برف آرامی شروع به باریدن گرفت. سبک. از زمستان های اینجا متنفرم. رف ها و یخبندان ها وماه های خاکستری طولانی و تمام نشدنی. امسال اما رحم کرده. مهربان شده. پاییز یک برف جان دار بارید و تا امروز که به ماه دوم زمستان رسیده ایم وفبریه است از آن سرمای منفی 30 درجه خبری نیست. یکی دو روز منفی سزده و منفی هیجده شد اما برف نیامد و یخبندان نشد. پنجشنبه هم قرار است منفی 15 شود. اما همین که برف های بی اندازه نمی بارد خیلی خوب است. برف و هرچیزی زیادش از شاعرانگی خارج می شود. مثلا باران هر روزه و تا ابدد ادامه دار برای من غم ناتمام دوران است. اما این برفی که انگار فقط یک لحظه پشت پنجره ظاهر شد مثل این بود که کسی دست هایش را به اندازه ی مشتی باز کند،اندک برفی بریزد و تمام. همین بود سهم پنجره از برفی که بارید و کم بود اما یگانه و به اندازه. سفر کوتاه بود...

امروز خاکستری. آسمان و زمین و خیابان و کشتی ها و رودخانه اما هوا مطبوع است و هفت درجه. کار همان اندک برف صبحگاهی ست. به اندازه و با رعایت فاصله ای برای شیفتگی. نه آنقدر نزدیک که ذوب شوی و نه آنقدر دور که یخ بزنی. دقیقا به همین میزان.

.

دیشب در ادامه ی سبکی های شبانه خواب آن محله ی قدیمی را دیدم. روستایی که دیگر کمتر کسی سر میزند. همه ی ادم های ان روستا مرده اند. همه شان. خانه ها هم ویلایی شده.خبر از در چوبی و سردری که روی آن بود نیست. خبری از علف های خیلی بلند هرس نشده هم نیست. حتی خبری از همبازی های دوران کودکی من هم که هزار امید بود و شادی و سرمستی ایام، دیدنشان. مثلا آزاده که از من هزار سال بزرگتر بود و هر وقت به روستا می رفتیم دلم می خواستم تا انتهای باغ بروم. انتهای باغ به خانه ی آنها می رسید. آن ها که می شوند فایمل دور و نزدیک مادرم- (این جمله من را یاد فیلم اسرافیل آیدا پناهنده می اندازد آن قسمت از فیلم که دختر در حرکتی دلبرانه دستش را نزدیک بینی پسر می گیرد و می گوید بوش خوبه. یارو گفت هرچقدر بمونه بهتر می شه و اینسرت و کلوزشات دست پسر که تکیه داده به پنجره ی ماشین از زاویه ی دید هدیه تهرانی- ماهی، همان عاشق قدیم. این نگاه به دست را من می شناسم. دست ها با من قریبه اند. آشنایان نزدیک همیشگی اند دست ها.مثلا زمستان ها دست هایش سرخ بود و آن قسمت سفید را به اندازه ی ردی و به اندازه ی خطی نازک باید از زیر دستبندهای بافتنی ای که همیشه می بست پیدا می کردی. آنجا بود همه ی میعادگاه برف های جهان. همه ی زمستان و سفیدی اش در همان یک لایه ی برف تازه ی پانخورده بود- در فیلم می گوید توی روستا همینطوریه دیگه. همه با هم فامیل اند.از دقیقه ی سی به بعد فیلم را دوست داشتم. خاطره ی عشق وقتی تراژیک می شود... هیچ چیز به این اندازه در جهان زیبا نیست. عشقی که جای زخم می گذارد. هیچ چیز به اندازه ی تعریف کردن قصه ی یک جای زخم زیبا نیست. وگرنه که وصال است و هر روزه ی مدام زندگی و صبحانه و چای و قهوه و شیر ودویدن و به ایستگاه اتوبوس رسیدن و دیدن و ندیدن و...) کجا بودم؟ روستا را می گفتم که بودن آزاده با آن سن زیادش که هنوز هم دقیقا نمی دانم چند سال از من بزرگتر است برایم موهبتی بود.

