داستان زیر برف را خواندم. دوباره خواندمش. این داستان را خیلی دوست دارم. از مجموعه ی گذر از زمستان. به خودم قول داده ام هر روز یک داستان کوتاه بخوانم. بیشتر نه. اینطور آرامتر و با طمانینه ی بیشتری داستان را تزریق می کنم توی رگ هایم.

داستان زیربرف را خواندم و گریه ام گرفت. آنجایی که می گوید بابا مرد. در نهایت سادگی و بی پیرایگی حرف می زند. دلم میخواهد داستانی بنویسم با این جززیات. این همه ساده. این همه پر اشک. مرگ قسطی را شروع کردم. فحش می دهد سلین. اصلا نمی دانم چطور می نویسد. همین سحر نوشتن ش. همین مدلی که نمی فهمی دارد چه کار می کند. همینش خیلی عجیب است.

با شیرین برای فردا قرار گذاشتم. می خواهم کیک بخرم از پاریس باگت وبعد از مدت ها بنشینم وبا هم حرف بزنیم. از تولدش او را ندیدم. از مرداد تا آبان.امروز اخرین روز اکتبر است. هالوین است. ایمپایر استیت رنگ خون می شود.

دیشب خوابش را دیدم. صبح بیدار شدم. او بودم. ظهر عکس هایش را دیدم. دیگرنبود. و این پایان ماجرا نیست. وقتی شهری داری توی ذهنت که رهایت نمی کند.

دیروز داستان یک روز خوش آفتابی برای موزماهی را خواندم. سلینجر. شروع کردم به نوشتن. دیشب نوشتم وامروز هم بازنویسی کردم و تایپ کردم. دقیقا شد 2000 کلمه. از اولین تجربه های این همه دیالوگنویسی ام بود. عجیب بود و تازه. کیف داشت. با شوق نوشتم.

آن یکی داستان دست را نمی توانم بنویسم. برایش جان کندم. فعلا درنمیاید. گذاشتمش کنار. شاید باید دوباره به انبرگردم.با روشی دیگر.

کلمه ها را از دیشب اضافه کردم. دوستشان دارم. جالب اند.گرم اند.

دیروز یکشاعر تازه کشف کردم. آیدا و سارا گفتند. هر دویشان با هم معرفی کردند و فکرمی کنم به همیندلیل هم سبک شان خیلی نزدیک است در نوشتار.

شاعر لهستانی با آن اسم عجیبش. شمبوسلاکا. خیلی سخت است.یک کتاب از او خواندم.

دیگر...دیروز جستارهایی در باب عشق آلن دو باتن را تمام کردم. مثل آینه ظاهر شده بود. عشق در ان نوع پرشور و باشکوهش هم تمام شده بود.

باید از این کتاب ها بنویسم.

نوشتن دیدگاه