او از جنون من می ترسد. جنون من، تمام بال های پرواز او را می سوزاند. او آنچنان از شیفتگی به یکباره و جنون ویرانگر من، هراسان است که عقب می کشد. سکوت می کند و در سکوت طولانی اش گم می شود. من اما او را می یابم. ساده نیست. سخت است و باید هزارتوی دهلیزهای تن را بگردم. هزارتوی زمان و خاطره ها و نگاهش را بشکافم تا دوباره او را به خیسیِ باران های موسمی بکشانم. من اما هر بار به خود، این تلخی راه و رنج طولانی را می دهم. به تن، به جان می خرم همه ی قاره ها و فاصله ها و راه های درونی این قصه را. با روح و چشم هایی کور و دست هایی بینا او را می جویم و بیرون می کشمش تا باشد، تا بماند اگرچه ملتمس و مسکوت و خواب زده و پر تردید. من او را هر بار می یابم به سختی. جان می دهم. عمر می دهم. عددها و سال ها را می دهم. اما نزار قبانی مگر نمی گوید که "سالی نو می شود. سالی کهنه می شود. سالی می رود و سالی دیگر می آید. من اما سال ها را نمی دانم کهنه و نویش چیست. چرا که زمان تویی."

زمان را می دهم و ابدیت را پس می گیرم. زمان را می دهم و می ایستم رو به روی ازل و ابد چشم های نیم سوخته ی تو وخود را از نو نگاه می کنم. من اینجنین هر بار او را می جویم. به جان. به تن... به هزار درد و اندوه... به تمام سلول های غم... به دریغ و حسرت و به هزار رویای پرپرشده... به دیدن و خواندن "دوستت دارم ها" و " عشق" نوشتن ها... و اینچنین او را دوباره باز می یابم. همانقدر زیبا. همان قدر با چشم هایی آشنا... همانقدر آشنا به رنج و ماندگاریِ درد... به اندازه زمان های گم شده پژمرده تر و آرام تر با زلف ها و افشانه هایی کمتر... هر بار این است که جنون من عصیان می کند. لگد می پراند به تک تک مرزها و مرا بی چون و چرا می کشاند به دنبال خود... می روم و جنون واره کیف می کنم از تمام شبنم ها و علفهای خیس شده...

اما جنون من او را می ترساند. او که دوره ی ترس و حذر را زیست می کند طاقت چنین جنونی را ندارد. او هراس دارد از این همه دیوانگی. عقب می ایستد و به تماشا سوگند که جنون را فاصله- کم یا زیاد- دور یا نزدیک- مرهمی نمی بخشد و ذره ای آرام نمی کند.ز

نوشتن دیدگاه