ان مسیر طولانی و پرپیچ و خم خانه ی مادرجون را تا انتهای کوچه باید می رفتم. کوچه که نمی شود اسمش را گذاشت. مسیری بود خاکی با ترس های کوچک و بزرگ از سگ های گله و مارهای بی آزاد و حلزون های چسبیده به درخت و شیره هایشان که تا مدت ها فکرمی کردم سقز از همین ها حتما درست می شود که همیشه توی کیف های مادرجون به راحتی پیدا می شود. همه ی سختی مسیر و این سفر طولانی را به جان می خریدم و با شجاعتی وصف نا پذیر می رفتم و می رسیدم به خانه ی آزاده. خانه شان آبادتر بود.شهری تر بود. مثلا دستشویی شان یک سیر و سفر طولانی نبود مثل خانه ی مادرجون که هزار سال طول می کشید و یک گودال دور و دراز بود و ربطی به قیافه ی توالت های امروزی نداشت.

کی بود؟؟ دو سال پیش بود که دوباره برگشتم به آن خانه. خانه که نبود. جایش یک ویلای خیلی نوساز ساخته اند که شب ها آبشارش روشن می شود و نورهای مختلفی از خودش ساطع می کند ومن را یاد رقص نورهای آبشار نیاگارا می انداخت. از در خانه که دیگر چوبی نبود بیرون آمدم تا برسم به خانه ی انتهای کوچه. می خواستم دوباره آزاده را پیدا کنم. خانه ی انتهای کوچه سه قدم بیشتر نبود. هرچه فکرمی کردم که ان راه طولانی و ان مسیر پر هراس و سرسبز چه شد به هیچ جوابی نمی رسیدم. آزاده هم از انجا رفته. انگار یک بچه دارد.خانه شان هم دیگر کسی زندگی نمی کند. تهرانی ها همه ی خانه ها را خریده اند و از نو ساخته اند. ویلاهای بزرگ و آهنی.. بوی چوب را از هرجا رخت بربست یکی از جوانه های زندگی رفت و ناپدید شد. آدمی را با چوب قرابتی ست از سالیان دور و دراز. هر دو با خاک آشنایی دیرینه ای دارند. هر دو کم و بیش جنس همدیگر را درک می کنند. همین است حال خوش چوب و عطرش وقتی بهار می شود و ادم ها را حتی تلخ ترین شان را به شور و جوشش وامی دارد. آدمی اما این چیزها را یادش می رود. حواسش پرت می شود و دنبال امنیت می گردد و جهان را به آهن و دیوار می ریند.- اول می خواستم بنویسم زینت می بخشد دیدم هیچ چیز نیست در این عمل جز ریدن به طبیعتی که با جان و جهان ما آمیخته بود و همه سعی مان در فراموشی و نسیان است.-

.

بله دیشب انچنان سبک بودم که خواب انجا را دیدم. خواب صیقلان را.. در خواب می دانستم که پشت به رودخانه ی هادسون خوابیده م، جایی در مرز نیوجرسی و نیویورک. در خواب می دانستم بدنم رو به روی ایمپایراستیت و وال استریت است و هستی ام به طرز بی رحمانه ای پر کشیده به محله ای که فقط در اذهان ما انچنان سبز و زنده است. چون دو سال پیش که رفتم حتی دیگر خبری از آن قبرستان باشکوه و آندرختی که همه مان به خاطرش دلمان می خواستم در جوارش بمیریم، از آن درخت هم خبری نبود.- درختی بود وسیع و دست و دل باز که با آمدن بهار همه ی شاخه ها و شکوفه هایش را تا انتهای جهان می کشاند و روی سر سنگ ها و قبرها سایه ی مهربانی می گستراند. به ان درخت آنچنان شیفته شده بودم ما سه نفر که قرار شد با اینکه همه ی خانواده ی پدری مان در روستایی دیگر به خاک سپرده شده اند ما اما بمانیم زیر این درخت. فقط به خاطر سبزی و مهربانی اش... دو سال پیش که رفتم گفتند صاعقه زده و نیمه بدنش شکسته بود وخموده.-

دیشب اما در خواب من آن روستا به همان اندازه سبز بود. در خواب من هانیه هنوز بچه ای بود که با هم به درخت طناب و چوب می بستیم و تاپ بازی می کردیم.  خبرش از تهران و یک بچه و نمی دانم شاید هم حالا دو یا سه بچه اش نبود.در خواب من ه خودش را با قرص برنج نکشته بود.در خواب من میم شاد بود و در حال قوری کندن بود. میم در خواب نمی دانست روی می آید که "ه" دست هایش را در چشم های آبی اش فرو می کند ودل او و همه ی ان ها را می سوزاند و می رود.

