نوشته های قدیم انگلیسی ام را میخوانم. مثلا سال دوم. که فکر می کردم دیگر به اندازه ی کافی بلدم که مثلا یک داستان بنویسم. بله به همین اندازه ساده باورانه و کودکانه. بامزه اند. راحت نوشته شده اند. حتی کلمه های قشنگهم دارند که با دیدن شان راستش کیف می کنم. غلط های گرامری فراوان. اما این آسودگی از کجا می امد که این حجم از نوشته ها را پدید آورد؟ از جهل. از نادایی زیبای دوست داشتنی. از این ندانستن که جان حهان است و اعتماد به نفس کاذب همه ی نادانان که صاحبان ابدی و ازلی عالم اند-شبیه نسیم نوشتم این تیکه را- یکی را دیدم که همینجوری به یکباره شروع کرده هستی و زمان هابدگر ار خواندن و هرجایی که می نشید و هرجا که وارد می شود می گوید در پدیدارشناسی فلان... بعد به من که چهار سال در ان هوای فلسفه نفس کشیدم بگوییم قلبم از حرکت باز می استد که بگویند از هایدگر چیزی بگو. حرفی بزن. مقداری از جهل را همیشه بادی در وجودمان آگاهانه روشن و زنده نگه داریم که جلو ترس هایمان بایستد و دیوار شود و سینه سپر کند.

نوشتن دیدگاه