هوا منفی بیست و سه درجه ست اما همه ی شوفاژهای خانه خاموش هستند. چون آفتاب است. غرق در آفتابم و به نوشتن و داستان ها و دوباره نوشتن و بازنویسی کردن شان فکر می کنم. راستش نه فکر نمی کنم. چرا.. فکر می کنم باید از همه شان پرینت بگیرم و هرچه سریع تر تبدیل شان کنم به حجم های سفید ملموس جان دار. بعد خط بزنم به رگ و ریشه شان. صبح پیام های الف را خواندم. به درستی و با دقت و ظرافت داستان هایم ررا می خواند وبرای هرکدام می نویسد و می شورد و می کوبد و من هم لذت می برم هم دوست دارم بازنویسی شان نکنم. هم همینجوری بسپرم دست یک ناشری جایی. اما نمی شود. نباید اینطور باشد. شاید هم باید. نون می گفت اگر چخوف می خواست بعد از هر داستانی که می نویسد از ملت فیدبک بگیرد و بسپرد دست ناشر که دیگر این همه پرکار نمی شد. راست می گوید.

در آفتاب نشسته ام و یک داستان شیطانی گند در مغزم رشد می کند. داستانی که در روز ولنتاین رخ می دهد. او دیده می شود در حال کادو و گل دادن به دیگری و آن یکی او را می بیند. کلیشه ی تمام بی معنی و مسخره... اما کیفی کودکانه و خبیثانه...

 چیزی در دلم. در گلویم میی جوشد. شیرین نیست. گند و تند و داغ و تلخ است. آشوب است. از فکرو خیال ها و گشت و گذرهای این روزهاست. اشتباه محض. کاش تمام شود. آن ها. کاش تمام شوند. کاش... زود و تلخ و راحت و سریع.

.

میخواستم از فیلم ها بنویسم. از کشف ها. از خواندنی ها. از کتاب ها.. از داستان ها. داستانی که در ان رابعه زندگی می کند را دوست دارم. وبلاگ آزاده جعفری را خیلی دوست دارم.نقدهای دقیق و فیلم هایی که معرفی می کند. رودخانه یخ نزده و چند کشتی کوچک روی ان رد سفید آب می اندازند ونور زمستانی، استخوان جهان رویاها را بی اندازه گرم می کند. و موسیقی آمیلی که از یوتوپ پخش می شود همه ی پنجره ی منقش شده این جهان است. امروز قرار شد مجری برنامه ی معرفی کتاب باشم و از انجمن ادبی نیویورک بگویم و از نان فیکشن و داستان و از کتاب علی حرف بزنم و... یک چیزهایی نوشته ام.دلم کفش می خواهد. کفش های بلند و گرم. کاش سریع تر اماده شوم و بروم از مغازه ی رنگین کمان نیویورک کفش بخرم.عین بچه ها...

 گردن بندهای سیاه و ساده ام از کمبوجیه رسیدند. بله از کمبوجیه با پشت آمدند. سه هفته در راه بودند. دو دلار. بی اندازه زیبا و ساده و مشکی و قشنگ. کمبوجیه همان کامبوج است. و جهان بسیار کوچک است. گردن بندها را در گردن دختر دکتر دیده بودم. دکتر هاشمی. عکسش را دیدم و گفتم چقدر زیباست. بعد رفتم توی صفحه اش. هم سن ما بود. حتی چندسال کوچکتر. مرده بود همین چند روز پیش. مرگ که بر چهره ی جوانان زیبا می نشیند.. بر گردن بندهای ساده و سیاه شان که از تهران و کمبوجیه آمده است.

نامه ای برای نون نوشتم. حالم خوب بود بعد از نوشتن نامه.راحتی و آسودگی. حال خوب پر بودن و رها شدن و سبک شدن. اما چندبار تلاش کردم ونتوانستم بفرستم. هرجایی تلاش کردم نشد. از او مشورت گرفتم. برایم نوشت. در منطقی ترین حالت ممکن وبه دقت. سین کردم و جواب ندادم. برایم نوشتم ناراحت شدی. جواب ندادم.

نامه اش را روزی میدهم. شاید اردیبهشت روز تولدش.

از فیلم هایی که دیدم. ان سوی تپه ها. آرام و نرم و ملایک از کارگردان رومانیایی. لباس ها و تیپ ها شبیه زندگی های روستایی شمال ایران بود. تردید و تعلل ایمان داشتن یا نداشتن. دو دختر به نظرم دوست بودند. دوست های نزدیک و شاید لزبین. حالا یکی شان شده بود باایمان و در چرچ هرر روز به دعا خواندن مشغول بود و راهبه شده بود و دیگری هنوز دوستش داشت و سر پرشور و...

.

فیلم فوق العاده و بی نظیر مثل پدر، مثل پسر را دیدم. بی اندازه لذت بردم و بی اندازه اشک ریختم. روزی بود پر اشک. از صبحش چیزی نوشتم که از ان مامان دیده شد و خواب ها و عصرش این فیلم را دیدم ودوباره اشک بود و شبش برای نون نامه نوشتم. اشک بود و آرامش.

.

فیلم مزخرف د فیوریت را هم با ح در نیویورک دیدیم. چرند محض...

داستان اناربانو و پسرانش را برای بار چهارم خواندم و بسیار گریستم و به داستانی شبیه فکر کردم و هیچ نیامد. هیچ... در کل داستان نوشتن برایم به شدت طاقت فرسا و سخت شده. تمام تنم در می گیرد وقتی به ایده های پراکنده و نوشتن شان فکرمی کنم. حرف های بیشتری داشتم. نشد. نیامد.

نوشتن دیدگاه