شب ها دوستت دارم آنچنان که سبک می شوم. یا نه شب ها سبک می شوم انچنانکه بی محابا دوستت دارم. آنچنان که برایم مهم نیست زن داری. شوهر کرده ای سال هاست. آنچنانکه برایممهم نیست بچه داری و بچه ی دومت همتوی راه است. شبها بی دریغ و بی اندازه دوستت دارم. سبکم و بی وزن. همین است که دوست داشتن به مثابه ی یک پر سنگین می آید و در انتهای جانم که بی اندازه سبک است جایش را پیدا می کند. می نشیند و زخم می زند و مرا از خواب می پراند. شب ها بی فکر میگویم دوستت دارم. می دانی که نباید گفت. می دانم که مجاز نیست. می دانم که تو هم خوشت نمیاید. چون مرده ای. چون فکر می کنی آدم دیگری شده ای و این یعنی مرگ آنکه من را از خواب می پراند. شب ها آنچنان دوستت دارم که از خواب می پرم. آنچنان سبک هستم که در ثانیه ای با خورجینی سنگین از دوست داشتن به سمت تو پرواز می کنم. مرزها و اقیانوس ها هم در شب ها سبک می شوند. بارها در شب پرواز کرده ام. با ان غول های آهنی. هیچ مرز و کشور واقیانوسی نیست. همه ی جهان سبک و خواب آلود در تخیلات بی اندازه طولانی خود غرق است.

اما شب ها برای پرواز کردن و پر شدن همهیشه سوار شدن داخل آن هواپیماها نیاز نیست. می خوابی و پر می شوی و پرواز می کنی و او را می بینی که نباید ببینی. او که حواسش به تعداد کلمه هایش است. او حواسش هست شب و روز بیشاز اندازه سبک نشوداما خیلی وقت ها از دستش در می رود. او هم سبک می شود. در این میان گاهی با همه ی سبکی هایمان در جهانی بی وزن به یکدیگر برمی خوریم. خورجین های سنگین دوست داشتن بر شانه هایمان و کلمه ها در دستانمان. من می پاشم همه را. بی دریغ. رها. سبک. نترس. جهان پر می شود از کلمه. اقیانوس ها سنگین می شوند. ستاره های آسمان لحظه ای کوتاه برق می زنند. ماه کامل می شود و من می دانم به زودی. خیلی زودتر از طلوع آفتاب باید مسیر را برگردم تا دوباره خورجین پر کنم از دوست داشتن تا دوباره بریزم بر در و دیوار شهر.

او اما مشت دست ها را سفت می کند.انگشت ها را فشار می آورد. خودش را باد می کند مثل پرنده هایی که سردشان است که سبک نباید تا این اندازه. که نکند صبح بشود و چشم باز کند و آفتاب شود و روشن همه جا و ببیند چقدر کلمه ریخت و پاش شد. او می ترسد و به سبکی شب دل نمی دهد. حتی در این همه زلالی شب یک بار گفت منطقی بودن. از منطق و عقل حرف زد و رهایی شب را خدشه دار کرد.

من دوست دارم یک بار که حواسش نیست مشتش را باز کنم. کلمه ها را از لابه لای انگشت های فشرده اش بکشم بیرون. بپاشم به جهان. جهان کیف کند. روشن شود. شب و روز قاطی شود.

نوشتن دیدگاه