سی ساله گی آرام بود. شاد بود. پر بود از آدم هایی که با همه ی فراز و نشیب ها دوست شان دارم. از جمع های کوچک و بزرگ و بی ربط و باربط. از جمع هایی پر شده از عطر کلمه ها تا جمع های پر شده از حرف صفر و عدد و پول و بانک.

.

شبش را تا صبح بیدار بودم.خواب نمی آمد به چشمم. صبحش با مامان و مرضیه و ریحانه و بابا و ح پای واتس اپ تولد گرفتیم. همه شان سعی می کردند غصه نخوردند و لبخند نقاشی کنند به لب.همه شان.با ریحانه با نیمه های شب حرف زدیم. از سفرش گفت. از بهشتی که رفته بود و عکس هایش را برای ما می فرستاد و من غصه می خوردم این بهشت های ایران را چه تلخ از دست میدهیم. زهرا عبدی چیزی نوشته بود در اینستاگرامش از عشق نوشته بود. آنچنان که شایسته است برای عشق باید نوشت. از عشق نوشته بود و در نهایت گفته بود کاش این عشق وطن نباشد.

امروز یکشنبه ی آفتابی ای بود. سی ساله گی روشن بود و پر نور و آفتابی. هر دو روز آخر هفته پر شده بود از آفتاب. آفتاب آمد دلیل آفتاب 😊 نارسیسم.

شب یلدا دیدیم با ح. با پیتزاهای مخصوصی که ح درست می کند برای روزهای تعطیل. که چقدر ح تلاش می کند و من هیچ و من نگاه. من نظاره گر تلخی شده ام که گاهی عذاب وجدان گریبانم را می گیرد. اما خوب... اما صداقت گندی هم این میانه است. شب یلدا می دیدم و فکرمی کردم هم خوب است و هم بد است. اما به زمانه ی خودش پیشرو بوده. یک صحنه ای که مادر- مادر قصه های مجید و کارگردان و بی بی قصه های مجید- به طرز بسیار کلیشه ای با پسرش حرف می زند که زنت از این کشور نرفت که از این خانه رفت. من خیلی گریه کردم. به طرز مزخرفی در هر دو روز تعطیلات خیلی گریه کردم. از تغییر هورمون ها هم هست. این گریه های مدام که دوستان دارم. که گریه و اشک را دوست دارم. که پاک می کند جان را، تن را.. که روح را صیقل می زند و روان را صاف می کند. گریه می کردم و ح می گفت چون مادر با پسرش حرف می زد؟ می گفتم نه. می گفت چون مرد تنها شده؟ نه.  – چون رابطه ی مادر و فرزندی در میان است؟ نه

چون یک بار مادرت یا پدرت این حرف ها را شبیه به این ها را به تو گفته است؟ نه... برای بچه ی نیامده مان؟ نمی دانم شاید.

نتوانست حدس بزند. گفتم برای همه ی آن هایی که بچه هاشان را می فرستند به دنیال آینده ای بهتر.. نمی دانم در این بهتر، شادتر و آرام تر هم نهفته است؟ گریه می کردم برای آنجا که خایل می شود. برای این خالی شدن لحظه به لحظه اشک می ریختم. خیلی زیاد...

 دیروز هم مینا اهنگ – دلم برات تنگ میشه- را فرستاد. اولش گوش ندادم. بعد گوش دادم و خیلی گریه کردم. تو بذار وقتی غروب شد برو. تو بذار وقتی آب ها از آسیاب افتاد برو...

.

شب سی ساله گی را منتظر نامه ها بودم. نامه ها می آمدند و من از شوق سرشار می شدم. هیچ چیز به اندازه ی نامه ها من را سر ذوق نمی آورد. داستان ها. کلمه ها. مال من هستند. سانتی مانتال. بله هست. اما اگر بدانید چه کیفی دارد وقتی نامه ای از ریحانه دارید؟ وقتی نجمه برایتان می نویسد ودر تونل نیوجرسی به نیویورک می خوانید و می خندید و اشک می ریزید؟ وقتی صفورا در حالیکه بلیط اتوبوس را برعکس گرفته ودر شمال جا مانده برایتان نامه می نویسد که از معدود اتفاق های خوب این دنیای تخمی اش هستم. وقتی از یگانه نامه ی صوتی دارید. وقتی منتظرید تا او برایتان بنویسد حتی نامه ای که فرستاده اید را بخواند و چند روز گذشته وهنوز نخوانده. نیمه های صبح وشب است. عیان شدن. پیدا شدن... حرف وحرف تا خود صبح. از تاریکی شب سال سی و در رویا زندگی ساختن. در رویایی که دور و نزدیک است و در شهرهای مختلف جهان زیست می کند. رویایی که تا بطن من، تا زهدان من ادامه دار می شود. رویایی که او را می برد به این خیال که چقدر خوب است زندگی کردن و زیستن در فکرهای تو. که چقدر خوب است این با هم بودن مان. که چقدر خوب است با هم ساختن مان... کا کاش می شد. که کاش.. که کاش را می کارد در بذر جانمان. که شور می شویم و در عین حال پر شعف. که در مراجعه است آن داغی ممتد. که جان در بدن نماند. خیال بافتیم. خیال هایی که در آن ها مجسمه های ساخته ی دستان پیکاسو بود و باقلوای شیرین استانبول. که در آن ملحفه های سفید و نرم بود و ماشین بزرگی که مشکی و سفید بود. که سر رنگ ها بحثی نبود. که قرار شد ماشین های گنده را یک به یک نگاه کنیم. که بزنیم به زمین و نه من...

که در تمام شهرهای جهان... که چقدر خوب است این همه زندگی که در شهر ذهنی مان حمل می کنیم. که جا به جایی اش آسان است. اما نه به این سادگی ها... آنقدرها هم آسان نیست. به نفس نفس می افتد آدمی...

قرارهایمان را گذاشتیم. که چقدر حیف است این همه قاره... که شاید هم همین است همه ی جذابیت اش. که آنقدر همه چیز جان گرفته بود. انقدر کلبه مان رو به روی آلپ، بوی نم می داد که بلند شدم از جایم. بیدار شدم و توی کیفم دنبال شماره ها گشتم. دوتا... دوتا شماره مثل ما...

که قصه و راز آن شهر بارانی و جشنواره ی بیژن نجدی را گفتم. که شب رسیدم و همه تن بودم و همه خواسته... که منصرف شده بودم و دیر و... بود. می خواست. بودیم. میخواستیم. می خواستیم قصه را بنویسم. قصه ی شهری تازه. ادامه ی شهری تا رویا... سفر به انتهای شب تا رسیدن به صبح...

نامه ام...نامه ام همه بغض بود و حیرت و اشک و زیستن در آن روزگار همیشه زنده. و نامه ی کوتاه صوتی... نامه ای که از ساز سازگار خیابان های نوجوانی می گفت. از برگ های مرده ی پاییز.

به هرحال..... بیشتر از گناهانم.

 

 

نوشتن دیدگاه