هفته ای که گذشت عجیب بود. پر از آدم. پر از لحظه. پر از به اتمام رساندن رویاهای ریزی که از یاد برده بودمشان. هفته ای که گذشت دوباره به ح همان حرف های مرتبط با هورمون ها و جابه جایی شان را زدم. هفته ای که گذشتم در ذهنهم دوباره عمارتی ساختم که عمر کوتاهی داشت و فردایش انگار آتش سوزی شد و بوی چوب سوخته تنها چیزی بود که از عمارت باقی مانده بود. وقتی برگشتم تا اندکی نظربازی کنم با عمارت چیزی باقی نمانده بود جز لاشه و خاکستر در میانه ی جنگلی بزرگ که علف هایش سیاه شده بودند. عمارتم دوباره سوخته بود و مرا یاد صحنه ی آتش سوزی فیلم تارکوفسکی انداخته بود. ایثار.. همه چیز به این شیوه آتش گرفته بود.

هفته ای که گذشت آدم های زیاد دیدم. تولد شیرین بود. دعوتش کردم خانه مان و برایش یک تیشرت سفید خریده بودم که طرح رویش پرنده هایی آزادشده بودند. شیرینم بود و نقاشی هایش. با دیدن طرح تیشرت یاد دو نفر افتادم که هر دو هم در فاصله ی دو روز پشت سر هم در ماه گرم مرداد به دنیا امده بودند. تیشرت طرح دختری ست که قفسی فلزی در دست دارد و از قفس پرنده های رنگی به بیرون فرار می کنند و آزاد می شوند. یاد مطهره و شیرین افتادم. شیرین به خاطر نقاشی هایش و مطهره به خاطر قفس فلزی کوچکی که به عنوان گردنبد داشت و خودش افتاده بود به جان قفس و همه ی فلزها را باز کرده بود. چون طاقت قفس را حتی در حتی نماد و گردنبند را هم ندارد.

تولد گرفتیم و او یک سفر طولانی به خانه مان امد در روزی که میانه ی ابر و باران بود. با هم رفتیم کوبانا و او به گیاهخواری اش پرداخت و سر غذا از لیفت مژه و اینترویو و بلیط ایران و... حرف زدیم. برایم یک گلدان آناناس آورده بود و یک ماگ گلدار صورتی و نقاشی ای که من هستم. نقاشی را چسباندم روی دیوار یادگاری ها.

با هم کیک خوردیم. بومرنگ بازی کردیم. عکس گرفتیم. سیگار کشیدیم. خندیدیم. قصه خواندیم.نقاشی نگاه کردیم. کتاب های کودک مان را گذاشتیم وسط و هی با هم خواندیم و خیال پردازی کردیم و ... وقتی رفت اما دوباره غلبه ی وحشی هورمون ها بود. دوباره همه چیز به یکباره سیاه و تلخ و بی معنی شد. دوباره زندگی برگشت به سیطره ی قدرمتمند هورمون ها که می گفتند جهانت رو به تباهی ست.

سگ درونم خودش را به در و دیوار می کوباند و دندان نشان می داد و خون می چکید از لابه لای دندان هایش. سگ درونم آرام نمی شد و زندگی را به گوه کشیده بود. در خواب هم همراهم بود. بود و بود و بود. صبح که بیدار شدم یک کیک خریدم. کیک مخصوص انبه و وانیل را. بی حوصله با همان سگ درون که می گفتند جهانت، زندگی ات، روزهایت، ادم هایت، رابطه ات، کتاب هایت، داستان هایت، تلاش هایت مزخرفت  همه و همه رو به تباهی ست... با همان سگ هار شده ای که مهار نمی شد و هیچ راهی برای اهلی کردنش پیدا نمی کردم بدون هیچ صدایی بدون کلمه ای بدون خداحافظی و بعد از دعوایی سخت با ح از در خانه بیرون زدم و تمام مسیر که کیک را همراه می بردم آرزو می کردم کاش اصلا این آخرین جلسه ی کلاس را هم نمی رفتم و .. کاش اصلا هیچ کاری نمی کردم. کاش اصلا می توانستم سگم را بیرون بیاورم از خودم که شروع کند به جویدن تک تک سلول هایم و تمام. همه ی تلخی جهان را با خودم حمل می کردم. سمیه مسیج داد. لیلا هم.. به هیچ کدام جواب ندادم. سگم پوزخند می زد.

