حلقه ام را درآوردم. همه ی انگشتر و دستبد و ساعت و هرچه زیادی ست را در می آورم. به وقت نوشتن باید برهنه بود. لحظه به لحظه عریان و عریان تر. نوشتن است که می شود خود شولانی عریانی...

نامه می نویسم. ایمیل شبیه ترین است به نامه. نامه ی یک خطی بی هیچ نشانی. بی هیچ ایموجی ای. بی هیچ گلی. یک ویرگول و یک نقطه. همین. نامه ای که از قاره ها و آسمان نم دار اینجا می گذرد و می رسد به نیمه های شب آنجا. نامه خوبی اش این است که انتظار را کمرنگ می کند. نوشته می شود و به پایان می رسد. سین نمی شود. وظیفه ای ست که انگرا باید عمل شود بی پاسخ. بی پاسخ بودن مبتنی بر خود بودن. چیزی که باید نوشته شود حتی اگر خوانده شود و بی جواب بماند. نامه تردید رسیدن  و نرسیدن را همیشه با خود دارد. تردیدی ورای نوشتن. نوشتن قائم به ذات یم ماند در هر نامه ای. نامه نوشته می شود. فرستاده می شود و نمی دانی آیا رسیده یا نه... بقیه شان نشانت می دهند ساعت و دقیقه و ثانیه ی رسیدن و لحظه های نوشته شدن را... نامه اما هنوز با خود درد مهجوری دارد. نامه که می گویم منظور ایمیل است وگرنه کاغذ دیگر راهش نیست. همه چیز این صفحه های نورانی ست. همین که رو به روی من است.

نامه ام را در یک خط نوشتم و فرستادم. لبخند و خجالت بود و عرق شرم. و همین. ایموجی ها را برای این آفریده اند که پنهان شوند کلمه ها، احساست... که همه چیز ناگفته بماند. که دیواری باشند مهربان برای نگفتن واقعیات... ایموجی ها را نمی شود دوست نداشت هرچند گاهی خصمانه ترین اند. در جواب کلمه هایی کوتاه که می توانند جرقه های روشن یک روز باشند ایموجی های لبخند دریافت کردن ناامیدکننده است.

.

نامه ام را فرستادم. همان لحظه ای که سنت شد کیف کردم. در خودم جا نمی شدم. در پوست خود نگنجیدن. چون آدمی گاهی از پوستش، از تنش . از ابعاد استخوانی اش جلو می زند. آدمی چون تن را جا می گذارد. یاد لحظه های رمان خون خورده می افتم که ادم های بی سرش می دوند. که تن هایش حیرت زده می شوند از بی سر بودن. اما این خاصیت آدم است. حخاصیت تن است که می توانند قدم هایی هرچند کوتاه را بدون یکدیگر طی کنند. تن بدون سر بدون فرمانده ی مسلم اش عقل که بگوید هوی دوست عزیز، رفیق شفیق، یار دیرین کجا؟ و ادمی هم بدون تنش گاهی که هرچقدر پوست کش می آید او جا نمی شود در لحظاتی. از تن می زند بیرون تا سیر کند در افلاک و اعماق جهان... این است جدایی تن و روح. این است پیچیدگی های نهان و جان دار آدمی.

.

بله نامه ام را نوشتم. به یکباره به ذهنم رسیدم که از این میدیوم استفاده کنم. از ایمیل برای نوشتن یک جمله. فقط یک جمله. خیر. آن جمله دوستت دارم نبود. یک جمله بود اما با یک نقطه و یک ویرگول... نگذاشتم جمله ام را اپ های سبز و آبی واتس اپ و تلگرام ببلعند. در آن نامه ی سفید نوشتم. همه ی صفحه خالی بود و آن جمله ی بدون است انجا بود. فرستادم و سرمست شدم. بعد هم ایموجی هایی که دوستشان نداشتم. دلم کلمه می خواست.

.

خواب می بینم. هر شب خواب می بینم. خواب هایی واقعی. روشن. خواب هایی که می توانند پراکنده ی یک داستان منسیجم باشند اما نیستند چیزی میان شان کم است. خواب گلی و پویان را برای اولین بار دیدم. هر دویشان توی خوابم بودند. من در یک خانه بودم که پارکینگ داشت. اشک در چشم هایم بود اما نه به خاطر مرگ. نمی دانم چرا در خواب و بعد از دیدن آن خانه به هم ریختم. بعد گلی آمد. صورتش کشیده شده بود. موهایش را توی صورتش ریخته بود. موهایش را مدل چتری زده بود. روسری روشنی پوشیده بود و آرایش ملایمی داشت. پویان بیرون خانه توی کوچه بود. لاغر شده بود. لباس سفیدی پوشیده بود با شلوار لی مشکی و با یک پسربچه ی 5 ساله توپ بازی می کرد. گلی با من حرف می زد و موقع حرف زدن با من لبخند داشت. گلی شغلی داشت که باید همش در رفت و آمد می بود. شغلش در ونکوور بود. باید هی می رفت ونکوور کانادا و می امد.

خواب های دیگری هم دیده ام. ادم ها و چیزهای دیگری را هم خواب دیده ام که نمی توانم همه شان را در اینجا بنویسم. خودم را سانسور می کنم. کلمه ها را قیچی می کنم. یادم می رود به زودی؟ بله حتما. شاید. در خواب هایم جهان دو نیمه شده است. در خواب هایم داستان دودنیایی ها رخ داده است. در خواب هایم داشنگاه تهران را می بینم که روی نیمکت های بلندش می نشیسم اما تیشرت و دامن تنم است. پاهایم نیمه لخت است و نگران گردن برهنه ام هستم. د رخواب هایم سوار اتوبوس های نیوورک می شوم و ان ها از خیابان های نیوجرسی می گذرند و بعد به یکباره به خیابان انقلاب می رسند. ناخودآگاهم گرفتار وضعیت پریشان زمان و مکان است. ناخوداگاهم لذت های دور و گمشده ای را به من یادآوری می کند که گوشه ی چپ گردن چقدر می تواند زیبا باشد. این ظرافت های نادیدنی چقدر می تواند جان دار باشد.

