون و با ادم ها حرف می زدم. بالاپشت بام و ماه کامل و سیگار و پریود ماهانه من را به حرف می آورد. شاید بی ربط شاید عبث.. اما باید بیرون پاشیده شوند. باید جایی درونم باز شود و اضافه ها را خالی کنم. کجا بهتر از گوش دوستان برای خالی کردن اضافه هایی که فقط ان ها می توانند تاب بیاورند.

برای گندم پیام تبریکی گذاشتم و بی اندازه برایش خوشحال شدم و غبطه خوردم که داور جشنواره فیلم برلین شده است و فیلمش را ساخته و.. بعد هم با نون حرف زدم. نون غمگین است. از نوشتن و تلخی های نوشتن که مضاف است. با میم دیگر حرف زدم. با میم از ان شبی گفتم که زنگ زده بود و فقط اشک می ریخت و از او پرسیدم چه باید گفت.

چیزی در میم خالی شده است. مرحله که نفس نه برایش تعریف و تمجید مهم است و نه غم... مرحله ای نه انچنان شاد و ذوق اور و نه انچنان جان گداز. مرگی اینچنین را که رد کنی آهن می شوی. من او را می فهمم و تمام تنم تلخ می شود اگر ان بذر سبز در او بمیرد. نگران؟؟ نه نگرلنش نیستم. نگرانی مسخره است و چیزی را حل نمی کند.. میم برایم نوشت به نظر من مرگ آنقدر هم غمگین کننده نیست.

و بعد برای میم دیگر پیام تسلیت فرستادم. برایش از جهان های موازی گفتم. از دنیاهای دیگر که تاثیر دیدن سریال دارک بود مطمنا. اینکه ادم ها هستند فقط در زمان های دور اط دسترس ما و.. برایش از رفتن گلی گفتم و آن شب عروسی و ... برایم با صدای خالی پیام گذاشت و... ماه اینجاست. بالای سر من.. باور کنید. سفید و دایره وار با رگه های در تنش...

 

دیدگاه‌ها  

# نجمه 1398-07-25 15:25
بهتره این حرفها این غم‌ها نگرانی‌ها تشویش‌ها
به اندازه دود کردن دو سه سیگار عمر داشته باشن
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن

نوشتن دیدگاه