در خواب من، مرضیه کوچک بود و طبق معمول همه ی خواب ها ریحانه هنوز به دنیا نیامده بود 😊 در خواب من و مرضیه و میم و مامان و لوجان در حال قوری کندن بودیم. قوی را از بوته ها می کندیم- در خواب از بوته ها می کندیم اما درختی ست قوری. این هم از آشنایی زدایی های خواب آدمی ست.- همه مشغول کندن قوری ها بودیم. همان انگورهای کوچک. می کندیم و میخواستیم غذا درست کنیم.- اینچنین طبیعی و با طبیعت آمیخته که در لحظه می چیدیم و با هم غذا درست می کردیم و می خوردیم. در خواب من، همه ی ما در کنار جاده ای که هنوز هم هست ایستاده بودیم. در سبزه ها قوری ها را می چیدیم. مامان هنوز سرطان نداشت در خواب من. به لوجان پیشنهاد داد که برویم یک روستای دیگر به دیدن فامیل های مشترک خودش و زن داداشش. (مامان همیشه از دوست ها و آشناهای قدییمی حرف می زند. ادم هایی که ما هرگز ندیده ایم و نمی شناسیم اما به گفته ی خودش او را بسیار دوست دارند. ما همیشه این جمله را دست می گیریم و دور هم می خندیم. مثلا وقتی دارد ماجرایی را تعریف می کند و رگه هایی از قدیم و نوستالژی در آن پیدا و پنهان است یکی از ما سه نفر حتما می گوییم حتما تورو هم خیلی دوست داشت. تو عشقشون بودی و بعد می خندیم. در خواب و بیداری به وضعیت او و صین فکر کردم. وضعیتی کاملا قابل مقایسه.هر دو در عشق گیرکرده و در حالتی آونگ وار که بدون عشق نمی توانند زندگی کنند. او آنچنان که شواهد و قرائن نشان می دهد دختر جوان شادی بود با چشم های درشت و آهویی. دقیقا شکل چشم های من که از اوست. عسلی و کشیده. با ابروهای پرشت و موهایی که فرهای ریز و درشت داشتند. دقیقا به اندازه ی موهای من وحشی. سرطان که گرفت خودش ماشین و قیچی را برداشت و همه را زد. او با برادرش همان که انگشت هایش را فرو کرد و دو جفت چشم آبی اش را از زیر آسمان آبی کم کرد، با یکدیگر در عروسی ها و مهمانی ها می رقصیدند. هماهنگ و جان دار و زیبا. می خندیدند. شاد بودند. با عین درد ودل می کردند و از عاشقی هایشان می گفتند. دخترها به خاطر عین و ه با او بیشتر دوستی می کردند و در مدرسه هوای او را بیشتر داشتند و این موجبات حسادت سایرین بود. او سرشار از زندگی بود. از درخت های سیب بالا می رفت. آلوچه های داخل یخچال غین را یواشکی می دزید و میخورد و پای لرزش و کتک کاری های بعدش هم می نشست. فوتبال بازی می کرد و دارو مسابقات بین المللی کشتی بین برادرهایش بود. سوار قطار می شد و می رفت ساری برای دیدن دوستانش. در راه با دوربین عکاسی که احتمالا از پول هایی که مادرجون و برادرهای بانکی و معلم اش گاه گاه برایش کنار می گذاشتند- عکس می گرفت. عکس هایی از طبیعت و از شادی های بچه های کوچک که لب دریا می نشستند. سوار هواپیما می شد و از شمال ایران می رفت جنوب و ساحل جنوب و بچه های برادرش را به تماشا می نشست. این وسط ها فرم های کاریابی و مصاحبه های کاری را هم پر می کرد. می خواست مستقل باشد و کاری داشته باشد برای خودش. او پر بود از زندگی. تا اینکه عشق آمد. عشق نمی شود گفت به تنهایی. شاید اینجا فرق اساسی بین زندگی او و صاد باشد. برای او تنها عشق آن عنصر تکان دهنده نبود. همه چیز در چشم برهم زدنی تعییر کرد. انقلاب شد. جنگ شد. خون دیدند. مرده اوردند. ریختند توی خیابان ها.موهای بلندشان را کوتاه کردند و به یکباره آن شادمانی ساده و سبزی که در روستا و شهر وجود داشت حرام شد. همه چیز حرام شد. رقص و صدای خوش و آهنگ و آواز و خنده و دست زدن وشاد بودن. شادی حرام شد و او که در درون و ذاتا موجودی شاد و پر از جوشش درونی تبدیل شد به اندوهی طولانی. شد غمی مدام و به دنبال آرمان های توامان با عشقی که در جوانی دچارش شده بود از زیباترین شهر ایران به خاکستری ترین و خاک آولودترین و کویری ترین و گرم ترین شهر ایران کوچ کرد. هیچ هیچ هیچ نبود جز نورهای همیشه زنده ی حرم که به طولانی ترین شدن غم -که نام دیگرش شادی درونی بود به زعم آنها- کمک کرد. او وا داد. ما را به دنیا اورد و با همه ی شوری که در جان داشت بزرگمان کرد. جوشش درونی اش را به ما داد. اما زندگی را وا داد و فراموش کرد دوربین عکاسی اش را. عکس ها را. ساحل جنوب را. بالا رفتن از درخت سیب را، دزدیدن آلبالو خشکه ها را...  وا داد و در این وا دادن جانش ذره ذره رفت. از بدن تکه هایی کم می شد و می گفت در هر بیماری ادمی مهربان تر است و به معبود نزدیک تر. ادمی سبک می شود با هر رنجی که به جان می رسد. که انگار لایه ای کم می شود.

