کتاب را در یک روز آفتابی در مترو شروع کردم- گرم است اما نه به اندازه ی تهران که 45 درجه هم رسیده. اینجا اما گرمی اش شرجی دارد. تن و بدن ادمی به هم می چسبد و عین شمال است. سی درجه ی شرجی- کتاب هم بیشتر فضایش در شرجی اهواز می گذشت. شرج اهواز و شرجی نیویورک در هم تنیده. کتاب را در یک روز آفتابی در مترو شروع کردم و در یک روز بارانی در اتوبوس به پایان رساندم. داستان اول آنقدر خوب و عمیق شروع شده بود که همه ی  کتاب را در یک دو روز خواندم. نقطه ی قوت داستان ها به عمق رفتن شان بود. کاویدن ر وح و روان شخصیت ها.

.

.داستان اول- شما صدویازده هستید.

ماجرای حرف زدن با مشاور از یک عشق ممنوعه.

.

  • این دیگر تز خورشید بود که می گفت اگر ازدواج کنیم همه چیز نابود می شود. می رویم توی مود تعهد و زندگی خانوادگی. همه چیزمان می شواد کلیشه
  • خورشید می گفت شروع ازدواج پایان رفاقت مان استو می گفت همدیگر را می بندیم. روزمرگی بیچاره مان می کند. از صبح تا شب باید جان بکنیم و شب هم پشت به پشت هم بخوابیم.

.

" لطفا مال من باش و هیچ وقت با من قهر نکن."

.

" هر دوی شما وسیله ای هستید که حس آزادی کند. او همه چیز را با هم می خواهد. یک جور حس خداگونگی. او می خواهد همه را یک جا و کامل داشته باشد بی آنکه خودش را متعلق به کسی بداند.

. در داستان اول ریزه کاری های شخصت خورشید و رابطه ی دوگانه به خوبی پرداخت شده بود. کششش درونی شخصیت ها عامل درونی حرکت داستان

داستان دوم- لطفا اجازه بده هواپیماها پرواز کنند.

 این داستان را کمتر از بقیه دوست داشتم. قسما اول ماجرای مرگ نزدیک مادر به سختی به سایر قسمت های داستانی مرتبط بود و کاملا جای حذف داشت.

" تیر هوایی انداخیتم. اینجا رسمه. ادم بزرگه اینجاست. نمی شه همینطوری خاکش کنیم. تا سه روز باید عذاداری کنیم و تیر اندازی کنیم."

 یکی از این تیرها به هواپیمای مسافربری خورده بود.

.

تو فقط گرازها را بکش.  داستان سوم. پر از هوای تازه ی داستان بود. انتهای داستان فضاسازی عالی و پر از ترس و دلهره که به خوبی منتقل می شود به مخاطب. صحنه ی حمله ی دسته جمعی وحشیانه ی سگ ها به گرازها و کشتن شان.

.

قسمت اول داستان فضای اداری به شدت بی معنی و مفهوم در اداره ی کشاورزی به خوبی به تصویر کشیده شده است. کارهای تهی شده از مفهوم. مثل صحنه ای که فرد باید برای ریاکاری مدت طولانی به نماز بایستد ان هم از قصد در اتاق شیشه ای که دیگران به راحتی بتوانند او را ببینند.

.

ناراحتی های زنش و غرهای به جایش از زندگی نداشته ی خانوادگی شان و صرفه جویی های فراوان و گوشت نخوردن. دقیقا در روزی که قرار بوده بعد از مدت ها بچه شان را به شهر بازی ببرند و شام پیتزا بخورند رییس از او می خواهد که به کشتن گرازها برود و هر دم گرازی که می برند 15 هزار تومان گیرشان می آید.

.

" شب های تابستان صدای قد کشیدن نی ها را به وضوح می شنود."

.

داستان آخر برو ولگردی کن رفیق. یکی از داستان های به شدت شخصیت پردازی شده و روانکاوی شده. داستانی که می توان چند بار خواند. می شود حذف کرد و اطاله دارد اما خواندنی ست و دقیق.

.

" امروز دقیقا بیست و هفت روز است که از آیدا جدا شده ام. از زنی که قرار بود کنارش بمانم. با هم سفر برویم. کار کنیم. بچه های قشنگی بسازیم. پیر شویم. دست در دست هم بمیریم. فردا می شود بیست و هشت روز."

 شروع عالی و تکان دهنده.

تی های زنش و غرهای به جایش از زندگی نداشته ی خانوادگی شان و صرفه جویی های فراوان و گوشت نخوردن. دقیقا در روزی که قرار بوده بعد از مدت ها بچه شان را به شهر بازی ببرند و شام پیتزا بخورند رییس از او می خواهد که به کشتن گرازها برود و هر دم گرازی که می برند 15 هزار تومان گیرشان می آید.

.

" شب های تابستان صدای قد کشیدن نی ها را به وضوح می شنود."

.

داستان آخر برو ولگردی کن رفیق. یکی از داستان های به شدت شخصیت پردازی شده و روانکاوی شده. داستانی که می توان چند بار خواند. می شود حذف کرد و اطاله دارد اما خواندنی ست و دقیق.

.

" امروز دقیقا بیست و هفت روز است که از آیدا جدا شده ام. از زنی که قرار بود کنارش بمانم. با هم سفر برویم. کار کنیم. بچه های قشنگی بسازیم. پیر شویم. دست در دست هم بمیریم. فردا می شود بیست و هشت روز."

 شروع عالی و تکان دهنده.

و فلش بک خوردن به زندگی خودش در خانواده و کنکور قبول شدن و فضای دانشگاه و دوست های هم دانشگاهی و ازدواج شان و ...

.

" من توی دنیا از چی خوشم می اومد؟ از چی واقعا لذت می بردم؟"

.

 اشاره به متوسط بودن همه چیز از سطح خانوادگی و تحصیلات و قیافه و خوددرگیری که پدر با خودش داشت. با متوسط بودن.

.

" مسایقه شروع شده بود و من داشتم عقب می افتادم. مسابقه ی موفقیت. مسایقه ی ازدواج. مسایقه ی اشتغال."

.

" از بوی تنش خوشت میاد؟ از بوی غرقش چی؟ تا حالا تو لباس راحتی دیدیش؟ راه رفتنشو دوست داری؟ از فرم لب هاش خوشت میاد؟ وقتی غذا می خوره دوست داری نگاش کنی؟ از کجای بدنش بیشتر خوشت می اد؟ راستی شونه های آیدا چجوری ان؟ از سکوتی که موقع با هم بودن دارین خوشت میاد؟ می توتی مدت زیادی باهاش چرت و پرت بگی و خسته نشی؟ می تونی راحت جلوش فحش بدی؟

.

در داستان ها یک نخ نامرنی به هم پیوسته هم وجود دارد. مثلا در این داستان هم یکی از توسعه ی نیشکر بیرون می زند. یکی از دوستانش. انگار از داستان قبلی بیرون زده باشد.

.

" از او متنفر نیستم. هیچ دلیل محکمی هم برای جدا شدن از او ندارم. اما هیچ دلیل هم ندارم که با او ادامه بدهم. می خواهم بروم. بدون اینکه مجبور باشم توضیحی بدهم."

 

نوشتن دیدگاه