خوبم. دلم درد نمی کند. به هم نمی پیچم. مرغ با زعفران و پیاز درست کرده بودم. بوی خوبی توی خانه راه افتاد. امروز بعد از مدت ها می نویسم. و این همه ی خوشبختی ست. خوبم و دیروز باورم نمی شد دوباره خوب شوم.در هر وضعیتی که به سر می برم به شدت آن را غایی ونهایی می پندارم. دیروز که بد بودم فکر می کردم روزهایی که خوب بودم چگونه بود؟ آفتاب بود؟ می نوشتم؟؟ می خواندم. اصلا انگار نه انگار که شاید ده ساعت پیشش خوب بودم وداشتم برج سکوت می خواندم وفیلم می دیدم.

این روزها به شدت فیلم می بینم و چقدر خوب است فیلم دیدن.دوباره به جهان تماشا بازگشته ام. به جهان یک ساعته ی جداکننده ای که خیال در قوی ترین و حسرت برانگیزترین حالتش پرواز می کند. خواب زمستانی نوری بیلگه جیلان را دیدم. در همان فضای آرام و پر شده از آهتسگی. در فضای روشنفکری که در 50 سالگی دغدغه ی مقدی بودن و کاری انجام دادن را دارد. با نهال. همسر جوانش هم همدلی داشتم. نهال دختری زیبا بود. در خانه و هتل بزرگ بازیگر تئاتر نه چندذان معروف زندگی می کرد. پول ها را می بخشید و خیریه راه می انداخت و... اینطور بود که آرام بود وخوشحال بود.

فلیم های پاولسیکی را هم دیدم. فیلم های سرد و خاکستری و سیاه سفید. ایده ی آیدا را دوست داشتم. و صحنه ی پایانی را. جایی که دختر راهبه ای که حتلا فهمیده پرد و مادرش یهودی بوده اند و خون یهودی درر رگ هایش است و پدر و مادرش را چگونه کشته اند و... حالا عاشق شده ئ می خواهد زندگی عمه اش را تجربه کند. لباس های لختی او را می پوشد. شبها به کافه ها یم رود. مشروب می خورد و سیگار می کشد و با عشقش می خوابد. عشقش می گوید با هم زندگی می کنیم. سگ می خریم. بچه دار می شویم. بعد یک خانه می خریم و دختر می پرسد بعدش چی؟ پسرمی گوید بعدش مثل همه ی مردم زندگی می کنیم. صبح نشده لباس های راهبه ای اش را می پوشد و می زند به جاده. جاده انتها ندارد. آرام است می برد او را تا ناکجا.

فیلم جنگ سرد را دیدم. یک عاشقانه ی پر آواز. که صدای آوازها حفه می شود در تبعید. که انگار عشق می پوسد و آدم ها و عشق شان رنگ می بازد. دختر پوسیده یم شود. صحنه های خوب دارد و فیلمی ست که می شود یک بار دیدش. ارزش سینمایی چندانی ندارد.

فیلم روما را با ح رفتیم سینما دیدیم. یکشنبه بود. ساعت 9 و نیم رفتیم. سمت خانه ی فرنزد رفتیم و با اتوبوس و مترو بیست دقیقه رسیدم. ویلج را قدم زدیم. روشن بود. کافه ها و رستوران ها باز بودند. پر از آدم. ساختمان فرندز را برای کریمسس تزیین کرده بودند. هوا خوب بود. فیلم شورع شد و تا ساعت دوازده شب ادامه داشت. رنج اور بودن ادامه ی دیدن ش. روما را دوست نداشتم. کش دار بود و طولانی. ح دوست داشت. یاد درد می افتاد. یاد دوران جنگ زدگی و آوارگی و از دست دادن خانه شان و سختی هایی که عمه و مادرش کشیده بودند. من اما به لحاظ سینمایی نگاهش می کردم که چقدر اضافه داشت. که می شود نوزاد مرده به دنیا آمده را نماد انقلاب ناکامو عشق عقیم و خانواده ای ناتمام دانست ولی خوب که چی؟؟

در همان ساعت شب در سینمایی مخوف و کوچک دو ایرانی هم پشت سرمان بودند و فارسی حرف می زدند. خیلی تعجب کردیم. برگشتیم خانه سریع و بیست دقیقه ای و بی دردسر. یادم آمد یکی از رویاهایم این بود که شب ها از خانه بیرون بروم. شب ها را دوست دارم. الین خانه را دوست داشتم چون استارباکسی دارد پایین جاده که تا ساعت دوزاده شب باز است. فکر می کردم می رویم آنجا و تا آن ساعت کار می کنیم. هرگز نرفتیم. حتی یک بار.

یک فیلم افتضاح هم دیدم که بدتر از ان نمی شود. یک داستان و کتاب خوب را به گند کشیده بود. داستان فوق العاده ی گاو خونی را بهروز افخمی با فلیمش به فاجعه ای ملی تبدیل کرده بود.

استرنجر دن فیکشن را هم دیدم. کارکتر اصلی که از رمان بیرون زده بود و عاشق شده بود و نگران سرنوشت اش بود. ایده ی جالبی داشت و باز هم آنچنان تعریف سینمایی نداشت.

فیلم کامیون یا همان کمون ویتربرگ را هم دیدم. در ادامه ی ایده ی همگی با هم زندگی کردن دهه ی هفتاد که به شکست منتنی شد. بد نبود. نه آنچنان خوب نبود. اما فیلم شکار این کارگردان را از یاد نمی برم.

دلم می خواهد برگمان را دوباره شروع کنم. سونات پاییزی ببینم.

این روزها فکر می کنم چیزی برای نوشتن نیستو هیچ و هیچ..راستی دیروزدر جشنواره ی اضفهان اول شدم. نشان ویژه ی ملی محیط زیستی دادند و به ریحانه گفته بودند اسکان و.. مهیاست. بیایید اصفهان. خودم بودم می رفتم. خوشحال شدم. شدم. بعد سریع یادم رفت و شروع کردم به عضه خوردن و سوال که چی لعنتی؟ گوه به این سوال...

 

نوشتن دیدگاه