جان چیور می خوانم. تازه با هم آشنا شده ایم. این اولین دیدار است وخوش است. بله خوش است. من با کارور و دوستانش خیلی نمی توانم ارتباط برقرار کنم اما چیور خوب بوده تا الان. خیلی خوب که می چسبد.

داستان شناگر – یک داستان که در انتها روشن می شود راوی اصلی در گذشته ای دور مانده است و شنا می کند در همان گذشته و زمان خودش-

.

داستان بدرود براردم پر از جزییات دوست داشتنی که از پس بی اهمیتی شان مشکلات بغرنج زاده می شود و مسایل خانوادگی و درگیری ها را نشان می دهد.

.

داستان ای شهر رویاهای قمصور- امدن بچه های سابرب به نیویورک- که کاملا ناامیدکننده بود برایشان

.

روز معمولی هم در ان چیزهای کوچک و جزییات فجایع بزرگ را برملا می کند.

هنوز دو داستان رادیو بزرگ و چند شخصیت که دیده نخواهند شد باقی مانده است.

.

او را چخوف آمریکا می دانند و آشفتگی روایت دارد و به نوعی سبک پست مدرن هم می باشد.

.

از همه بیشتر- به درود برادرم- را تا اینجا دوست داشته ام. بی نظیر از جزییات و فضاهای خانواده با فضای بازی و مشروب خوردن و میهمانی رفتن و شنا کردن و...

" دارد این حقیقت را آشکار می کند که ما بارقه ی جوانی را از دست داده ایم ودر زندگی هیچ بارقه ی امید تازه ای پیدا نکرده ایم. خالی از ایمان و اصول شده ایم و احمق و افسرده ایم.ز

.

دو داستان پایانی رادیو بزرگ و چند شخصیت که دیده نخواهند شد به زعم خود جان چیور از اولین داستان ها و بدترین هاست اما برای من خواندش ایده هاییی را به همراه داشت. ایده ها با خودکار قرمز در انتهای داستان آخر نوشته شده اند. یادآوری.

.

داستان چند شخصتی که دیده نخواهند شد انگار شخصیت های خودکاری و کلمه ای یک نویسنده هستند نه شرح واقعی روایت های داستانی.

.

" بعد سرش را گذاشت روی بالش و مرد. در واقع اینها کلمات اختضارش بودند. واین ها برای من کلمات احتضار نسلی از قصه گوهاست وگرنه چطور این گذرگاه برفی کوهستانی سساختگی با آن سه مسافرش میتواند جهانی را به نمایش بگذارد که همچون خیالی حیرت انگیز وبهت افزا دورتادور ما پراکنده است."

نوشتن دیدگاه