شلخته نویسی مهم است. به یادگار می گذارد و ذهن را تمیز و منزه می کند. ذهن پاکیزه هم گاهی نیاز است. نه اینکه قرار بر پاکی باشد و پاکیزگی یک اصل باشد. اما این همه شلوغی و پر بودن را باید جایی باشد و مفری و آرامی. موسیقی در گوش ودویدن روی مربع های سیاه کیبورد دقیقا مثل ان دستگاه که صدای قلب را به هنگام دویدن و عرق کردن می توان شنید. از روزها و وریاها باید بنویسم. از هفته ای که گذتش. هفته ای که نزدیک به سفر است و نزدیک به بهار. که بوی بهار حتی در این شهر هم می آید. بوی بهار وقتی توی گوگل مینویسم نیویورک فردا چند درجه است و هشت تا سیزده درجه را نشان می دهد با باران ها و مه و دم هایی که پشت پنجره خبر از گرم شدن هوا می دهد و روزهای گاه و بی گاه آفتابی که هادسون را نقره ای می کند. هادسن نقره ای قشنگترین اتفاق زندگی من است. دیروز در صفحه ای بودم که مردم از خاطرات رود زاینده رود نوشته بودند. بیشترشان در حوالی رود قدم زده بودند. با رود عاشق شده بودند. دست در دست رود زیسته بودند. رود برایشان چیزی بود فرای آبی و جاری و سیلانی... رود در ان ها ادامه پیدا کرده بود. رود را مب خواستند برای هویت شان. برای بازیابی خودشان. در داستانی که حول زاینده رود نوشتم و اسمش را به درستی و به دقت و به کیفور شدن خویش- که خلاقیت گاهی از خود ادم بالا می زند و وقتی به چیزی که نوشته ای خیره می شوی باورت ننمی شود از دتس های تو بیرون پاشیده بود و مطمونی که یک بار دیگر هم تکرار نخواهد شد. از ان لحظه های ناب و مجهولی بوده که انگشت جبرییل می رسد به دست های انسان در همان نقاشی معروف که بسیار دوستش دارم و هر سال انگار با نگاه دوباره چیزی تازه در آن پیدا می کنم.- داستانم ناخوداگاه شد رودف شد مادر، شد دعای باران، شد مرگ، شد دوباره یافتن خویش از طریقی رودی که خشک است و دیگر نیست. رودها نباید خشک شوند. گلوی رودها باید همیشه سبز و تازه باشد. باید خنک باشد تن و بدن رودها. رودها را اگر از شهر بگیریم مثل این است که نیمی از قصه ها را خشکانده ایم. مثل خشکاندن نیمه ی دیگر روزها و رویاهایی ست که می تواند ساخته شود اما دیگر نمی شود. توانی برای ساخخته شدنشان نیست.

سرم را که بالا می اورم آفتاب است و کشتی غول پیکری از کنار خانه های آجری رد می شود. هادسون زنده است و من در برابرش می ایستادم و روزها را تماشا می کنم. من ناتور هادسونم و در داستان هایم او را ادامه می دهم. داستان های کتاب قمو بیشتر دوست داری یا نیویورک خیلی هایشان با هادسون زنده شدند. رد خیلی از آن ها هادسون بی آنکه من نقشی داشته باشم به یکباره حضور پیدا می کرد.

کتابم در یک روز آفتابی بی انکه انتظارش را داشته باشم منتشر شد. او به من پیام داد همزمان و نوشت که خوابی دیده. خوابی داغ.. خوابی به زبان آلمانی و من در گوگل ترنسلیت انگلیسی اش را ترجمه کردم و به فارسی، هر دویمان به فارسی از خواب او کیفور شدیم. گرچه او دوست داشت به کلمه در نیاید اما این زبان های واسطه را برای همین ساخته اند. وقتنی به فارسی گفته نمی شود مقل این است که از پس دیواری لحظه ای نگاهی می اندازی و می فهمی و درک می کنی و رد می شوی و در خیال خودت ماجرای پشت دیوار را ادامه می دهی.

کتابم منتشر شد. آبی ست و طرح جلد چرخ و فلکی دارد که دوستش دارم. با مجله ی نبشت که کاردرست و پخته است مصاحه کردم و چیزکی برایشان نوشتم. دوباره باید اینجا هم بنویسم. آقای حکیمی برایم بهترین نقد را نوشت. چیزهایی را نوشت که منت خودم نمی توانست ببینم. امروز با کورتاثار بودم و از خواندن مصاحبه اش بی نهایت لذت بردم. کورتاثار را با آقای کشاورز شناختم. گفتم آسمان شب را بخوان. ان موقع داستان آکستولش من را شیفته کرد. نگاه به پدیده ها و کموجودات در همه ی کارهایش دیده می شود. امروز از کورتاثار در باب نقد و ادبیات اموخیتم.

