مدت هاست که می خواهم از روزهای روشن بنویسم. مدت هاست که می خواهم از آن عدد 6 بنویسم. نمی نویسم. حبس شان کرده ام توی خودم. مشت شان کرده ام. روزهای روشن و پر آفتابی که از صبح تا شبش آفتاب بود و ما عدد شش را تجربه می کردیم. بی مقدمه و به یکباره.

ان روزهای اول که هنوز اعداد روی یک و دو بودند برای خودم نامه ای نوشته بودم در ورد که نمی شود از این بهتر ادمی که این همه آشنا باشد به گوشه کنار و اضلاع رو ح و روانت. یادم هست که رو به روی لیلا نشسته بودم و می گفتم بهترین را.. لیلا با چشم های روشن و پوست سفیدش، با موهای بورش، با آن محبت از جان برامده اش به من نگاه کرد. باورنکردنی نگاهم کرد و من باز هم تاکید کردم. لیلا شاد بود و چشم همی درشتی بود و در حیرت و ناباوری بود و من مطمئن و بااعتماد به نفس و بیش از اندازه آرام و سرشار از نشاط بودم.

و سفر اینگونه آغاز شد و روزهای سرد و یخ زده و بی معنی بسیاری در پی داشت. روزهای پر شده از تلخی و درد و تهی شدن از آن احساس ناب و به یکباره ی اولیه.

برای این شش، شکیاگو را با هم ساختیم. شیکاگو سومین برادوی بود و مثل هر کدام شان حیرت داشت و شکوه. این بار اما شکوه شهری بود با زنگ های سیاه سفید و زنی که رد آستانه ی 60 سالگی می رقصید و آواز می خواند و از نردبان و دیوار بالا می رفت و از سقف می پرید پاینن و در هوا می چرخید و... شیکاگو را یک سال بود در نظر داشتیم. لباس های تیره ی داغ دخترها و فضای نوار نمایش، کیف آور بود. صندلی ها و دخترها و فیگورهای بدن شان که هر کدام متفاوت از دیگری بودند.

.

لیاس سفید توری را پوشیده بودم. از دسته ی لباس های موقتی. هرچه میراست زیباست. یا حداقل می توان در آن اثر زیبایی را دریافت. میرایی راز و رمز شکوه و زیبایی ست. میرایی  رمز جاودانگی ست و در خاطره ها رد انداختن است.

در تهوع سارتر، در صفحه های اخر زنی می خواند و صداییش در یاد می ماند و همین صدا جادو می کند و او را به زندگی بازمی گرداند. جادوی میرایی ست دوباره. جادوی مرگ دور و نزدیک و دیر و زود است.

لباس هایی که او برای ایده اش خریده بود از بین شان یکی شان ماندگار شد. بلند و نازک و نارنجی و خنک. لباس قرمز و سبز توری هم بودند. رنگ ها و تورها در روزهای سرشار از آفتاب می رسیدند. مثل هدیه های ناخوانده ی زودگذر که بارقه های نور در نور بودند. سهروردی می گوید کلام نور است. از این قشنگ تر می توان جهان را دید؟

لباس سفید را پوشیدم و در تایمز اسکوئر به او گفتم من را نامریی کن. یکی در میان جمعیت شدم و گفتم اینطوری فیلم بگیر.

شیکاگو انقدر هنرمندانه بود که از شوق چشم هایم خنک شده بود. هیچ چیز اشک آور و غم انگیزی هم نداشت. تمام شادی بود و اواز و سرخوشی... اشک ان حالت ناب و زلال آدمی ست در برابر هنر آدمی. هنر، ادم را رقیق می کند. ادم را نازک می کند و می نشاند روی صندلی های شادی با چشم های مرطوب.

.

روز قبل، ادم ها آمدند با رنگ هاف با نگاه ها، با تولدهای همیشگی. که خانه مان شب های تولد زیادی به خود دیده است و کیک های تولدی که کشف می شوند و ماندگار. تولد سمانه بود. با هم در آشپزخانه غذا درست کردیم. غذا درست کردن را دوست دارم و مرحله ی تزیین و اماده کردن میز را بیشتر. چیدمان رنگ ها و طرح ها و هماهنگی و ناهماهنگی هنرمندانه شان را. آش و مرغ و خورشت بادمجان و الویه و رنگ و رنگ ها... با سمانه و نون که وقتی ساده بود زیبایی ش هر لحظه رنگ و رخ و جلوه ای تازه به خود می گرفت. بازی کردیم. حرف زدیم. جمع شدیم دور هم و بعد هم روی صندفلی های آبی رازهای مگو و ان زندیکی های اخر شب...

روزهای روشن آخر تابستان را باید اینجا حفظ کنم برای زمستان سرد و طولانی و یخ زده... امروز 15 اکتبر است و پاییز پشت پنجره هر روز طلایی تر می شود. بیدار شدن به امید افزوده شدن رنگ تازه ای از نور و سرخی در پشت پنجره...

دیدگاه‌ها  

# نجمه 1398-07-25 15:29
✨✨✨

میرایی که راز زیبایی‌ست
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن

نوشتن دیدگاه