مادرم می پرسد حالا در ازای وقت و زمانی که می گذارید چیزی هم نصیب تان می شود؟ بعد من و ریحانه در ادامه ی ماجراهایی که از قاب عکس برایم تعریف کرده است می زنیم زیر خنده و هی می خندیم و آنقدر می خندیم که اشک از چشم های من بیرون می آید در حالیکه روز قبلش در ماشین بزرگ اوبر نشسته بودیم. با ح بودیم. روز تولد مارتین لوتر کینگ که روز فیریدام آو اسپیچ هم هست. روزی باشکوه که در امریکا همه جا تعطیل است.

هوا سرد بود. باد شدید می آمد. روی موبایل هایمان آلارم طوفان آمده بود که از شب تا صبح هوا می رسد به منفی بیست و سه درجه. اما من اصرا داشتم که برویم والمات گاردن و گلدان بخریم. یک آرزویی که از کریسمس داشتم و ح هم قول داده بود. رفتیم و با دو گلدان و وسایل رنگی و بالش های قرمز وروتختی سنتی و لباس و سوغاتی و جوراب های گرم برگشتیم خانه. در اوبر که بودیم در ماشین هوا گرم بود. شب سرد و روشن و نورانی بود. ماه کامل و بی اندازه سفید بود. حتی دو ستاره هم دیدم. هزار سال بود که به ستاره ها و حضورشان دقت نکرده بودم. وجودشان را به کلی فراموش کرده بودم. درحالیکه هوا گرم بود و زیبایی ها پیدا و چیزهای رنگی قشنگ خریده بودیم و گلدانی که یک ماه انتظارشان را می کشیدم به یکباره به ح گفتم احساس تنهایی می کنم. احساس تنهایی شدید.

در بهترین نقطه های زندگی این احساسات می ریزد توی جانم. ح گفت چون دو روز مانده به به هم ریختن هورمون ها. ح من را مثل یک کتاب باز می خواند. راست می گفت. همیشه دو سه روز باقیمانده اشک بی علت و شادمانه است. اشکی که شاد می کند تمامم را وقتی جاری می شود و سیگار است و چس دودش.

صبح بیدار شدم. ساعت پنج بود. با غصه خوابیده بودم. در حالیکه شمع های تازه خریده را روشن کرده بودم و به آسمان و به زندگی های دیگرم در جهان های دیگر فکر می کردم. خوابیده بودم و صبح زود با تلخی بیدار شده بودم. توی هال ستاره ها هنوز توی آسمان بودند و خورشید را می دیدم که از لابه لای ساختمان های آپرایست ساید در حال بالا کشیدن خودش بود. باز هم غصه خوردم. بیهوده و بی معنی. ساعت هشت دوباره رفتمخوابیدم. درحالیکه هیچ کاری نکرده بودم. نه کتابی خوانده بودم. نه چیزی نوشته بودم. هیچ. تا ساعت یازده.

بیدار شدم و دلم می خواست بیدار نشوم. دراز بکشم و چقدر از این حالت متنفرم. شروع کردم برای ر نوشتن. حرف های چرت و پرت مثل اینکه کجاست و در اتوبوس بود. مثل اینکه دقیقا به کدام خیابان رسیده و دیروز چه خوردند و... بعد ر رسید و به من زنگ زد و ساعت ها خندیدیم وحرف زدیم و از گیم آو ترونز و شخصیت هایش گفتیم. گفتم برای مامان هم بگذارد که مامان این جمله را گفت و ر گفت چی نصیب مون بشه یه جوری حرف می زنه انگار داره اتم هسته ای درتس می کنه و...

مادرم دنبال نصیب است و ما هم. مثلا من موسیقی سریال و شخصیت پردازی و سیر روایت و جهان های ناممکن و ساخت و پرداخت این دنیاهای ناهمگون نصیبم می شود و زندگی ای که با دیدن این سریال در کنار ح با هم می کنیم. شام و نهار می خوریم رو به روی تلویزیون و استرسی می شویم. غمگین می شویم. فحش می دهیم.

سوال مامان مثل سوال هایی ست شبیه به حالا این همه درس خوندی چی شد؟؟ حالا این همه کتاب خوندی به کجا رسیدی؟

بورخس می گوید مثل این است که بگویید این غروب زیبا به چه کار می آید؟

نوشتن دیدگاه