حالم خوب است. آفتاب می زند و من لباس صورتی آستین بلندی گلداری را پوشیده ام. گل های صورتی که در یک جا جمع شده اند. پر شده از بهارم. از سر تا پا. شلوار مشکی خنکی پوشیده ام با گل های نارنجی و روی شانه ی راست و دست چپم آفتاب گرمی نشسته است. رودخانه نققره ای ست. من ناتور رودخانه ام. داشتم به آب های جهان فکر می کردم. بهاینکه چیزی بنویسم برای خلیج فارس. به اینکه از لحظه ای بنویسم که فهمیده ام همه ی آب های جهان را به هم راهی ست. راهی دور و نزدیک. مرئی و نامرئی... ناتور هادسون بودن من را به رودخانه های دنیا نزدیک کرده است. از زانیده رود نوشتم. از خلیج فارس نوشتم. این نگاه کردن شبانه روزی به رودخانه چشم هایم را زلال کرده حداقل در برابر این آب های پر رمز و راز... آب ها وردوخانه ها را که از جهان بگیریم هیچ می ماند. آناکسیمندس می گفت جهان آب است. انچنان که نیمی از بدن ما را آب تشکیل می دهد و بدین ترتیب پیوند می خوریم با اقیانوس ها وهمه ی آب های دنیا... اماخاک و گرما و پذیرندگی اش را هم نمی شود ندید گرفت.

حالم خوب است. دو روز پیش کتابم چاپ شد. اسمش طوفان به پا کرده. اسمی که ساده است و صرفا تکیه کلام یکی از شخصیت های داستان است. اما این عادتی ست ازلی که کتاب ها را که ادم ها را که همه چیز را از روی جلدشان حساب کینم تا جاییکه ضرب المثلی قدیمی در زبان انگلیسی داریم که "دونت جاج عه بوک فرام ایتس کاور" اما آدمی ست و دائم الخطا بودن و راحت الطلبی بستن یک اتفاق، یک موضوع، یک انسان با یک جمله و قضاوت و تمام.

کتابم را هنوز در دست نگرفته ام. این حس مادر شدن اما در دوردست بچه ای داشتن که برای دیدن ش، برای لمس کردنش روزها را می شماری را در یکی از کتاب هایی که به تازگی شروع کرده ام می بینم. کتابی ست از یک نویسنده ی آمریکایی که از امازون خریدم. نویسنده کتاب را به زبان انگلیسی نوشته و از کودکی به آمریکا امده اما در زندان اوین متولد شده است. در کتاب، زن بعد از اینکه بچه را به دنیا می اورد تا روزها نمیتواند او را ببنید. می داند که بچه ای دارد سالم وزیبا وسرشار، چون به هنگام تولد چشمهایش را دیده بود که بلک بود مثل شب. به سیاهی شب... اما دستش نمی رسد. بچه را در اتاق دیگری زندان نگه می دارند و هر بار که در سلول ش باز می شود چشم به راه دیدن بچه است. دلم می تپد برای گرفتن کتابم. آبی ست. صبح که بیدار شدم خبرش امده بود در یک نامه ی الکترونیکی گفتن منتشر شد. کتاب آبی ام که عکس یک چرخ و فلک روی ان است.

طرح جلد را نمی دانمن کار کیست و هیچ نظری ندادم. اما شیفته اش شدم. چرخ و فلک له مثابه ی سیلان زندگی و گردش آدم ها در کنار زمینی که آنچنان هم محکم نیستو با ما می چرخد. مثل ما سرگردان است.دلمان را به خاک گرم و پذیرنده و ایستادن روی ان خوش کرده بودیم. اما او هم می چرخد و سرگیجه دارد. برای دو دنیایی ها یک چرخ و فلک مضاف دیگر هم وجود دارد. برای کوچ کنندگان و ان ها که هجرت را درر بخش هایی از زندذگی شان- حالا چه مکانی و چه ذهنی و چه در دنیای ادبیات و سینما وهنر و... – تجربه کرده اند این چرخ و فلک آونگ تر می کند ماجرا را... معلق تر می کند و شاید هم سرخوش تر... به قیافه ی آدم های روی طرح جلد کتاب که خیره شدم این سرخوشی و سرمستی را در چهره شان دیدم. هر کدام شان از این میان زمین و هوا بودن به نوعی کیف می کنند. شاید همان چیزی ست که در زبان انگلیسی و در شش ماهه  ی اول ورورد به هر موقعیت ومکان و شهر تازه ای به ان کالچر شاک و هانی مون می گویند. ماه عسل و شوک شدن که همراه با خنده و قهقه های طولانی ست. بله این چرخ و فلک له خوبی گویای قصه های این کتاب است که در چهار سال نوشته شده. قصه ی آن ها که دچار نوعی لامکانی و لازمانی می شوند و دوباره و دوباره و هزار باره همراه با چرخ و فلک می چرخند تا سرشان گیج برود و خیلی چیزها را فراموش کنند.

.

 ز

نوشتن دیدگاه