شب ها آنچنان سبک و بی وزنم که به همه ی ادم های دور ونزدیک سر می زنم. در همه ی خانه های بزرگ وکوچک قدم میزنم. با ادم ها چای می خورم. غذا میخورم در تابه ای مسی. به ادم ها و پوست صورتشان نگاه می کنم. به چهره شان وغمهای هزارلایه شان دقت می کنم. شب ها با او عکس نگاه میکنم. شب ها برای او برادر دوقلو خلق می کنم. لخند معنا دار نون را شب ها دنبال می کنم. در خواب با او آشتی می کنم. تا حیاطی که در واقعیت نیست به دنبال او می روم تا همه چیز را برایش توضیح بدهم. شب ها به آ می گویم چرا ناراحت و حال ندار است. شب ها خیلی کار دارم. خانه هایی را باید بروم که تا به حال ندیده ام. خانه های سه طیقه ی قدیمی حیاط دار که بیشترشان در تهران هستند. شهر خواب های من تلفیقی شده از تهران و پل های نیویورک و پنجره ی خانه ی رو به روی رودخانه و گاهی شمال. شهری ست تازه و سرشار. گاهی محو و گاهی تازه و پررنگ. شب ها ادم هایی هستند که در واقعیت شاید یک بار و دوباره دیده ام آن ها را. مقل مادر میم که زیبایی بکر و بی بدیلی دارد. لبخندی که همه ی غم عالم در آن جمع شده است.خواب هایم را باید گشوده کنم. یک زندگی جدید پیدا کرده ام.

نوشتن دیدگاه