.

 باید شاد باشم و این روزها را جشن بگیرم. برادران کارامازوف را امروز بعد از دو هفته تمام کردم و در حیرت و لذت و جذب و کشف سرگردانم. از این ظرافت های روانکاوانه شده ی شخصیت ها. از پدرکشی و پسری که خودش می میرد. از کولیا. از آلیوشا که پسر معنوی داستایوفسکی ست و از ایوان که با ان همه علم تب مغزی می گیرد و شیطان را در برابر خود می بیند و از تک تک شخصیت ها و زاویه دیدها که عوض می شوند. نجمه می گودی ادم دوباره یادش می افتد که چرا ادبیات را دوست دارد. که شیفتگی به ادبیات و رمان و نوشتن از کجا ریشه می گیرد. ریشه های جان داری دارد مثل برادری. مثل پدرکشی. مثل این زاویه دیدهای متفاوت. مثل این حرف زدن داستایوفسکی که خیلی صاف و مستقیم می گوید دارم برایتان می گویم این داستان را. یا الان حال و حوصله ی تعریف کردن این قسمت را ندارم باشدی برای بعد و... یا این اوپن اند تمام شدن اینکه آیا دیمتری از زندان فرار می کند یا نه... یا این عشق های چندگانه ی ظریف. ان قسمتی که کاتیا برای آخرین به دیدار دیمتری می رود در زندان و از عشقش می گوید از این تا ابد دوست داشتن اش. از اینکه حالا هر کدام از ما زندگی های خودمان را داریم و من مردی دیگر ار دوست دارم و تو زنی دیگر را اما تو را تو را.. تو را تا ابد دوست دارم. و دوستت داشتم و تا همیشه دوستت دارم. این دوست داشتن های رج زننده که هزار بار ظریف است و تامل برانگیز.

باید شاد باشم چون معلم کلاس نویسندگی از من خیلی راضی ست و همیشه کامنت های مثبت می گذارد روی داستان ها و پروزه ی بیلانگینگم. باید شاد باشم چون بعد از یک ماه بازنویسی را کار شبانه ام بود تمام کرده ام. با همه ی این ها شاد نیستم. چیزی خالی ست که دقیقا نمی دانم چیست. دلتنگی ست؟ ادم هایی که دوستشان دارم؟ چیست که جلوی شاد بودن را می گیرد. چیست که اجازه نمی دهد به جشن زندگی بروم؟

مثلا آن روز. ان اخر هفته ی آفتابی همه چیز آنچنان روشن و بی اندازه رویایی بود. آرش بریام کتاب جدید ش را فرستاد.- آرش مجمودی را می گویم. با هم در گروهی که داستان هایمان به ایتالیایی ترجمه شد دوست شدیم. اسمش را در جشنواره ی های مختلف هم می دیدم همیشه برنده ی داستان های کوتاه جن دار بود. در ان گروه اتفاق های عجیب زیادی افتاد. یک نفر خهم مرد. یک نویسنده در آن گروه مرد و حالا هر وقت که به عکس تلگرام ش نگاه می کنم لست سین لانگ تایم عه گو را می بینم. یعنی دیگر سین نمی کند که بشود لست سین ریسنتلی. به همین سادگی. به همین آهی و نفس کشیدنی- مجموعه داستانش ا فرستاد و داستان های خیلی خوبی بود. موجز و ایده های جالب. بعد هم فرندز دیدم. دلتنگی مدام. دوست های همیشگی. یعد هم مستند بهمن محصص را دیدم. حالم دگرگون شده بود. همه ی کارهای بزرگش را پاره می کرد. می شکاند. و بعد هم غیب شده بود. بعد از انقلاب همه ی نقاشی ها و مجسمه هایش را که نیم میلیون دلار هرکدام پولشان بود را خودش درب داغان کرده بود و از ایران بیرون زده بود و غیب شده بود. هیچ کس خبری از او نداشت. همه فکر می کردند مرده است. نمرده بود و سال ها در یک اتاق در هتلی در رم زندگی می کرد. مستند عجیبی بود. همان روز هم اخرین داستان را بازنویسی. یعنی یک روز فوق العاده که باید جشن می گرفتم اما سردرد و حالت تهوع از نوع سارتری سراغم امده بود. تلخ و گند شده بودم. غم بود و تاریکی در جانم.

.

 در قسمتی از مستند آمده است:

ذاستان شاهکار ناشناخته داستان تنی ست. تنی پیوسته در تلاش تا خود به اثر هنری تبدیل شود. به بیان دیگر شکستی ست عمدی برای هنرمندی که می داند رقابت با آفریدگار چه بهایی دارد.

اسم مستند اسم عزیزترین تابلوی نقاشی بهمن محصص بود. نقاشی ای که هرگز نه تنها ان را پاره و نابود نکرده بلکه همیشه همراه او بوده. در تمامی این سال ها و در تمامی نمایشگاه هایش. فیفی قرمز است بی شکل و بی صورت است. چشم و دهن و دماغ ندارد اما قرمز است. قرمز هیجانی . قرمز خونین. صورتش از خوشحالی سیاه شده. از زوزه ی شادمانی. از جوشش زندگی ناپیدا شده. فیفی را نمی شود دوست نداشت.

نوشتن دیدگاه