خواندن سیاسنتو در هوای منفی پانزده درجه و غرق شدن در گرما و شرجی هوا، یک شاهکار بی نظیر بود. فکرمی کنم تمام جنوبی نویس هایی که در سال های اخیر با آن ها آشنا شده ام و کارهایشان را خوانده ام حتی ذره ای نتوانسته اند به قله ی محمدرضا صفدری نزدیک هم شوند. فضاسازی درهم تنیده وخورد شده ی سال های نفت و ورود انگلیسی ها با زندگی مردم جنوب. داستان های سیاسنبو واکو سیاه و علو و سنگ سیاه حیرت انگیز بودند. دو داستان دیگر در این مجموعه نبود متاسفانه- دو رهگذر و چتر بارانی- من خیلی خیلی دنبال مجموعه ی کامل گشتم در ظاقچه و فیدیبو و هرجایی که بتوانم اینترنتی دسترسی پیدا کنم که در نهایت اسکن شده ی برگه های قدیمی مجله ی جمعه- به سردبیری شاملو- را پیدا کردم و این چهار داستان بی نظیر را داشت. حتما ایران که رفتم از هر کتابش سه تا می گیرم برای خودم و هدیه دادن ها...

.

در ابتدای داستان سیاسنبو که در مجله ی کتاب جمعه چاپ شده است، تحریریه که مربوط به سال های 50 60 باید بشود حیرت و شگفتی خود را از داستان نویسنده اعلام کرده اند و سردرش نوشته اند که ما باور نمی کنیم این داستان اول نویسنده باشد.

.

شروع داستان ها فوق العاده است. و پایان های تکان دهنده. داستان هایی که روزها رهایتان نمی کنند و ضربه های کاری می زنند در هر پاراگراف.

.

" چند روز بعد جسد ورم کرده ی پدر از دریا بالا می آید و خانه به دوشی شروع می شود."

.

"فرنگی ها تو جنوب بار انداخته اند و هر وقت گل شان بلند شود با زن ها می خوابند."

.

" با لگد در کپر باز می شود. کپر آیاد."

.

" خانه ها تا سقف رسیده اند و تنها قیرگونی و سفیدکاری مانده است."

.

" السنو" "خالومنو"

.

" بشکه ی قیر که غل غل می زند."

.

" با دست های بسته توی میدان پرپر می زند. دمی بعد پوست سر و پیشانی اش کشیده می شود روی سنه ی آویزانش. هراسان است. تیرمست شده است و به هر سو می دود. قیر داغ دیوانه اش کرده. کاسه ی سرش را آتش زده است. فرنگی ها در رفته اند و السنو همچنان زوزه می کشد."

.

شروع داستان اکو سیاه

" آب کدام دریا کم می شود اکر دست های زنی سبزه و ترکیه شانه های آفتاب سوخته ی آکوسیاه را مالش دهد؟"

یعنی فوق العاده نیست این شروع بی اندازه لذت بخش.

.

" بدشلوار- زنباره   آکو- مخفف اکبر-   دل بالا- زنان حامله-  غر تابستان- اوج گرما"

.

" فقط فرنگیها و کارمندها و بچه ها شیر می خورند. همه جا خشکی ست. هر جا زمین را بکاوی شور آب است و پایین ترش نفت."

.

" لک لک – نوعی غذا که با روغن مخلوط می کنند."

.

" پسرک هم پخ پخ کنان پر مرغی را به لاله ی گوش پدر می کشد."

.

" خاکستون- گورستان"  " دیگه بندر بیشتری نیست- این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست."

"کاری سرشون میارم که هر یکی شون به کون ستاره ای در برن- دنبال سرواخ موش بگردن"

" کاه کهنه باد مده- موضوعات گذشته را پیش مکش"

"دوش که بیرون نرفیت؟ دوش- دیشب"

"سرپری مکن- مقاومت مکن"    " دنیاوارث ها- کسانی که دنیا را به ارث برده اند."

سر می کند- بنا می کند."   

.

" نفت عین ماستی که خوب نبسته باشد با صدای مخصوص وارد مخزن می شود."

استعمار و رنج های نهان و قصه هایی که در پس آمدن انگلیسی ها به حنوب رخ داده. اینکه چطور نعمت نفت تبدیل به تلخی طولانی مدتی شده که مردم را از شهر و خانه ی خودشان فراری داده. خیلی خیلی دردناک است. تا قبل از اینکه شنیده بودم از استعمار انگلیس و امدن روس ها وانگلسیها به خاک ایران اما وقتی امدن را درک می کنی که چنین قصه هایی بخوانی که اکو سیاه چطور برای بچه شیر خشک می دزد و به خاطر همین زنده به گور می شود و چقدر این صحنه و فضاسازی فوق العاده است.

.

" خودش هم ده به دو شده- مشکوک شده"

شبگریز- احتمال شبانه گرختن

" چه باک که ادم به خاطر مادر بچه چندتای دیگر ار هم دوست داشته باشد؟ خیلی باید دریادل باشی که از ناتورها و تفنگدارهای فرنگی نترسی. اخر یک جعبه شیر کم چیزی نیست."

.

" اگر دستم بهت برسه چنان می زنمت که دزارات قد پهنات بشه"

.

" ها بکشی فرنگی ها ریختن- نفس بکشی."

" سید علی باز زبان می کشد- به معنای ادامه دادن حرف است."

.

"دلم می کشید- دلم می خواست."

.

