یک نظریه ای پیدا کرده ام در همین چند روز اخیر. اصلا در همین هفته ای که گذشت. در همین ویکند درازکش روی مبل. آدم ها هرچقدر بزرگ تر می شوند کوچک تر می شوند. به همین بی معنایی و عبثی ست نظریه ام. به این شکل که در همین دو روز پیش خود من در سی سال زدم زیر گریه و دو روز بغض کردم که مادرم را میخواهم. دلم درد می کرد. می پیچد. دو روز تمام. چندین بار بالا آوردم و با خودم فکر می کردم این وضعیت ادامه دار برای چندین ماه که انگار کن با تمام لذت تیرامیسو خورده ای بعد یک لگد بپراند بچه ای درون شکمت و همه را پس بدهی... دو روز اشک ریختم و فکر کردم دلم مادرم را می خواهد. اما این همه ی نظریه نیست. مثلا همین پریروز، نون در چهل و پنج سالگی در ترمینال نیویورک زد زیر گریه و گفت پدر مادرش را می خواهد. ما هم همراه نون گریه کردیم. چون همه مان به نوعی پدر مادرمان را می خواسیتم. نون و ح ولی پدر نداشتند. پدرشان در یک سال، دقیقا در پاییز... من و نون دیگر داشتیم و باز هم گریه کردیم. سعی کردیم هر کدام به دوردستی نگاهی بنیدازیم. اما بی فایده بود. تولد پدر نون شب یلداست. همین یک دقیقه ی اضافی می تواند آدم ها را عاشق کند، متولد و بمیراند. گفت پدرش هم در یلدا متولد شده مثل میم و گلی. مثل آدم های قشنگ زندگی من که در یلدا به دنیا آمدند. مثل گلی که مرد. که هر وقت به او می رسیدم می پرسیدم چرا اسمت را یلدا نگذاشته اند.

چند وقت است که شب ها فاتحه نمیخوانم؟ با زندگی ام چه می کنم؟ مدت هاست ننوشته ام. هیچ.. هاون در آب می کوبم اگر انگشت هایم به نوشتن آلوده نشود- قوام می گفت آلودگی حداعلای عشق است. آنجا که مرزها مخو می شوند. آنجا که به دیگری آلوده شده ای. می گفتی به ترکی ست. زیباست.- فاتحه نمی خوانم. شب هاست. با خستگی می خوابم. از کارهایی که می ریزم بر سرم و یادم می رود معنای پس و پشت شان را... چندوقت است که یاد گلی نبودم اصلا؟ سلام گلی. من اینجا. تولد میم را تبریک گفتم.برایشان نوشتم به اندازه ی یک دقیقه و یک عمر، جاودانگی اندوه در من، دوستت دارم. تولدت مبارک. تولدت مبارک گلی.

موهایش خیلی بلند بود. بلند و شانه کرده و صاف. چشم های درشت داشت. مژه های بلند. چشم هایش مشکی بود و نیازی به آرایش نداشت. لب های درشت و زیبا داشت. هرگز رژ نمی زد. بینی اش خوش فرم بود. قوز نداشت. یک زیبایی بی آلایش در او بود که هرگز برایش مخلی از اعراب نداشت. زیبایی برایش ثانویه بود. نه اصلا در اعداد نمی آمد. عاشق شده بود و میتوانست او را ببنید. در روزهایی که من نمی توانستم. همین زیباترش کرده بود در چشم من. چشم هایی که چشم های او را دیده بودند. این همه واسطه. این واسطه ی میان عشق ها زیباتر می کند آدم را مخصوصا که خودت بی هوا باشی. مخصوصا که خودت عاشق شده باشی و حواست به اطراف نباشد. چقدر خوب است این روزهای بی هوایی و بی خیالی در سرزمین بادهای خیال. او شده بود. نیازی نبود حرف بزند از احساسش. برداشت من را در شبی طولانی برد تا انقلاب و سر راهمان مغازه ها را گز کردیم. با شوق برای او رنگ انتخاب می کرد. برایش عطرها را بود می کشید و می گفت او سلیقه ی او را قبول دارد. اوی اول، اوی او بود. و اوی دوم یک دقیقه ی اضافه و کشدار و اندوه جاودان شده ی من – که بیشتر از هر چیزی در زندگی دوستش دارم.