نوشته بود" خودم هیچ وقت چیزی از خودم نمی دانم. شما منتقدها هستید که این چیزها را به من نشان می دهید و ان وقت است که می فهمم. "

چیزهای دیگری هم بود که از او اموختم. مثل فضای نوشتن اش که آخر ماجراها همیشه برایش روشن است. برای من هم پایان از همان اول روشن است اگر نباشد هرگز دست به قلم نمی ربرم. نمی توانم ارگ پایان نداشته باشم مضطرب می شوم و نمی توانم چیزی بنویسم. اما جالب اینجاست که شروع برایش سخت است. اتفاقی که این روزها بیشتر و بیشتر می افتد. شروع نوشتن برایم جان کندن است. هر کاری می کمنم که شروع نکنم. دقیقا نمی دانم از چه می ترسم. به خودم می گویم خوب می شود در نهایت. شاهکار می شود فقط باید شروع کنی. اما نمی کنم. از ترس است؟ از شکست است؟ از تنبلی ست؟ از بی سوادی ست؟ دقیقا نمی دانم ریشه اش از کجاست.

از فروزن می خواستم بنویسم. توی دست هایم. تو چشم هایم نگهش داشته بودم. می ترسیدم در این یک هفته بپرد. فروزن باشکوه بود مخصوصا ان لحظه ی خاص که همه ی پرده و صحنه و لباس دختر عوض شد و نور شد و برق و سرما. رقص هایشان با برگ که فوق العاده بود. و از همه مهمتر ان خواهرانگی باشکوه که دل می برد. که همه ی جهان باید حول محور خواهرانگی بچرخد. این پیچیدگی خاص و گم شده... فروزن را با هم دیدیم و بعد هم جای جدیدی در نزدیکی اش کشف کردیم. بزرگ و باشکوه با سقفی عجیب به شیوه ی نیویورک سال های 60 و فیلم های ان دوره با نور تاریک و شمع های کوچک.

هفته ای بود پر از شگفتی از نوع خوب و بدش. فحشهای زیادی هم خوردم چون مردم به شیوه ی عجیبی که دقیقا نمی دانم از کجا برمی آید و چطور به این نتایج می رسند با دیدن اسم کتاب همه ی خشم و عقده هایشان را بر سر نویسنده و ... خالی کردند. توئیت های وحشتناک و فحش های جنسیتی و عکس های رکیک. بعضی ها هم جوک ساخته بودند و بامزه بودند اما فحش ها واقعا آزاردهنده بود و مجبور شدم با ادم ها  با همدلان ودوستان سرزمین کلمه بنشینم به درددل. با یاسمن و نسیم و نجمه و مینا و صفورا و مرجان و هانیه و ... با هر که آشنای قریب بود نشستم به گفت و گو وچه خوب بود. چقدر خوب بود. خوشحال می شدم و آرام. حرف هایشان و نوع نگاهشان دلم را گرم می کرد. موجی بود که امده بود اما همه شان به درستی گفتند می گذرد و چقدر این فعل کوچک، راهگشاست اگر ادمی صبر پیشه کند و سکوت. فکر می کنم گذشت چون اتفاق تازه ای افتاده که دوباره همگان خودش را شایسته ی نظر دادنه می دانند. من زاید حرفی ندارم. فقط ویدئو را دیدم اشک ریختم و به ح نشان دادم و سهم خودمان را از رویای این نویسنده پرداخت کردیم. ح همه خوبی ست در ساختن رویاها. به خودش بگویی باور نمی کند اما آجر می سازد برای رویاهای دنیا و بهتر کردنش. همین کافی ست دیگر.

.

موج ها می گذرند. آرامم. حالم خوب است و روزها را می شمارم. دو انگشت میانی ام همان ها که همیشه زایده ی کوچکی دارند. – که روزهایی که ندارند یعنی بنیل بوده ام وچیز زیادی با خودکتار ننوشته ام. این روزها اما دارمشان چون دیروز سه هزار کلمه با خودکرا نوشتم و در این هفته بسیار اب خودکار تحقیق کرده ام و اتفاق خجسته رخ داد به اسم سهره ی صورتی و طرقه ی آبی. برایش نامه های تاریخی بسیار خواندم. از جنگ ها از گرما. از آلمان و شهر برلین. از نامه ی مستر چیچیک. این بخش را همیشه بیشتز از خود نوشتن دوست دارم. این بخش دور خود چرحیدن و هی چرخیدن و هی فرورفتن در دل حوادث و ماجراها. به نوشتن که می رسد هول و هراسم. – داشتم از زایده دستم می گفتم که این بار توامان از دو خوشی متفاوت. یکی نوشتن بسیار و دیگری به زور بستن زیپ چمدان ها... روزها را می شمارم.ز

نوشتن دیدگاه