به کلاس رسیدم. والریا و جوان هم بودند. با دیدن شان کمی آرام شدم. پلانتین اورده بودند از کلمبیا و ونزوئلا. دقیقا عذاهای عین هم. دلم می خواست با والریا که دکترای جامعه شناسی دارد و ادم خوش صحبتی ست از مارکز حرف بزنم. سگ درونم پشتش را کرد به من و گفت چه غلط ها. دنی هم وارد شد. از کار جدید فول تایمش در لانگ آیلند گفت. خجالتی و محجوب با خنده های کوتاه به یکباره. بعد هم نائوکو امد با پسر خیلی خیلی کیوتش که اسمش تامی ست.تامی مهمان افتخاری بود. شبیه انیمه های بامزه ی ژاپنی ست. اسم و سنش را می تواند بگوید خودش. 4 ساله است و وقتی با او حرف زدم که اسما چیست و چند ساله ای خیلی بامزه هر دو را جواب داد. سگ درونم کوچک شده بود. در طول کلاس و حرف زدن از نوشتن و ادامه ی نوشتن و احساس هایمان و روزهای ماندن و امدن و ... سگ دورنم محو شده بود. توجه کردم به او. نبود. کیک می خوردیم  و نائوکو دسری ژاپنی برایمان درست کرده بود. دنی مدرک مان را اورد. نمره اش از 70 شده بود 69 و دنی کلی از داستان هایم تعریف کرده بود.- اما نمی دانم چرا زیاد خوشحال نشدم. باید جشن گرفتن درونی را یاد بدهم. باید یک حیوان شاد درونی داشته باشم. یک چیزی شبیه اسب سفید خاکستری دونده ام که هر وقت از دانشگاه کلمبیا برمی گردم مسیر تا مترو را همراه من می دود. یعنی به بکباره پدیدار می شود و من سوارش می شوم و با هم در باد و نسیم می دویم. او یال های جلوی پیشانی اش تکان تکان می خورد و من موهای شلخته  و موخوره دار پشت سرم. او همیشه هست. زنده و سرحال. جوان تر از من. خوش اندام و ظریف. اما حیوان شاد درونم چندوقتی گم شده اصلا نمی دانم چیست دقیاق. کدام جانوری ست که باید درونم شروع به پایکوبی کند. بزند بیرون و مثل اسیم که من را سوار می کند او هم دستم را بگیرد و برقصاند. اما سگ هار رفته بود. با شیرینی مخصوص نائوکو که دسری ژاپنی و برنج دار برایمان درست کرده بود گورش را گم کرده بود. با حرف زدن از مهاجرت و از رویا رفته بود. حتی شروع کردم راجع به مارکز هم با والریا حرف زدن. گفتم که در صد سال تنهایی اسم این غذا امده است. و او خیلی ذوق کرد. نه به خاطر غذا که به خاطر مارکز خوانی من. به خاطر اینکه من با شوق از کلمبیا یاد کرده بودم و چیزی که از کلمبیا گفته بودم ال پاچو و سریال نارکوز و ماجراهای دراگ و مافیا نبود. کلمبیا من مارکز و صد سال تنهایی و زنده ام که روایت کنم بود و این چیزی بود که والریا را سر شوق اورده بود و با همان حالت پرشور همیشگی اش گفت آآآآآ.  بعد هم از شور امریکایی اش گ

فت که چقدر تعجب می کند از اینکه برای او لهجه ی بریتیش و استرالیایی هیچ فرقی ندارد و بعد هم دنی از سه سال زندگی کردن در موراکو گفت و کمی دل همه مان را سوزاند. هر آمریکیایی هم سن و سال خودم را که دیدم ای کشف های کوچک و بزرگ را داشته. دنی هم سن من است و در ایالت ویستکانسین به دنیا امده و حالا دو سالی ست که در نیویورک زندگی می کند. سه سال هم مراکش زندگی کرده و عربی بلد است. کمی و می تواند اسم خودش را بنویسد. جوان هم قرار شد در کنسرت ماه بعدش همه مان را دعوت کند. دنسر است و یک کمپانی دارد. جوان. خیلی جوان و مسلط به نوشتن. حسادت برانگیز است کمی اما جووان را دوست دارم. به هر حال به یکباره روز خیلی خوبی شد. وقتی سلفی گرفتیم و ازشان خداحافظی کردم دلم گرفته بود. احساس تعلق و وابستگی می کردم. با دلی که گرفته بود اما به خاطر محو شدن سگ خوشحال هم بود از دانشگاه بیرون زدم و مسیر را پیاده راه رفتم.