  • ح همین الان گفت جغلو یک چیزی نشونت بدم. دوباره یک اخباری. کمدی ای چیزی خوانده یا شاید ذوق پارتی جیمز باند فردا شب را دارد که قاتی شده با یلدا. شرکت شان برای سال نو مهیمانی بزرگی گرفته در یکی از روف تاپپ های منهتن. من حوصله ندارم اما او دوست دارد من باشم. باید یک لباس سیاه بپوشم که شبیه یکی از کاراکترهای جیمز باند شوم. ندارم. حوصله ی لباس های لختی پوشیدن را، حوصله ی شادی های آمریکایی ها را، حوصله ی خوش و بش کردن های الکی همکاران جوان و نخبه ی او را، حوصله ی الکی وو گفتن اینکه چقدر خفن که از هاروارد و فارغ التخصلی شده اید ندارم. دوست دارم این روزهای جابه جایی و جنون هورمون ها را در غم زیست کنم. بنشیم خانه آهنگ خانه ی فریبز لاچینی از صبح تا شب بنوازد و من وحضی شوم و صدای کیبورد روانی ام کند. به ح می پرم و می گویم اصلا چیزی نگو و حرفی نزن و نمی خواهم ببینم چیزی که می خواهی نشانم بدهی. بی رحم و سگ اخلاق می شوم روزهای نزدیک پریود. یک هار واقعی و غیرقایل تحمل که واقعا جای شرم دارد. پریروز که از صبح تا شب پنج بار بالا آوردم و خودم نمی توانستم به روشویی نگاه کنم ح بی هیچ حرفی وقتی من خواب بودم همه چیز را تمیز کرده بود حتی هیچ اشاره ای هم نکرد. حتی در لحظه ی شدید و کثافت بالا آوردن غصه ی این را هم داشتم که آب می گیرد و خوب پایین نمی رود حالا این رنگ و بوی حال به هم زن... بعد دوباره و سه باره و پنج باره همه ی فیها خالدونم را که اینجا دقیق ترین معنی را می دهد بالا اوردم و دو روز بی هیچ حرکتی در سه لایه پتو دراز کشیدم. ح همه چیز ار تمیز کرده بود و من خیلی دلم سوخت. مطمین بودم که یادم می ماند و اخلاق گوهم را ترک می کنم حتی به وقت جا به جایی هورمون ها. اما انسان را از نسیان ساخته اند. دکتر کمالی می گفت از انس هم. انسان انس می گیرد و فراموش می کند. این است همه ی هستی انسان. و دوباره تکرار همین دو فعل است.

خواب های طلایی مینوازد جواد معروفی و من می نویسم و محکم می کوبم روی دکمه های کیبورد. خودم را با ضربه های پیانو هماهنگ می کنم. این است همه ی کیف نوشتن بی آنکه برگردی و سر بچرخانی که کجایش را گند زده ای. این است زیست در وطن در زیان مادری. آه چقدر خوب است که زبان، مادر است

مادر است که رنج می کشد و بالا آوردن حتی تیرامیسو را فراموش می کند و به دست نسیان می سپارد و انس می گیرد. مادر است که رنج ها را به جان می خرد و با رنج ها هم انس می گیرد. زبان مادر است. جایی برای زندگی. جایی برای رنج کشیدن. وقتی کمی دور می شوی از آن. وقتی می بینی که چطور با بی رحمی، ذبح اش می کنند رنج می کشی. انس اش را گرفته ای. رنج را بالا آوردن ها را از یاد می بری به امید  لذتی در دوردست...------- کجا بودم؟ داشتم از گلی می گفتم. از یلدا می گفتم. از این روزها. از پدر نداشته ی نون. نون اشک ریخت و گفت پدر مادرش را می خواهد. برای پدرش هر سال، شعری می فرستد برای روزنامه...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشتن دیدگاه