من به او فکر میکنم بسیار. اما هرگز درواقع به او فکر نمی کنم. وقتی می آمدم. وقتی اینهمه درو می شدم و قاره ها و اقیانوس ها را می دیدم که روی مانیتور هواپیما اسم عوض می کنند نمی دانستم اینهمه به او فکر خواهم کرد. نمی دانستنم این همه در من زیست می کند. نمی دانستم این همه در ناخودآگاه من همراهم است. تا اینکه آقای کشاورز در نقد و تحلیل داستان هایم گفت در همه ی داستان ها و نوشته هایت رابطه با مادر حضور دارد ومن تا پیش از این نمی دانستم.دوباره که همه شان را می خوانم می بینم زخم زده در انتهای من نادانسته و ناخوداگاه.- هفته ی پیش برای دومین بار سونات پاییزی برگمان را می دیدم و اشک میریختم زیاد. که انگار هرگز بند ناف پاره نمی شود و رنج های مادر به دختر انتقال پیدا می کند.

.

بی اندازه از خوابم دور شدم. در خواب همانطور که قوره ها را می چیدیم مامان به لوجان گفت برویم خانه ی آن فامیلشان برای نهار- به همین سادگی بود یک زمانی رفتن و دیدن آدم ها. به همین بی آلایشی قوره ها را در دست می گرفتیم و می رفیتم پشت یکی از این درهای چوبی و آن وسیله را که الان اسمش یادم نمی آید در دست می گرفتیم و در می زدیم. که زن دایی معصومه را دیدم چادر به کمر بسته با نگاهی به انتهای جاده که گفت خودشان آمدند. زنی بود جوان با صورتی گرد که در خواب نمی شناختم دو پسربچه ی کوچک بامزه داشت. هر دوی بچه ها دندانشان ریخته بود. همه شاد شدیم و دوروبر آن ها چرخیدیم. با پسربچه ها بازی کردیم و مامان از دیدن فامیل شان خوشحال بود. قوره ها را به خانه بردیم احتمالا در ادامه ی خواب که نمی دانم به کجا رسید. واحتمالا یک نهار جدی قوره مسمی دور هم درست کردیم و در باغی که دیگر نیست. در ایوانی که حالا چسبیده به یک خانه ی ویلایی- ایوانی که آن موقع ها وقتی می ایستادم لبه اش هراس از افتادن و ضربه مغزی شدن بود و با غروری دست بر پیشانی گذاشته تا انتهای کوچه را از لابه لای درخت های خیلی بلند سان می دیدم- ایوانی که حالا فقط در حالت نشسته می توان استفاده اش کرد.این همه بزرگ شده ام یا این همه جهان واحوالاتش در حال کوچک شدن است...

خوابم را اینجا نوشته م تا آن شهر و خانه ی قدیمی سبز دوباره زنده شود در اذهان همه ی ما که تجربه ی بازی کردن در بیرون از خانه را داریم. تجربه ی دویدن اطراف درخت های سبز را داریم. تجربه ی ترسیدن و فرار کردن از مارهای بی آزار را داریم. تجربه هایی که بچه های این نسل هرگز نخواهند داشت. دیگر هیچ بچه ای در باغ و کوچه بازی نمی کند. از کی است که صدای بازی و خندیدن و دعوای بچه ها را نشنیده ام؟

نوشتن دیدگاه