در دفترچه ی کارهای کوچکم برای امروز هزار برنامه ریخته بودم. برنامه های هرکولی مرتب و منظم که هیچ چیز نمی تواند آن ها را تکان دهد و جا به جا کند. اما صبح بیدار شدم و در مه اینجا که ابرها را با سرعت تمام جا به جا می کرد و رفت و امد رنگ سفید پشت پنجره بود و امد و شد رودخانه که لحظه ای بود و لحظه ای دیگر نبود... در این هوا بلند شدم و صورت نشسته با موهایی کوتاه که به تازگی خودم جلویشان را به شیوه ای نامرتب چتری کوتاه کرده ام... بلند شدم و با دوستانم رفتم کافه. اینجا نه. در خیابان قدس. در نزدیکی سردر میله ای سبز دانشگاه با هم روی صندلی های گرم و چوبی کافه نشستیم. حرف زدیم. خندیدیم. گروه راه انداختیم. نگران شدیم. غصه خوردیم. چای زنجفلیم را درست کردم و به همراه آن ها موکا و هات چاکلت خوردم. من بودم و خواهرها و میم و ی. جای صین را خالی کردیم و گفتیم حوصله ندارد این روزها. من با آن ها کافه بودم. دو ساعت روی صندلی ها نشسته بودم در هوایی که سرد بود و ان ها پتو انداخته بودند و من روی مبل با پتویی رو پاهایم نشسته بودم. همران ان ها بلند شدم و به داخل کافه رفتیم. موکای میم را به شکل گیاهی در آورده بودند. همانجا کافه چی آمد و همه ی هنرش را داخل فنجان سفید میم خالی کرد. ما حرف می زدیم و می خندیدیم. من همراه ان ها بودم و صبح زود با آن ها رفته بودم کافه. انجا شب شده بود و تاریک بود. هوا سرد شده بود و ما مجبور شدیم از حیاط بیرون کافه برویم داخل و... ما شده بودیم گیاهی نقاشی شده روی موکا. که همه ی جهان کف دریاست و حباب. ما اما گیاه بودیم. سبز و بذرهایی که از ده سال پیش کاشته بودیم. سبز و طراوتی که طاقت داشت بایستد روی همه ی کف های دریا و موکاها. بذرهای دوستی ام را آنچنان دوست دارم که به پول و رشته های پردرآمد عطایش را می بخشم.- لقایش را... که همه ی زندگی اند. تمام و جامع و مانع و بی دریغ.

نوشتن دیدگاه