روزهای روشنی هستند. از درون روشن اند و از بیرون پر شده از مه و ابر و باران. نم گرفته و مرطوب. هر روز باران می بارد. هر روز و هر روز. من دلگرم آفتابم و خبری نیست و دل می سپارم به آفتاب های ریز و درشت درون.

حرف می زنیم. جوانیم. نه انقدرها. پیر نیستیم هم نه آنقدرها. ایستاده ایم مقابل تمام خمودگی ها. به هم می گوییم باید کلم بخوریم چون این خاصیت را دارد و باید شیر نخوریم و باید ورزش کنیم و هر روز پیاده روی را فراموش نکنیم و البته آلوورا هم برای پوست صورت خوب است و حتی می توانیم برای جلوگیری بوتاکس بزنیم و ... پرشوریم. شعف داریم. پر و خالی می شویم از زندگی و از مردگی. می ترسیم. هراس داریم. دیوارهایی رو به رویمان ایستاده اند و قدمان به افق ش نمی رسد و همین می ترساندمان. همین دیوارها که می تواند شماره های یک موجود پلاستیکی باشد تا جاده های نرفته ای که باید با ماشین طی کنیم یا راه هایی در آسمان که آبی اند و ما را به خودمان می رسانند. جایی خیلی دور و خیلی نزدیک...

.

دوست داشتم این روزها ی چسبناک را بنویسم. نمی شد. در می رفتند روزها. فرار می کردند و وقتی به پشت سر نگاه می کردی انگار بیات شده باشند.

بیست روزی می شود. هر روز می رویم و تن می دهیم به سرمای آب. به یاد روزهای نوجوانی که تن قوی ای داشتم و 60 متر را در کمتر از یک دقیقه می رفتم و کرال دست و پایم به شدت قوی بود. قورباغه می روم. هر روز ده دور اما دست هایم ضعیف شده اند. مثل یک قول ناشناخته هر روز با هم می رویم و می دانیم اگر عهد کنیم کارش تمام می شود. اگر عهد کنیم که هر روز برویم و قول بدهیم که مثلا تا چهل روز پشت سر هم برویم تمام می شود. از بیخ کنده می شود. شاید اینجا هم نباید می نوشتم. شاید شوق اش را نباید در کلمه می ریختم تا زنده و جاوید در تنم نفس می کشید.

تنم. تن. تن. تنی که باید با دست ها و ذهن خویش فتح شود. تنی برای نوازش. تنی برای کشف شدن. تنی برای هزار سفر دور و دراز و هزرا راه نرفته. تنی که جاده های پر پیچ و خمش را به سفر می روم و کیف می کنم. مثل یک قصه ای که توی دست هایم مانده باشد و ندانم چگونه باید ان را از اول تا آخر بنویسم. قصه ای که می بینمش اما ناتوانم از گفتنش. از به خط آوردنش. تنم شده ان قصه ی مجهول که هر روز سعی می کنم خط هایی از آن را به دقت بخوانم و بویسم. خط ها و پراراگراف هایی که باید نوشته شوند حتی به غلط. حتی به اشتباه باید باشند و حضور داشته باشند تا بعدتر بنشینم برای بازنویسی شان.

.

آه بازنویسی. این لحظه های شورانگیز که در مقابل یکی دیگر از خودت قرار می گیری و بی اندازه خودت را ستایش می کنی. گاهی هم بی اندازه به خودت فحش و بد و بیراه می دهی. این آینه های بی قدر و بی قیمت را کجا می توان یافت به جز بازنویسی داستان ها. امروز بعد از هزار سال یکی شان را می خواندم برای بازنویسی. به راحتی حذف می کردم و تغییر می دادم چون فاصله گرفته بودم. داستانی بود که اول شده بود. داستانی میان آب و رود و مادر... به طرز عجیبی بدون هیچ فکر از پیش تعیین شده ای دو داستانم اینچنین با مادر و رود گره خورده اند. انگار که مادر رود باشد. خلیج باشد. زلال باشد. شفاف باشد. جاری باشد و سیالان داشته باشد در تنت. مثل خون در رگ ها.. مثل رود در بستر خاک. مثل مادر که در رحم اش جایی دور در تاریخ ذهن جای می مانی و گریزی نیست.

