کتاب را در یک روز سراسر مه خواندم. با آمد و شد ابرها که پنجره را پیدا و ناپیدا می کردند. روزها و رویاها در این فضای مه آلود بسیار چسبید. یک رویای عاشقانه ی پر شده از سفر. در یک نشست خواندمش و اجازه ی بلند شدن نداد. مدت ها بود که کتاب اینچنین با  این خاصیت نشستن بسیار و بلند نشدن نخوانده بودم.

.

شروع درخشان و گیرا. و اینکه سعی شده بیش از اندازه در فضای ذهنی و فضاسازی جزییات غیرلازم پیش نرود. که یکی از نکات تحسین برانگیز است. فصل های ابتدایی کتاب در باب عشق و ظرافت ها و لایه های تا ابد نادیده ی آن است. فصل هایی که بی اندازه دوستش داشتم. آنقدر  ظرافت عشق و رابطه به خوبی پرداخت شده بود که به وجد آمدم.

.

" این ملال معمول روزهای جمعه نبود. ملالی در ادامه یا در نتیجه ی عیش بود، سرخوشی،احساس دوگانه ای که بارها تجربه کرده بود. یک ملال مضاعف. هم فقدان هیجان و هم حسرتی که از هیجان داشتن و از دست دادن آن به آدم دست می دهد. سکون و سکوت."

.

در شخصیت پردازی، اینکه بیتا به شیوه ای دخترانه اطلاعات را می دهد و در حد چند اس ام اس و چند خط با آن ها رو به رو می شویم خیلی تیزهوشانه استو حوصله ی خواننده ی باهوش را سر نمی برد با اطاله و اطناب پردازش شخصیت.

.

" هر عکسی نشانه ای از مرگ دارد. از ان لحظه ای که دیگر نیست. نوید کتاب، استمرار آن همه ی لحظه هاست. تکثیر زندگی. همه یک بار زندگی می کنند. نویسنده و خواننده بارها. به نظر بیتا، فرناندوا پسوا شاعر ونویسنده ی پرتغالی،امکان همین تصویر دوگانه بود. زندگی در کتاب ها و زندگی در رویا."

.

"هراس جذام گونه ای که روزی عشق مان را به یکباره برای همیشه از دست می دهیم. ترس به دست نیاوردن. وترس از دست دادن. وحشت و اضطراب."

.

" در اوج آن مکاشفه ها که در عهد عتیق و به زبان استعاره به آن "شناسایی تنانه" می گفتند. شناختی آکنده از عیش، معرفتی انگیخته از شر و شور. آنطور که در سفر پیدایش و در باغ بهشت رقم خورده بود و "آدم حوا را شناخت."

.

در فصل های سه و چهار به عمق عشق و تردیدها رفتن. به عمق رابطه و هراس و خواستن و استیاق و دوباره خواستن رفتن.  بسیار دقیق و زیبا نوشته شده. در خواب و رویا انگار. فصل های عشق و پرده افشانی از هزار لایه اش فوق العاده ست.

.

"عشق ورزی و ترس. و تردیدهای بعد از هر عشق ورزی هم یک وسیله برای برطرف شدن داشت. عشق ورزی بیشتر. شدیدتر. شب و روز... عشق مدام."

.

"بیتا رویاها و خانه های زیادی داشت. خانه های خراب شده، خانه های آباد، خانه های نیم ساخته و خانه های وانهاده و خانه هایی که باید می ساهت."

.

"به کلمه های آدم در باغ حوا."

.

"مثل دوستت دارم دختری که خودش را در اختیار آدمی در آستانه ی ارضا گذاشته، بدون اینکه متقابلا دوست داشته شود. دوستت دارم بی پاسخ که صادقانه ترین "دوستت دارم" هاست."

.

"هر نوشته ی عاشقانه روایت یک ناکامی ست."

بیتا من را یاد مریم می اندازد. مریم که هنر می خواند و عکاسی می کند و هم دانشکده ای دانشگاه هنر و سینما بوده ایم.

.

"برای هر چیز هنگامی ست و هر کار را زیر آسمان، زمانی ست. زمانی برای به دست آوردن و زمانی برای از دست دادن. عجله کردن فقط زمان ناشناسی بود. وقت نشناسی فقط اوضاع را وخیم تر می کند. نه آرامش و نه آهتسگی. برخلاف بیتا و شتابش، آرش به ضربان کندتر، به آهستگی نیاز داشت."

.

در خلال کتاب، گره های ریز جذاب وجود دارد. این گره ها باعث می شود کتاب ول نشود. شور و شوقش را خفظ کند مثل رابطه ی بیتا و آرش

.

در ادامه شخصیت پردازی آرش پیچده می شود. خواننده بیش از اندازه فرهیخته می شود. با دانش هایی از  هند و ترجمه دانی و نوشتن و زمان برای گسترده کردن زیست جهان فکری اش که کمی برای خواننده ی ایرانی این ویژگیهای همه جانیه ی فرهیخته گون، باورناپذیر است.

.

"همیشه دلشوره داشت. انگار در آستانه است. در آستانه ی اتفاق مهمی که باید بیفتد اما نمی افتد. و شاید عشق هم اصلا یک وضعیت اضطراری ست. در آستانگی...احساس می کند که دارد دیوانه می شود اما نه می داند که دیوانه نیست. در آستانه ی دیوانگی ست."

