این روزها در سفرم. سفرهای کوتاه و بلند. درونی و بیرونی. سفرهایی که فقط با قطارهای داخل شهری و کاغذهای کاهی و گاه پی دی اف های دزدی در هم گره می خورد. سفرهای دور و نزدیک و به ادم ها متصل. با نائکو و کریستینا حرف می زدیم از چیزهای عجیب نیویورک و مقایسه اش با ژاپن و ایتالیا. پروژه ی آن ها بیشتر مقایسه ای ست. نائوکو از ژاپن می نویسد و صف های همیشه مرتب و خر توخری هایی که توی نیوروک حالش را به هم می زند و من و کربستیا از ایتالیا می گوییم ایران را ندیده ای؟ ایتالیا را ندیده ای و کلا همه جای دنیا در مقایسه به ژاپن احتمال یک خر تو خر اساسی ست. من روی بیلانگینگ کار می کنم و درفت اول نوشته ام به نظر خودم کلیشه ای و سانتی مانتال بیرون آمده است و بیشتر دوست دارم به عمق بروم. معلم مان که دختر آمریکایی هم سن و سال من است خوشش امده بود و برایم ریویو خوبی نوشته بود اما فکر می کنم نان فیکشن هایی که من خوانده ام را او نخوانده و به همین دلیل می گوید خیلی خوب است و ممنون که این راز تعلق داشتن را با ما در میان گذاشتی.

سفر دیگرم. صد بلاکی ست که در راه بازگشت از کلاس تا ترمینال پیاده قدم می زنم. سه ساعت می شود. گرم است هوا و بعضی وقت ها باران هم می بارد. همه چیز مثل شمال مرطوب می شود و به هم می چسبد. در یکی از این سفرها بود که دختری را دیدم تقریبا لخت. یک سوتین و یک شورت پوشیده بود و موهایش را سفید و بنفش کرده. عینک دودی زده بود و شبیه آسیایی ها بود برایم. پشت کمرش را دیدم که به عربی خالکوبی کرده بود " انا مراه الجمیله" تعجب کردم از اینکه عرب باشد. امروز از کلاس برگشتم و با ح رفتیم کوبایی همیشگی مان و دیگر همه شان می دانند و بدون هیچ گفتنی برایمان یک نوشابه ی مشترک مان را او رد. شئده ایم عین فیلم های " همان همیشگی" برایشان.

به ح گفتم دیدن این دختر عجیب را و برایم از صنعت شیخ ها و تاتوها گفت. جالب بود و ربطی به عرب بودن دخترها نداشت.

یکی دیگر از چیزهای عجیبی که دیدم مردی بود چهل ساله بور و سفید که پیاده شد و دیدم دامن چین دار سرمه ای پوشیده بود. دامن و بلوز مردانه و کمربندی مشکی. دامن ش خیلی چین داشت.

سفر دیگر خانه ی ش بود. پر از ایران. برایم در لیوان مسی که از اصفهان خریده بود شربت زعفارن و خاکشیر آورد و با هم به یک کافه ی قدیمی چوبی رفتیم. همه پیر بودند و ما جوان ترین آدم های آنجا بودیم. ار کافه ای در بروکلین برگشتیم دوباره به قلمکار و مسی و نقره کاری ها و پسته و سوهان های از ایران امده. حتی حوض فیروزه ای هم داشت خانه اش. حوض آبی و سفالی. پنجره رنگ کاری شده هم داشت به شیوه ی نورهایی که در خانه های قدیمی می ریزد روی قالی سرخ.

برایش کتابی که شب قبل تمام کرده بودم را بردم و در ذهنم بود و کتاب شبیه او بود و مرا یاد او می انداخت. از کتاب حرف زدیم. از شمس و مولانا. از گربه ها از نوری که در میانه ی ساعت چهار افتاده بود روی میز و پاهای دامن پوشیده مان.

سوار قطار که شدم از روی پل گذشتم. پل آبی. از روی آب گذشتم. در یکی از جستارهایی که می خواندم نوشته بود شهری که اب ندارد چیزی کم دارد. استخوانی. ستون فقراتی. یک جان بی جان شده انگار کن.

در میانه ی همه ی این سفرها داستایوفسکی با من است. سالک زوسیما داشت می مرد که پناه بردم به کلیساییی که در خیابن 102 است. کلیسای بزرگی که باشکوه است و بی نظیر. دلم می خواست روی یکی از صندلی های چوبی کلیسا بشینم و شمعی برای سالک روشن کنم تا جان بدهد اما کلیسا پولی بود و آمدم بیرون. سالک را با خودم در اتوبوس بردم و جان دادنش را به نظاره نشستم و بعد هم آلوشیا و بعد هم رفتن ایوان به مسکو و امروز هم که دیمیتری زد و پیرمرد را کشت. به ح گفتم اینجای کتابم. گفت تازه همه چیز شروع می شود.

در سفرم. سفرهای طولانی....ز

نوشتن دیدگاه