داستانم را می خواندم و کیف می کردم و به خودم آفرین می گفتم. اینچنین بی جنیه و جوگیر . کار دیگری هست تا این اندازه شوق آور که مدت ها بگذرد و وقتی دوباره رو به رویت قرار می گیرد تازه شود و صیقل بخورد و آینه شود و تو را به سر ذوق آورد. هنوز پیدایش نکرده ام.

.

مادر و رود را می گفتم. دوستانم گفته اند انرزی هایی در فضا و. هوا و در زمین و آسمان وجود دارد. انرژی هایی که گرفته اند به صورت مشترک و گفته اند تا پایان امسال مادر می شوم. و دیشب در یکی از جستارهای مجله ی ناداستان از دونرها و ساروها می خواندم. استرس بود. از عدد می گفت و تلخ بود. رویای تکرای سه گای خودمان را برایم دور می کرد و دست نیافتنی.

او از سه گانه ی خودش می گفت. از سه گانه ی باران و کارن و پویان. من از سه گانه ی خودم....

من اما در هر سه گانه و چهارگانه و... خواهرانگی می خواهم. اینکه سرمنشا و آغاز خواهرانگی باشم. این برایم گنج ترین حالت هستی ست. خواهر بسازم. خواهر ساختنی که مادرم حسودی می کند. که تنها می ماند در میان ما و تنهایی اش رشک برانگیز است. می دانم. تنهایی اش را اینچنین که به حال ما حسودی می کند می پرسم. اینچنین تنهایی و حسادتی می خواهم. آدم حسودی هستم که بیش از اندازه در زندگی تمامیت خواه است. حتی چشم ندارم او را با دیگری خوشحال ببینم. با اینکه هزار سال گذشته است و در قاره های جداگانه ای زندگی می کنیم. زندگی های دور و دراز و... شاید تمام مادرانگی ای که می خواهم همین نقطه ی آغاز خواهرانگی بودن است. مادرم به ما حسادت می کند چون خواهر ندارد و خواهر ساخته است و حالا خواهرها او را تنها می گذارند و علاوه بر گروه " مامان و سه دختران گل" برای خودشان گروه " خواهران قریب" دارند و هر وقت می خواهند حرف های مهم تر بزنند که به نظرشان برای سن مادرشان مناسب نیست و پایین 50 سال است به آن گروه کوچ می کنند.

.

دیشب خوابم نمی برد. در نوت هایم قسمتی را دیدم که ذخیره کرده بودم خواب هایم. خواب هایم را نوشسته بودم. خواب های عجیبی که فضاهای سورئالی داشتند. مثلا به دیدن دیگری می رفتم و باید از رودخانه رد می شد که پل در میانه ی راه شکسته است. یا خواب های دیگری دیده ام که به خانه ای رفتیم و دیگران هستند. دیگران و دیگری و همه ی تلاش در راستای چشم در چشم نشدن و نگاه نکردن است.

یا نوشته ام هر شب خوابت را می بینم. هر شب.

.

خواب آقای بودایی و شمشیر هاراکیری.

خواب زن هندی شان.

 نوشته ام خوابت را دیده ام. همه چیز درست شد. همدیگر را بوسیدیم و با هم ماندیم. ماندگار شدیم.

. نوشته ام. شب می رویم خانه شان. پدرهایمان با هم حرف نمی زنند. ما در حیاط خانه شان ورق بازی می کنیم. در حیاط خانه دفترخای خاطرات را باز می کنیم و ورق می زنیم. او به مادرش کمک می کند تا غذای شام اماده شود. من در تمام مدت دوستش دارم. دلم برایش می تپد. می خواهم با هم چشم در چشم شوم. و هر دفعه که موقعیت پیش می آید نگاهش نمی کنم.

.

خواب هایم پر شده اند از ناخودآگاه گذشته و آینده ی در هم گره خورده. می خواندم و در خواب و. لذت دیدن و ندیدن و نظربازی غرق می شده ام. تجربه ای که هر بار جوان کننده است. تازه می کند. طراوت دارد و بوی خوش می دهد.

