آواز کشته گان در فضای دانشگاه تهران و دقیقا دانشکده ی ادبیات اتفاق می افتد و همین برای من جذاب است و کتاب را خواندنی می کند. زمان کتاب سال های آشوب است در رژیم شاه و فرار کردن استادان و...

داستانی موازی با داستان اصلی کتاب هم پیش می رود که به دوران کودکی استاد و ماجرای ماهنی و دیوانه شدنش برمی گردد که در زمان شکنجه ی ساواک همه را به یاد می آرود.

 " اشاره کرده بودند به انواع اتهاماتی که در آثارش بود. به یکی دو قصه و نمایش که چاپ کرده بود و مقاله ای که از نظر خودش بی ارزش بود ولی از نظر آن ها تهدیدی علیه امنیت ملی به حساب می آمد."

.

" ببین دکتر شریفی اگر بفهمیم در جایی از کتک و شکنجه و ناراحیت صحبت کرده ای دستور می دهم برت دارند بیاورندت همینجا و برایت یک پرونده ی رابطه با خارجی ها درست می کنم. می فهی یعنی چی؟ بعنی مرگ."

.

ماجراهای دانشگاه و اساتید و ماجرای مخزن کتابخانه ی مرکزی که یکی از اساتید در آنجا به دختری تجاوز کرده بود."

.

خیلی از اساتید را می توان در عالم واقع ان دوران پیدا کرد. مثلا دکتر عرب که همان دکتر صورتگر است با همسر خارجی اش که همه کاره ی گروه زبان و ادبیات انگلیسی ست.

.

اسم شخصیت اصلی این قصه محمود شریف است. روستازاده ای که استاد دانشگاه تهران شده است.

" می دانید که مسئولیت های ایشان خیلی زیاد شده است. ایشان هم در بنیاد فلسفه و فرهنگ تشریف دارند و هم ریاست دانشگاه صنعت را به عهده دارند و رییس کنگره های فرهنگی ایران هم هستند و به کار دانشکده گاهی وقت نمی کنند برسند و در نتیجه کار من خیلی زیاد شده."

.

" مجمود یک کتاب چاپ کرده بود و پولش را خرج دندان های دخترش کرده بود."

.

" یک نویسنده برای هفتاد خانواده کافی ست. البته تهران در هر چهل پنجاه متر مربع سه چهار شاعر واقعا نابغه دارد که کسی هم برایشان تره خورد نمی کند."

یکی تاز قسمت ها زمانیکه رشتی پور به داخل استخر می پرد و بعد ادای حیوانات را درمی آورد من را یاد یک تکه فیلم می اندازد. اسمش حیوان بود.- مطمن نیستم. فیلم سردی بود که کن برنده شده بود از فیلمساز سوئدی. مرد روی میز می پرد و ادای حیوانات وحشی را در می آورد.

.

" روح شمس تبریزی رفته توی دل من. دارند روی من کار می کنند. ان مرد خارجی دارد درباره ی من کتاب می نویسد."

.

قسمت جن گیر و جن دراوردن از تن ماهنی که عاشق سلیمان برادر استاد بود بسیار تکان دهنده و تند

.

فضای اغتشاش دانشگاه را در زمان شاه اگرچه تعریف می کند انگار که من زیسته باشمش در 88 خشت خشت میله های سبز دانشگاه را
.

یک صحنه ی خیره کننده شاشیدن رییس در دهان محمود- صحنه های تیز و تند روزگار دوزخی آقای ایاز- و صحنه ای که مشابه اش را  در برج سکوت هم دیده بودم. یک جایی بلند می شود مرد معتاد سر سفره و می شاشد روی سفره.

.

صحنه ی شاشیدن با جزییات تلخ و دل به هم زننده ی خشونت توصیف شده است. هیچ کس به اندازه ی براهنی از این قلم های تند و تیز وحشی ندارد.

.

صحنه های شکنجه و بازپرسی و اینکه گاهی خودش باید به خانه ی بازپرس برود با مادر مریضش- این صحنه ی خانه ی بازپرس رفتن عالی ست و به ریشخند و سخره گرفتنش یگانه است.

.

اسماعلیی یک بار به شوخی به محمود گفت که تو را در زندان شوک برقی می دهند و مرا در بیمارستان. مال تو مفت تمام می شود البته.

.

من یک تریالکی هستم. حاض ردر روزنامه هم اعلام کنم. پول تقاعدم را می گیرم و در دنیا به گوشت و مربا و تریاک فقط علاقه دارم. سرما و گرمای طبیعت و تاریخ را احساس نمی کنم. بمب اتم هم رویم بیندازند همینم که هستم. حالا بیا این وافور را به عنوان حساب نسل من ببر بگذار توی موزه! بکن توی ماتحت تاریخ."

.

در نهایت همه چیز- همه ی کثافت کاری های دانشگاه و استادان- گردن دکتر شریفی می افتد که داشت به آرامی و بی سر و صدا نان و ماستش را می خورد.

.

" اینها را شکنجه کنی برایت مرزبان نامه هم می خوانند."

.

چشم های درشت و آبی پدر در روگار دوزخی آقای ایاز هم هست. دوران کودکی دکتر شریف را خیلی دوست دارم. رنج و سختی کشیده.

.

کفتربازی سلمیان که در جوانی می میرد. من کفتر پاییزم. می دانی یعنی چی؟ کفرت پاییزه تبریز در زمستان نمی تواند زندگی کند." این تیکه را در برج سکوت هم می بینم. پدری که در نهایت با نگاه به آسمان می میرد.

و.

" روز تشییع جنازه ی سلمیان پرده باز، همه ی پرنده بازها پرنده هایشان را ساعت ها روی شهر به پرواز دراوردند.

.

پدرش که وارد جریانات سیاسی می شود و دوباره جان می گیرد و همان کسی ست که مجسمه ی رضاشاه را از بالا به پایین می کشد. – یک صحنه ی تاریخی را جاودانه می کند در کتابش-

.

پدر که سرطان می گیرد و سوراخ می شود صورتش. دود سیگار از دهن و دماغش بیورن می زد و هم از سوراخی که اطراف گلو و لپش باز شده بود.  – مثل آقاجان که گلویش را سوراخ کرده بودند. چیزهای مبهمی از بچگی یادم یماد.-

.

کمی فضاها در هم آشفته می شود اما هر کدام از فضاها در جای خود دقیق و تصویرهای ظریف دارد. تند و تیز است.

.

 همه ی ماجرای کودکی و برادر و پدر را زیر شکنجه به یاد می آورد و بعد پرتش می کنند در سلول انفرادی.

" چراغ ها را خاموش کردند. کلید را انداختو. دری را باز کرد. هیچ چیز وجود نداشت. هیچ چیز. سرش را گذاشت روی کف اتاق. گوشش را چسباند به زمین. گوش داد. زیرزمین. اول کوچکترین حرکتی نمی کرد. بعد صداهایی بلند شد و همه با هم در هم آمیختند. مثل این بود که پرنده های سلیمان همه با هم در یک آسمان زیرزمینی حرکت می کنند.

پایان درخشان.

 

دیدگاه‌ها  

# نجمه 1398-07-14 14:27
چه قدر جالب
باید بخونمش
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن

نوشتن دیدگاه