.

فصل دوم.زیبایی. کماکان کتاب، نرم و روان جلو می رود. نثر ول نمی شود و در رابطه گیر نمی کند. درجا نمی زند.

.

"یک فیلسوف یونانی به اسم آنتیسس می گوید فلسفیدن یعنی توانایی گفت و گو کردن آدم با خودش."

در صفحه ی نود نوشته ام. بسیار زنانه و بسیار پر جزییات زیبا.

" زیبایی آن لحظه ای ست که میخواهد از گزند زمانه برکنا رباشد و تا ابد بماند. بدون دگرگونی. اما هم زمان می گذرد وهم زیبایی شناسی هر آدمی به مرور زمان دگرگون می شود. و با این حال بسیاری از چیزها در گذر زمان هم زیبا جلوه می کنند."

.

"با کسی زندگی کن که بدون او نمی توانی زندگی کنی نه با کسی که می توانی با او زندگی کنی."

در فصل سوم جاودانگی در سفر به شما. احساسات کمی غلیظ می شوند و به سمت سانتی مانتالیسم گرایش دارند.

.

"هر عشقی اشتیاق به جاودانگی ست. هیچ چیز در این جهان جاودانه نیست مگر اشتیاق آدم به جاودانگی. با این همه جاودانگی یک تمنای بدون معناست."

.

"کتاب باید تیشه ای بر دریای یخ بسته ی درون باشد."

.

" همه چیز ما از چشم دیگری ست. به چشم دیگران خوشبختیم و به چشم دیگران بدبخت."

.

"همه ی ادم ها در چرخه ای به اسم سامسارا زندگی می کردند. دور تناسخ یا همان چرخه ی مرگ و زندگی که اساس ش اتفاق و تصادف است. نه طرح و برنامه. هر ادم بنابه کار وکردار خود بعد از مرگش به در آینده به شکل دیگری زنده می شود و در آن زندگی سزای کردوکار گذشته ی خود را می بنید.برای همین نباید از بخت و سرونوشت خودش شکایت کند. این اصل کارما بود و بعد از آن زندگی دوباره آدم دوباره می میرد و دوباره زندگی می کند و این چرخه به همیت صورت ادامه داشت. تا اینکه بالاخره در هستی اش به رهایی و به موشکا برسد و از این چرخه برای همیشه رها شود. نابودی نهایی که همان هستی ابدی ست. نیروانا"

.

" در نهایت چه کاری از عشق برمی آید؟ این که ما را به زیباترین شکل ممکن خودمان نزدیک تر کند."

.

دو فصل آخر به شدت به درسگفتار و مقاله های تحقیقی نزدیک می شود. پژوهش ها به شکلی گل درشت در فصل های آخر نمایان می شوند.  این فصل ها به شدت آمیخته ای از بودا و ززبان فرانسه و چکیده ی دانش در ابعاد گوناگون جذابی ست اتفاقا اما به یکباره فاصله ی زیادی با فضای داستان گوی رمان می گیرد.ایده های مسحور کننده ی ادبیات فرانسه قرن نوزدهم. زمان نویسی و...

  • یک مشکیلی که با بیتا داشتم. درس نخوانده بود و زود ازدواج کرده بود و  عاشق پیشه شده بود. این رفتارهای درخترانه ای که با عجله و ناپختگی همراه است با کافکا خواندن وکتابخوانی و عکس های روی دیوار اتاقش به عنوان یک شخصیت سازگار، کمی متناقض به نظر آمد.

"بدبختی نوع بشر سرتاسر از این مصیبت می آید که ادم نمی تواند تنها در اتاق خودش آرام بگیرد. چر؟ چون از وجد خودش خسته می شود. از وزن خودش. احساسی را تجربه می کند که عنوان گنگی دارد. سنگینی. ملال."

.

" یک دستنوشته ی بودایی چننین می گوید که فیل داناترین جانوران است. تنها جانوری ست که زندگی های گذشته اش را به خاطر می آورد. دیرزمانی بدون جنبش در جایی می ایستد و اندیشه می کند."

.

"ترانه ی لارا فابین. دوستت دارم. مثل یک احمق. مثل یک سرباز. مثل یک ستاره ی سنمیا. مثل سک گرگ. مثل یک پادشاه. مثل کسی که من نیستم. می بینی. آنطور دوستت دارم."

.

"چوانگ تزوار از مرد مصمیمی سخن می گوید که سه سال عمر خود را بی مزد و بی منت، به فراگیری فن کشتن اژدها اختصاص داد و در این هنر استاد شد. اما در عمر باقی مانده یک بار هم بخت هنرنمایی نباقت."

.

" عاشق شدن یعنی برهنه شدن. برهنه تر شدن. بی دفاع تر شدن. عاشق ، ادمی ست که به یک آدم دیگر اجازه می دهد او را زجر بدهد."

.

" همین امید و آینده عشق را به باد می دهد."

" دوستت داشتم که نبخشیده ام ت. بخشیدن یعنی فراموش کردن."

در کل کتاب روانی ست که من خواندنش را دوست داشتم و  دوباره خواهم خواند مخصوصا فصل های اول را.

 

 

 

نوشتن دیدگاه