" هنوز اکو نفس را بیرون نداده که تفنگدار با پاشنه ی پوتین انگشت هایش را له می کند. نه هر جور شده باید بلند شود. چون الان است که خاکگودال را پر کند. تا زانو. تا کمر. و حتالا تا شانه اش بالا امده."

.

داستان علو که دوستی اش با جمشید پسر بور و بچه پولدار محل است تا می رسد به وضعیت خانواده و مردن خواهر کوچک و پدرش که در تظاهرات شرکت می کند و...

.

" اینا قول شون مثل بولشونه. شب که می خوابن تا کسی کمرشون رو خمالش ندهد خوابشون نمی بره. شام می خورن شب ها نه مثل تو که نون و خرما می خوری. بعدش هم پالتوش رو درمیاره مسره تو رختخواب. پتو مخملی. جون دل. نرم نرم. ادم کیف می کنه توش بخوابه. اما تو چی؟ تو جاجیم تون مثل جیگر زلخیا هفت تا وصله خورده."

.

توماتو- گوجه فرنگی

.

حسین دشتی و عباس تنگسیر می گن که به حای آرد بهمون گندم شته دار می دن.

.

گرگو اسم بابای علو بود.

.

" تعجب نداره خالو اینا همشون یه کون و یه تنبون اند. باید هم با هم عکس بگیرن."

.

بازیار- نگهبان

.

شورت علو را که با کیسه ی گندم دوخته بودند و رویش نوشته بود هدیه ی مردم آمریکا به ایران با عکس دو دست به نشانه ی دوستی

.

دی: مادر-  بی هوای- بی توجه.

.

قرمساق نون کمی- کم یعنی شکم. نون کمی کسی را می گویند که در مقابل یک تکه نان در باغ یا زمین اربابی کار کند.

.

گاو بوره می کشید- بوره کشیدن یعنی صدای گاو

.

" گرگو تا نصف شب غلبان می کشید. چه غمی ست این؟ غربت؟ بیکاری؟ در هم شکستن؟ تحقیر شدن؟ یا اندوه از دست دادن نخل ها؟ ننگ است برای مردمی که تخل هایش را بفروشد و پی کار از این شهر به ان شهر برود. آن هم نخل هایی که با دست های خودت بزرگ کرده ای. مصیبت."

.

" علو نمی دانست که پروین و جمشید هر روز ماست گاو شان ر می خورند."

.

" انبارها پره آرده. اما چو انداختن که آرد تمام شده. اون وقت سیدقباد به جاش گندم به مردم میده. میخواد گندم هایی که رو دستش مونده رو با این کلک آب کنه."

.

" سید قباد ازت بد برده- بهت شککرده."

.

" کسی با گل کس دیگه دوماد نمیشه."

.

" همگی چلادند- هجوم بردند."

.

" وقتی زار حسین بند گاو را دور دست پیچید و پیشانی گاو را نوازش کرد زن پا سست مرد و با زانوهای بردیه انکار توی فضای خالی افتاد.".

گرگو از شهر می رود و غیب می شود. داستان ها هر کدام فضا و جهان خودشان را دارند اما انگار دنباله رو همدیگر ند و می توان در داستان بعدی رفتن او و بازگشتش از کویت را به طریقی دیگر دید.

.

سنگ سیاه هم یکی از داستان های فوق العاده ای که در زمان رفت و برگشتی و سیال ذهن فردی که سال هاست خانواده و شهرش را ترک کرده و حالا با نامه ای مجبور به بازگشت می شود که همسر و پسرش مرده اند و او به دنیال قبر انهاست. بی نظیره فضاسازی و غربت این داستان.

.

شروع-

" انکه موبش بلند بود و کمی ریخته بود پرسید: دیگه چه نوشته؟

.

" ان روزها عبدالله به یاد هیچ کس نبود. بچه اش کوچک بود و ماه بگم پا دردش کهنه می شد."

.

" شب بود و لنج می رفت. نرمه بادی تنش را خنک می کرد. سیگار می کشید. یادش می آمد روزی پسرش برایش نامه نوشته بود.تازه یاد گرفته بود بنویسد."

.

" مگر چه می شد می رفت پیش زن و بچه اش و دیگر به کویت برنمی کشت؟ اگر زن را به شیراز وتهران می برد؟ می گفتند خدر همیشه نمره ی بیست می گیرد. کاش مهندس شود. انگلیسی ها همه شان مهندس اند. پس خودش چه؟این همه سال سرگردانی؟ مردم دستش خواهند انداخت. برگردد به ده و بگوید ده پانزده سال جان کندم و هیچی یاد نگرفتم؟ برزو ریشخندش نمی کند؟"

.

گناوه ای بود و زنش مال دشتی که آواز می خواند و... نوار دست به دست رسیده بود و در کویت به آواز زنش گوی مش داد."

این رفتن ها و دغدغه ی برگشتن ها و برای خود کسی شدن ها به درستی و دقت نشان داده شده. عالی ست واقعا.

.

گدشته ی عبدالله که بی پدر ومادر بوده که زنش ماه بگم را مدت هاست ول کرده و  خبر مرگ پسرش او را به شهر می کشاند و او گدذشته و حال و آینده ی مجهول را در این سفر در هم می امیزد و به زندگی و عصاره اش می اندیشد. فوق العاده جریان سسال ذهن این داستان

.

" عبدالله روی دیوار گردن کشید. دیده اونشسته است با جامه ی سیاه و تن و پیکری که گوشت اورده بود. سفیدخاره بود و مینار از گردنش افتاده بود و موهای سفیدش. ماه بگم."

.

 

 ز

نوشتن دیدگاه