لیز خوردن... لیز خوردن روزها و آفتاب و صبح ها و شب ها و طلوع و غروب و درخت ها و رنگ های آبی و زرد و ارغوانی و بنفش این روزها... لیز خوردن

اینجا می نویسن که لیز نخورند روزها و رنگ ها و رویاها. زندگی ام را در اینجا می توانم صفحه های روشن برای لیز نخوردن نام بگذارم. صفحه های روشن که از تاریکی بسیار در آن ها نوشته ام. صبح شد. آرام و آهسته ماه که مثل خنجری طلایی در آسمان افتاده بود پشت مه و روز ابری پنهان شد و کشتی نروژی خودش را به ساحل رساند. آرام آرام در حال آمدن است و نورهای آبی کشتی سفیدی که چند روزی مهمان این گوشه ی دریاچه است خودش را خاموش کرد. ساعت دو شب بود که رسیدم به اینجا. ساعت دو شب ب.د و پرنده ها در شرجی و دمای مطبوع این روزهای تایستان می خواندند. بلند بلند. ساعت دو شب بود و حتی ایمپایر استیت هم خوابیده بود اما ان ها بیدار بودند و از چیزی سرخوش شده بودند و دور هم و دسته جمعی شعر می خوانند. گلشن راز شاید.

دیروز هم کللاس رفتم. ح کتاب دکتر را خریده بود. دکتر برایم امضا کرد با اسم ما.. جمعه های منهتن. جمعه های برانکس. جمعه های روشن با چشم های شاد و مهربان و تحسین برانگیز خانوم میم.

خانوم میم من را بوسید و بابت داستان های کتابم از من تشکر کرد. حتی اشک در چشم هایش جمع شده بود. کیف کرده بود. داستان اول را می گفت که با جان و تن لمس کرده بود و چقدر تاچینگ بود و چقدر کالچرال... خانوم میم بی اندازه کتاب خوانده. بی اندازه ادم های مهم عصر و زمان خویش را دیده است. پرخوان ترین ادم این حوالی ست.

عصرهای جمعه و ان یک ساعت روشن که همه  روز را جان می دهد. که همه ی روز و مکان و زمان را لامکان و لازمان می کند. از هستی بیرون زدن و در ساحت ذهن زیست کردن با جوان سی و دو ساله ای که هزاران سال پیش از ما زندگی می کرده و شعر می گفته و دیروز غوغای شعرهایش بود.

" ز چشمش خون ما در جوش دائم    ز لعلش جان ما مدهوش دائم"

چشمش نگرانی ایجاد می کند و لبش آرامش جان است.

.

تب و تاب و بی قراری و لعل و لب و چشم و نگاه و شور و امید و تمنا ووو.

.

 می گویند فحرالدین عراقی- اسمش را مطمئن نیستم درست گفته باشم- عاشق یکی می شود در همدان. کاروانی به همدان می آیند برای نمایش و بازی های سیرک و... او عاشق می شود و همراه کاروان می رود به سوی معشوق. می رسد به قونیه و شاگرد مولوی می شود و بعد هم کاروان به سمت هند می رود و او هم می رود و آنجا طریقت صوفیه و سهروردی می آموزد.

این کشان کشان رفتن سوی تاب زلف معشوق.. این کشاندن و تاب و پیچ خوردن. حافظ می گوید در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت.

.

زلف یار کنایه ی راز است. راز مسلسل. راز سلسله وار.. راز بی انتها که اضطراب ایجاد می کند.

.

دوست دارم از این روزهای شرجی تابستان بنویسم. از این یک ماهی که هر روز به آب زده ایم. بی حرف و بی وعده هر روز بارها و بارها شنا کرده ایم و بعضی روزها بی اندازه آبی بوده اند. پر از تلالو آفتاب در آبی کف استخر.

پنجشنبه بود. زرد بود و آبی. رفتم کلاس. ترم تایستانی ام را تازه شروع کرده ام و دوست ژاپنی ام را ناکوئو را باهرا دیده ام. از 5 سال پیش انگار او را دیده ام و می شناسم. شاید خودش باشد. از همان لحظه ی اول که دیدمش دوستم بود و بی حرف می دانستم که اهل کره و چین نیست. دیگر می توانم تشخیص بدهم. ناکوئو با ذوق گفت تو نویسنده ای؟ آدرس وبلاگت را باید بدهی نوشته هایت را بخوانم. با همین ذوق گفت و من هم گفتم باشد.

بعد هم سریع با قطار برگشتم. قطار خراب بود و مجبور شدم سه ایستگاه بالاتر بروم. اما بالخره رسیدم و با او رفتیم به آبی ها و زردها. به همه ی رقصندگی نور آفتاب روی پاها و تن و بدن و روی آبی ها. تمام روز همین رنگ را با خود داشت حتی ایمپیار استیت هم آبی و زرد  و قرمز شد. البته به خاطر پرچم گی ها بود. شهر را با نور و چراغانی پرچم طرح رنگین کما زده اند. همه جا حرف آن هاست و ماه ان هاست. اما زدر و آبی ایمپایر استست این بار به رنگ روز روشن من بود. هر دوی آبی ها را رفتیم و آن که زیر نور خورشید بود... آن که همه ی یکی شدن تن و جان و نور و رنگ و آفتاب بود...

بعد رفتیم به وعده ی همیشگی کوبا.. کوبا با ما دوستی دیرینه دارد. روابط خوب کوبا و ایران. داستان اول متغیر منصور ک همین ماجراهاست و در آمریکا هم می گذرد. یک داستان خیلی خوب بود. کلمه های ج کوتاه بودند. شاید سه کلمعه و تیغ زدند و زخمی کردند همه ی زدر ها و آبی های روز را... در سکوت.. بی نگاه...

.

برگشتیم خانه با همان سکوت و با همان بی نگاه محض. خوابم برد و خواب دیدم رو به وری مترویی در برادوی ایستاده ام. نیویورک وارد خوابم شده بود و عجیب بود. فضای خواب هایم همیشه ایران هستند. ایران های عجیب غریب... این بار نیویورک بود و آسمان در حال غروب. آسمان و ابرهای نزدیک به زمین. میان آبی و نارنجی و بی کران بودو تا چشم کار می کرد در خوابم آسمان بود. همان لحظه موبایم را در خواب درآوردم و وارد واتس آپ شدم و گفتم اگر هستی بیا با هم برادوری را قدم بزنیم. گفتم نمی خواهد سوار مترو شود و یا باماشین... قدم زدن در برادوی را می خواستم در آن گرگ و میش نزدیک غروب... از خواب که بیدار شدم. دلم درد می کرد. دلم درد دلتنگی گرفته بود. روز هنوز آبی بود و زرد .ه او گفت برویم قدم بزنیم. رفتیم. خرید کردیم زیاد. دلم را انداختم دور. با آقای مکزیکی برگشتیم خانه. وسایل را داخل یخچال گذاشیتم. سالاد درست کردم و تمام شب را با هم سوتس دیدیم. دلم را فراموش کرده بودم و با خستگی خوابیده بودم...

 

نوشتن دیدگاه