دختر با لب های بسیار برآمده که مشخص بود تزریق کرده است از در چوبی وارد شد. بعد حوله ی سفیدش را که دورش پیچیده بود انداخت. حوله را پهن کرد روی چوب های داغ و لخت لخت دراز کشید. هدفونش را بیرون اورد و تاک های انگیزشی گوش داد. از اینها که می گویند ای دختر زیبا زندگی زیباست و نفس بکش... دختر، لند شد و چهارزانو لخت لخت رو به روی من نشست و شروع کرد به نفس کشیدن.

.

همین. نه قصه است و نه هیچ چیز دیگر. نه لحظه و نه برداشت دیگر و نه رسیدن به لحظه ای عمیق تر... همین دیدن دختر که این همه توی خودش فرو رفته بود توی بدن لختش و نفس هایشف همین چهارزانو نشستن و چشم های بسته اش، من را تا ابد نامریی کرد. انگار نبودم. انگار در زمانی دیگر به او خیره شدم. نامریی شدن... وقتی می گویمم زندگی شما برای هیچ کس مطلقا اهمیتی ندارد او به من تمام بی اهمیتی دنیا را در یک دقیقه ای که مرا نامریی کرده بودف نشان داد. یک دقیقه تمام رو به روی بدن عریان نامریی بودم. بلند شدم و در چوبی را باز کردم. نفس کشیدم. دوباره مریی شده بود درحالیکه نامریی شدن را از نزدیک دیده بودم. یک دقیقه ای که طولانی بود و از تمام سلول ها گذر کرده بود. سلام بر تو انیشتین و نظریه ی نسبیتت.ز

نوشتن دیدگاه