خواب ملودی را می شنیدم. خواب هایش پر شده اند از فضاهای غریب که انگار کوبوآبه نویسنده ی آن ها باشد یا دیوید لینچ کارگردانی شان کرده باشند. می گفت در معدنی بوده نیمه خالی و شیشه ای خالی که فکر کرده در آن جنین است. به سمت شیشه رفته و دیده جنین دست می کند و در شیشه را باز می کند و بیرون می آید. جنین مردی ست بزرگ که پا ندارد. دو پایش قطع شده اند و به همین دلیل توانسته در شیشه جا بگیرد.

.

با ملودی امروز حرف زدیم. ساعت یک شب بود و یک ساعتی حرف زدیم و مثل همیشه خندیدیم و به قول نیلوفر که او عاقل ترین ماست. و واقعا هم هست و راهکارهایی داد برای او. گفت او می تواند مثل برادر بزرگتر پری باشد در فیلم پری. شمال زندگی کند و...

.

 در یک روز دو خبر مرتبط شنیدم. از رفتن. یکی می رود و یکی نمی رود. یکی خوشحال است از رفتن. ما هم خوشحالیم از رفتن ش و هم ناراحت و یکی نمی رود و ما دوباره خوشحالیم و ناراحت. وضعیت پیچیده ای ست. به این فکر کردم این بار که می رود خانه ی همسایه ی نجمه و عیدی دیدن و فالگیر و دورهمی هایی که یکدیگر قول داده بودیم می رود روی هوا. از هوا به زمین می رسم و زمین خالی ست. زمین با ادم هاست که پر می شود که جان می گیرد. که طنین می گیرد. زمین و طنین.

.

از دیروز هم دوست داشتم بنویسم. در مه و ابرهایی که تا پاهایم روی زمین کشیده شده بودند به دیدن میم رفتم. خانه شان رفتم. با قطار. شوق قطار نشستن و از میان سرسبزی ها رد شدن. رشت انزلی بود. بوی سبزه زار و رطوبت و شرجی هوا و خنکی و مه و و سبزی های پشت پنجره. اولین روزهای رسیدنم انقدر از دین قطاری که در نزدیکی خانه بوذد که بی مسیر و بدون هیچ مقصدی یک بار با ح سوار شدیم و تا آخرش را رفتیم. بی هدف در قطار بودن. خیلی خوشحال بو.دم از این قطار سواری. روز خوبی بود. رفتیم بالاپشت بام و برج ابی آزادی با آن شعله ی دردست پیدا بود. روی آبی ها نشیتم و ساعت ها حرف زدیم. آش دوغ خوردیم و فسنجون. رفتیم و مال را گشتیم و هیچ خرید نکردیم و من باز هم با قطار برگشتم و تا خانه پیاده آمدم.

روزهای نم دار عجیبی هستند. باید حفظ شانه کنم. یک اتفاق دیگر هم افتاد. نتایج امتحان نوشتنم آمد برای کلاس کلمبیا. گفته اند سطح ات خیلی ادونس است و فعلا این لول را آفر نمی دهیم. به قد ارزنی بود اما ذوقش در من مانده بود. به کلمه مربوط می شد. همین بود که ذوقش جاری شده بود و هی فکر می کردم چرا سرخوشم و بعد دوباره یادم می آمد آنقدر خوب نوشته ام آن مقاله ی 500 کلمه ای را که سطح را رد کرده ام. مثل آن موقعی که می خواستم کنکور ادبیات دراماتیک بدهم و امتحان تشریحی ضریب سه داشت و رتبه ام را نصف کرد و شدم 11. آن موقع هم یکی از ایمان های دوباره بود. ایمان های جسته گریخته به شما نیازمندم. آنچنان که عیسی به صلیب ش و موسی به عصایش...

 

دیدگاه‌ها  

# نجمه 1398-04-01 15:30
راضیه چه قدر خوب و عالی بود.
جاندار و پر از زندگی
از زندگی نوشتنت خیلی سرشار از زندگیه... لبریز و لب دوز و لب سوزه...
بنویس که عاشق خوندن نوشته‌های توام
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن

نوشتن دیدگاه