گرم بود. هوا 28 درجه بود و آفتاب سوزان... در مسیر به این فکر کردم که چقدر زود و کوتاه تمام شد ترم تابستانی. و اینکه چقدر همه ی زمان به یکباره تند شده است. در کتاب کارت پستال مهرانگیز شریفیان که کتاب بدی هم بود می خواندم که نگرانی مرد این بود که یک روز صبح از خواب بیدار شو د و ببیند همان لحظه ای که از خواب در غربت در برلین بیدار شده است شب شده. بعد از 20 سال زندگی این حس را داشت که زمان در اینجا به کوتاهی روز و از خواب بیدار شدن و شب را دیدن است و به همین دلیل هم برگشته بود ایران. برای به دست آوردن زمان و فصل ها و روزها.. برای در دست گرفتن زمان برگشته بود ایران. من هم خیلی وقت ها در اینجا همین احساس را دارم. زمانی که در اینجا می رود و به شکلی روتین و تکراری در گذر است.

در مسیر از کلیسای رویایی همیشگی رد شدم. سعی کردم به جزییات و حالت دست های یاران مسیح توجه کنم. به دست ها و ایستادن شان دقت کردم. به صندلی های اطراف کلیسا نگاه کردم. به درخت ها و گل ها و به مجسمه ی بزرگ وسط کلیسا. رد شدم و در مسیر در حالی که هیچ خبری از سگ وحشی و روانی ام نبود به حمید زنگ زدم. با مهربانی و بدون اینکه حرفی از وضعیت به شدت وحشی صبح بزنم حالش را پرسیدم. جیم بود. امروز را از خانه کار می کرده . رفته بود دویده بود و... بعد هم گفتم تا شب به خانه نمی آیم چون عصر باید به کلاس داستان بروم و.. بعد هم جواب سیمه را در ویسی طولانی و با حوصله دادم. بحث از زیبایی بود و دوست داشتن خود. بعد هم برای هزارمین بار به مطهره تبریک تولد گفتم و با هم در راه حرف زدیم. در صلح بود و شاد. سی سالگی اش را با صلح درون و بیرون آغاز کرده بود. حال خوبش از فاصله ی قاره ها دریافت می شد و آفتاب را گرم می کرد.

به یک پاساژ تازه هم رسیدم. وارد پاساژ شدم و احساس کردم دلم برای ملودی تنگ شده. از مدرسه و درس دادن و روزهای کاری اش پرسیدم. کمی پشت سر ص غیب کردیم و از حال جویا شدیم. برایش عکس سوتین توری سفیدی را که انتخاب کرده بودم فرستادم و دوباره به ص و شجاعت و قهرمان بودنش رسیدیم و...

از پاساژ که بیرون زدم یک شلوار لی آبی برفی خریده بودم. همانی که مدت ها می خواستم و پیدایش نمی کردم. 50 دلار بود و در آف شده بود 15 تا به همراه سوتین توری سفید. اولین سفید است در کنار همه ی توری های مشکی.

20 بلاک راه رفته بودم و شگم زیر نور آفتاب ذوب شده بود. سگی که مطمئن بودم حضورش ابدی ست و می تواند با قدرت و وحشی گری اش همه چیز را بدرد از بین رفته بود. تمام مسیر با لیلا حرف زدم. در قطار که نشسته بودم لیلا برایم از کنسرت آوازش گفت و به وجد امدم. گفت هفته ی دیگر اجرا دارد و من هم برایش از مقاله ای گفتم که قبلا هم با یگانه در راستای استخر رفتنش حرف زده بودیم.

ORDINARY PEOPLE THINK ABOUT GOALS BUT EXTRAORDINARY PEOPLE

THINK ABOUT PROCESS

تمام مسیر تا وال استریت و آن هیولا با تیغه های سفید را با لیلا حرف زدم و به سگم فکر کردم که این چنین رام و اهلی شده بود. در حیرت بودم. آفتاب و کلمه ها و دیدن دوستان و حرف زدن از اعماق جان و صدای دوستان از قاره های دور سگم را به گوشه ای کشانده بود. سگی که آنقدر تسلیم ش شده بودم که حاضر بودم بیرون بپرد و همه چیز را با دندان هایش پاره پاره کند حالا نبود.

رفتم طبقه ی نوزدهم. دوباهر ساندویج ها و غذاهای مهیمانی یک گروه انجا بود. یک ساندیوج تن ماهی و یک ساندویج سبزیجات برداشتم و رفتم روی مبل طیقه ی 21 دارز کشیدم و شروع کردم به خواندن اسطوره ی زنان. کتاب کوچکی در باره ی ایزدبانوان. ساعت 6 کلاسمان را شروع کردیم. حرف زدیم. خندیدیم. خوردیم. بحث کردیم. کتاب خواندیم. مرضیه و کیوان و زینب داستان خواندند. نظر دادیم. ساعت 11 رسیدم خانه. سگم مرده بود و من کشته بودمش با تلاش های لحظه ای و تدریجی. سگم مرده بود و من در لحظه خوابم برده بود.

نوشتن دیدگاه