سفر، شهر، وطن

برای من آدم ها هستند. آدم هایی پراکنده که می روم تا جمعیت خاطرشان را در آنی و لحظه ای در رقیق بودن دقیقه ای داشته باشم و منجمد کنم. آدم ها را مثل دانه های انگشتم مینویسم و می شمارم و حفظ شان می کنم که خواندنی اند آدم ها. نوشتنی اند. بعضی هایشان را باید نکته برداری کرد و بعضی دیگر را باید به دقت و با ریزبینی تمام، های لایت کرد به رنگ های دلخواه. به رنگ های زرد و نارنجی و طوسی و سبز... هر کدام که بهارتر سبزتر...

 به دیدار آدم ها رفته ام در این سفر. در جاها و مکان های مختلف در معمارهای های باشکوه و کهنه و قدیمی، در خانه های سنتی و پر شده از خاطره ی وطن، در باغ های سبز و گشاده دست، در نشیم ن گاه هایی پر شده از صدای پرندگان و ریز ریز سر بر آوردن سبزهای خُرد و کوچک درختان.

آدم ها... آدم ها... که پیدایتان کرده ام. که دوری و مرزها شما را برایم نزدیک کردند. مثل هدیه ای که موهبتی ست دور اما بودنش دلگرم کننده است. در دوردست آنچنان مشتاقانه می خواهمت...

.

آن روزهای اول که هنوز سال نو نشده بود و عددها به خودشان تکانی نداده بودند دوستانم را در شبی گرم در اوانی دیدم. عکسی با هم گرفیتم شبیه خانواده ای که قدمت شان به آبا و اجداد خاک و وطن بازمی گردد. عکسمان را که نگاه می کنم همه جا نور می شود تنم و دلم. مثل یک گنجینه ای که زمان و صبوری و اتفاق های خواسته و ناخواسته همه اش را رنگ می زند به کمرنگ تر و پررنگ تر... عکس مان را و آن باغچه ی کوچک را بسیار دوست دارم. آنجا را آذین به ص پیشنهاد کرده بود. آنجا را دوست دارم چون از سقفش که آسمان است بر سر میزهای چوبی، تارهای سبزی از شمشاد آویزان است. همه جا سبز است و میز و صندلی های چوبی با این سبزه های کوچک و بزرگ در هم آمیخته اند. آنجا را دوست دارم چون دوباره به من حیات بخشید. انجا بود که مراجعه رخ داد. در ظهری پاییزی که نسیم خنک و نارنجی روی صورت های ما می وزید و من را به اعتراف وادار می کرد. به بازگویی دورترین و همیشه نزدیک ترین خاطره های آن شب ها که آمیلی پولون بودم. آنجا بود که دیدم می رود چیزی از میان انگشتانم. انجا بود که رخ می داد لرزشی بر اندام سلول های گم شده ام... انجا را دوست دارم چون پاییزش بهار بود و بهارش همچنان بهار باقیمانده بود. در آنجا بود که برای اولین بار همه شان را دیدم. با قصه های تازه. با  ثانیه ها و رنج هایی که بر تن شان گذشته بود. یکی روی ورق امضا کرده بود و داشت تنها زندگی می کرد و دیگری روی هیچ ورقی امضا نکرده بود و داشت تنها زندگی می کرد. هر دو چیزی را در تن شان به یاد می آوردند که خاطره ای بود از روزهای رفته. من این چیزهایی که در تن باقی می ماند هرچند خرد و ناچیز و ناپیدا، این ها را من می شناسم. همه ی این جنین های نیمه مرده را که نمی شود به دنیا آورد به سادگی، این ها را من به جان می شناسم.

شب بود و آوانی روشن بود. دوستانم را داشتم و دو روز به سال تازه مانده بود. ما قبل از دو روز و رسیدن به سالی نو، تازه شده بودیم.تازه و سبز و نو و سرمست....ز

نوشتن دیدگاه